تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۱۳ - در تو عجب مانده ام ای عشق شنگ
در تو عجب مانده ام ای عشق شنگ
نوری و ناری بگه صلح و جنگ
از غم و فکر دو جهان رسته است
عاشق دیوانه مست ملنگ
عشق خدا پادشه راست گوست
عشق ندارد صفت ریو و رنگ
جرعه ای از جام محبت بنوش
باز ره از باده و افیون و بنگ
عشق چو شوریده و دیوانه شد
بحر جهانرا بکشد چون نهنگ
چونکه مرا زاهد و هشیار دید
ساقی جان باده دهد بی درنگ
قاسم، اگر مست نه ای کژ مرو
از تو کسی نشنود این عذر لنگ
نوری و ناری بگه صلح و جنگ
از غم و فکر دو جهان رسته است
عاشق دیوانه مست ملنگ
عشق خدا پادشه راست گوست
عشق ندارد صفت ریو و رنگ
جرعه ای از جام محبت بنوش
باز ره از باده و افیون و بنگ
عشق چو شوریده و دیوانه شد
بحر جهانرا بکشد چون نهنگ
چونکه مرا زاهد و هشیار دید
ساقی جان باده دهد بی درنگ
قاسم، اگر مست نه ای کژ مرو
از تو کسی نشنود این عذر لنگ
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۱۷ - خاطرم آشفته و جان در ملال
خاطرم آشفته و جان در ملال
رو بنما، ای مه فرخنده فال
بی تو عجب مضطربم روز و شب!
مرغ دلم چند زند پر و بال؟
بلبل شوریده دل، افغان مکن
موسم هجران شد و آمد وصال
وصل بفریاد دل من رسید
یافتم از هجر بسی گوشمال
گل پس پرده ز همه فارغست
بلبل، ازین حال دمی خوش بنال
بلبل آشفته، شغب را بمان
نوبت حالست، مکن قیل و قال
واعظ ما قصه و افسانه گفت
خواجه سمینست، نشد در جدال
خواجه عزیزست، ولیکن نکرد
از طرف تن سوی جان انتقال
قاسمی، از عین عیان قصه کن
تا بکی اندیشه خواب و خیال؟
رو بنما، ای مه فرخنده فال
بی تو عجب مضطربم روز و شب!
مرغ دلم چند زند پر و بال؟
بلبل شوریده دل، افغان مکن
موسم هجران شد و آمد وصال
وصل بفریاد دل من رسید
یافتم از هجر بسی گوشمال
گل پس پرده ز همه فارغست
بلبل، ازین حال دمی خوش بنال
بلبل آشفته، شغب را بمان
نوبت حالست، مکن قیل و قال
واعظ ما قصه و افسانه گفت
خواجه سمینست، نشد در جدال
خواجه عزیزست، ولیکن نکرد
از طرف تن سوی جان انتقال
قاسمی، از عین عیان قصه کن
تا بکی اندیشه خواب و خیال؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۲۶ - نی چو بنالید، بگفتا: نیم
نی چو بنالید، بگفتا: نیم
باده بجوش آمد و گفتا: میم
عشق و وفا گفت که: من ثابتم
فقر و فنا گفت که: من لاشیم
نوبت شادیست، گه عشرتست
باده بنوشیم بپهنای یم
گر ز کف ساقی جان می خوری
بر سر افلاک بر آری علم
من نشناسم ملک الموت چیست؟
جان بسوی حضرت جانان دهم
رو ننماید بتو از هیچ روی
تا نکنی در طلبش سر قدم
من نتوانم که گریزم ز عشق
بر سر قاسم قلم این زد رقم
باده بجوش آمد و گفتا: میم
عشق و وفا گفت که: من ثابتم
فقر و فنا گفت که: من لاشیم
نوبت شادیست، گه عشرتست
باده بنوشیم بپهنای یم
گر ز کف ساقی جان می خوری
بر سر افلاک بر آری علم
من نشناسم ملک الموت چیست؟
جان بسوی حضرت جانان دهم
رو ننماید بتو از هیچ روی
تا نکنی در طلبش سر قدم
من نتوانم که گریزم ز عشق
بر سر قاسم قلم این زد رقم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۳۴ - یار همان، درد همان، دل همان
یار همان، درد همان، دل همان
غصه همان، قصه مشکل همان
ناز همان، حسن و جلالت همان
شوق همان، گریه و حالت همان
عشوه همان، شیوه همان، خو همان
غمزه همان، نرگس جادو همان
عشق همان، زار و نزاری همان
چشم مرا گریه و زاری همان
سوز همان، داغ جدایی همان
مسکنت و فقر و گدایی همان
دوست همان، حسن و ملاحت همان
بر دل و جان سوز و جراحت همان
هجر همان، درد مودت همان
قاسمی و داغ محبت همان
غصه همان، قصه مشکل همان
ناز همان، حسن و جلالت همان
شوق همان، گریه و حالت همان
عشوه همان، شیوه همان، خو همان
غمزه همان، نرگس جادو همان
عشق همان، زار و نزاری همان
چشم مرا گریه و زاری همان
سوز همان، داغ جدایی همان
مسکنت و فقر و گدایی همان
دوست همان، حسن و ملاحت همان
بر دل و جان سوز و جراحت همان
هجر همان، درد مودت همان
قاسمی و داغ محبت همان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۶۰ - ای دل و جانت بهواها گرو
ای دل و جانت بهواها گرو
خواجه، خطا میروی، این ره مرو
گر دلت از جان ادب آموختست
ملک جهان را نستانی دو جو
خواجه، بهر حال تو خود را بدان
موسم زرعست، نه وقت درو
جام نوا زخم کهن سال حق
تازه بتازه بستان، نوبنو
یار درین مجلس ما حاضرست
خواجه، ببیهوده پریشان مشو
قصه عشاق ز حد درگذشت
قصه فراوان مکن، ای داهرو
یار ازان سو سوی قاسم شتافت
قاسمی این هروله را دید و دو
خواجه، خطا میروی، این ره مرو
گر دلت از جان ادب آموختست
ملک جهان را نستانی دو جو
خواجه، بهر حال تو خود را بدان
موسم زرعست، نه وقت درو
جام نوا زخم کهن سال حق
تازه بتازه بستان، نوبنو
یار درین مجلس ما حاضرست
خواجه، ببیهوده پریشان مشو
قصه عشاق ز حد درگذشت
قصه فراوان مکن، ای داهرو
یار ازان سو سوی قاسم شتافت
قاسمی این هروله را دید و دو
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۷۰ - مسئله مشکل و آسان توی
مسئله مشکل و آسان توی
ای دل و جان، در دل و در جان توی
دلبر نامی گرامی توی
نور دل و دیده اعیان توی
مسئله مشکل عشاق را
از همه رو صحبت و برهان توی
شورش مستان خرابات عشق
زمزمه مرغ سحر خوان توی
نور توی، صور توی، سور تو
حسن توی، محسن و احسان توی
دلبر و دلدار و دل افروز تو
عمر توی، لعل بدخشان توی
در تو عجب مانده دل قاسمی
درد توی، مایه درمان توی
ای دل و جان، در دل و در جان توی
دلبر نامی گرامی توی
نور دل و دیده اعیان توی
مسئله مشکل عشاق را
از همه رو صحبت و برهان توی
شورش مستان خرابات عشق
زمزمه مرغ سحر خوان توی
نور توی، صور توی، سور تو
حسن توی، محسن و احسان توی
دلبر و دلدار و دل افروز تو
عمر توی، لعل بدخشان توی
در تو عجب مانده دل قاسمی
درد توی، مایه درمان توی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - گریه زچشمم به امان آمده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - لاله به کف جام دمیدن گرفت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۷ - بیکسیم ساخت خریدار خویش
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۷۳ - و له ایضا
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۸ - داد چو بر زلف سمن سا شکست
داد چو بر زلف سمن سا شکست
در شکن زلف چو دلها شکست
دل به فغان کرد دل دوست نرم
شیشه ببیند که خارا شکست
خانه ی صبرم شده ویران ز اشک
کشتی ام از موجه ی دریا شکست
یاد دل افتادم و آن چشم مست
مستی اگر شیشه ی صهبا شکست
نقش لب لعل که تا بسته شد
رونق بازار مسیحا شکست
طبع (سحاب) و لب او قدر در
همچو کف خسرو دریا شکست
فتحعلی شاه کز اجلال او
شوکت اسکندر و دارا شکست
در شکن زلف چو دلها شکست
دل به فغان کرد دل دوست نرم
شیشه ببیند که خارا شکست
خانه ی صبرم شده ویران ز اشک
کشتی ام از موجه ی دریا شکست
یاد دل افتادم و آن چشم مست
مستی اگر شیشه ی صهبا شکست
نقش لب لعل که تا بسته شد
رونق بازار مسیحا شکست
طبع (سحاب) و لب او قدر در
همچو کف خسرو دریا شکست
فتحعلی شاه کز اجلال او
شوکت اسکندر و دارا شکست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - هر که کند منع من از روی تو
هر که کند منع من از روی تو
کاش به بیند رخ نیکوی تو
تیغ به روی تو کشیده است لیک
خون مرا ریخته ابروی تو
گریه ی خلق از تو ولی آب چشم
خاک مرا میبرد از کوی تو
کرده عیان بر همه صید افگنی
زخم دلم قوت بازوی تو
برگ سمن کرده به سنبل عیان
زلف سمن سای سمن بوی تو
کده ز اعجاز لبت زنده باز
هرکه کشد نرگس جادوی تو
چشم (سحاب) ار نبود اشک بار
می زند آتش به جهان خوی تو
کاش به بیند رخ نیکوی تو
تیغ به روی تو کشیده است لیک
خون مرا ریخته ابروی تو
گریه ی خلق از تو ولی آب چشم
خاک مرا میبرد از کوی تو
کرده عیان بر همه صید افگنی
زخم دلم قوت بازوی تو
برگ سمن کرده به سنبل عیان
زلف سمن سای سمن بوی تو
کده ز اعجاز لبت زنده باز
هرکه کشد نرگس جادوی تو
چشم (سحاب) ار نبود اشک بار
می زند آتش به جهان خوی تو
عمعق بخاری : قصاید
شمارهٔ ۹ - قصیدهٔ ناتمام در مدح ملک تاج الملوک محمود
وقت گل سوری، خیز ای نگار
بر گل سوری می سوری بیار
بر بط سغدی را گردن بگیر
زخمه زیر و بم او برگمار
زان می نوشین، که چو جانم بدی
گر شدی اندر تن من پایدار
آنکه بود در تن آزادگان
از همه شادی و طرب دستیار
گوهر جودست، که گردد بدو
از گهر مردم جود آشکار
گر نبدی خاصیت او بجود
جای نبودیش کف شهریار
خسرو محمود شهنشاه دهر
تاج ملوک و ملک شهریار
آتش سوزنده بهنگام رزم
مهر فروزنده بهنگام بار
آنکه ازو باغ بهارست ملک
کف زر افشانش ابر بهار
بر گل سوری می سوری بیار
بر بط سغدی را گردن بگیر
زخمه زیر و بم او برگمار
زان می نوشین، که چو جانم بدی
گر شدی اندر تن من پایدار
آنکه بود در تن آزادگان
از همه شادی و طرب دستیار
گوهر جودست، که گردد بدو
از گهر مردم جود آشکار
گر نبدی خاصیت او بجود
جای نبودیش کف شهریار
خسرو محمود شهنشاه دهر
تاج ملوک و ملک شهریار
آتش سوزنده بهنگام رزم
مهر فروزنده بهنگام بار
آنکه ازو باغ بهارست ملک
کف زر افشانش ابر بهار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶ - در غم عشقت دل تنگم بسوخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸ - داغ فراقت دل من سوختست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۸۲ - هر که دلش با غم ما یار نیست
هر که دلش با غم ما یار نیست
راست توان گفت که او یار نیست
نیست زمانی دل مسکین من
کز تو به کام دل اغیار نیست
هر که به روی تو نظر کرد گفت
کاین گل خوشبوی تو را خار نیست
دیده به دل گفت حقیقت شنو
بر تو مرا دیده ی انکار نیست
عشق رخش بانگ به دل زد که هی
قالب تو بابت آن کار نیست
خیل غم عشق جهان بر جهان
گرد مگردش تو که زنهار نیست
سرو چمن سرکش و خوش قامتست
لیک ورا شیوه ی رفتار نیست
گرچه مه و مهر به رخ روشنند
مهر و مهش خنده و گفتار نیست
خسته دلم رفت به بازار عشق
بانگ برآمد که خریدار نیست
دل ز من خسته بدزدید و رفت
چون سر زلف تو سیه کار نیست
از سگ کوی تو بسی کمترم
زآنکه مرا بر در تو بار نیست
بار جهان هست بسی بر دلم
از غم تو بیشترم بار نیست
چون سر زلف تو کجا دل بماند
کز غم عشق تو نگونسار نیست
خود به جهان کیست که بی وصل تو
خسته و مجروح و دل افگار نیست
راست توان گفت که او یار نیست
نیست زمانی دل مسکین من
کز تو به کام دل اغیار نیست
هر که به روی تو نظر کرد گفت
کاین گل خوشبوی تو را خار نیست
دیده به دل گفت حقیقت شنو
بر تو مرا دیده ی انکار نیست
عشق رخش بانگ به دل زد که هی
قالب تو بابت آن کار نیست
خیل غم عشق جهان بر جهان
گرد مگردش تو که زنهار نیست
سرو چمن سرکش و خوش قامتست
لیک ورا شیوه ی رفتار نیست
گرچه مه و مهر به رخ روشنند
مهر و مهش خنده و گفتار نیست
خسته دلم رفت به بازار عشق
بانگ برآمد که خریدار نیست
دل ز من خسته بدزدید و رفت
چون سر زلف تو سیه کار نیست
از سگ کوی تو بسی کمترم
زآنکه مرا بر در تو بار نیست
بار جهان هست بسی بر دلم
از غم تو بیشترم بار نیست
چون سر زلف تو کجا دل بماند
کز غم عشق تو نگونسار نیست
خود به جهان کیست که بی وصل تو
خسته و مجروح و دل افگار نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۱۹ - کیست که جانش ز غمت خسته نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶۲ - ز آتش بیداد که بالا گرفت
ز آتش بیداد که بالا گرفت
شعله ی آن در دل خارا گرفت
زآنکه دل سنگ به حالم بسوخت
آتش جور تو که در ما گرفت
زآنکه همه کار جهان بر خطاست
کار جهان بین که چه یغما گرفت
سایه ی حق بود، چرا بی سبب
سایه ی الطاف ز ما برگرفت
غم بشد و طوف جهان کرد و باز
آمد و در جان جهان جا گرفت
خون دل خلق جهانی ز چشم
بس بچکید و ره دریا گرفت
قصّه ی درد من و جور غمت
چون بدهم شرح که هرجا گرفت
شعله ی آن در دل خارا گرفت
زآنکه دل سنگ به حالم بسوخت
آتش جور تو که در ما گرفت
زآنکه همه کار جهان بر خطاست
کار جهان بین که چه یغما گرفت
سایه ی حق بود، چرا بی سبب
سایه ی الطاف ز ما برگرفت
غم بشد و طوف جهان کرد و باز
آمد و در جان جهان جا گرفت
خون دل خلق جهانی ز چشم
بس بچکید و ره دریا گرفت
قصّه ی درد من و جور غمت
چون بدهم شرح که هرجا گرفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۷ - دل ستد از دستم و در پا فکند
دل ستد از دستم و در پا فکند
آتش عشقش به دل ما فکند
بانگ ز عشّاق برآمد تمام
زلف ز رخسار چو بالا فکند
زلف پریشان تو باز آن دلم
بردش و در بوته سودا فکند
پرده برانداخت ز روی آفتاب
تابش اندر دل خارا فکند
از نظرم دور نشد یک زمان
تا نظری بر من شیدا فکند
عشق تو بربود ز ما صبر و هوش
در دو جهان حسن تو غوغا فکند
دام سر زلف تو بس صید کرد
مرغ دل ما نه به تنها فکند
آتش عشقش به دل ما فکند
بانگ ز عشّاق برآمد تمام
زلف ز رخسار چو بالا فکند
زلف پریشان تو باز آن دلم
بردش و در بوته سودا فکند
پرده برانداخت ز روی آفتاب
تابش اندر دل خارا فکند
از نظرم دور نشد یک زمان
تا نظری بر من شیدا فکند
عشق تو بربود ز ما صبر و هوش
در دو جهان حسن تو غوغا فکند
دام سر زلف تو بس صید کرد
مرغ دل ما نه به تنها فکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۶ - از شب وصلت دل ما شاد کن
از شب وصلت دل ما شاد کن
یک دمک آشفته دلان یاد کن
داد دلم چون ندهی دلبرا
کیست که گفت این همه بیداد کن
بنده ز جانت شده ام رایگان
بهر خدا از غمم آزاد کن
بلبل جان وقت گل آمد خموش
از چه شدی، ناله و فریاد کن
روز زمستان بشد و از بهار
گشت جهان خرّم و دل شاد کن
گر ندهد کام دلت روزگار
رو به در شاه جهان داد کن
یک دمک آشفته دلان یاد کن
داد دلم چون ندهی دلبرا
کیست که گفت این همه بیداد کن
بنده ز جانت شده ام رایگان
بهر خدا از غمم آزاد کن
بلبل جان وقت گل آمد خموش
از چه شدی، ناله و فریاد کن
روز زمستان بشد و از بهار
گشت جهان خرّم و دل شاد کن
گر ندهد کام دلت روزگار
رو به در شاه جهان داد کن