تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : قصاید
شماره ۴ - کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
ز آتش دل پروانه کی خبر دارد
ز مرهمش نبود سود دردمندی را
که زخم تیغ رقیب تو در جگر دارد
ز بی قراری زلفش قرار یافت دلم
به زیر سایه ی او زان سبب مقر دارد
فضیلتی که جمال توراست بر خورشید
فضیلتیست که خورشید بر قمر دارد
چه طوطیست خط سبزت ای پری پیکر
که تکیه بر گل و منقار در شکر دارد
ز سوز عشق توأم آتشیست در سینه
کز اشک دیده ی چون ناردان شرر دارد
از آتش دل آشفتگان حذر می کن
که دود خاطر بیچارگان اثر دارد
نهال عشق که پرورده ام به خون جگر
کنون شکوفه ی اندوه بار و بر دارد
اساس عمر من از پا در آورد ناگه
ز فتنه ها که سر زلف تو به سر دارد
به فتنه جادوی مستت خراب کرد جهان
عجب مدار کنون کز جهان خطر دارد
به دور معدلت پادشاه دین پرور
چگونه فتنه، کجا سر ز خاک بردارد
جلال دنیی و دین کهف ملک شاه شجاع
که صیت معدلتش ملک بحر و بر دارد
قضا ز نافذ امرش گرفت منشوزی
قضا نفاذ در احکام این قدر دارد
شهی که رأی رزینش اگر رضا بخشد
نزاع خلقتی از میش و گرگ بردارد
جهان پناها آنی که وهم دوراندیش
ز درک پایه ی تو کندی بصر دارد
که را به پایه ی قدرت رسید دست سخن
که بنده نیز در آن معرض این نظر دارد
ولی دعای تو چون واجبست بر جمهور
ز من خرد مگر این عذر معتبر دارد
علی الدّوام که چون راهبان از رق پوش
فلک ز منطقه کهکشان کمر دارد
به بندگیت کمر بسته خسروان جهان
که خسروی جهان از تو زیب و فر دارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱ - مرا ز دیده و دل دور کرد یار چرا
مرا ز دیده و دل دور کرد یار چرا
ز دست داد مرا زود آن نگار چرا
به اختیار نبودم جدایی از بر دوست
ز ما کناره گزید او به اختیار چرا
مرا ز چشم عنایت فکنده یکباره
نگار مهوش من همچو روزگار چرا
درون کنج دلم سرّ او نهانی بود
میان خلق جهان کرد آشکار چرا
غمش که بر دل من همچو کوه الوندست
نداشت غم ز من خسته روزگار چرا
نظر به حال جهانی نکرده کُشتی باز
مرا به شیوه ی آن چشم پر خمار چرا
به رنگ و بوی تو عالم گرفته آشوبی
نصیب ما ز گلستان شدست خار چرا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۰ - به دوش برمفکن آن دو زلف مشکین را
به دوش برمفکن آن دو زلف مشکین را
مکش به تیغ جفا عاشقان مسکین را
چه باشد ار به شب وصل شاد گردانی
ز لطف خاطر، بیچارگان غمگین را
ز غبن عنبر سارا چو موم بگدازد
اگر تو باز گشایی دو زلف پرچین را
به رنگ و بوی چنین گر به بوستان گذری
خجل کنی به چمن ارغوان و نسرین را
مشام جان و جهانی یقین برآساید
اگر به شانه زنی زلف عنبرآگین را
چه کرده ام گنهی در جهان بگو با تو
بجز وفا که کمر بسته ای چنین کین را
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۶ - همیشه میل نگارم بود به سوی جفا
همیشه میل نگارم بود به سوی جفا
نه مهر در دل سنگین او بود نه وفا
نه میل خاطر یاران نه شرم در دیده
ترحّمی نه در آن دل بود نه ترس خدا
نه رحمتی به دل ریش دردمندانه اش
نه در جهان نظری می کند به عین رضا
لبش چو آب حیاتست و دردمند منم
طبیبم از لب چون نوش دوست کرد دوا
روا مدار که بر ما جفا رود چندین
جفا ز حد بشد ای جان مکن که نیست روا
تو جانی از تن من دور تا به کی باشی
ز تن تو جان جهان را روا مدار جدا
چو چشم یار منم ناتوان به هجرانش
چو زلف دوست منم از هواش بی سر و پا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۴ - مرا که فرض شد از جان و دل دعای شما
مرا که فرض شد از جان و دل دعای شما
بگو چگونه بگویم دمی ثنای شما
ز پادشاهی ایران زمینش ننگ آید
کسی که شد به سر کوی غم زدای شما
اگرچه رای تو بر درد و غصّه ی دل ماست
به غیر صبر چه تدبیر رای رای شما
اگر رضای تو بر خون دل بود سهلست
مقدمّست به خون دلم رضای شما
به جان دوست که مرغ دل من غمگین
به هیچ روی ندارد بجز هوای شما
اگر به کلبه ی احزان ما دهی تشریف
میان دیده ی روشن کنیم جای شما
به جای جان سر و زر کرده ام فدا لیکن
محقّریست شدم شرمسار پای شما
بگفتمش که جهانی به تیغ هجر مکش
جواب داد که سهلست خون بهای شما
به درد هجر بمردیم آه اگر روزی
به درد ما نرسد نوبت دوای شما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۵ - کسی که مهر رخت را سرشت با گل ما
کسی که مهر رخت را سرشت با گل ما
هم او نهاد مگر داغ عشق بر دل ما
به روز حشر که خاکم به مهر بشکافند
به بوی عشق تو پیدا شود مفاصل ما
به طعنه جان طلبیدی ندارم از تو دریغ
قتیل عشق تو گشتم کجاست قاتل ما
ولی چه سود که در عشقت ای نگار شبی
به روز وصل تو آسان نگشت مشکل ما
نهال عشق کش از آب دیده پروردم
به غیر خون جگر زان نگشت حاصل ما
تو غایب از نظری ای نگار و خالی نیست
خیال روی تو یک لحظه از مقابل ما
به پای بوس تو هر شب امید می دارم
مگر که دست وصالی شود حمایل ما
به شست زلف تو دیوانه می شود عاقل
پس از چه رو به تو دیوانه گشت عاقل ما
ز روشنایی روی تو خیره گشت دلم
چنانکه عکس جمال تو گشت حایل ما
به عشق روی تو از آب دیده محتشمم
که هست از دو جهان این قدر مداخل ما
میان زمره ی عشّاق بنده را جستند
فغان و بانگ برآمد که نیست داخل ما
امید بود که دور از تو یک زمان نشوم
دریغ آن همه اندیشه های باطل ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶ - نشست بار فراقی چو کوه بر دل ما
نشست بار فراقی چو کوه بر دل ما
به وصل خویش مگر حل کنی تو مشکل ما
به درد عشق رخت ای نگار سنگین دل
بگو چه شد بجز از خون دیده حاصل ما
غم فراق و دل ریش و سینه ی پردرد
به غیر از این دو سه چیزی نشد مداخل ما
ز آتش دل و آه سحر به مهر رخت
بجز درخت محبّت نروید از گل ما
امید بود مرا کز تو برخورم هیهات
کجا شد آن همه اندیشه های باطل ما
چو بگذری به سر خاک ما پس از صد سال
یقین که مهر تو باقیست در مفاصل ما
بیا و چشمه ی چشم جهان مفرّح کن
که سر و قدّ تو رستست راست در دل ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۲ - درون دیده نشستی و دل شدت ماوا
درون دیده نشستی و دل شدت ماوا
نظر چرا نکنی دلبرا ز مهر به ما
تو جانی و تن رنجور من چنین مهجور
ز روی لطف نگارا مشو ز تن تو جدا
نظر به جانب درماندگان هجران کن
که نیست غیر وصال توشان ز هیچ دوا
پری رخا به چه از چشم ما شدی پنهان
به رغم دشمنم ای دوست روبه من بنما
وفا اگرچه نبودست در جهان هرگز
ولی ز اهل جهان هم برفت مهر و وفا
به جز وفا که نمودم بگو گناهم چیست
چرا دلم بشکستی ستمگرا به جفا
اگرچه ترک خطایی خطا کند بسیار
خدای را که بگردان عنان ز راه خطا
منم فقیر و حقیر و تو پادشاه جهان
ز دست من چه برآید بگو به غیر دعا
مرا چو بار نباشد به حضرتت چه کنم
پیام من که رساند مگر نسیم صبا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۳ - صبا چه گفت ز دلدار خشم رفته ی ما
صبا چه گفت ز دلدار خشم رفته ی ما
کجا مقام گرفت آن مه دو هفته ی ما
نشسته در دل محزون ما شب و روزست
خیال روی نگار ز چشم رفته ی ما
درون سینه تنگم غمش نمی گنجد
بکرد فاش سرشکم غم نهفته ی ما
مگر به گوش نگارم نمی رسد سخنی
به درد روز فراقش شبی ز گفته ی ما
اگر خیال منش در ضمیر می ماند
عجب مدار نگارا ز بخت خفته ی ما
ز سوزن مژه ی دیده دوز الماسی
هزار گوهر شهوار گشته سفته ی ما
ببین که غنچه لعلش چگونه سیرابست
ز آب چشم جهانی گل شکفته ی ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰ - قد تو سر کشد از جمله سرو بستانها
قد تو سر کشد از جمله سرو بستانها
رخ تو طعنه زند بر گل گلستانها
کشید سر ز من خسته دل چو سرو روان
ببرد دل ز برم آن صنم به دستانها
صبوح روی تو خورشید عالم آرایست
رخ چو ماه تو شمع همه شبستانها
به روی چون گل خود صبحدم نمی شنوی
خروش بلبل و بانگ هزار دستانها
وزید باد بهاری جهان منوّر شد
نمی کشد دلم الّا به سوی بستانها
بهار و لاله و گل چون دمید در بستان
جمال طلعت زیبای تو شکست آنها
مرا که سیب زنخدان تو علاج دلست
کجا برم به جهان جمله بار بستانها
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱ - دلم ز دست فراقت به جان رسید بیا
دلم ز دست فراقت به جان رسید بیا
بیا که پشت امیدم ز غم خمید بیا
بگشت پیک نظر در جهان بسی باری
چو روی خوب تو جانا کسی ندید بیا
شبی ز روی عنایت هوای ما کردی
ز باد صبح دو گوشم چنین شنید بیا
بیا که غنچه بستان دل ز دست فراق
ز شوق روی تو صد پیرهن درید بیا
بیا که تا تو برفتی ز دیده ام دل تنگ
هزار دست ندامت ز غم گزید بیا
تو سرو ناز چمن پروری و مسکین دل
به خاک راه تو چون ما به سر دوید بیا
بیا و ناز مکن بیش ازین که جسم ضعیف
جهان فروخت و غمت را به جان خرید بیا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰ - بگویمت سخنی ای نگار چون بالات
بگویمت سخنی ای نگار چون بالات
به راستی و درستی که نیست کس همتات
نرست سرو چو قدّ تو راست در بستان
گلی ندید کسی چون رخ جهان آرات
اگر کنی گذری در چمن گل رنگین
فتد ز دست و سهی سرو سر نهد در پات
منم به کوی فراقت نشسته با غم و درد
تویی به عالم عشق کسی دگر، هیهات
هنوز با همه جور تو در تکاپویم
که کی رسم به وصال جمال روح افزات
ز مکر دشمن بدگو مباش ایمن از آنک
چگونه ترک کند آنچه باشدش در ذات
به اعتقاد توان برد کار خویش از پیش
تو زهد خشک مور ز و بنه ز سر طامات
فرس به عرصه چنان راند و فرزبندی کرد
رخی نهاد شه عشق و شد جهان شه مات
برفتی و بزدی آتشی به جان جهان
دلت نکرد ترحّم نبود شرم از مات
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱ - چو در فراق تو یک دم نمی توانم ساخت
چو در فراق تو یک دم نمی توانم ساخت
بگو که نرد هوس با تو چون توانم باخت
فراق روی تو ما را چنان نزار فکند
که هر که دید مرا از خیال وانشناخت
ببرد از من بیچاره صبر و هوش رخش
نهان شد از من مسکین ببین چه حیلت ساخت
هنوز بر، ز وصالش نخورده بود دلم
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
چنان زمانه به بدقهریش قرار گرفت
که از میانه برانداخت حق دید و شناخت
دلم تصور آن کرد کز تو برگردد
دو اسبه خیل خیال تو بر سر ما تاخت
گذر به باغ جهان دوش کردم و دیدم
که با وجود قدش سرو سر نمی افراخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳ - در این زمانه ی دون نیست حق دید و شناخت
در این زمانه ی دون نیست حق دید و شناخت
ولی چه چاره توان، با زمانه باید ساخت
درین زمانه ی بیگانه خوی می بینم
هر آشنا که مرا دید خود مرا نشناخت
ز شمع روی تو چون نیست ممکنم دوری
ضرورتست چو پروانه جان و سر در باخت
بیا دو دیده ی من کز غم تو مردم چشم
ز درد روز فراقت سپر در آب انداخت
چو بلبل از غم رویش بسی فغان کردم
گل از لطافت رویش به ما نمی پرداخت
کجاست نقد وصالش بگو به فریادم
برس که آتش عشق تو قلب ما بگداخت
چه کرده ام به جهان خود گناه بختم چیست
چرا ز چشم عنایت به یک رهم انداخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴ - مرا به دولت وصل تو گر رساند بخت
مرا به دولت وصل تو گر رساند بخت
زهی سعادت و اقبال و این تواند بخت
اگر کنی نظری سوی بنده از سر لطف
به تخت شادی و کام دلم نشاند بخت
به راه بادیه ی شوق می دهم جانی
مگر زلال وصالم به لب چکاند بخت
مریض درد غم عشق را عجب نبود
که شربتی ز وصال توأش چشاند بخت
جز آن مباد که با بخت همنشین باشم
مباد آنکه به من دست برفشاند بخت
ز سرزنش شده ام پای مال هجر مگر
مرا ز دست فراق تو وا رهاند بخت
به جان رسد دل بیچاره از جفای جهان
اگر نه داد جهان از جهان ستاند بخت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵ - بیا که پیک نظر می دوانم از چپ و راست
بیا که پیک نظر می دوانم از چپ و راست
که تا کجا چو تو سروی به باغ جان برخاست
و یا گلی که به روی تو باشدش نسبت
چگونه صحن چمن را به حسن خویش آراست
بگشت گرد جهان و ندید چون رخ تو
گلی و نیز چو قدّ تو هیچ سرو نخاست
اگر کنی گذری سوی ما نباشد عیب
تو سرو جانی و دایم تو را گذر بر ماست
ببرده ای دلم از دست و باز پس ندهی
چه اوفتاد چه شد در جهان مگر یغماست
بیا بیا و غنیمت شمر یکی امروز
که را امید بقا ای عزیز بر فرداست
زلال وصل زمانی بر آتش دل زن
ز شور عشق تو جانا به عالمی غوغاست
دل از فراق تو بر آتش بلا سوزان
دو دیده از غم هجر تو دایماً دریاست
دلت نسوخت به حال من ضعیف نحیف
نه دل بود نه دل آن دل مگر که آن خاراست
فراق جمله رفیقان زمانه می طلبد
بدید عاقبت الامر آنچه دشمن خواست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲ - کدام سرو به بالای دوست ماند راست
کدام سرو به بالای دوست ماند راست
بگو دلا و به بستان نظر کن از چپ و راست
نگاه کردم و دیدم ز دور می آمد
نگار و سرو به پیشش به یک قدم برخاست
نه سرو بود و نه طوبی صنوبری دیدم
میان باغ و یقین شد که قد دلبر ماست
به سرو گفت که بنشین ز پا به پیش قدم
تو سرکشی به وجود منی چنین نه رواست
به لرزه در قدمش اوفتاد و گفت منم
کمینه چاکر آن قامتت که بس زیباست
گل از فروغ رخت در چمن ز بار بریخت
مه دو هفته بدیدش ز شرم او می کاست
دلم ببرد ز دست و سپرد ترک خطا
به ابروی کج و زلفش که پر ز چین و خطاست
به غمزه خون جهانی بریخت آن دلبر
دلم ببرد به دزدی ز چشم او پیداست
کسی به قدّ توأش دست رس کجا باشد
کنون چو زیر فلک کار قامتت بالاست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۱ - مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است
مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است
به شرح راست نیاید که غم از آن بیش است
ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن من
به جای هر سر مویی ز غم سری بیش است
مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانه
ولی ترحّم بیگانه بهتر از خویش است
برو تو ای دل بیچاره و به ترکش گوی
وفا مجوی ز یاری که او جفاکیش است
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری
بگو که بی تو به کام دل بداندیش است
مرا به ملک جهان نیست جز غمت کاری
اگرچه خلق جهان را همه غم خویش است
یقین که گوشه ی درویشی از دو عالم به
که پادشاه جهان پاسبان درویش است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷ - مرا سریست که بی باده نیک سرمستست
مرا سریست که بی باده نیک سرمستست
مرا دلی که به زلفین دوست پابستست
مرا به روی چو ماه تو اشتیاق تمام
به جان تو که چو ابروی دوست پیوستست
خوشا دلم که وطن کرد حلقه ی زلفت
ز گفتگوی بلای زمانه وراستست
دلم ببرد بگفتم که باز پس ده دل
بگفت در سرشست دو زلف پابستست
چو در چمن گذر آرد قد چو شمشادت
به پیش قامت سرو تو نارون پستست
چو حلقه بر در او سرزنش خورم دانم
جواب می دهدم کاو میا که در بستست
اگرچه وعده به وصلش چو زلف می فکند
مرا به جای سر زلف باد در دستست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۵ - به دل چو سنگدلانی به مهربانی سست
به دل چو سنگدلانی به مهربانی سست
ز عهد دور به غایت، به دلریایی چست
به جست و جوی تو عمر عزیز کردم صرف
به اختیار جدایی ز ما نباید جست
نمی رود ز مقابل نهال قامت دوست
خیال قد چو سروت ز دیده ی ما رست
گزید بر من بیچاره دلبری دیگر
وفا نکرد و دو چشم از حیا و شرم بشست
هزار صورت مهوش اگر بود به جهان
ز دلبران طلبیدن وفا و عهد نخست
اگر به حسن بود یوسف زمانه کسی
چه چیز ارزد اگر ناید او به عهد درست