تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۸ - هجران آن صنم گلعذار بین
هجران آن صنم گلعذار بین
وز خون دیده روی جهان لاله زار بین
کارم ز غم خراب و به دل بار هجر یار
از روزگار سفله مرا کار و بار بین
ای دل چو زلف یار پریشانیت چه سود
از ما مبین تو این همه از روزگار بین
ای باده نوش، مستی شب را مبین دمی
یک لحظه با خود آی و صبوح خمار بین
در فصل نوبهار و همه رنگ مختلف
در بوستان ز صانع پروردگار بین
از آب تلخ و شور که در بحر ممکنست
اندر دل صدف تو دُر شاهوار بین
یارب مبین گناه من و حال آن مپرس
از روی مرحمت به من شرمسار بین
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۲ - جانان کدام دل که نگشتست رام تو
جانان کدام دل که نگشتست رام تو
و آن کیست کاو نشد به ارادت غلام تو
جز نام دوست ورد زبانم نمی شود
در هر نفس که می زنم اوّل به نام تو
ناکامی جهان ز جهانت گر آرزوست
خوش باش زان جهت که جهان شد به کام تو
هر چند خون این دل بیچاره خورده است
بادا شراب عیش همیشه به جام تو
محرم بجز نسیم صبا نیست هیچکس
کز من برد پیامی و آرد سلام تو
دانی چه فتنه ایست که افتاد در جهان
زان چشم آهوانه و زلف چو شام تو
ای دل هوای زلف معنبر چه می کنی
در غم بسوختیم ز سودای خام تو
آن دام و دانه ای که تو داری ز زلف و خال
آخر کدام مرغ نیفتد به دام تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۳ - آمد دل ضعیف من اندر پناه تو
آمد دل ضعیف من اندر پناه تو
کرد او وطن به سایه زلف سیاه تو
هم در پناه زلف تو باد انتقام او
یارب به سرّ سینه مردان راه تو
آخر نظر به حال من مستمند کن
کز جان و دل منم به جهان نیکخواه تو
گر بر کنار مردم چشمم گذر کنی
باشد در آب دیده ی مردم شناه تو
دل گفت با دو دیده تو رفتی به خون من
بر خود نمی توان که ببندم گناه تو
ور نیست باورت که تو با من چه کرده ای
باشد سرشک چهره ی زردم گواه تو
ای دل ز آه و ناله ی بی حاصلت چه سود
در وی اثر نمی کند این سوز و آه تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۴ - ای دل به درد عشق ندارم دوای تو
ای دل به درد عشق ندارم دوای تو
تا کی کشم بگو من مسکین جفای تو
تا دیده دید قامت و بالای آن نگار
زان رو همیشه هست به جانم بلای تو
تا هست از جهان رمقی و از جهان رگی
بیرون نمی رود ز سر من هوای تو
غایب مشو ز دیده ی معنی دو دیده ام
دل هست مسکن تو و جانم سرای تو
جانا اگر رضای تو بر خون ماست سهل
از جان توان گذشت مقدّم رضای تو
سلطانی جهان به نظر می نیایدم
زیرا که هست از دل و جان او گدای تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۶ - جانم به لب رسید ز جور و جفای تو
جانم به لب رسید ز جور و جفای تو
تا کی کشم ملامت هرکس برای تو
چندانکه می کشم ز جفای تو جورها
از دل به در نمی رود ای جان وفای تو
جانا به خون جان منت گر رضا بود
جان را چه وقع ست مقدّم رضای تو
گفتم به دل که ای دل بیچاره چاره چیست
بالای همچو سرو روان شد بلای تو
تا کی کشم ملامت و تا کی برم عنا
کردم جهان و جان به سر ماجرای تو
دل رفت از بر من و جان نیز در خطر
وآنگه بگو که می دهدم خونبهای تو
بیگانه شد ز جان و جهان ای صنم چرا
هرکس که شد ز جمله جهان آشنای تو
آخر تو کیستی و من ذره چیستم
تو پادشاه هر دو جهان من گدای تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۸ - ما را شکایتیست ز دست جفای تو
ما را شکایتیست ز دست جفای تو
تا کی کشد بگو دل مسکین بلای تو
با آنکه دل ببردی و در پا فکندیش
جان کرده ایم در سر مهر و وفای تو
تا کی جفا و جور کنی بر دلم بگو
از حد برفت ای دل و دین ماجرای تو
ای دیده تا به چند کنی بر دلم ستم
هجران آن نگار دهد هم جزای تو
روزی ز من نپرسی ای سرو راستی
عمریست تا ز جان شده ام مبتلای تو
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
تا کی کشم بتا تو بگو از برای تو
تو پادشاه هر دو جهانی و من گدا
خرّم کسی که در دو جهان شد گدای تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۳ - آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه
آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه
با آنکه برد در سر زلفش دلم پناه
جانا چرا به خون دلم تشنه ای مکن
آخر بگو که چیست مرا جز وفا گناه
جز آنکه دل به زلف تو دادیم در وفا
کردیم خانه ی دل خود را به غم سیاه
بنواز خاطر من مسکین ز روی لطف
زین بیش همچو زلف مکن حال او تباه
چشمم بدوخت سوزن تقدیر در ازل
دستم گرفت شوق و ببردم شبی ز راه
نشنیده ای که دست قضا و قدر چه کرد
افکند یوسف دل مصری به قعر چاه
دانی که حال این دل مسکین ز عشق چیست
عشق تو همچو کوه و تن خسته ام چو کاه
خون دلم چو مردم چشمت بریخت زار
ای نور هر دو دیده چه محتاج بر سپاه
شاها غم جهان به ازین خور که روز حشر
دامن بگیردت به خدا دست دادخواه
از حادثات چرخ دل سخت آدمی
بشکست گوئیا که نمی گیرد انتباه
فکری نمی کنند که ایام بی وفا
برباید از سریر فلک عاقبت کلاه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۲ - یکباره عهد یار فراموش کرده ای
یکباره عهد یار فراموش کرده ای
دست مراد با که در آغوش کرده ای
گفتی حدیث خصم نگیری بگوش و من
دیدم به چشم خویش که در گوش کرده ای
ای دل اگر ز دست برفتی غریب نیست
کز آتش فراق تو بس جوش کرده ای
لب را ز یاد آنکه شب و روز و ماه و سال
یادت کند رواست که خاموش کرده ای
حیف آیدم ز جان تو ای جان نازنین
کین جرعه های درد چرا نوش کرده ای
جان جهان که در دو جهان از برای تست
یکباره زین معاینه مدهوش کرده ای
امروز باز جور و جفایش نتیجه بود
انواع وعده ها که شب دوش کرده ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۳ - تا کی دلا به دام غمش اوفتاده ای
تا کی دلا به دام غمش اوفتاده ای
صد داغش از فراق به جانم نهاده ای
تا چند جان به زلف دلاویز بسته ای
تا سیل خون ز دیده روانم گشاده ای
ای ماه مهربان چو سر زلف خویشتن
بردی ز دست ما دل و بر باد داده ای
چون سرو ایستاده ای به لب جوی در چمن
هرگز ز لب تو کام دل ما نداده ای
کی بر منت نظر بود ای یار سنگ دل
مغرور حسن خویشتن و مست باده ای
ما در غمت نشسته به خاک رهیم و تو
مانند سرو بر لب جو ایستاده ای
ای اشک تا به چند بیفتی به خاک راه
گویند در جهان که تو معروف زاده ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۴ - جانا چه کرده ایم که از ما بریده ای
جانا چه کرده ایم که از ما بریده ای
بر دست هجر پرده صبرم دریده ای
گر صد ستم کنی تو بدین دل که همچنان
در دل به پیش اهل نظر نور دیده ای
مقصود خاطر من مسکین رضای تست
آری چه غم تو را که به مقصد رسیده ای
ما خاک آن رهیم که بر وی نهی تو پای
گرچه تو سر ز کبر به گردون کشیده ای
در اشتیاق روی تو ای جان نازنین
دل شد رمیده از غم و تو آرمیده ای
در دوستان به چشم جفا می کنی نظر
آری مگر نصیحت دشمن شنیده ای
گر غافلی ز کار جهان جان نازنین
معذور دارمت که جهان را ندیده ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۶ - از جان وصل خویش فرستم نواله ای
از جان وصل خویش فرستم نواله ای
بر لعل می فروش خودم کن حواله ای
زانگه که لعل دلکش تو می فروش شد
ما را بده ز لعل لب خود پیاله ای
تا خال دلفریب تو دیدم به چشم دل
دادم به خون خویش به خطت حواله ای
خوی بر رخ چو ماه تو دانی چگونه است
چون لاله ای که بر سرش افتاده ژاله ای
آن روی همچو گل بنما در میان باغ
تا بشنوی ز بلبل شوریده ناله ای
در مرغزار جنّت و در گلشن صفا
چون روی دلفریب تو نشکفت لاله ای
تا چرخ لاجورد برافراشت در جهان
از مادر زمانه نیامد سلاله ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۸ - مرغ دلم به زلف تو تا ساخت خانه ای
مرغ دلم به زلف تو تا ساخت خانه ای
یکباره کرد از من مسکین کرانه ای
مرغ از برای دانه فتد در کمند شوق
زلفش کمند دل شد و آن خال دانه ای
دل بستد از دو دستم و در پای غم فکند
می خواست گوئیا بت بدخو بهانه ای
ای دوستان فراق بت گلعذار من
کردم ز خون دل به رخ جان نشانه ای
گه سنگ بوسدش کف پا گاه شانه زلف
مسکین منم که کمترم از سنگ و شانه ای
وصف جمال و قامت او نیست حدّ ما
هست او میان مجمع خوبان یگانه ای
نرگس صفت دو چشم تو مخمور خوش بود
در پا فتاد عیش چو تیر نشانه ای
از آتشی که از رخ خوب تو در دلست
هر دم زنند غایت شوقت زبانه ای
عشقی که با رخ تو مرا هست در جهان
باشد حدیث خسرو و شیرین فسانه ای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۹ - دارم به لطف عام تو چشم عنایتی
دارم به لطف عام تو چشم عنایتی
بنگر به حال زارم و فرما رعایتی
عمریست تا دو چشم امیدم به راه تست
تا بشنوی به گوش خود از من حکایتی
درد فراق را چه دهم شرح در غمت
گویی که از عذاب جحیمست آیتی
گویند دل به دل رود ای دوست چون بریم
آخر نکرد در دل سختت سرایتی
گفتم مگر به عقل کناره کنم ز عشق
با عشق دوست عقل ندارد کفایتی
جانا تو قول دشمن بدگو مکن قبول
گر کرده اند از من مسکین روایتی
جرمی نکرده ایم ولی با وجود آن
جان می دهیم قبول کنی ار حمایتی
بازآ که دیده در غم هجرت به جان رسید
مشتاق روی تست دل من به غایتی
کز سر خبر ندارد و از جان شده ملول
آری مگر ز غیب ببخشد هدایتی
ملک دلم خراب شد از ماجرای غم
سلطان عشق دوست برافراخت رایتی
ما را پناه بر در تست ای جهان پناه
فرما نظر به حالم و می کن حمایتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۰ - گفتم ز جور دوست بگویم حکایتی
گفتم ز جور دوست بگویم حکایتی
نگذاردم وفا که نویسم شکایتی
دردم نمی رسد ز فراقش به آخری
شوقم چه جور دوست ندارد نهایتی
در ملک دل که بود خراب از جفای چرخ
سلطان عشق باز برافراشت رایتی
من منتظر نشسته چه باشد که بنگری
در حال این شکسته به چشم عنایتی
جانم به لب رسید ز دست جفای تو
وقتست اگر کنی دل ما را رعایتی
کار جهان خراب شد از جور روزگار
معلوم کرده ای و نکردی حمایتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۱ - دردا که نیست روز غمت را نهایتی
دردا که نیست روز غمت را نهایتی
تا کی نباشدت سوی یاران عنایتی
تا چند بر دل من مسکین ستم کنی
باشد جفا و جور تو را نیز غایتی
گفتی وفا کنم نکنی گفتمت به عهد
آری بود وفای تو جانا حکایتی
چونست من به وصل تو مشتاق و تو ملول
از دل به دل نمی کند آخر سرایتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۶ - یک شب به لطف از درما درنیامدی
یک شب به لطف از درما درنیامدی
چون سرو راستی تو ز در بر نیامدی
گفتم به دیده کز رخ خوبش نظر بدوز
ای دیده عاقبت تو به دل درنیامدی
ای سرو ناز من ز چه معنی به هیچ باب
یک شب مرا ز لطف به بر در نیامدی
دوش انتظار وصل تو کردیم تا سحر
ما منتظر به وعده ی تو گر نیامدی
عمری به انتظار تو ای نور دیده ام
رنجور عشق گشتم و بر سر نیامدی
ای دل عجب که در شب دیجور عشق او
بر بوی مشک و غالیه و عنبر نیامدی
ای دل جهان و جان همه کردیم عرض دوست
چندانکه سعی رفت تو درخور نیامدی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶۷ - جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی
جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی
رحمی به حال زار من بینوا کنی
ای لعل تو چو آتش و روی تو همچو ماه
باشد که از کرم گذری سوی ما کنی
دادی هزار وعده به وصلم ز لطف خویش
باشد کز آن هزار یکی را وفا کنی
عمریست تا ز جور غمت خسته خاطرم
با من بگو تو راست که تا کی جفا کنی
تا کی در وصال ببندی به روی من
تا کی به داغ هجر مرا مبتلا کنی
بر دوستان خویش ستم می کنی چرا
دایم تو کام دشمن ما را روا کنی
ای دل تو تا به کی ننشینی ز جست و جوی
بی شک جهان تو در سر این ماجرا کنی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶۸ - جانا چه باشد ار نظری سوی ما کنی
جانا چه باشد ار نظری سوی ما کنی
امّید خسته ای ز وصالت دوا کنی
تا بر شب وصال تو امّید بسته ام
جانا تو میل هجر بگو تا چرا کنی
هستی تو پادشاه ملاحت چه کم شود
از روی لطف گر نظری بر گدا کنی
بسیار وعده ای به وفا کرده ای کنون
واجب بود که وعده خود را وفا کنی
یک دم به وصل خویش دو دست دلم بگیر
کز پا درآمدیم تو تا کی جفا کنی
جانا طبیب درد دل عاشقان تویی
از لعل لب مگر دل ما را دوا کنی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۰ - ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنی
ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنی
گل را ز حال بلبل بیدل خبر کنی
گویی که جمله چشم امیدم به راه تست
شاید گرم به گوشه چشمی نظر کنی
ما بینوا و مفلس و تو کیمیافروش
آخر چه باشد ار مس ما را به زر کنی
ما همچو خاک راه فتاده به کوی دوست
واجب کند که بر سر خاکی گذر کنی
ای ساقی مراد چه باشد اگر شبی
از جام وصل خویش مرا بی خبر کنی
مسکین دلا تو تا به کی آخر ز جور یار
جان را به پیش تیر فراقش سپر کنی
یا سر بر آستانه مهرش بنه ز جان
یا آنکه این هوا ز سر دل به در کنی
واجب کند اگر نکند بعد ازین وفا
زان غمزه های شوخ جفاجو حذر کنی
ای دل اگر مراد همی خواهی از جهان
در کوی دوست دیده و دل جان سپر کنی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۷ - من دردمند چاره ی دردم چه می کنی
من دردمند چاره ی دردم چه می کنی
تدبیر حال دیده پر نم چه می کنی
داریم ما دلی چو دو زلف تو پر ز شور
بازش ز درد دوری درهم چه می کنی
مجروح شد دلم ز جفاهایت ای صنم
بر ریش ما بگوی که مرهم چه می کنی
دردیست در دلم که دمم زان گرفته شد
ای جان من بگوی که دردم چه می کنی
پشت امید من چو الف بود در غمت
بازش چو طاق ابروی خود خم چه می کنی
گر می کشی به غصّه مرا یکسره بکش
خون در دلم ز هجر تو هردم چه می کنی
بر قول دشمنان جفاجوی بی وفا
هردم عنایتت تو ز ما کم چه می کنی
شادی و خرّمی ز جهان رفت گوئیا
مسکین دل ضعیف تو با غم چه می کنی