تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۴ - به صد امید درآمد دلم به کوی امید
به صد امید درآمد دلم به کوی امید
بداد جان عزیز و ندید روی امید
به بوی آنکه امیدم به لطف بنوازد
نمی رود ز مشامم هنوز بوی امید
به لب رسید به امّید وصل جان و دلم
هنوز می ننشینم ز جست و جوی امید
بجز امید مرا جست و جوی با کس نیست
چگونه دست بدارم ز گفتگوی امید
روا نکرد امید مرا امید و هنوز
امیدهاست من خسته را به سوی امید
ز یمن بخت به چوگان خوشدلی روزی
به در بریم ز میدان عشق گوی امید
دلا ز باغ جهان گلبن امید مبر
که آب رفته درآید دگر به جوی امید
بداد جان عزیز و ندید روی امید
به بوی آنکه امیدم به لطف بنوازد
نمی رود ز مشامم هنوز بوی امید
به لب رسید به امّید وصل جان و دلم
هنوز می ننشینم ز جست و جوی امید
بجز امید مرا جست و جوی با کس نیست
چگونه دست بدارم ز گفتگوی امید
روا نکرد امید مرا امید و هنوز
امیدهاست من خسته را به سوی امید
ز یمن بخت به چوگان خوشدلی روزی
به در بریم ز میدان عشق گوی امید
دلا ز باغ جهان گلبن امید مبر
که آب رفته درآید دگر به جوی امید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۸ - نهاد ملک دلم بر غم رخ تو مدار
نهاد ملک دلم بر غم رخ تو مدار
چو زلف خویش دلم بیش ازین شکسته مدار
چو ما ز سحر دو چشم خوش تو مست شدیم
بیا که از می لعل تو بشکنیم خمار
صبا گرت گذر افتد به کوی یار بگوی
که در فراق تو تا کی کشد دل من بار
تویی که بر من بیچاره ات نباشد مهر
منم که بی تو ندارم به هیچ گونه قرار
به لب رسید مرا جان ز دست هجرانت
مکن جفا که چنین کس نمی کند با یار
چو خاک بر سر راهت فتاده ام جانا
مرا ز خاک مذلّت به لطف خود بردار
چو نیست طاقت صبرم چو هست درد فراق
غم زمانه ازین بیش بر دلم مگمار
خداست مطّلع حال من که در شب و روز
دعای دولتت از جان همی کنم تکرار
مراد من بده ای دوست ورنه می دانم
جزای این بدهد ایزدت به روز شمار
شدم به کام دل دشمنان و هجر ای دوست
مرا به کام دل دشمنان چنین مگذار
به جان تو که من خسته در فراق رخت
شدم ز جان و جهان و جهانیان بیزار
چو زلف خویش دلم بیش ازین شکسته مدار
چو ما ز سحر دو چشم خوش تو مست شدیم
بیا که از می لعل تو بشکنیم خمار
صبا گرت گذر افتد به کوی یار بگوی
که در فراق تو تا کی کشد دل من بار
تویی که بر من بیچاره ات نباشد مهر
منم که بی تو ندارم به هیچ گونه قرار
به لب رسید مرا جان ز دست هجرانت
مکن جفا که چنین کس نمی کند با یار
چو خاک بر سر راهت فتاده ام جانا
مرا ز خاک مذلّت به لطف خود بردار
چو نیست طاقت صبرم چو هست درد فراق
غم زمانه ازین بیش بر دلم مگمار
خداست مطّلع حال من که در شب و روز
دعای دولتت از جان همی کنم تکرار
مراد من بده ای دوست ورنه می دانم
جزای این بدهد ایزدت به روز شمار
شدم به کام دل دشمنان و هجر ای دوست
مرا به کام دل دشمنان چنین مگذار
به جان تو که من خسته در فراق رخت
شدم ز جان و جهان و جهانیان بیزار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۲ - صبا برو ز بر من به سوی آن دلدار
صبا برو ز بر من به سوی آن دلدار
بپرسش از من مسکین خسته دل بسیار
مپیچ در سر زلفین عنبرآسایش
نسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار
بگو که بر من آشفته حال رحمت کن
که شد به تیغ فراق تو خاطرم افگار
ز خورد و خواب برآمد دلم به هجرانت
ترحّمی بکن آخر به دیده ی خونبار
مکن که عادت تو نیست مردم آزاری
تو نور دیده ی مایی نخواهمت آزار
تو فارغی ز من خسته ی پریشان حال
که خوش به خواب صبوحی و من ز غم بیدار
چرا به حال جهان التفات می نکنی
به حرمت هر دو جهان را به لطف دوست بدار
تو حال زار دل ما مگر نمی دانی
که شد دلم به فراق تو از جهان بیزار
بپرسش از من مسکین خسته دل بسیار
مپیچ در سر زلفین عنبرآسایش
نسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار
بگو که بر من آشفته حال رحمت کن
که شد به تیغ فراق تو خاطرم افگار
ز خورد و خواب برآمد دلم به هجرانت
ترحّمی بکن آخر به دیده ی خونبار
مکن که عادت تو نیست مردم آزاری
تو نور دیده ی مایی نخواهمت آزار
تو فارغی ز من خسته ی پریشان حال
که خوش به خواب صبوحی و من ز غم بیدار
چرا به حال جهان التفات می نکنی
به حرمت هر دو جهان را به لطف دوست بدار
تو حال زار دل ما مگر نمی دانی
که شد دلم به فراق تو از جهان بیزار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۶ - صبا مرا به جهان نیست جز تو محرم راز
صبا مرا به جهان نیست جز تو محرم راز
مرا به روی نگارین خویش هست نیاز
چو حال زار من خسته دل تو می دانی
که جان رسید مرا بر لب از فراقش باز
به گوش او نرسیده حکایت دردم
که مونس دل ما بود یار بنده نواز
مگر ز روی ترحّم نظر کند بر ما
درآید از در بختم شبی چو سروی ناز
ز دست طعنه ی دشمن به جان رسید دلم
که همچو شمع زبانش بریده باد به گاز
شدم ز شدّت هجر رخ تو بیچاره
ز لطف چاره ی کار من غریب بساز
هوای کوی غمت بس بلند افتادست
کبوتریست دلم چون کند درو پرواز
رخم نمود به اسب جفا بزد فرزین
درین میانه ببین مات می شود سرباز
اگرچه می رسدت ناز ای سهی سروم
دگر به بخت جهان ناز کرده ای آغاز
مرا به روی نگارین خویش هست نیاز
چو حال زار من خسته دل تو می دانی
که جان رسید مرا بر لب از فراقش باز
به گوش او نرسیده حکایت دردم
که مونس دل ما بود یار بنده نواز
مگر ز روی ترحّم نظر کند بر ما
درآید از در بختم شبی چو سروی ناز
ز دست طعنه ی دشمن به جان رسید دلم
که همچو شمع زبانش بریده باد به گاز
شدم ز شدّت هجر رخ تو بیچاره
ز لطف چاره ی کار من غریب بساز
هوای کوی غمت بس بلند افتادست
کبوتریست دلم چون کند درو پرواز
رخم نمود به اسب جفا بزد فرزین
درین میانه ببین مات می شود سرباز
اگرچه می رسدت ناز ای سهی سروم
دگر به بخت جهان ناز کرده ای آغاز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۹ - فغان و داد ازین روزگار سفله نواز
فغان و داد ازین روزگار سفله نواز
که دارد اهل مروّت بدین صفت به نیاز
ز آهن و مس و رویست و قلع عالم پر
طلا و نقره ازین جور می رود بگداز
چراغ بزر ز روغن همیشه می سوزد
جفانگر که سر شمع می برند به گاز
به شهر کبک و کبوتر به دانه می دارند
به دشت و کوه و بیابان به طعمه گردد باز
ز جور چرخ جفاجوی دونِ دون پرور
نکرد مرغ دل من درین هوا پرواز
حکایت ستم چرخ با که بتوان گفت
به غیر باد صبا کاو مراست محرم راز
مگر به گوش فلک از جهان دهد پیغام
که بیش ازین سر ناجنس را به خود مفراز
که دارد اهل مروّت بدین صفت به نیاز
ز آهن و مس و رویست و قلع عالم پر
طلا و نقره ازین جور می رود بگداز
چراغ بزر ز روغن همیشه می سوزد
جفانگر که سر شمع می برند به گاز
به شهر کبک و کبوتر به دانه می دارند
به دشت و کوه و بیابان به طعمه گردد باز
ز جور چرخ جفاجوی دونِ دون پرور
نکرد مرغ دل من درین هوا پرواز
حکایت ستم چرخ با که بتوان گفت
به غیر باد صبا کاو مراست محرم راز
مگر به گوش فلک از جهان دهد پیغام
که بیش ازین سر ناجنس را به خود مفراز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۳ - جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوز
جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوز
اگرچه درد فرستادم او دواست هنوز
اگرچه بر سر چنگست با من مسکین
به جان دوست که دل بر سر صفاست هنوز
ازین طرف همه شوقست و اشتیاق وصال
از آن طرف همه جنگست و ماجراست هنوز
اگرچه خوان وصالش به دیگران عامست
دلم به کوی شب وصل او گداست هنوز
خیال روی تو با ما قرین شده شب و روز
صبا بگوی که بی وصل ما چراست هنوز
بجز صبا که تواند که حال ما گوید
چرا که محرم راز دلم صباست هنوز
دلم به یک شبه درد فراق چون گشتست
غم تو گفت که مسکین دلت کجاست هنوز
اگرچه درد فرستادم او دواست هنوز
اگرچه بر سر چنگست با من مسکین
به جان دوست که دل بر سر صفاست هنوز
ازین طرف همه شوقست و اشتیاق وصال
از آن طرف همه جنگست و ماجراست هنوز
اگرچه خوان وصالش به دیگران عامست
دلم به کوی شب وصل او گداست هنوز
خیال روی تو با ما قرین شده شب و روز
صبا بگوی که بی وصل ما چراست هنوز
بجز صبا که تواند که حال ما گوید
چرا که محرم راز دلم صباست هنوز
دلم به یک شبه درد فراق چون گشتست
غم تو گفت که مسکین دلت کجاست هنوز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۸ - نیاز من به رخ خود مکن ز خویش قیاس
نیاز من به رخ خود مکن ز خویش قیاس
مرا به دیده ی اخلاص و بندگی بشناس
اگرچه نیست به سوی منت نظر لیکن
مراست بر دل از الطاف دوست شکر و سپاس
شبی به دست دلم ده دو زلف مشکین را
به جان تو که مده بیش ازین مرا وسواس
به ششدر شب هجران مکن گرفتارم
بزن سه شش به مراد دلم کنون در طاس
ترّحمی به دل تنگ ناتوانم کن
زرنگ روی من خسته کن غمم احساس
اگر مداد شود آب جمله دریاها
اگر سما و ارض می شود همه قرطاس
وگر ملائکه این شرح حال بنویسند
به سالها نتواند کرد فکر و قیاس
شناختیم و بدیدیم کام خاطرشان
مباد در دو جهان ناکسان حق نشناس
مرا به دیده ی اخلاص و بندگی بشناس
اگرچه نیست به سوی منت نظر لیکن
مراست بر دل از الطاف دوست شکر و سپاس
شبی به دست دلم ده دو زلف مشکین را
به جان تو که مده بیش ازین مرا وسواس
به ششدر شب هجران مکن گرفتارم
بزن سه شش به مراد دلم کنون در طاس
ترّحمی به دل تنگ ناتوانم کن
زرنگ روی من خسته کن غمم احساس
اگر مداد شود آب جمله دریاها
اگر سما و ارض می شود همه قرطاس
وگر ملائکه این شرح حال بنویسند
به سالها نتواند کرد فکر و قیاس
شناختیم و بدیدیم کام خاطرشان
مباد در دو جهان ناکسان حق نشناس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۹ - مریز خون دل خلق را نگارا بس
مریز خون دل خلق را نگارا بس
مکن برین دل مسکین جفا خدا را بس
نظر به جانب ما کن چو سرو سیمینی
که یک نظر ز تو ای سرو ناز ما را بس
وفا نمای تو باری خلاف رای از چه
نمی شود ز جفا یک زمان شما را بس
اگرچه خون دلم می خورد نهان چشمت
مریز خون دل خلق آشکارا بس
ز حد بشد به من خسته دل جفای تو زان
ز کار عشق تو ای دلربا وفا را بس
چو گرد جور برآورده ای ز جان جهان
میار پیش تو این باره ی بلا را بس
چو طاقتم بشد از دست و پای صبر نماند
مزن تو بر دل من ناوک جفا را بس
اگر نظر کند آن سایه بر من دلتنگ
بدان که یک نظر پادشا گدا را بس
اگر جهان همه شادی و خرّمی گیرد
کنون مرا غم روی تو غمگسارا بس
مکن برین دل مسکین جفا خدا را بس
نظر به جانب ما کن چو سرو سیمینی
که یک نظر ز تو ای سرو ناز ما را بس
وفا نمای تو باری خلاف رای از چه
نمی شود ز جفا یک زمان شما را بس
اگرچه خون دلم می خورد نهان چشمت
مریز خون دل خلق آشکارا بس
ز حد بشد به من خسته دل جفای تو زان
ز کار عشق تو ای دلربا وفا را بس
چو گرد جور برآورده ای ز جان جهان
میار پیش تو این باره ی بلا را بس
چو طاقتم بشد از دست و پای صبر نماند
مزن تو بر دل من ناوک جفا را بس
اگر نظر کند آن سایه بر من دلتنگ
بدان که یک نظر پادشا گدا را بس
اگر جهان همه شادی و خرّمی گیرد
کنون مرا غم روی تو غمگسارا بس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۰ - بیا که در دو جهان غیر تو ندارم کس
بیا که در دو جهان غیر تو ندارم کس
دل حزین مرا بی تو از دو عالم بس
ز حد گذشت فراق رخ تو ای دیده
به جان رسید دل من به غور حالم رس
اگر گذر کنم اندر دلت چه خواهد بود
چرا که بحر جهان را نبود عار از خس
صبا به یار بگویی که مرغ خاطر من
درون سینه نمی شیند و شکست قفس
جواب گفت هوس می بر و هوا می کن
که شاهباز جهان را چه غم بود ز مگس
نرفت نام من خسته بر زبانت دمی
برفت در غم عشقم ز دیده رود ارس
من آن وفا که نمودم نکرد کس به جهان
بدین صفت تو کنی جور کس نکرد به کس
دل حزین مرا بی تو از دو عالم بس
ز حد گذشت فراق رخ تو ای دیده
به جان رسید دل من به غور حالم رس
اگر گذر کنم اندر دلت چه خواهد بود
چرا که بحر جهان را نبود عار از خس
صبا به یار بگویی که مرغ خاطر من
درون سینه نمی شیند و شکست قفس
جواب گفت هوس می بر و هوا می کن
که شاهباز جهان را چه غم بود ز مگس
نرفت نام من خسته بر زبانت دمی
برفت در غم عشقم ز دیده رود ارس
من آن وفا که نمودم نکرد کس به جهان
بدین صفت تو کنی جور کس نکرد به کس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۳ - صبا برو ز بر من مقام یار بپرس
صبا برو ز بر من مقام یار بپرس
به لطف مسکن و مأوای آن نگار بپرس
چو در رسی به بساط شریف او ز منش
زمین ببوس و پسش نیک بی شمار بپرس
بگو که حال من از جور دشمنان زارست
دمی ز حال دل زار دوستدار بپرس
دلم به خار فراق رخت خراشیدست
ز باد حال من خوار دل فگار بپرس
گرت ز من نکند حال زار من باور
تو حال زار من از جور روزگار بپرس
چو روزگار برآشفت زلف تو با ما
به چشم تو که از آن زلف تابدار بپرس
به بوستان وصالش چو بگذری زنهار
اگر به گل نرسی حال من ز خار بپرس
چو اندرون دل من ز جور او ریشست
ز حال ناله ی زارم تو زینهار بپرس
اگر بنفشه زلفش ببینی اندر باغ
بنفشه را ز من خوار سوگوار بپرس
وگر به نرگس تر بگذری میان چمن
امانتت که از آن چشم پرخمار بپرس
وگر به قامت سرو چمن درآویزی
ز قد نارون یار غمگسار بپرس
به لطف مسکن و مأوای آن نگار بپرس
چو در رسی به بساط شریف او ز منش
زمین ببوس و پسش نیک بی شمار بپرس
بگو که حال من از جور دشمنان زارست
دمی ز حال دل زار دوستدار بپرس
دلم به خار فراق رخت خراشیدست
ز باد حال من خوار دل فگار بپرس
گرت ز من نکند حال زار من باور
تو حال زار من از جور روزگار بپرس
چو روزگار برآشفت زلف تو با ما
به چشم تو که از آن زلف تابدار بپرس
به بوستان وصالش چو بگذری زنهار
اگر به گل نرسی حال من ز خار بپرس
چو اندرون دل من ز جور او ریشست
ز حال ناله ی زارم تو زینهار بپرس
اگر بنفشه زلفش ببینی اندر باغ
بنفشه را ز من خوار سوگوار بپرس
وگر به نرگس تر بگذری میان چمن
امانتت که از آن چشم پرخمار بپرس
وگر به قامت سرو چمن درآویزی
ز قد نارون یار غمگسار بپرس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۱ - اگر به خلق نماید رخ جهان آراش
اگر به خلق نماید رخ جهان آراش
هزار جان گرامی کنند اندر پاش
به رغم دشمن بیهوده گوی رخ بنمای
که آفتاب نخواهد دو دیده ی خفّاش
ببرد هوش ز من آن دو نرگس جادو
بریخت خون دل من به غمزه جمّاش
که کرد سنبل تر را به روی گل پرچین
که دید غنچه ی سیراب و لعل گوهرپاش
چو گل بدید رخش در عرق نشست ز شرم
چو سرو دید قدش درد چید از آن بالاش
چو قد دوست نروید به بوستان سروی
چو روی او نکشد صورتی دگر نقّاش
به بوی دوست خرابم چه چشم او مستم
از آن سبب شده ام لاابالی و قلّاش
بگوی مطرب خوش گو بیار ساقی می
که ترک زهد بگفتم چو مردم اوباش
به غصّه خوردن ما هیچ برنیاید کار
غم جهان مخور ای دل زمانکی خوش باش
هزار جان گرامی کنند اندر پاش
به رغم دشمن بیهوده گوی رخ بنمای
که آفتاب نخواهد دو دیده ی خفّاش
ببرد هوش ز من آن دو نرگس جادو
بریخت خون دل من به غمزه جمّاش
که کرد سنبل تر را به روی گل پرچین
که دید غنچه ی سیراب و لعل گوهرپاش
چو گل بدید رخش در عرق نشست ز شرم
چو سرو دید قدش درد چید از آن بالاش
چو قد دوست نروید به بوستان سروی
چو روی او نکشد صورتی دگر نقّاش
به بوی دوست خرابم چه چشم او مستم
از آن سبب شده ام لاابالی و قلّاش
بگوی مطرب خوش گو بیار ساقی می
که ترک زهد بگفتم چو مردم اوباش
به غصّه خوردن ما هیچ برنیاید کار
غم جهان مخور ای دل زمانکی خوش باش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۶ - نگار مهوش ما را که نیست مانندش
نگار مهوش ما را که نیست مانندش
چه بودی ار برسیدی به عهد پیوندش
هوای خاطر ما چون هوای کویش کرد
ز جان شد او به کمند دو زلف پابندش
به ریش سینه ز دلدار مرهمی جستم
نداد مرهم و بر سر نمک پراکندش
چو دیده دید دو رخساره ی جهان آراش
به یک نظر دل مسکین بر آتش افکندش
تفاوتی نکند با همه بلا دل من
اگر کنی تو شبی از وصال خرسندش
بهقید زلف تو افتاد باز مرغ دلم
کجا خلاص توان دادن از چنان بندش
دلی که از بر ما رفت و گشت شیدایی
بگو که سود ندارد نصیحت و پندش
چه بودی ار برسیدی به عهد پیوندش
هوای خاطر ما چون هوای کویش کرد
ز جان شد او به کمند دو زلف پابندش
به ریش سینه ز دلدار مرهمی جستم
نداد مرهم و بر سر نمک پراکندش
چو دیده دید دو رخساره ی جهان آراش
به یک نظر دل مسکین بر آتش افکندش
تفاوتی نکند با همه بلا دل من
اگر کنی تو شبی از وصال خرسندش
بهقید زلف تو افتاد باز مرغ دلم
کجا خلاص توان دادن از چنان بندش
دلی که از بر ما رفت و گشت شیدایی
بگو که سود ندارد نصیحت و پندش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۹ - که دید شکل هلالی چو ابروی طاقش
که دید شکل هلالی چو ابروی طاقش
که دید آن رخ زیبا که نیست مشتاقش
کدام نرگس شهلا به چشم او ماند
بنفشه نیز نباشد به بوی اخلاقش
کسی که افعی زلف تو بر دلش زد نیش
مگر ز لعل تو باشد نصیب تریاقش
ببین چه می کند آن ترک شوخ شورانگیز
که نیست چون دل او سنگ دل در آفاقش
ولی چون در غم عشقت گناه نیست مرا
چراست با من مسکین مدام شلتاقش
صحیفه ی غم عشقش از آن جهانگیرست
که برد باد بهاری به لطف اوراقش
چو دید دیده ی مهجور جان جمال گلی
گرفت در دل ما آتشی ز اشواقش
که دید آن رخ زیبا که نیست مشتاقش
کدام نرگس شهلا به چشم او ماند
بنفشه نیز نباشد به بوی اخلاقش
کسی که افعی زلف تو بر دلش زد نیش
مگر ز لعل تو باشد نصیب تریاقش
ببین چه می کند آن ترک شوخ شورانگیز
که نیست چون دل او سنگ دل در آفاقش
ولی چون در غم عشقت گناه نیست مرا
چراست با من مسکین مدام شلتاقش
صحیفه ی غم عشقش از آن جهانگیرست
که برد باد بهاری به لطف اوراقش
چو دید دیده ی مهجور جان جمال گلی
گرفت در دل ما آتشی ز اشواقش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۴ - خوشست درد که باشد امید درمانش
خوشست درد که باشد امید درمانش
خوشا سری که نباشد به عشق سامانش
وصال کعبه مقصود اگر طلب داری
قدم مزن که نباشد حد بیابانش
دلم رسید به جان و به جان رسید دلم
به غیر شربت وصل تو نیست درمانش
صبا ببین که چه بدمهر دلبری دارم
بگو که شرم نیامد ز عهد و پیمانش
ز تیر غمزه که بر جان ما زدی جانا
به جان دوست که در خون نشست پیکانش
ز چرخ ناسره هرگز وفا نباید جست
که نیست مهر درو و جفا فراوانش
جهان ثبات ندارد به پیش اهل خرد
خوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش
خوشا سری که نباشد به عشق سامانش
وصال کعبه مقصود اگر طلب داری
قدم مزن که نباشد حد بیابانش
دلم رسید به جان و به جان رسید دلم
به غیر شربت وصل تو نیست درمانش
صبا ببین که چه بدمهر دلبری دارم
بگو که شرم نیامد ز عهد و پیمانش
ز تیر غمزه که بر جان ما زدی جانا
به جان دوست که در خون نشست پیکانش
ز چرخ ناسره هرگز وفا نباید جست
که نیست مهر درو و جفا فراوانش
جهان ثبات ندارد به پیش اهل خرد
خوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۵ - مراست درد فراقی که نیست درمانش
مراست درد فراقی که نیست درمانش
شبیست شدّت هجران که نیست پایانش
مرا سریست و فدای تو کرده ام چه کنم
که از بلای فراق تو نیست سامانش
عظیم دور فتادست کعبه ی مقصود
که نیست در همه عالم حد بیابانش
ببین که مشکل ما حل نمی شود باری
از آن سبب شب هجران ما شد آسانش
دلم ز دست غم و درد تو به جان آمد
بگو که با که بگوییم درد پنهانش
طبیب درد دلم را دوا نمی سازد
چرا که نیست امیدی چنان بدین جانش
اگر به جان رسدت دست ای جهان زنهار
مکن دریغ و به جانان خود برافشانش
شبیست شدّت هجران که نیست پایانش
مرا سریست و فدای تو کرده ام چه کنم
که از بلای فراق تو نیست سامانش
عظیم دور فتادست کعبه ی مقصود
که نیست در همه عالم حد بیابانش
ببین که مشکل ما حل نمی شود باری
از آن سبب شب هجران ما شد آسانش
دلم ز دست غم و درد تو به جان آمد
بگو که با که بگوییم درد پنهانش
طبیب درد دلم را دوا نمی سازد
چرا که نیست امیدی چنان بدین جانش
اگر به جان رسدت دست ای جهان زنهار
مکن دریغ و به جانان خود برافشانش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۶ - اگرچه یاد نیاید به سالها ز منش
اگرچه یاد نیاید به سالها ز منش
هزار جان گرامی فدای جان و تنش
منم حزین ز غم روزگار و آن دلبر
فراغتی بود از حال یار ممتحنش
ز جان ما رمقی بود باقی اندر تن
صبا رسید و بیاورد بوی پیرهنش
مگر که نام تو می برد غنچه در بستان
درید باد صبا نیک سر به سر دهنش
اگر چنانچه زند با تو سر و لاف از قد
برون کنند به صد جور و خواری از چمنش
بگو چگونه تشبّه کنم رخش با ماه
چه جای آن که چو گل گویم و چو یاسمنش
مرا که نام بود در جهان به بندگیش
فدای جان و تن او هزار همچو منش
اگر به خاک جهان بگذری پس از صد سال
نسیم مهر تو آید هنوز از کفنش
هزار جان گرامی فدای جان و تنش
منم حزین ز غم روزگار و آن دلبر
فراغتی بود از حال یار ممتحنش
ز جان ما رمقی بود باقی اندر تن
صبا رسید و بیاورد بوی پیرهنش
مگر که نام تو می برد غنچه در بستان
درید باد صبا نیک سر به سر دهنش
اگر چنانچه زند با تو سر و لاف از قد
برون کنند به صد جور و خواری از چمنش
بگو چگونه تشبّه کنم رخش با ماه
چه جای آن که چو گل گویم و چو یاسمنش
مرا که نام بود در جهان به بندگیش
فدای جان و تن او هزار همچو منش
اگر به خاک جهان بگذری پس از صد سال
نسیم مهر تو آید هنوز از کفنش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۴ - بیا که دیده ی من دید دوش خوابی خوش
بیا که دیده ی من دید دوش خوابی خوش
برآمده به شب تیره آفتابی خوش
به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم
که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش
سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟
که هست میل دل من به ماهتابی خوش
مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقاب
که هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش
بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شب
نگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش
به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراق
دو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش
ز درد روز فراقش به غیر خون جگر
به جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش
مرا شراب ز خون دلست و از دیده
بجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش
ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیب
به غیر جور نفرمود او جوابی خوش
رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محض
از آن زند به رخم دیده ها گلابی خوش
برآمده به شب تیره آفتابی خوش
به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم
که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش
سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟
که هست میل دل من به ماهتابی خوش
مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقاب
که هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش
بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شب
نگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش
به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراق
دو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش
ز درد روز فراقش به غیر خون جگر
به جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش
مرا شراب ز خون دلست و از دیده
بجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش
ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیب
به غیر جور نفرمود او جوابی خوش
رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محض
از آن زند به رخم دیده ها گلابی خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۸ - به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع
فراغتی ز من و حال زار من داری
مگر نمی رسدت حال زار بنده به سمع
اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا
نمی کند غم عشقش دل من از جان قمع
منم مدام به بالین دوست تا دم صبح
ز درد هجر عزیزان نزار و زار چو شمع
تو چرخ سفله ببین کاو چگونه قلاّشست
که فرق می نکند نقره را کنون از قلع
نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع
فراغتی ز من و حال زار من داری
مگر نمی رسدت حال زار بنده به سمع
اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا
نمی کند غم عشقش دل من از جان قمع
منم مدام به بالین دوست تا دم صبح
ز درد هجر عزیزان نزار و زار چو شمع
تو چرخ سفله ببین کاو چگونه قلاّشست
که فرق می نکند نقره را کنون از قلع
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۹ - چنان به وصل توأم از میان جان مشتاق
چنان به وصل توأم از میان جان مشتاق
که هست مرده بیچاره بر روان مشتاق
اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین
به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق
به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم
چنانکه بلبل بی دل به گلستان مشتاق
من از جهان به تو مشتاقم ای پری رخسار
وگرچه نیست تو را دل به دوستان مشتاق
منم به جان تو جانا که نیست خاطر من
به هیچکس بجز از دوست در جهان مشتاق
وصال کعبه مقصود ار اتّفاق افتد
به جان تو بدواند به سر روان مشتاق
که هست مرده بیچاره بر روان مشتاق
اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین
به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق
به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم
چنانکه بلبل بی دل به گلستان مشتاق
من از جهان به تو مشتاقم ای پری رخسار
وگرچه نیست تو را دل به دوستان مشتاق
منم به جان تو جانا که نیست خاطر من
به هیچکس بجز از دوست در جهان مشتاق
وصال کعبه مقصود ار اتّفاق افتد
به جان تو بدواند به سر روان مشتاق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۶ - به جان رسید دل من ز گردش افلاک
به جان رسید دل من ز گردش افلاک
شدست جامه صبرم ز دست هجران چاک
ز نوشداروی وصلم به جان رسان ورنی
چو جان رسید به لب حاصلم چه از تریاک
اگرچه ترک من خسته دل نگار بگفت
به ترک دوست نگویم به جان او حاشاک
اگر کنم گذری بر دلش عجب نبود
چرا که در دل دریا گذر کند خاشاک
زلال وصل توأم در دهان جان باشد
هزار سال چو خفتم هنوز در دل خاک
اگر به وعده وصلت امید خواهد بود
مرا ز طعنه بدگوی و از رقیب چه باک
شکار تیغ فراقت مگر منم به جهان
چو کُشتیم به جفا هم ببند بر فتراک
شدست جامه صبرم ز دست هجران چاک
ز نوشداروی وصلم به جان رسان ورنی
چو جان رسید به لب حاصلم چه از تریاک
اگرچه ترک من خسته دل نگار بگفت
به ترک دوست نگویم به جان او حاشاک
اگر کنم گذری بر دلش عجب نبود
چرا که در دل دریا گذر کند خاشاک
زلال وصل توأم در دهان جان باشد
هزار سال چو خفتم هنوز در دل خاک
اگر به وعده وصلت امید خواهد بود
مرا ز طعنه بدگوی و از رقیب چه باک
شکار تیغ فراقت مگر منم به جهان
چو کُشتیم به جفا هم ببند بر فتراک