تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۳ - اشارت تو بجان دادنم بشارت بس
اشارت تو بجان دادنم بشارت بس
مرا به تیغ چه حاجت همین اشارت بس
چنان بشارت وصل تو شادمانم کرد
که گر تو نیز نیایی همین بشارت بس
چو کشته تو شوم بر مزار من بخرام
که خونبهای من ایدوست این زیارت بس
شهید خانه خراب تو خاک منزل ساخت
درین سراچه فانی همین عمارت بس
بخون دیده کنم سجده بتان اهلی
نماز همچو منی را همین طهارت بس
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۶ - نوازش تو قیامی ز سرو قامت بس
نوازش تو قیامی ز سرو قامت بس
مگر قیام تو آمرزش قیامت بس
چو نخل گل دگران خویش اگر بیارایند
ترا همین گل رخسار و سرو قامت بس
چو دورم از بهشتی صفت چه سوزی باز
عذاب دوزخیان حسرت و ندامت بس
به پیش قد تو سرو از غرامت است بپای
دگر خجل مکن اورا همین غرامت بس
من و ملامت عشق تو گر شوم کشته
مرا ز کنج لحد گوشه سلامت بس
جمال دوست بود خونبهای کشته عشق
شهید عشق بتان را همین کرامت بس
سگ ملامت اهل شب از فغان می کرد
گر آمی بود او را همین ملامت بس
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۷ - نظر بنرگس او کن ز خشم و ناز مپرس
نظر بنرگس او کن ز خشم و ناز مپرس
ز گریه حال دلم بین ز ناله باز مپرس
به بین زبانه آتش ز چاک سینه من
خبر زدود دل و آه جانگداز مپرس
حدیث بلبل بیدل که چون جگر خونست
ز لاله پرس چو پرسی ز سرو ناز مپرس
بیار باده مپرس از تطاول زلفش
شب است کوته ازین قصه دراز مپرس
هزار نکته سربسته زان دهان داریم
ولی حکایت پنهان ز اهل راز مپرس
دلم سجود بتان گر کند مجازی نیست
تو در حقیقت دل بین و از مجاز مپرس
اگر حدیث تو پرسد چه عیب اهلی را
کسی نگفت بمحمود کز ایاز مپرس
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۰ - گدای دل شو و فارغ ز پادشاهی باش
گدای دل شو و فارغ ز پادشاهی باش
امیدوار به بخشایش الهی باش
غرض ز حلقه ذکر وز بزم می مستی است
تو مست باش و بهر شیوه یی که خواهی باش
گرت هواست شراب صبوح با رندان
چراغ میکده با آه صبحگاهی باش
نشان گوهر مقصود گر همی خواهی
در آب دیده خود غرقه همچو ماهی باش
سپرد دل بتو اهلی ببوی نافه وصل
نگفت در پی خونش ز دل سیاهی باش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۰ - دلا چو باز گریزان ز وصل مردم باش
دلا چو باز گریزان ز وصل مردم باش
دمی بهر که بر آری دمی دگر گم باش
اگر هوای نشستن به صحبتی داری
درون میکده بنشین مصاحب خم باش
مباش بیهده گو بلبل خوش الحان شو
گهی خموش نشین گاه در تکلم باش
به رغم مدعیان همچو شمع اگر سوزی
میان آتش سوزنده در تبسم باش
هوای مسند شاهی چه میکنی اهلی
گدای گوشه نشین شو بصد تنعم باش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۶ - بصبح وصل کشد این شب ستم خوشباش
بصبح وصل کشد این شب ستم خوشباش
رسد بخانه ما آفتاب هم خوشباش
غمی که میرسد از دوست عاشقانه بکش
کسی همیشه نماند اسیر غم خوشباش
تو مرغ زیرکی از خار و گل منال ایدل
چو خار و گل همه خواهد شدن عدم خوشباش
ز بهر جام جم و آب خضر غصه مخور
نه آب خضر بماند نه جام جم خوشباش
ز آفتاب به خیبت متاب رخ اهلی
که بر تو نیز فتد سایه کرم خوشباش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۳ - چو گفتم از کف من زلف را به تاب مکش
چو گفتم از کف من زلف را به تاب مکش
بخنده گفت کهه کوته کن و دراز مکش
سرم فدای تو باد ای طبیب بهر خدا
قدم ز پرسش بیمار خویش بازمکش
بدامن تو غبارم نمیرسد ای گل
تو دامن از من رسوا به احتراز مکش
بیا نظاره کن آن سرو ناز را ای دل
ز باغبان بتماشای سرو نازمکش
به خشم و ناز اگر یار سر کشد از تو
تو گر حریف نیازی سر از نیاز مکش
گرفت آتش آه تو در دلم اهلی
بسوختم دگر این آه جانگداز مکش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۴ - ز بهر کلبه عاشق دلا مجوی چراغ
ز بهر کلبه عاشق دلا مجوی چراغ
که شمع مجلس او بس بود فتیله داغ
دل از چمن نگشاید اسیر عشق ترا
که پیش بلبل عاشق قفس نماید باغ
به جرعه یی بزن آبی بر آتشم که رسید
ز سینه بوی کبابم ز شوق می بدماغ
رقیب اگرچه عزیزست و ما چنین خواریم
روا مدار که بلبل جفا کشد از زاغ
بنه به کنج لحد دل ز سوز غم اهلی
گرت هوس کند آسودگی و کنج فراغ
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۰ - ز بسکه سینه خراش است زخم خار فراق
ز بسکه سینه خراش است زخم خار فراق
هنوز با می وصلیم در خمار فراق
ز ما مبر که ببوی تو ای غزاله چین
ز ملک وصل فتادیم در دیار فراق
ز روزگار بنالند خلق و این طرفه
که روزگار بنالد ز روزگار فراق
جدا ز گلشن وصلت چو لاله ام ای گل
ستاره سوخته هجر و داغدار فراق
چه قدر وصل شناسد کسی که چون اهلی
بخاک و خون ننشیند ز رهگذار فراق
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۱ - بزخم تیر تو جان رفت و خاک تن شد گل
بزخم تیر تو جان رفت و خاک تن شد گل
هنوز لذت تیرت نمیرود از دل
دلا ز مشکل غم کار بر خود آسان کن
که مردنت بود آسان و زندگی مشکل
چه جای خار که گل گر فتد شود خارت
ز هرچه دامن همت نگیردت بگسل
به ذره یی چو تو خورشید صد نظر دارد
تا غافل از وی و مشغول خود زهی غافل
متاع عقل ببازار عشق کس نخرد
درین معامله دیوانه میشود عاقل
بیار می که ز مستی خجل شدن سهل است
هزار بار مرا توبه کرده است خجل
ز دیده حاصل اهلی همیشه خار غم است
ز شوره زار بجز خار کی شود حاصل
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۲ - ز خشم و ناز تو صد شوق شد فزون در دل
ز خشم و ناز تو صد شوق شد فزون در دل
تغافل تو همه التفات و ما غافل
چرا ز دیدن مجنون ملولی ای لیلی
همان شمر که سگس میدود پی محمل
بکش به تیغم و دشمن مهل که طعنه زند
که زخم تیر زبان ها نمیرود از دل
اگر بمن همه عالم خوشند و گر ناخوش
ز لطف و قهر کسم نیست غم تو دل بگسل
مبین بخشم مرا تا نگردم آشفته
کزین نگاه تو دیوانه میشود عاقل
زمانه دشمن اهل نظر بود دایم
بکش به مهرم و قتلم بروزگار مهل
به آب دیده دلم کشته وفا پرورد
چه سود از دل اهلی که خار شد حاصل
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۹ - اگر تو جان طلبی جان در آستین دارم
اگر تو جان طلبی جان در آستین دارم
وگر سرم سر تسلیم بر زمین دارم
نعیم جنت و عیش جهان کمست بهم
من از توهم آن دارم و هم این دارم
گرم فرشته چو آدم کند سجود رواست
که خاکپای تو از سجده بر جبین دارم
مکش چو صید تو گشتم کز ابروی خوبان
کمان فتنه ز هر گوشه در کمین دارم
شب سیاه غمت گر کند سگت ره گم
چراغ در رهش از آه آتشین دارم
وصال دوست دهد صدهزار ساله مراد
نظر بدوست من از عقل دوربین دارم
به اشک من چه کنی عرض چشم تر اهلی
که خرمنم من و صد چون تو خوشه چین دارم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۶ - خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنم
خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنم
بخاک افتم و صد سجده نیاز کنم
شبی بخلوت تاریک من بود یارب
که همچو شمع درآیی و در فراز کنم
کرشمه یی کن و جامی بیار ای ساقی
مرا بطاعت و تقوی مهل که ناز کنم
تو آب خضری و من تشنه این کنایت بس
چه حاجتست که دیگر سخن دراز کنم
مجال سجده نمی یابم از نظاره تو
تو خود بگو که من مست چون نماز کنم
ز عشق نیست مرا چاره یی جز این اهلی
که ترک چاره کنم رو بچاره ساز کنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۳ - تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هم
تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هم
مرا ز مهر تو دین شد ز دست و دنیا هم
میان مسجد و میخانه ام خجل مانده
ز بسکه حرمتم آنجا نماند و اینجا هم
خراب باده عشق توام که نشه ی او
هزار دل شده دیوانه کرد و دانا هم
ر بسکه آتش عشقت فرو گرفت مرا
وجود من همه او شد نهان و پیدا هم
به نیم جرعه که خوردم چو اهلی از کف دوست
ز دست رفتم و آخر فتادم از پا هم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۴ - ز بسکه رخنه ز تیر تو در درون دارم
ز بسکه رخنه ز تیر تو در درون دارم
دلی چو خانه زنبور پر ز خون دارم
چو لاله ظاهر و باطن در آتش است مرا
که داغ هم ز درون و هم از برون دارم
مرا حلال چو فرهاد لعل شیرین است
که دست در کمر کوه بیستون دارم
ز عقل نیست بزنجیر زلف یار طمع
مرا چکار بزلفت مگر جنون دارم
به سر همیشه دوانم چو چرخ از مهرت
کجا قرار و تحمل کجا سکون دارم
مگو که از نفس گرم اهلی ام در تاب
تو خود بگوی که آنش نهفته چون دارم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۵ - کنون که جامه چو من میدری که سر مستم
کنون که جامه چو من میدری که سر مستم
خوش است سینه صفایی اگر دهد دستم
زلاف مردمی ام قید خود پسندی بود
سگ تو گشتم و از بند خویش وارستم
بدان هوس که چو دیو انگان خورم سنگت
هزار شیشه ناموس و ننگ بشکستم
تو آفتابی و من همچو عیسی از تجرید
بریدم از همه اشیا و با تو پیوستم
به هیچ راه چو اهلی ندیدمت روزی
که سالها بامید تو باز ننشستم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۳ - خوش آنکه پیش تو دور از دیار خود گریم
خوش آنکه پیش تو دور از دیار خود گریم
بهانه غربت و بر حال زار خود گریم
گهی که خاک شوم خیزم از مزار چو گرد
بچشم خلق روم بر مزار خود گریم
چو شمع گریه بپروانه کی کنم گر سوخت
که گر توان بغم روزگار خود گریم
ز آب دیده خورد کشته امیدم آب
کجاست اشک که بر کشتکار خود گریم
بس است زخم درون چشم خون فشان اهلی
دمی که بر دل و جان فکار خود گریم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۵ - بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنم
بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنم
هزار ساله جفای فلک حلال کنم
نظر بهیچ ندارم ز نعمت دو جهان
مگر نظاره آن حسن و آن جمال کنم
خیال وصل تو با آنکه شد محال مرا
مجال و هم نه اندیشه محال کنم
بزیر پای سمند تو گر دهد دستم
بدست خویش سر خویش پایمال کنم
اگر چه عاشق و مستم چنان نیم مجنون
که نسبت تو سیه چشم با غزال کنم
ز من مجو سر و سامان که من نه آن مستم
که زشت و خوب و بد و نیک را خیال کنم
اگر ز بخت تفال گهی کنم اهلی
نظر بمصحف روی خجسته فال کنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۳ - نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنم
نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنم
دلم دست بخواهد شدن چه چاره کنم
ز دل بتنگ چنانم که خواهمش آرم
ز چاکسینه یرون و هزار پاره کنم
نماند تاب غمم نیست چاره یی زان به
که خویش را دو سه روزی شرابخواره کنم
زبسکه بر در او گشته ام شود شرمم
که دیگر آن در و دیوار را نظاره کنم
بشیشه نسبت قلبم توان ولی نتوان
که نسبت دل سختش بسنگ خاره کنم
میان خار ملامت چو مردم چشمم
نه مردمم اگر از این میان کناره کنم
مگو که ترک کن از عشق و شادزی اهلی
نمی توانم اگر نی هزار باره کنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۶ - تو عیش کن بفراغت که من سپند توام
تو عیش کن بفراغت که من سپند توام
بسوز آتش دل دفع هر گزند توام
غبار دیده بر گرد رهگذارت از آن
گشاده چشم براه سم سمند توام
دل کباب مرا نیست غیر گریه تلخ
ز بسکه سوخته لعل نوشخند توام
شراب تلخ چنانم کجا برد از هوش
که تلخی سخنی از لب چو قند توام
تراست ناز و مرا صد نیاز چون اهلی
تو سرو ناز منی من نیازمند توام