تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۰ - سروی به خون دیده بپروردمش به ناز
سروی به خون دیده بپروردمش به ناز
برداشت از سر من بیچاره سایه باز
گفتم چرا تو سایه ز ما برگرفته ای
گفتا تو بیش ازین به قد سرو ما نناز
ماییم سر کشیده بر اوج فلک ببین
در آتش فراق چو قلعی تو در گداز
گفتم که حال ما که رساند به گوش تو
جز باد صبحدم که بود او محلّ راز
گوید نیازمندی ما را به حضرتش
آن دلنواز گرچه ز ما هست بی نیاز
محراب ابروی تو مرا قبله دلست
حیران منم به روی تو پیوسته در نماز
جانم به لب رسید و جهانم ز دست رفت
آخر ز وصل خویشتنم چاره ای بساز
شمشاد قامت تو هرآن دیده ای که دید
دیگر نظر چرا کند آخر به سرو ناز
گنجشک دل به چه پر مرد عشق تست
افتاده بس به دام هوای تو شاهباز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۴ - در بوستان حسن بگفتم به سرو ناز
در بوستان حسن بگفتم به سرو ناز
پیش قدش تو بیش به بالای خود مناز
در قامتش نگه کن و انصاف خود بده
کز قدّ اوست سرو چمن جمله سرفراز
آری چو دید عارض خورشید منظرت
ماه دو هفته از غمت افتاد در گداز
یک روز یاد بنده نکردی ز راه لطف
آخر ببین که چون گذرانم شب دراز
مانند شمع تا به دم صبح در لگن
بنشسته تا رقیب سرم می برد به گاز
محراب ابرویت که مرا قبله ی دلست
آیم به صبح و شام در آن قبله در نماز
گرچه نماز ما که پذیرد به صبح و شام
ماییم معتکف به در پرده ی نیاز
آن سرو راستی که به عالم پناه ماست
از ما چراست سایه ی رحمت گرفته باز
مسکین کبوتری چو دلم نیست در جهان
افتاده از فراق تو در چنگ شاهباز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۸ - آن سرو راست را که همی پرورم به ناز
آن سرو راست را که همی پرورم به ناز
از آب دیده، چون بودم بر قدش نیاز
آبم ببرد آن رخ چون آتشش از آن
در بوته ی فراق چو سیمیم در گداز
تا چند با فراق تو سازیم ای صنم
یک شب به وصل کار من خسته دل بساز
ما در میان بحر غمش اوفتاده ایم
از ما کناره کرد قدی همچو سرو ناز
جانم به لب رسید ز دست فراق او
ای باد صبحدم تو بگویش به گوش راز
چشمم به ابروی تو چو محراب کرده ام
چون قبله دلی تو از آن می برم نماز
ما در جهان پناه به قدر تو کرده ایم
آن سرو سایه از چه ز ما برگرفت باز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۷ - دیگر چه فتنه می کند این باد مشک بیز
دیگر چه فتنه می کند این باد مشک بیز
گر عاقلی دلا به سوی بوستان گریز
از باد صبحدم به چمن بین شکوفه ها
بنشین به زیر آن و شکوفه به سر بریز
ای نور هر دو دیده بینا ز روی لطف
با غمزه گو که بی گنهی خون ما مریز
دل رفت در شکنج دو زلفش مقام کرد
از وی بگو که چون بردش کس به تیغ تیز
دانی که رستخیز قیامت چگونه است
روز فراق بین که چنانست رستخیز
گم کرده ای دلا به سر کوی یار هوش
بی حاصلست خاک درین ره کنون مبیز
تا کی جهان به درد غمش مبتلا شوی
مشکل توان نمودن با بخت بد ستیز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۶ - جانا به جان تو که به فریاد ما برس
جانا به جان تو که به فریاد ما برس
وز آه سوزناک جگر خستگان بترس
افتادگان عشق مکن پایمال جور
مغرور آن مشو که مرا هست دست رس
یک لحظه یاد آن نکنی کاو به عمر خویش
بی یاد روی تو نکشیدست یک نفس
جان جهان خراب شد از جور هرکسی
آخر ز روی لطف به غور جهان برس
غمخواری جهان به تو ای شاه واجبست
چون در جهان بجز تو نداریم هیچ کس
عمریست ما هوای تو در سر گرفته ایم
شبهاست تا که خواب نکردیم ازین هوس
دستان ز شاخ سرو سراید به داستان
کاخر که کرد بلبل شوریده در قفس
فکری ز طعن اهل جهان نیست در دلم
زان رو که محتسب نکند فکر از عسس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۹ - ما را بجز خیال تو کس نیست هم نفس
ما را بجز خیال تو کس نیست هم نفس
بی تو نمی توان که برآریم یک نفس
در بحر غم فتاده منم در فراق تو
ای نور هر دو دیده به فریاد ما برس
دلبر به خواب صبحدم و نیستش خبر
کز چشمه دو چشم جهان می رود ارس
خوش خفته در کجاوه ی نازی چه غم خوری
زآنکس که ناله ها زند از شوق چون جرس
تیغ فراق بازوی صبرم شکست و ما
از دوست صبر چون بتوانیم زین سپس
بلبل صفت مقید بند و بلا شدیم
روزی .... که تا بشکنم قفس
عشق تو شاهباز و من خسته دل ضعیف
با باز عشق روی تو بازی کند مگس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۴ - آسوده نیست خاطرم از روزگار خویش
آسوده نیست خاطرم از روزگار خویش
پیوسته در تحیرم از کار و بار خویش
دیدم جفا و غربت آن هم غریب نیست
حالم ببین که چون گذرد در دیار خویش
برگشته ام ز یار و سرگشته ام کنون
اینش جزا بود که بگردد ز یار خویش
هر چند چرخ با من مسکین ستیزه کرد
نومید نیستم ز در کردگار خویش
دستم اگر نه چون کمرش در میان رود
خون دل از دو دیده کنم در کنار خویش
لعل تو آب حیاتست تشنه را
آبی به لب رسان ز لب آبدار خویش
هستم به کام دشمن و آن یار سنگ دل
روزی نکرد یادی ازین دوستار خویش
امّیدوار بر در وصلش نشسته ام
رحمی کن ای نگار به امّیدوار خویش
گویندم ای جهان ز جهانت چه حاصلست
حاصل ندامتست کنونم ز کار خویش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۳ - دل برد دلبر و به دلم برنهاد داغ
دل برد دلبر و به دلم برنهاد داغ
دارد کنون ز حال من خسته دل فراغ
بی روی دلفریب تو خون می رود دگر
اندر میان چشم و دل ای چشم و ای چراغ
عمری گذشت بر دلم ای عمر نازنین
کز تاب اشتیاق تو دارم به سینه داغ
بی قد سرکش تو ز سروم چه حاصلست
بی روی دوستان چه کنم بوستان و باغ
گویند دوستان که به بستان رو و مرا
بی وصل جان فزات چه پروای باغ و راغ
ای روی مهوش تو قرار دل جهان
وای نکهت دو زلف تو آسایش دماغ
سرما رسید و رونق بستان بشد کنون
بر جای بلبلان و بهارست پای زاغ
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۴ - قدّش صنوبریست روان در میان باغ
قدّش صنوبریست روان در میان باغ
دارد بر آستین ز گل و نسترن فراغ
از پیش ما جدا مشو ای جان که در تنم
جان جهانیان تویی ای چشم و ای چراغ
از دست باد صبح نسیمی به ما فرست
از زلف عنبرین که بیاسایدم دماغ
یک شب به وصل خویش نوازم که سالها
تا بر دلم نهاده ای از هجر خویش داغ
همچون قدت نخاست سهی سرو در چمن
نشکفت چون رخ تو گلی در میان باغ
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۵ - ای دل به گرد کعبه کوی تو در طواف
ای دل به گرد کعبه کوی تو در طواف
وی جان زده ز دولت وصل رخ تو لاف
گفتم شبی به دولت وصلت نوازشی
فرما، جواب داد مگو بیش ازین گزاف
گفتم به حلق تشنه ما ریز جرعه ای
زان جام لعل رنگ تو از دُرد یا ز صاف
ما را به غیر بندگی تو گناه نیست
گر می زنی به تیغ جفا ور کنی معاف
گر نیست در دلت که دهی کام ما ز لب
ما را ز عین عاطفتت یک نظر کفاف
در بحر خاطرت نگذشتم چو کاه برگ
باریست بر دلم ز غمت همچو کوه قاف
بازآ که در غمت ز جهان رفت صبر و هوش
بگذشت زاریم ز سر «فا» و «لام» و کاف
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۰ - ما را ز حد برفت ز درد تو اشتیاق
ما را ز حد برفت ز درد تو اشتیاق
تا کی کشیم زهر فراق تو در مذاق
رحمی به حال زار من مستمند کن
زان رو که نیستم پس ازین طاقت فراق
آن طاق و جفت من که ببازید عشق تو
با درد عشق جفت شدیم وز صبر طاق
جان می دهیم بر سر کویش ز گفت و گوی
یک شب وصال دوست مگر افتد اتّفاق
در آرزوی روی تو و لعل دلکشت
در نار محرقست تن و دل در احتراق
از نور شمع طلعت تو مهر در کسوف
وز تاب آفتاب رخت ماه در محاق
صبح از فروغ نور جمال تو مشتقست
شب را ز شام ظلمت زلف تو اشتقاق
گر خاکبوس خاک درت ممکنم شود
بالای هفت منظر گردون زنم رواق
تا کی کشیم جان و جهان از میان جان
بار جفا و جور تو و درد اشتیاق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۲ - خون جگر خورم به جهان با غم فراق
خون جگر خورم به جهان با غم فراق
جانم به لب رسید خدا را ز اشتیاق
گویی صبور باش به هجران بگو که چند
از صبر تلخ گشت ز هجران مرا مذاق
روزی مگر تو شدّت هجران ندیده ای
روزی مباد هیچ کسی را شب فراق
مستیم از آن دو نرگس مخمور سرکشت
جفتیم با غم تو از آن ابروان طاق
جور زمانه را بکشم یا فراق یار
مشکل که کرده اند کنون هر دو اتّفاق
دانی که اتّفاق درین روزگار نیست
کس را مباد همدم ایام با نفاق
طاقت نماند بیش جفای زمانه ام
تا کی توان کشید ز ناجنس طمطراق
دولت اگر قرین و جهان گر شود رفیق
خرگه زنم فراز نهم طاق شش رواق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۹ - ای شرمسار روی تو خورشید بر فلک
ای شرمسار روی تو خورشید بر فلک
وای خیره در فروغ جمال تو مردمک
در آسمان حسن برافکن نقاب را
تا در کمال حسن تو حیران شود فلک
ای باد اگر به سوی نگارم گذر کنی
از روی لطف عرضه کن احوال یک به یک
کاین دل ز سینه برکشم و دیده بر کنم
گر بی خیال و یاد تو باشند یک دمک
مهر و محبّت تو دبیران هفت چرخ
از لوح خاطرم نتوانند کرد حک
بس تیر چرخ بر جگر ریش خورده ام
آخر تو نیز بر سر ریشم مزن نمک
ای دل ز حادثات جهان تنگ دل مباش
دایم به یک نسق نبود گردش فلک
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۶ - رفتی و در غم تو بماندم فگار دل
رفتی و در غم تو بماندم فگار دل
بازآی تا کنیم به پایت نثار دل
آخر نگاه دار دل خستگان هجر
شاید که آید آخر کارت به کار دل
چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخ
برکندم از نگار خود و از دیار دل
گفتم به زلف او که چه کردی تو صید گفت
کردم شکار چون دل او صد هزار دل
حال دل ستمکش محزون من مپرس
بشکستم از فراق رخش روزگار دل
رفتیم و کامی از تو ندیدیم عاقبت
بگذاشتیم بر در تو یادگار دل
دل کز جهان به زلف تو بستیم مشکنش
نازک بود حکایت دل زینهار دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۲ - آسان نمی شود شب وصلم به کام دل
آسان نمی شود شب وصلم به کام دل
مشکل که نیست بی رخ یارم نظام دل
ای باد صبحدم نتوانی ز روی لطف
کز پیش ما به دوست رسانی سلام دل
از ما سلام و پرسش بی حدّ و بی شمار
دانی که چیست پیش نگارم پیام دل
گو تن هلال گشته ام از آرزوی تو
ای روی دلگشای تو ماه تمام دل
در آتش فراق تو بیچاره جان بسوخت
وز غم هنوز هیچ نپختست خام دل
همچون صراحیم به جگر خون همی رود
باشد مرا دهان چو میم تو جام دل
ای آفتاب روی توأم صبح روزگار
وی مشک بوی زلف توأم گشته شام دل
مانند آهویی دل مسکین ز من رمید
تا گشت زلف سرکشت ای جان مقام دل
ما را مکش به درد فراقت که بیش ازین
دارم به روی چون مه تو اهتمام دل
ما غیر لطف تو نداریم در جهان
جز یاد و ذکر دوست چه باشد کلام دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۹ - دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل
دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل
از وصل ساز چاره دوایی برای دل
شد خان و مان این دل بیچاره ام سیاه
تا گشت شست زلف تو جانا سرای دل
آنچه من از برای دل خسته می کشم
آخر بگو که با که بگویم جفای دل
دل رفت و گشت مونس دلدار و من کنون
بی یار و بی دلم بشنو ماجرای دل
گر آن دل رمیده دگر باز یابمش
دانم که چون دهم به غم او سزای دل
دل خون ز راه دیده ما ریخت در غمت
آخر چه کرد دیده ی مسکین به جای دل
دل در جواب گفت که خون گو بریز چشم
کز دیده خاست زحمت و رنج و بلای دل
دل را گناه نیست همه دیده می کند
کاو می شود همیشه به غم رهنمای دل
بیگانه گشته ام ز جهان و جهانیان
تا گشت عشق روی توأم آشنای دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۵ - ای برده آتش رخ تو آب و رنگ گل
ای برده آتش رخ تو آب و رنگ گل
با روی تو چرا بودم راه سوی گل
با نکهت دو زلف تو عنبر چه می کنم
با روی تو کجا برم ای دوست بوی گل
زان رو که نیست در گل خوش بو وفا بسی
عیبی بود عظیم چنین است خوی گل
کی گل برآورد چو لبت غنچه ای دگر
آب حیات اگر رود ای جان به جوی گل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۳ - ای سرو ناز رسته دمی سوی ما خرام
ای سرو ناز رسته دمی سوی ما خرام
تا از هوای قد تو یابیم احتشام
گر بگذری به سوی چمن سرو و نارون
افتد به پیش قامت زیبات در خرام
مرغ دل ضعیف مرا بال و پر بسوخت
ای نور هر دو دیده ز اندیشه های خام
بر حال زار من چو ترحم نکرد یار
یارب دلست در بر دلدار یا رخام
من شیرگیر غمزه غمّاز او شدم
وز هیچ رو چو آهوی وحشی نگشت رام
همچون رکاب در قدمش خواستم شدن
پیچید ابرش نظرش را ز ما لگام
بنمای دیده تا که شود دیده روشنم
زان رو که نیست کار جهان را از او نظام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۳ - خوابی خوش است اینکه شب دوش دیده ام
خوابی خوش است اینکه شب دوش دیده ام
دل را به یاد دوست به جان پروریده ام
دارم امید آنکه ازین خواب برخورم
زیرا که لطف دوست درین خواب دیده ام
دیدم صباح روی تو ای جان به آشکار
تعبیر چیست بهتر ازین روی دیده ام
بر ما ترحّمی کن و از راه مردمی
کز تو جدا فتاده و محنت کشیده ام
در اشتیاق آن رخ چون گل میان باغ
جانا به جان تو که چو سروی خمیده ام
هر شب به انتظار تو ای جان نازنین
صد پیرهن ز دست فراقت دریده ام
ای کعبه وصال مرا راه ده به خود
کز شوق رویت این همه ره را بریده ام
چون مرغ نیم بسمل بی بال و پر ز شوق
هر دم میان خون دل خود طپیده ام
بسیار گرم و سر کشیدم ز روزگار
نه کودکم چنان که جهان را ندیده ام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۲ - جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرم
جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرم
گر دورم از نظر به دل و جانت حاضرم
منظور من تویی به جهان ای جهان جان
وز دیده بر جمال تو ای دوست ناظرم
چون من کسی ندید خریدار در جهان
جان می فروشم و غم عشق تو می خرم
من معتقد به حسن و جمالت شدم چنانک
کز مهر وی دوست به خورشید ننگرم
از روزگار هجر به جان آمدم بیا
جان را کنم فدات گر آیی شبی برم
با وصل دوست دوزخ ماهست چون بهشت
با هجر دوست جنّت مأوا کجا برم