تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲ - دل رفت از بر من و زلفش مقام ساخت
دل رفت از بر من و زلفش مقام ساخت
چون موم از آتش رخ او بین که چون گداخت
نرّاد ده هزار درین عرصه که منم
دیدی که عشق روی تو با من چه مهره باخت
مسکین دل ضعیف من اندر پناه تست
نشناخت هیچکس ز جهان چون تو را شناخت
گفتم سفر کنم ز دیارت ز دست عشق
خیل خیال تو به سر من دو اسبه تاخت
گویند لطف آن صنمم بی نهایتست
هرگز شبی ز وصل من خسته را شناخت؟
گفتم هوای عشق بلندست چون کنم
مرغ دلم برفت و در آن زلف خانه ساخت
تا عشق تو شناخت دل من در این جهان
گشتم به چشم خلق جهان باز ناشناخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵ - پیکان واقعات دلم را به غم بدوخت
پیکان واقعات دلم را به غم بدوخت
مهر رخت به آتش هجران مرا بسوخت
دیگر به ماهتاب چه حاجت بود مرا
چون شمع روی آن بت مه روی برفروخت
تا از نظر برفت مرا آن رخ چو ماه
گویی دلم دو دیده ی مهر از جهان بدوخت
گرچه عزیز مصر دل خسته ی مَنی
یوسف به سیم ناسره نتوانمش فروخت
از آتش فراق تو کافروخت بر دلم
جانم بسوخت و بر من مسکین دلت نسوخت
خیاط روزگار جفاجوی سفله خوی
جز جامه ی فراق به بالای ما ندوخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸ - آن سرو ناز رسته که اندر کنار ماست
آن سرو ناز رسته که اندر کنار ماست
سر بر فلک کشیده و فارغ ز کار ماست
پای دلم چو سرو فروشد به خاک مهر
دستی که دستگیر نباشد نگار ماست
در ما نظر فکن ز سر مهر کز غمت
بنگر که خون دیده و دل در کنار ماست
درهم کشیده ابروی چاچی کمان چرا
آشفته جعد زلف تو چون روزگار ماست
آنچ از غمم نسوخت دل آهنین توست
وآنچ از فراق سوخت تن زار زار ماست
آمد نسیم عنبر سارا ز باد صُبح
گویی که نکهت سر زلفین یار ماست
بگذشت و در جهان نظر لطف خود نکرد
و این هم نگفت خسته مسکین نزار ماست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹ - بوی شکنج زلف تو تا در دماغ ماست
بوی شکنج زلف تو تا در دماغ ماست
روی چو آفتاب تو چشم و چراغ ماست
بی روی جان فزای تو جنّت چه می کنم
گلخن به روی خوب تو بستان و باغ ماست
زلفش شبی گرفتم و زان لحظه تاکنون
از بوی زلف دوست معنبر دماغ ماست
بی گفت و گوی عشق تو در بوستان دل
دستان خوش سرای تو گویی که زاغ ماست
گفتم که بنده ی تو ز جانم مرا بدار
گفتا که بر جبین تو دیدم که داغ ماست
در راه کعبه ی شب وصل تو خارها
گویی ز روی شوق تو آن باغ و راغ ماست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱ - آن سرو راستی مگر از بوستان ماست
آن سرو راستی مگر از بوستان ماست
و این روی همچو گل مگر از گلستان ماست
آمد نسیم صبح که آرام جان رسید
گویی که بوی زلف بت دلستان ماست
آورد نکهتی به دماغ و دل ضعیف
کاو قوّت روان و دل ناتوان ماست
گویند در چمن به قد چون صنوبر نیست
بررُست ناگهان قد سرو روان ماست
گر سر کشد ز ما قد سرو سهی به ناز
جورش توان کشید خدا را که جان ماست
گر بگذرد به گوشه ی بستان روان قدش
آرد فغان زار که روح و روان ماست
چون بلبلان به وقت گل اندر میان باغ
از شوق روی دوست به هر سو فغان ماست
طوطی جانم از لب تو بس نمی کند
داند یقین که لعل تو شکرستان ماست
سودم ز درد عشق زیانست سربه سر
فارغ دل آن نگار ز سود و زیان ماست
زنهار نشکنی چو سر زلف خویشتن
عهدی بعید رفته که اندر میان ماست
زین بیش بر دل من مسکین جفا مکن
جانا از آن که حقّه راز نهان ماست
هر چند از این جفا به دل تنگم ار کند
تدبیر و چاره نیست که جان و جهان ماست
بگذشت و غرقه دید مرا ز آب دیدگان
نگرفت دست من که هم از دوستان ماست
این حاصل از جهان من، این بی عنایتی
دانم یقین که از سخن دشمنان ماست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴ - بخشد گناه بنده که او پادشاه ماست
بخشد گناه بنده که او پادشاه ماست
گوید که بنده ایست که او در پناه ماست
منعم مکن به غمزه ی خونریز در غمت
غمّاز نیست نیک بدان کاو سیاه ماست
خون جگر ز دیده گشادم ز غم ببین
گر نشنوی تو مردم چشمم گواه ماست
جان در امید وصل تو دادیم دلبرا
گفتی شبی که بنده ی بی اشتباه ماست
رفتم به درگهش که زنم بوسه ای به خاک
دل برد از دو دستم و گفتا که راه ماست
کردیم جان فدای لب لعل دلکشش
روزی به لطف گفت که او نیک خواه ماست
دل برد و یک نظر سوی حال جهان نکرد
بختم به لابه گفت فلانی گناه ماست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵ - داری دلا خبر تو که دردش دوای ماست
داری دلا خبر تو که دردش دوای ماست
لعل لبان دلکش او آشنای ماست
سروی چو قامت تو ندیدم به راستی
بالا نگویمش صنما کان بلای ماست
گفتم بنه به دیده قدش تا ببوسمش
گفتا سراب چشم تو باری نه جای ماست
گفتم به وصل گیر شبی دست ما و گفت
سرها ز دست رفته به جایی که پای ماست
عمریست ما چو خاک به کویت نشسته ایم
روزی نگفته ای که جهانی گدای ماست
گفتم ز دست رفت سرم سرکشی مکن
وصلت اگر به دست فتد خون بهای ماست
گم کرده ام به کوی تو بیچاره دل ولی
بوی دو زلف دلکش تو رهنمای ماست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵ - آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده است
آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده است
وآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است
آن غمزه بین که بسته ره خواب ما به سحر
و ابرو نگر که شست کمان را گشاده است
تا مرغ جان ز پای درآید حذر بکن
ای دل که ترک عربده جومست باده است
کامم نداد آن دهن تنگ چون شکر
دلبر به چشم شوخ دل از من ستانده است
کارم به کام دشمن و بارم به دل مگر
مادر مرا ز بهر چنین روز زاده است
شه رخ مزن به اسم شهم بیش از این که دل
در عرصه ی جفای تو مسکین پیاده است
حال جهان چو پرسی و گویم که حال چیست
خون در دلم ز غصه دهر ایستاده است
رخساره ام به خون جگر گشت زرنگار
تا دیده را نظر به زنخدان ساده است
دیگر نیامدش دو جهان در نظر دلم
تا چشم جان بدان رخ چون مه فتاده است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶ - جانا دو ابروی تو هلالی خمیده است
جانا دو ابروی تو هلالی خمیده است
چون آن هلال دیده ی عقلم ندیده است
از حد مبر جفا و بیندیش از وفا
زان رو که خار جور تو در جان خلیده است
دانی که حال زار من خسته دل چه شد
جانم به لب ز دست جفایت رسیده است
قدر وصال کعبه روی تو دلبرا
داند کسی که راه بیابان بریده است
مرغ دل ضعیف من ای نور دیدگان
اندر هوای کوی وصالت پریده است
گویی که صبر چاره ی کارت بود ولی
صبر از برم چو آهوی وحشی رمیده است
ما با خیال دوست همه شب مصاحبیم
لیکن به راه شوق دل ما پریده است
ما را به جز غمش نبود در جهان کسی
گرچه به جای من دگری برگزیده است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷ - پشت دلم ز بار فراقت خمیده است
پشت دلم ز بار فراقت خمیده است
جانم ز درد عشق تو بر لب رسیده است
دانی که در فراق رخت ای دو دیده ام
خون دلم ز دیده ی حیران چکیده است
ای نور دیده تا ز برم گشته ای جدا
بخت از برم چو آهوی وحشی رمیده است
صبرم ز روی خویش مفرمای بعد از این
شوق رخ تو پرده ی صبرم دریده است
رحمی بکن به حال دل مستمند من
عمریست تا که بار فراقت کشیده است
کامم بده ز لب که مرا تلخ گشت کام
بسیار شربت شب هجران چشیده است
مسکین دل حزین مرا خوش بدار از آنک
عشق رخ ترا ز جهانی گزیده است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳ - ای دیده در دو دیده جانم خیال تست
ای دیده در دو دیده جانم خیال تست
سودای خاطرم ز سر زلف و خال تست
ای باد صبحدم بگذر سوی آن نگار
از من ببر پیام که آنجا مجال تست
از من بگو که ای بت نامهربان شوخ
ما را مراد جان ز جهان اتصّال تست
مرغ دل شکسته ام ای دوست سالهاست
تا همچو خضر تشنه ی آب زلال تست
دست من ضعیف به وصلت شبی بگیر
زآن رو که مدتیست که جان پای مال تست
دل داده ام به مهر رخت ای صنم ببین
روشن جهان جان ز فروغ جمال تست
خون دلم به نرگس مستت حرام باد
کاین فتنه ی زمانه ز سحر حلال تست
گویند ماه عید چه خوش خوش برآمده
آری سواد ابروی همچون هلال تست
گرچه بجز وفای تو ما را گناه نیست
ما بنده ایم و این همه عین کمال تست
تصدیع اگر نمی دهم ای دوست عذر چیست
تقصیر بندگیم ز بیم ملال تست
باد صبا جواب بیاورد کای جهان
دلدار بی وفای تو فارغ ز حال تست
گفتم چو او ز بنده ی بیچاره غافلست
با او بگو که مونس جانم خیال تست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴ - ای دیده دل به خون جگر رهنمای تست
ای دیده دل به خون جگر رهنمای تست
زین ره تو درگذر که چنین جا نه جای تست
دل گفت من کیم قدری خون سوخته
هر درد دل که هست مرا از بلای تست
گفتم مرو دل از پی دلبر که بی وفاست
و آنگه ز دیده بر سر کو ماجرای تست
اکنون ز دست شد دل و دلبر به دست نیست
ای دل اگر کشی ستمی آن سزای تست
آری تو را چه غم ز من و حال زار من
سلطان وقت بر سر کویت گدای تست
ای دلنواز وقت نیامد که وصل تو
گوید ز روی لطف که دل بی نوای تست
خون دلم بخورد و غم حال ما نخورد
گفتا برو که مقدم من خون بهای تست
آری اگر رضای تو در کشتن منست
ما را امید از دو جهان در رضای تست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱ - آن سروناز بین که چه خوش راست قامتست
آن سروناز بین که چه خوش راست قامتست
چون بگذرد به باغ ز قدّش قیامتست
هرکس که صبحدم نظری کرد بر قدش
تحقیق شد که عاقبتش بر سلامتست
چون بگذری به ناز به بستان سرای دل
سرو از میان جان به چمن در قیامتست
عمریست تا که این دل مسکین مستمند
از شدّت فراق تو اندر ملامتست
بردی تو از برم دل و دادی به دست هجر
مسکین دلم ز غصّه ی تو در ندامتست
مرغ دلم مقید زلف تو شد ز جان
نیکش نگاه دار کنون چون بدامتست
پیوسته دل به صبح رخ تو چو ابرویت
در بند طرّه ی سر زلف چو دامتست
ای ماه مهربان که به بام ایستاده ای
خورشید خاوری ز دل و جان غلامتست
با کس وفا نکرد جهان خوش برآ، دمی
خوش بگذران تو عمر، جهان چون به کامتست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲ - فریاد و درد ما ز غمت بی نهایتست
فریاد و درد ما ز غمت بی نهایتست
جور و جفات بر دل تنگم به غایتست
چشمت بریخت خون دلم را به تیغ هجر
دادم ز وصل ده که نه وقت حمایتست
مشتاق وصل تو من و از من تویی ملول
آخر ز دل به دل نه تو گفتی سرایتست
گویند دل به دل بودش راه و هیچ نیست
گویی که این سخن به سبیل حکایتست
دل برده ای و قصد جهان می کنی چرا
بر ما جفا و جور تو جانا کفایتست
دارم حکایتی ز فراقت ولی غمت
خونم به زجر ریخت چه جای شکایتست
دل برد در جهان به سر زلف تو پناه
زیرا که جور غمزه ی تو بی نهایتست
چشمم به طلعت رخ تو زان منوّرست
کان پرتو جمال تو نور هدایتست
رایت قرار داد به وصلم شبی از آن
روی جهان ز لطف تو روشن چو رایتست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳ - شوقم به روی دلبر خود بی نهایتست
شوقم به روی دلبر خود بی نهایتست
زان رو که حسن روی بت من به غایتست
با من خطاب کرد که عاشق ترا که گفت
دانم خطاب وی که ز روی عنایتست
گویند شمع نیست به مجلس چه می کنی
مهر رخ چو ماه نگارم کفایتست
گر همچو سروناز خرامی میان باغ
سرهای ما فدا شده در خاک پایتست
دارم شکایتی ز تو نامهربان و لیک
کشتی مرا ز جور چه جای شکایتست
چشمش به غمزه گفت که خونش به غم بریخت
ای دل تو هوش دار سخن در کنایتست
بردی دل از بر من و کشتی مرا به هجر
دل را چه وقع جان جهان از برایتست
تا یک نظر ز مهر به جانم فکنده ای
اکنون جهان ز مهر تو روشن ز رایتست
ای پادشه نظر ز جهان برنگیر از آنک
سلطان اگر به کوی تو آید گدایتست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۴ - ای نور هر دو دیده جفا را نهایتست
ای نور هر دو دیده جفا را نهایتست
ما را فراق روی تو دانی کفایتست
خسرو تویی حقیقت و شیرین منم یقین
ورنه ز گفت و گوی نظامی حکایتست
زین بیشتر عنان محبّت ز ما متاب
جانا مرا به لطف تو چشم عنایتست
بنواز بنده ای که ندارد بجز تو کس
ناچار بنده را ز تو چشم رعایتست
یک لحظه خاطرم ز تو خالی نمی شود
آری به یمن دولت تو آن هدایتست
سروش چگونه خوانم و طوبی و نارون
گویی ز باغ خلد قد دوست رایتست
شرح جفا و جور بگویم به صد زبان
از ما ملال خاطر جانان به غایتست
گر جان و ور جهان شده بنواز خاطرم
تا خود چرا ز ما بت ما را شکایتست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰ - بختم دو دیده بر سر زلفین یار بست
بختم دو دیده بر سر زلفین یار بست
وز غصّه ی زمانه غدّار دون برست
تا چهره ی جمال تو در پیش دل گشاد
نقشی بجز خیال توأم دیده بر نبست
باری خلیل خاطر ما هر صور که دید
جز صورت خیال تو در یکدگر شکست
از پا درآمدم ز غم هجر او و هیچ
نگرفت یک شبم ز سر لطف یار دست
چشمان مست تو به ستم خون دل بریخت
بیچاره بی دلی چه کند با نگار مست
در وقت صبح روی چو خورشید جلوه داد
در باغ گل ز شرم رخش در عرق نشست
برخاست در میان چمن سرو قامتش
چون زلف خویشتن دل سرو سهی شکست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۴ - در چشم ما خیال سهی سرو بس خوشست
در چشم ما خیال سهی سرو بس خوشست
قد صنوبرش بر ما خوب و دلکشست
بر یاد آن دو روی چو گلنار و لعل لب
همچون سپند جان جهانی بر آتشست
آن ترک نیمه مست چه خوردست گوییا
کز باده هر دو نرگس او مست و سر خوشست
زلف تو را چه بود که از باد صبحدم
دایم چو خاطر من مسکین مشوّش است
ما سر نهاده در قدم آن صنم به راه
سرو قدش کشیده به هر جا و سرکشست
روزی ز زلف دوست نسیمی به دل رسید
جان جهان هنوز از آن بوی در غشست
از دست روز هجر تو این نور چشم من
دست دلم ز خون دو دیده منقّشست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۵۰ - دوشم گرفت از سر مستی نگار دست
دوشم گرفت از سر مستی نگار دست
گفتم مدار زحمت و از من بدار دست
گفتا چرا ملول شدی از گرفت من
گفتم از این سبب که ندارم به یار دست
عهدی کنیم تازه که در عهد عشق او
گر بر سرم زند ز غمش روزگار دست
من سر نپیچم از غم عشقش به هیچ روی
گر گیردم ز روی تلطّف نگار دست
گفتا تو سر ببازی و داری به مهر پای؟
گفتم اگر دهد به من خسته یار دست
آخر دوای درد دلم کن که در غمت
بگسست در فراق تو ما را ز کار دست
کردم نثار خاک کف پات جان خویش
جانا نمی دهد به از اینم نثار دست
سرو ارچه راستست و سرافراز در چمن
لیکن قدش ببرد ز سرو و چنار دست
گوی دلم فتاد به میدان عشق او
آخر ببرد آن بت چابک سوار دست
شاه غمت به قصد دل من سوار شد
آخر پیاده را چه بود با سوار دست
بر روی چون گلت نبود هیچ بلبلی
اندر جهان چو بنده ی مسکین هزار دست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۷۱ - از لطف خویش درد دلم را دوا فرست
از لطف خویش درد دلم را دوا فرست
من بی نوای وصل ز وصلم نوا فرست
بیگانگی مکن تو از این بیش دلبرا
بویی ز زلف خویش سوی آشنا فرست
گر قاصد امین تو نیابی به سوی ما
به زو رسول نیست به دست صبا فرست
بی روی تو غبار گرفتست دیده ام
از خاک پای خویش مرا توتیا فرست
افتاده ام ز اسب نشاط وصال تو
از لطف خویشتن قدری مومیا فرست
بازآ و شاد کن دو جهان را به وصل خویش
زنهار از صبا خبری سوی ما فرست
ور زانکه نیست عزم، ترا سوی عاشقان
بر دیده توتیاام از این خاک پا فرست