تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۸ - بهره ای نگرفت گر کام دل بیتاب دید
بهره ای نگرفت گر کام دل بیتاب دید
بخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید
خاطر روشندلان از گرد کلفتهای دهر
تیره شد چندانکه نتوانیم رو در آب دیده
کلبه ویران ما از رخنه سنگ ستم
پای تا سر چشم گردیده و ره سیلاب دید
من درین بحر از پی سرگشتگی افتاده ام
کشتیم در رقص آمد هر کجا گرداب دید
هر که در راه عبادت دیده اش بیناترست
قبله منصور دارد دار را محراب دید
رهرو بحر فنا در طی بحر زندگی
آب چون بگذشتش از سر آنزمان پایاب دهد
زاهد از بس در متاع دعوی خود آب کرد
در گمان افتاد فسق و دامن تر باب دید
گر شکافی سینه ام پیکان ز دل نتوان شناخت
رنگ اختر دارد آهن کز آتش تاب دید
آب دریا را بجوی تیغ بیدادت مبند
بسکه سیر آبست شمشیر تو زخم از آب دید
لابه بی نفع است دربد گردی گردون کلیم
چرخ بی پروا چه زاریها که از دولاب دید
بخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید
خاطر روشندلان از گرد کلفتهای دهر
تیره شد چندانکه نتوانیم رو در آب دیده
کلبه ویران ما از رخنه سنگ ستم
پای تا سر چشم گردیده و ره سیلاب دید
من درین بحر از پی سرگشتگی افتاده ام
کشتیم در رقص آمد هر کجا گرداب دید
هر که در راه عبادت دیده اش بیناترست
قبله منصور دارد دار را محراب دید
رهرو بحر فنا در طی بحر زندگی
آب چون بگذشتش از سر آنزمان پایاب دهد
زاهد از بس در متاع دعوی خود آب کرد
در گمان افتاد فسق و دامن تر باب دید
گر شکافی سینه ام پیکان ز دل نتوان شناخت
رنگ اختر دارد آهن کز آتش تاب دید
آب دریا را بجوی تیغ بیدادت مبند
بسکه سیر آبست شمشیر تو زخم از آب دید
لابه بی نفع است دربد گردی گردون کلیم
چرخ بی پروا چه زاریها که از دولاب دید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۰ - عاشق از حیرت درین وادی بجائی می رسد
عاشق از حیرت درین وادی بجائی می رسد
تا نگردد راه گم کی رهنمائی می رسد
خون خود بر گلرخان شهر قسمت می کنم
هر که می آید بدست او حنائی می رسد
رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانیم
کو پس از سرگشتگی آخر بجائی می رسد
گرچه سیلم برنمی دارد ز راه انتظار
می روم از جا اگر آواز پائی می رسد
با رخت افسانه گلشن زبس کوتاه شد
نه زگل بوئی نه از بلبل نوائی می رسد
وعده وصلت بدل گر می دهم بر من مخند
هر که بیند خسته را گوید شفائی می رسد
در سر کوی تغافل نیستم بیکس کلیم
گر بفریادم نگاه آشنائی می رسد
تا نگردد راه گم کی رهنمائی می رسد
خون خود بر گلرخان شهر قسمت می کنم
هر که می آید بدست او حنائی می رسد
رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانیم
کو پس از سرگشتگی آخر بجائی می رسد
گرچه سیلم برنمی دارد ز راه انتظار
می روم از جا اگر آواز پائی می رسد
با رخت افسانه گلشن زبس کوتاه شد
نه زگل بوئی نه از بلبل نوائی می رسد
وعده وصلت بدل گر می دهم بر من مخند
هر که بیند خسته را گوید شفائی می رسد
در سر کوی تغافل نیستم بیکس کلیم
گر بفریادم نگاه آشنائی می رسد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۴ - گرچه اول رنجش بیمار از آنسو می شود
گرچه اول رنجش بیمار از آنسو می شود
دارد این خوبی که صلح از جانب او می شود
رونق خوبیت باید مگسل از روشندلان
گل جدا از شمع چون افتاد بد بو می شود
بر سر خاکش بجای شمع تیری می نهد
هر که قربان کمانداران ابرو می شود
گفت احوال نهان را گریه ام با آب و تاب
روز اول طفل اشک ما سخنگو می شود
بر دوروئی چون مدار عالمست آخر چرا
کار ما با هر کسی کافتاد یک رو می شود
پیرو دل را هزاران دردسر آید به پیش
طفل چون رو بیش باید بیش بدخو می شود
طاعت ما هم بسوی آسمانها می رود
روز محشر چون به عصیان هم ترازو می شود
بسکه می میرد برای خشم و ناز او کلیم
عندلیب غنچه های چین ابرو می شود
دارد این خوبی که صلح از جانب او می شود
رونق خوبیت باید مگسل از روشندلان
گل جدا از شمع چون افتاد بد بو می شود
بر سر خاکش بجای شمع تیری می نهد
هر که قربان کمانداران ابرو می شود
گفت احوال نهان را گریه ام با آب و تاب
روز اول طفل اشک ما سخنگو می شود
بر دوروئی چون مدار عالمست آخر چرا
کار ما با هر کسی کافتاد یک رو می شود
پیرو دل را هزاران دردسر آید به پیش
طفل چون رو بیش باید بیش بدخو می شود
طاعت ما هم بسوی آسمانها می رود
روز محشر چون به عصیان هم ترازو می شود
بسکه می میرد برای خشم و ناز او کلیم
عندلیب غنچه های چین ابرو می شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۱ - بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود
بی ستمکش صبر و آرام از ستمگر می رود
می رود دریا زپی، ساحل چو پس تر می رود
جوش سودا را علاج از دیده تر می کنم
آب می ریزند بر دیگی که از سر می رود
نه همین خم را دل پر، زین حریفانست و بس
زین تنک ظرفان چه خون کز چشم ساغر می رود
طالع دون از پی یک مطلب عالی نرفت
بخت ما دایم بصید مرغ بی پر می رود
آنچنان خونین دلی دارم که چون سوزد زغم
خون زدودش جای اشک از چشم اختر می رود
از دل من دیده ویران شد زدست انداز اشک
می رود آبادی از راهی که لشکر می رود
ما و شمع از ترک سر آزاد از محنت نه ایم
آتش سودا بجا ماند اگر سر می رود
طفل اشکم آنچنان عادت بدامن کرده است
کز کنارم راست تا دامان محشر می رود
می رود بر آب اگر زاهد کلیم از آبله
در ره سودای او بر روی اخگر می رود
می رود دریا زپی، ساحل چو پس تر می رود
جوش سودا را علاج از دیده تر می کنم
آب می ریزند بر دیگی که از سر می رود
نه همین خم را دل پر، زین حریفانست و بس
زین تنک ظرفان چه خون کز چشم ساغر می رود
طالع دون از پی یک مطلب عالی نرفت
بخت ما دایم بصید مرغ بی پر می رود
آنچنان خونین دلی دارم که چون سوزد زغم
خون زدودش جای اشک از چشم اختر می رود
از دل من دیده ویران شد زدست انداز اشک
می رود آبادی از راهی که لشکر می رود
ما و شمع از ترک سر آزاد از محنت نه ایم
آتش سودا بجا ماند اگر سر می رود
طفل اشکم آنچنان عادت بدامن کرده است
کز کنارم راست تا دامان محشر می رود
می رود بر آب اگر زاهد کلیم از آبله
در ره سودای او بر روی اخگر می رود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۶ - زخمهای شانه از زلفت فراهم می شود
زخمهای شانه از زلفت فراهم می شود
بخت اگر یاری نماید مشک مرهم می شود
عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست
همچو نوروزی که واقع در محرم می شود
قتل ما هر گاه باشد می توان، تعجیل چیست
کشتن شمع حیات ما بیکدم می شود
تا چه آرد بر سر بال کبوتر نامه ام
خامه ام هر دم زبار درد دل خم می شود
هست با خونین دلانم الفتی کز بعد مرگ
خاک من بر زخم اگر پاشند مرهم می شود
بسکه شادابست گلشن از سرشک عندلیب
آتش ار بر روی گل ریزند شبنم می شود
در دیار ما مصیبت دوستی عامست، عام
کز چراغی مرده در یک شهر ماتم می شود
همچو محجوبی که در شهر غریب آمد درون
خواب در چشمم بمردم آشنا کم می شود
تا کلیم از آدمیت لاف زد بیغم نبود
غم بود تخمی که سبز از خاک آدم می شود
بخت اگر یاری نماید مشک مرهم می شود
عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست
همچو نوروزی که واقع در محرم می شود
قتل ما هر گاه باشد می توان، تعجیل چیست
کشتن شمع حیات ما بیکدم می شود
تا چه آرد بر سر بال کبوتر نامه ام
خامه ام هر دم زبار درد دل خم می شود
هست با خونین دلانم الفتی کز بعد مرگ
خاک من بر زخم اگر پاشند مرهم می شود
بسکه شادابست گلشن از سرشک عندلیب
آتش ار بر روی گل ریزند شبنم می شود
در دیار ما مصیبت دوستی عامست، عام
کز چراغی مرده در یک شهر ماتم می شود
همچو محجوبی که در شهر غریب آمد درون
خواب در چشمم بمردم آشنا کم می شود
تا کلیم از آدمیت لاف زد بیغم نبود
غم بود تخمی که سبز از خاک آدم می شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۹ - هر زمان بر روی کارم رنگ دیگرگون شود
هر زمان بر روی کارم رنگ دیگرگون شود
باده ام در جام گرد آب و آبم خون شود
دخل ما با خرج یکسانست در راه طلب
سوزنی چون بشکند خاری زپا بیرون شود
در حقیقت تنگدستی مایه دیوانگیست
در چمن بید از غم بیحاصلی مجنون شود
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمال
هر که گردد خم نشین باید که افلاطون شود
باده پنهان بزهد آشکار آمیختند
جوی شیر زاهدان ترسم که جوی خون شود
بر رخ پیر فلک رنگ حسد گل می کند
در چمن چون رخت طفل غنچه گلگون شود
مایه سالک سبکباریست گر آید بدست
می تواند ناله ای پیک ره گردون شود
مایه سالک سبکباریست گر آید بدست
می تواند ناله ای پیک ره گردون شود
پرعجب نبود زطبع حرص اگر در زیر خاک
همرهی با گنج آرام دل قارون شود
تا کشیم از شعر فهمان انتقام دخل ها
کاشکی هر جا سخن فهمی بود موزون شود
قدر این گوساله ها تا کم شود خواهم کلیم
گاو گردون از چراگاه فلک بیرون می شود
باده ام در جام گرد آب و آبم خون شود
دخل ما با خرج یکسانست در راه طلب
سوزنی چون بشکند خاری زپا بیرون شود
در حقیقت تنگدستی مایه دیوانگیست
در چمن بید از غم بیحاصلی مجنون شود
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمال
هر که گردد خم نشین باید که افلاطون شود
باده پنهان بزهد آشکار آمیختند
جوی شیر زاهدان ترسم که جوی خون شود
بر رخ پیر فلک رنگ حسد گل می کند
در چمن چون رخت طفل غنچه گلگون شود
مایه سالک سبکباریست گر آید بدست
می تواند ناله ای پیک ره گردون شود
مایه سالک سبکباریست گر آید بدست
می تواند ناله ای پیک ره گردون شود
پرعجب نبود زطبع حرص اگر در زیر خاک
همرهی با گنج آرام دل قارون شود
تا کشیم از شعر فهمان انتقام دخل ها
کاشکی هر جا سخن فهمی بود موزون شود
قدر این گوساله ها تا کم شود خواهم کلیم
گاو گردون از چراگاه فلک بیرون می شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۱ - نه زمی هر جا تنک ظرفی که برد از پا فتاد
نه زمی هر جا تنک ظرفی که برد از پا فتاد
آنکه لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد
گردباد از سیر صحرا پای در دامن کشید
نوبت هامون نوردی تا باشک ما فتاد
گریه نبود دیده ام گر دجله افشانی کند
کاب در چشمم ز دود آتش سودا فتاد
تا دم آخر بود سر در هوا مانند شمع
دیده هر کس که بر آن قامت زیبا فتاد
می دهد ز آشفتگی درس سیه روزی ز ما
زلف او با این پریشانی چه خوش انشا فتاد
عندلیب آن گلستانم که بندد باغبان
دیده را هر گه نقاب از چهره گلها فتاد
هر که در راه طلب خو کرد با آوارگی
گر بسان شمع یک جا شد مقیم از پا فتاد
از کمال اتحاد حسن و عشق آخر کلیم
هر گره کز زلف او وا شد بکار ما فتاد
آنکه لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد
گردباد از سیر صحرا پای در دامن کشید
نوبت هامون نوردی تا باشک ما فتاد
گریه نبود دیده ام گر دجله افشانی کند
کاب در چشمم ز دود آتش سودا فتاد
تا دم آخر بود سر در هوا مانند شمع
دیده هر کس که بر آن قامت زیبا فتاد
می دهد ز آشفتگی درس سیه روزی ز ما
زلف او با این پریشانی چه خوش انشا فتاد
عندلیب آن گلستانم که بندد باغبان
دیده را هر گه نقاب از چهره گلها فتاد
هر که در راه طلب خو کرد با آوارگی
گر بسان شمع یک جا شد مقیم از پا فتاد
از کمال اتحاد حسن و عشق آخر کلیم
هر گره کز زلف او وا شد بکار ما فتاد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۴ - ای که تو دلتنگی از گریه دلت وا می شود
ای که تو دلتنگی از گریه دلت وا می شود
تنگنای عشق زین خمخانه صحرا می شود
هر کرا توفیق عیب خویش بینی داده اند
بعد مردن بر مزارش کور بینا می شود
بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم
می کنم بر بوریا گر تکیه خارا می شود
از تنم نتوان کشیدن ناوک جور تو را
زانکه همچون استخوانم جزو اعضا می شود
بستگی در کار هر کس هست بگشاید بصیر
یک کلیدست و هزاران قفل از آن وا می شود
در بیابان هر کرا از تشنگی باشد خطر
نام چشمم گر بود صد چشمه پیدا می شود
خرمن خورشید باید شعله حسن ترا
حیف از این آتش که برق هستی ما می شود
سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدن
در صف خواری کشانم تن زخارا می شود
چون صدف گر قطره ای زین بحر باشد قسمتم
از برایم عقده خاطر مهیا می شود
در سواد زلف او تا دل وطن دارد کلیم
تیره شد چون روزگارم خاطرم وا می شود
تنگنای عشق زین خمخانه صحرا می شود
هر کرا توفیق عیب خویش بینی داده اند
بعد مردن بر مزارش کور بینا می شود
بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم
می کنم بر بوریا گر تکیه خارا می شود
از تنم نتوان کشیدن ناوک جور تو را
زانکه همچون استخوانم جزو اعضا می شود
بستگی در کار هر کس هست بگشاید بصیر
یک کلیدست و هزاران قفل از آن وا می شود
در بیابان هر کرا از تشنگی باشد خطر
نام چشمم گر بود صد چشمه پیدا می شود
خرمن خورشید باید شعله حسن ترا
حیف از این آتش که برق هستی ما می شود
سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدن
در صف خواری کشانم تن زخارا می شود
چون صدف گر قطره ای زین بحر باشد قسمتم
از برایم عقده خاطر مهیا می شود
در سواد زلف او تا دل وطن دارد کلیم
تیره شد چون روزگارم خاطرم وا می شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۶ - سیل را درس روانی گریه ما می دهد
سیل را درس روانی گریه ما می دهد
شور بختی اشک ما تعلیم دریا می دهد
روزگارم سربسر از تیره روزی یکشبست
وعده وصلم چه حاصل گر بفردا می دهد
مفتی خط کز لب او کام بخشی می کند
بوسه را نشمرده و بیوعده فتوی می دهد
صرفه خود گر کسی بیند نه جای طعنه است
دین ناقص را اگر زاهد بدنیا می دهد
نیست دل هر دم حریف ترکتاز تازه ای
هر چه دارد چون صدف یکجا بیغما می دهد
وسعت ملک جنون بنگر که یک دیوانه را
صد بیابان در بیابان کوه و صحرا می دهد
گاه پیری می کنم موی سفید از باده رنگ
زانکه می رنگ جوانی را بسیما می دهد
مرهم داغ دل پرواز باشد موم شمع
داروی رنج خمارم دود مینا می دهد
دل اگر دارد فروغی زاتش عشقست و بس
شیشه را گر آبروئی هست صهبا می دهد
دستش از دامان استغنای شیرین کوتهست
کوهکن گر بیستون را در ته پا می دهد
داغ جورش تا فراوان در نظر ناید کلیم
جمله را چون برگ گل بر روی هم جا می دهد
شور بختی اشک ما تعلیم دریا می دهد
روزگارم سربسر از تیره روزی یکشبست
وعده وصلم چه حاصل گر بفردا می دهد
مفتی خط کز لب او کام بخشی می کند
بوسه را نشمرده و بیوعده فتوی می دهد
صرفه خود گر کسی بیند نه جای طعنه است
دین ناقص را اگر زاهد بدنیا می دهد
نیست دل هر دم حریف ترکتاز تازه ای
هر چه دارد چون صدف یکجا بیغما می دهد
وسعت ملک جنون بنگر که یک دیوانه را
صد بیابان در بیابان کوه و صحرا می دهد
گاه پیری می کنم موی سفید از باده رنگ
زانکه می رنگ جوانی را بسیما می دهد
مرهم داغ دل پرواز باشد موم شمع
داروی رنج خمارم دود مینا می دهد
دل اگر دارد فروغی زاتش عشقست و بس
شیشه را گر آبروئی هست صهبا می دهد
دستش از دامان استغنای شیرین کوتهست
کوهکن گر بیستون را در ته پا می دهد
داغ جورش تا فراوان در نظر ناید کلیم
جمله را چون برگ گل بر روی هم جا می دهد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۰ - بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد
سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
تا خراب او نگردیدم بمن ننمود روی
خانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد
عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالها
غم اگر یکروز در دل ماند صاحبخانه شد
بسکه بهر صید دل ها تخم شید افشانده اند
در کف ارباب تقوی سبحه ها بیدانه شد
بود از دلهای ما آوازه زلفت بلند
از نوا افتاد چون زنجیر نی دیوانه شد
سرکشان گر آتشند آخر ملایم می شوند
شمع آخر آب گشت و مرهم پروانه شد
کلبه تاریک من بیشم سواد اعظم است
فارغ از کاشان کلیم از گوشه کاشانه شد
سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
تا خراب او نگردیدم بمن ننمود روی
خانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد
عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالها
غم اگر یکروز در دل ماند صاحبخانه شد
بسکه بهر صید دل ها تخم شید افشانده اند
در کف ارباب تقوی سبحه ها بیدانه شد
بود از دلهای ما آوازه زلفت بلند
از نوا افتاد چون زنجیر نی دیوانه شد
سرکشان گر آتشند آخر ملایم می شوند
شمع آخر آب گشت و مرهم پروانه شد
کلبه تاریک من بیشم سواد اعظم است
فارغ از کاشان کلیم از گوشه کاشانه شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۶ - زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند
زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند
سبزه جای دود از آتش همان سر بر زند
دود آه عندلیبان آتش صد خرمنست
خویش را از پا در آرد هر که گل بر سر زند
رنگ خجلت از رخ گل تا قیامت ظاهرست
غنچه نوکیسه گر چندی گره بر زر زند
هر که را باید نوشتن نسخه آداب فقر
صفحه تن را ز نقش بوریا مسطر زند
خون عاشق از حجاب حسن پنهان می خورد
شوخ بیباکی که ساغر در کف محشر زند
نقش بغداد از سواد دهر نتوانست شست
دجله را کی می رسد پهلو بچشم تر زند
خون ما را چون شفق بر صبح آن گردن مبند
صبر کن چندانکه عاشق سینه بر خنجر زند
خونبهای مرغ دل دانی بر صیاد چیست
اینکه بگذارد بخون خویش بال و پر زند
کو گدائی چون کلیم امروز در اقلیم فقر
غیرنومیدی بود کفر ار در دیگر زند
سبزه جای دود از آتش همان سر بر زند
دود آه عندلیبان آتش صد خرمنست
خویش را از پا در آرد هر که گل بر سر زند
رنگ خجلت از رخ گل تا قیامت ظاهرست
غنچه نوکیسه گر چندی گره بر زر زند
هر که را باید نوشتن نسخه آداب فقر
صفحه تن را ز نقش بوریا مسطر زند
خون عاشق از حجاب حسن پنهان می خورد
شوخ بیباکی که ساغر در کف محشر زند
نقش بغداد از سواد دهر نتوانست شست
دجله را کی می رسد پهلو بچشم تر زند
خون ما را چون شفق بر صبح آن گردن مبند
صبر کن چندانکه عاشق سینه بر خنجر زند
خونبهای مرغ دل دانی بر صیاد چیست
اینکه بگذارد بخون خویش بال و پر زند
کو گدائی چون کلیم امروز در اقلیم فقر
غیرنومیدی بود کفر ار در دیگر زند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۳ - دست حسنت پنجه خورشید تابان می برد
دست حسنت پنجه خورشید تابان می برد
ترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان می برد
خوش قماری بیش ازین نبود که در اقلیم حسن
هر که می بازد دلی آنچشم فتان می برد
هر تنک ظرفی که نقد صبر او کم می شود
بدگمانی پی بآن زلف پریشان می برد
ز مغیلان بخت پا انداز سامان می کند
هر گهم شور جنون سوی بیابان می برد
ای که آب خضر را با می برابر می کنی
کی غمی از خاطر خود آبحیوان می برد
می شمارد داخل رزقش سپهر خرده بین
گر کس انگشت ندامت را بدندان می برد
دست ما از کار گر افتاد پر بیکار نیست
تحفه چاک گریبان را بدامان می برد
سالک راه فنا را می گذارد رشک شمع
کو بیکشب راه هستی را بپایان می برد
بر ندارد کس شهیدان را زقربانگاه عشق
کشته را سیلاب خون اینجا ز میدان می برد
چون طمع غالب شود از جای برخیزد کلیم
نیک و بد را حرص چون سیلاب یکسان می برد
ترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان می برد
خوش قماری بیش ازین نبود که در اقلیم حسن
هر که می بازد دلی آنچشم فتان می برد
هر تنک ظرفی که نقد صبر او کم می شود
بدگمانی پی بآن زلف پریشان می برد
ز مغیلان بخت پا انداز سامان می کند
هر گهم شور جنون سوی بیابان می برد
ای که آب خضر را با می برابر می کنی
کی غمی از خاطر خود آبحیوان می برد
می شمارد داخل رزقش سپهر خرده بین
گر کس انگشت ندامت را بدندان می برد
دست ما از کار گر افتاد پر بیکار نیست
تحفه چاک گریبان را بدامان می برد
سالک راه فنا را می گذارد رشک شمع
کو بیکشب راه هستی را بپایان می برد
بر ندارد کس شهیدان را زقربانگاه عشق
کشته را سیلاب خون اینجا ز میدان می برد
چون طمع غالب شود از جای برخیزد کلیم
نیک و بد را حرص چون سیلاب یکسان می برد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۵ - گلشن کشمیر خارش گل بدامان می دهد
گلشن کشمیر خارش گل بدامان می دهد
سایه در خاک چمنها بوی ریحان می دهد
زاهدان خشک را نبود هوایش سازگار
زهد و تقوی را هوای تر بطوفان می دهد
بخت بد سرمایه ما رایگان از دست داد
مفلس آب خضر گر بفروشد ارزان می دهد
گرچه بد سودائیش یکدل بکس واپس نداد
هر که دارد دل بآن زلف پریشان می دهد
هر لبش گاه تبسم معجزی دارد جدا
یک لبش جان می ستاند یک لبش جان می دهد
سر بجیب خود بغواصی فرو گر می بری
خاک ره دانی گهرهائی که عمان می دهد
می دهد گاهی بری نخل امید ما ولی
تخم گل گر می فشانم بر مغیلان می دهد
تب بکام دل ز وصل استخوان من رسید
آری آری داد آتش را نیستان می دهد
پیش چشم مست او ای دیده خونباری مکن
زانکه خونریزی بیاد خوی ترکان می دهد
همره سامان ما سرگشتگی چون آسیا
تا نباشد کی سری را دهر سامان می دهد
خوش دبستانیست چشم فتنه ساز او کلیم
غمزه او دلبری تعلیم مژگان می دهد
سایه در خاک چمنها بوی ریحان می دهد
زاهدان خشک را نبود هوایش سازگار
زهد و تقوی را هوای تر بطوفان می دهد
بخت بد سرمایه ما رایگان از دست داد
مفلس آب خضر گر بفروشد ارزان می دهد
گرچه بد سودائیش یکدل بکس واپس نداد
هر که دارد دل بآن زلف پریشان می دهد
هر لبش گاه تبسم معجزی دارد جدا
یک لبش جان می ستاند یک لبش جان می دهد
سر بجیب خود بغواصی فرو گر می بری
خاک ره دانی گهرهائی که عمان می دهد
می دهد گاهی بری نخل امید ما ولی
تخم گل گر می فشانم بر مغیلان می دهد
تب بکام دل ز وصل استخوان من رسید
آری آری داد آتش را نیستان می دهد
پیش چشم مست او ای دیده خونباری مکن
زانکه خونریزی بیاد خوی ترکان می دهد
همره سامان ما سرگشتگی چون آسیا
تا نباشد کی سری را دهر سامان می دهد
خوش دبستانیست چشم فتنه ساز او کلیم
غمزه او دلبری تعلیم مژگان می دهد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - زیوری از داغ مرد عشق را بهتر نبود
زیوری از داغ مرد عشق را بهتر نبود
کعبه دل را به از وی حلقه ای بر در نبود
فیض بخشی سربلندی آورد بنگر که شمع
تا دم آخر سرش بی زیور افسر نبود
با همه حیرانی و سرگشتگی از جذب شوق
رفته ام راهی که خضرش نیز بی رهبر نبود
بعد مردن خاکم از آغوش خود بیرون فکند
مهربانی هیچگه در طبع این مادر نبود
در دیار عشقبازی روی سامان کس ندید
سکه در این ملک هرگز روشناس زر نبود
جلوه گاه حسن خواهد اینهمه پرهیز چیست
رخ مپوش از دیده ما باده بی ساغر نبود
نیک و بد یکسان بود در پیش طبع ما کلیم
هیچ عکس آئینه را از دیگری بهتر نبود
کعبه دل را به از وی حلقه ای بر در نبود
فیض بخشی سربلندی آورد بنگر که شمع
تا دم آخر سرش بی زیور افسر نبود
با همه حیرانی و سرگشتگی از جذب شوق
رفته ام راهی که خضرش نیز بی رهبر نبود
بعد مردن خاکم از آغوش خود بیرون فکند
مهربانی هیچگه در طبع این مادر نبود
در دیار عشقبازی روی سامان کس ندید
سکه در این ملک هرگز روشناس زر نبود
جلوه گاه حسن خواهد اینهمه پرهیز چیست
رخ مپوش از دیده ما باده بی ساغر نبود
نیک و بد یکسان بود در پیش طبع ما کلیم
هیچ عکس آئینه را از دیگری بهتر نبود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - نه بمی گرد کدورت از دل ما می رود
نه بمی گرد کدورت از دل ما می رود
غم ازین ویرانه هم از تنگی جا می رود
بر میان نازکت اندیشه نتواند گذشت
راه باریکست پایش ناگه از جا می رود
اینقدر باید بمی دلبستگی، رشکست رشک
تا دهد یکقطره خون از چشم مینا می رود
راه پرخار و تهی پایان دشت شوق را
آبله کفش است آنهم کی بهر پا می رود
دل بامید مداوای که دیگر خوش کند
خسته چون نومید از پیش مسیحا می رود
شمع آخر بر سر پروانه خواهد آمدن
مهربان خواهی شدن این سرکشیها می رود
گرچه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماست
هر کجا دیدیم آب از جو بدریا می رود
بسکه عشرت می رمد از من درین محفل کلیم
باده در دور من از ساغر بمینا می رود
غم ازین ویرانه هم از تنگی جا می رود
بر میان نازکت اندیشه نتواند گذشت
راه باریکست پایش ناگه از جا می رود
اینقدر باید بمی دلبستگی، رشکست رشک
تا دهد یکقطره خون از چشم مینا می رود
راه پرخار و تهی پایان دشت شوق را
آبله کفش است آنهم کی بهر پا می رود
دل بامید مداوای که دیگر خوش کند
خسته چون نومید از پیش مسیحا می رود
شمع آخر بر سر پروانه خواهد آمدن
مهربان خواهی شدن این سرکشیها می رود
گرچه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماست
هر کجا دیدیم آب از جو بدریا می رود
بسکه عشرت می رمد از من درین محفل کلیم
باده در دور من از ساغر بمینا می رود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۰ - کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکند
کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکند
خویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
پا اگر فرسود شاید دستگیر تن شود
همچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند
سود سودای نمک ما را سوی کشمیر برد
اعتباری بخت شور آنجا مگر پیدا کند
دوستان نازک مزاج و ما بسی نازک دماغ
چون کسی اوقات صرف پاس خاطرها کند
در دلی گر ره نداریم آنهم از تقصیر ماست
کس باین سرگشتگی در خاطری چون جا کند
در قدم گلزار دارد ره نورد راه شوق
می زند بر سر اگر خاری برون از پا کند
سیل را در ره مقام از اختیار خویش نیست
مهلتی باید که سد راه را صحرا کند
گر ببزمت دیر می آید کلیم از صبر نیست
موسمی باید که کس آهنگ این دریا کند
خویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
پا اگر فرسود شاید دستگیر تن شود
همچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند
سود سودای نمک ما را سوی کشمیر برد
اعتباری بخت شور آنجا مگر پیدا کند
دوستان نازک مزاج و ما بسی نازک دماغ
چون کسی اوقات صرف پاس خاطرها کند
در دلی گر ره نداریم آنهم از تقصیر ماست
کس باین سرگشتگی در خاطری چون جا کند
در قدم گلزار دارد ره نورد راه شوق
می زند بر سر اگر خاری برون از پا کند
سیل را در ره مقام از اختیار خویش نیست
مهلتی باید که سد راه را صحرا کند
گر ببزمت دیر می آید کلیم از صبر نیست
موسمی باید که کس آهنگ این دریا کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندید
دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندید
همچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید
آبروی اعتبارم دور شد از دوستان
رشته کز گوهر جدا افتاد این خواری ندید
چون شرر زائیدن و مردم بیکدم می شود
هر که خود را بسته قید گرانباری ندید
با وجود آنکه چون ناسور دارد دشمنی
زخم ما یکبار از مرهم سپرداری ندید
در دیار عشق کانجا جغد را فر هماست
بدشگونست آن سری کز سیل معماری ندید
گر جفا بس کرد دوران مهربان ما نشد
بیش ازین در خویش سامان دلازاری ندید
غیر ازین کان دلبر بیمهر را جان سخت کرد
حاصل دیگر کلیم از ناله و زاری ندید
همچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید
آبروی اعتبارم دور شد از دوستان
رشته کز گوهر جدا افتاد این خواری ندید
چون شرر زائیدن و مردم بیکدم می شود
هر که خود را بسته قید گرانباری ندید
با وجود آنکه چون ناسور دارد دشمنی
زخم ما یکبار از مرهم سپرداری ندید
در دیار عشق کانجا جغد را فر هماست
بدشگونست آن سری کز سیل معماری ندید
گر جفا بس کرد دوران مهربان ما نشد
بیش ازین در خویش سامان دلازاری ندید
غیر ازین کان دلبر بیمهر را جان سخت کرد
حاصل دیگر کلیم از ناله و زاری ندید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۷ - تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکرد
تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکرد
عکس در آئینه بیصورت دمی مسکن نکرد
پاک طینت با گرانان سازگاری می کند
آب آهنگ جدائی هرگز از آهن نکرد
مفلسان را کس نمی خواهد، زمینا کن قیاس
تا تهی شد دیگرش کس دست در گردن نکرد
توده خاکستر دلها بگردون تا نرفت
روزگار آئینه خورشید را روشن نکرد
بسکه بی آرامیم در عشق او تأثیر داشت
کینه ام یک لحظه جا در خاطر دشمن نکرد
سبزه گل را که بینی آتش و خاکسترست
چشم یک بین امتیاز گلشن از گلخن نکرد
در گلستان هم دل خرم نباید داشتن
غنچه تا نشکفت کس بیرونش از گلشن نکرد
بسکه با تاریکی شبها کلیم الفت گرفت
خانه روشن از چراغ وادی ایمن نکرد
عکس در آئینه بیصورت دمی مسکن نکرد
پاک طینت با گرانان سازگاری می کند
آب آهنگ جدائی هرگز از آهن نکرد
مفلسان را کس نمی خواهد، زمینا کن قیاس
تا تهی شد دیگرش کس دست در گردن نکرد
توده خاکستر دلها بگردون تا نرفت
روزگار آئینه خورشید را روشن نکرد
بسکه بی آرامیم در عشق او تأثیر داشت
کینه ام یک لحظه جا در خاطر دشمن نکرد
سبزه گل را که بینی آتش و خاکسترست
چشم یک بین امتیاز گلشن از گلخن نکرد
در گلستان هم دل خرم نباید داشتن
غنچه تا نشکفت کس بیرونش از گلشن نکرد
بسکه با تاریکی شبها کلیم الفت گرفت
خانه روشن از چراغ وادی ایمن نکرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۵۶ - اجتناب از آهم آن مغرور خود سر می کند
اجتناب از آهم آن مغرور خود سر می کند
پادشاهست احتراز از گرد لشکر می کند
بر تن غم پرور عاشق نشان بوریا
از برای خط زخمش کار مسطر می کند
ترک آسایش اگر لذت ندارد پس چرا
گل بآن نازک تنی از خار بستر می کند
دل زسر قسمتم خون شد که در یک بوستان
این بسر گل می زند آن خاک بر سر می کند
عقل اگر داری بچشم کم مبین دیوانه را
یکتن اقلیم بیابان را مسخر می کند
مقصدی نایاب را در پیش دارد زلف او
از کنار عارضش راه کمر سر می کند
گر بخورشیدش بسنجم زین تلافی می سزد
مدعی را در وفا با من برابر می کند
گر ندامت دارم از شیرین سخن بودن بجاست
این شکر منقار طوطی را بخون تر می کند
دیده بی آب ما دارد کلیم از دل غبار
مفلس آری شکوه دایم از توانگر می کند
پادشاهست احتراز از گرد لشکر می کند
بر تن غم پرور عاشق نشان بوریا
از برای خط زخمش کار مسطر می کند
ترک آسایش اگر لذت ندارد پس چرا
گل بآن نازک تنی از خار بستر می کند
دل زسر قسمتم خون شد که در یک بوستان
این بسر گل می زند آن خاک بر سر می کند
عقل اگر داری بچشم کم مبین دیوانه را
یکتن اقلیم بیابان را مسخر می کند
مقصدی نایاب را در پیش دارد زلف او
از کنار عارضش راه کمر سر می کند
گر بخورشیدش بسنجم زین تلافی می سزد
مدعی را در وفا با من برابر می کند
گر ندامت دارم از شیرین سخن بودن بجاست
این شکر منقار طوطی را بخون تر می کند
دیده بی آب ما دارد کلیم از دل غبار
مفلس آری شکوه دایم از توانگر می کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۵۸ - نه درین گلشن گلی از آشنائی بو دهد
نه درین گلشن گلی از آشنائی بو دهد
نه نسیمی غنچه گلهای ما را رو دهد
بیم آن باشد که شادی مرگ کردم چون حباب
گر درین آب و هوایم خنده گاهی رو دهد
چرخ دیگرگون نخواهد شد بدلتنگی ساز
پستی این سقف سر را تکیه بر زانو دهد
در پناه عارضت خط ملک خوبی را گرفت
دشمن خود را چرا کس اینقدر پهلو دهد
ناله ای بشنو زبلبل چون بگلشن آمدی
اینقدر بنشین که گل زخمی ز زلفت بو دهد
گردش چشمت چو پیماید بهر کس دور خویش
سرمه را بتوان بخورد هر نصیحت گو دهد
در علاج درد دل ساقی طبیبت بس کلیم
بوسه فرماید غذا، وز باده ات دارو دهد
نه نسیمی غنچه گلهای ما را رو دهد
بیم آن باشد که شادی مرگ کردم چون حباب
گر درین آب و هوایم خنده گاهی رو دهد
چرخ دیگرگون نخواهد شد بدلتنگی ساز
پستی این سقف سر را تکیه بر زانو دهد
در پناه عارضت خط ملک خوبی را گرفت
دشمن خود را چرا کس اینقدر پهلو دهد
ناله ای بشنو زبلبل چون بگلشن آمدی
اینقدر بنشین که گل زخمی ز زلفت بو دهد
گردش چشمت چو پیماید بهر کس دور خویش
سرمه را بتوان بخورد هر نصیحت گو دهد
در علاج درد دل ساقی طبیبت بس کلیم
بوسه فرماید غذا، وز باده ات دارو دهد