تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۲ - چه باشد ار ز من خسته دل تو یاد آری
چه باشد ار ز من خسته دل تو یاد آری
ز روزگار وصال و ز عهد دلداری
مکن تو عهد فراموش و مگسل آن پیمان
مکش چو سرو سر از ما اگر وفاداری
ز جور و غصه بیازرده ای دل ما را
چه باشد ار ز وصالم به لطف باز آری
ندادیم شبکی کام دل ز لعل لبم
ببردی از من بیچاره دل به عیاری
عزیز مصر دل خلق عالمی بودم
مکن چنین به عزیزان کسی کند خواری؟
به خواب دیده ام آن روی همچو ماهوشش
چه باشد ار بنماید دمی به بیداری
به چشم مست و سر زلف دل ز ما بربود
نداد کام دل ما زهی سیه کاری
نهاد بار جهان بر دل من آن دلبر
وفا نکرد و جفا می کند به سر باری
منم تو را ز جهان بنده ای بدار مرا
که آن زمان به تو زیبا بود جهانداری
ز روزگار وصال و ز عهد دلداری
مکن تو عهد فراموش و مگسل آن پیمان
مکش چو سرو سر از ما اگر وفاداری
ز جور و غصه بیازرده ای دل ما را
چه باشد ار ز وصالم به لطف باز آری
ندادیم شبکی کام دل ز لعل لبم
ببردی از من بیچاره دل به عیاری
عزیز مصر دل خلق عالمی بودم
مکن چنین به عزیزان کسی کند خواری؟
به خواب دیده ام آن روی همچو ماهوشش
چه باشد ار بنماید دمی به بیداری
به چشم مست و سر زلف دل ز ما بربود
نداد کام دل ما زهی سیه کاری
نهاد بار جهان بر دل من آن دلبر
وفا نکرد و جفا می کند به سر باری
منم تو را ز جهان بنده ای بدار مرا
که آن زمان به تو زیبا بود جهانداری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۳ - دلم ببردی و دانم که قصد جان داری
دلم ببردی و دانم که قصد جان داری
سر بریدن پیوند دوستان داری
نه شرط صحبت و آیین دوستان دانی
نه رسم و عادت یاران مهربان داری
به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقان
که خسته ای چو من زار ناتوان داری
تو را کجا ز من مستمند یاد آید
که صد هزار چو من بنده در جهان داری
چرا تو با همه دلجویی و سبک رویی
همیشه با من دلخسته سرگران داری
به لب رسید مرا جان ز هجر او ای دل
تو تا به چند غم عشق را نهان داری
جهان به عید وصالت امیدها دارد
مباش غافل از اندیشه جهانداری
سر بریدن پیوند دوستان داری
نه شرط صحبت و آیین دوستان دانی
نه رسم و عادت یاران مهربان داری
به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقان
که خسته ای چو من زار ناتوان داری
تو را کجا ز من مستمند یاد آید
که صد هزار چو من بنده در جهان داری
چرا تو با همه دلجویی و سبک رویی
همیشه با من دلخسته سرگران داری
به لب رسید مرا جان ز هجر او ای دل
تو تا به چند غم عشق را نهان داری
جهان به عید وصالت امیدها دارد
مباش غافل از اندیشه جهانداری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۰۸ - چه باشد ار به من خسته دل کنی نظری
چه باشد ار به من خسته دل کنی نظری
و یا بپرسی از حال زار من خبری
چو خاک بر سر راهت فتاده ام چه عجب
اگر تو بر سر خاک رهی کنی گذری
مرا تو مردمک دیده ای و در غم عشق
به روی آب فکندیم با تو ما سپری
شرار آه من از چرخ نیلگون بگذشت
نمی کند به دل همچو آهنت اثری
به تحفه خواستی از من روان فرستادم
به غیر جان نبود چون کنیم ما حضری
تو را چو ما و به از ما بسی نگارینست
به جان تو که نداریم غیر تو دگری
نظر به حال جهان کن دمی ز روی کرم
که مه دریغ نمی دارد از جهان نظری
چو حلقه می زنمت سر به در دری بگشای
که ره نمی برم ای دوست جز درت به دری
و یا بپرسی از حال زار من خبری
چو خاک بر سر راهت فتاده ام چه عجب
اگر تو بر سر خاک رهی کنی گذری
مرا تو مردمک دیده ای و در غم عشق
به روی آب فکندیم با تو ما سپری
شرار آه من از چرخ نیلگون بگذشت
نمی کند به دل همچو آهنت اثری
به تحفه خواستی از من روان فرستادم
به غیر جان نبود چون کنیم ما حضری
تو را چو ما و به از ما بسی نگارینست
به جان تو که نداریم غیر تو دگری
نظر به حال جهان کن دمی ز روی کرم
که مه دریغ نمی دارد از جهان نظری
چو حلقه می زنمت سر به در دری بگشای
که ره نمی برم ای دوست جز درت به دری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۲ - فدای جان منست آن نگار چون حوری
فدای جان منست آن نگار چون حوری
بگو چگونه توان کرد از رخش دوری
به جان رسید دل من ز درد روز فراق
از آنکه هست دلم را دوای مهجوری
طبیب درد دلم را دوا نکرد و برفت
که نیست جز شب وصلش دوای رنجوری
ز شهد لب چو کنم نوش می بدادم نیش
چه چاره چونکه ترا نیست خوی دلجویی
بهشت و جنّت و حور و قصور بی رخ تو
چه گونه در نظر آید مرا تو منظوری
دلا هوای بلندست از جهان ما را
ز شاهباز نیاید مزاج عصفوری
بگو چگونه توان کرد از رخش دوری
به جان رسید دل من ز درد روز فراق
از آنکه هست دلم را دوای مهجوری
طبیب درد دلم را دوا نکرد و برفت
که نیست جز شب وصلش دوای رنجوری
ز شهد لب چو کنم نوش می بدادم نیش
چه چاره چونکه ترا نیست خوی دلجویی
بهشت و جنّت و حور و قصور بی رخ تو
چه گونه در نظر آید مرا تو منظوری
دلا هوای بلندست از جهان ما را
ز شاهباز نیاید مزاج عصفوری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۹ - دلا تو با من مسکین چرا نمی سازی
دلا تو با من مسکین چرا نمی سازی
مگر به خون من مستمند می نازی
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری
سلام من برسانی که محرم رازی
بگو چه کم شود ای ماه مهربان نفسی
اگر تو با من آشفته حال در سازی
تو آفتابی و من ذرّه ای ز خاک درت
چه باشد ار به سر خاک سایه اندازی
من از کجا و هوای وصال تو ز کجا
که من کبوتر پر بسته ام تو شهبازی
به سرو گوی که پیش قدش ز پا بنشین
تو پیش قامت او می کنی سرافرازی
به گل بگو که چه بی شرم و شوخ چشمی تو
که در برابر رویش به حسن می نازی
منم که دامن وصلت ز چنگ نگذارم
گرم چو دف بزنی ور چو چنگ بنوازی
نهان کنم غم عشقت ولی چه سود که کرد
میان خلق جهان آب دیده غمّازی
تو پادشاه جهانی ز دست رفت جهان
روا بود که به حال جهان نپردازی؟
مگر به خون من مستمند می نازی
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری
سلام من برسانی که محرم رازی
بگو چه کم شود ای ماه مهربان نفسی
اگر تو با من آشفته حال در سازی
تو آفتابی و من ذرّه ای ز خاک درت
چه باشد ار به سر خاک سایه اندازی
من از کجا و هوای وصال تو ز کجا
که من کبوتر پر بسته ام تو شهبازی
به سرو گوی که پیش قدش ز پا بنشین
تو پیش قامت او می کنی سرافرازی
به گل بگو که چه بی شرم و شوخ چشمی تو
که در برابر رویش به حسن می نازی
منم که دامن وصلت ز چنگ نگذارم
گرم چو دف بزنی ور چو چنگ بنوازی
نهان کنم غم عشقت ولی چه سود که کرد
میان خلق جهان آب دیده غمّازی
تو پادشاه جهانی ز دست رفت جهان
روا بود که به حال جهان نپردازی؟
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۰ - چرا تو درد دلم را دوا نمی سازی
چرا تو درد دلم را دوا نمی سازی
نظر به عین عنایت بما نیندازی
صبا به زلف نگارم اگر رسی زنهار
مباز با سر زلفش مکن تو جانبازی
به گوش یار رسان نرمکی ز من پیغام
که عاشقان جهانرا تو محرم رازی
بگو چرا چه سبب از چه رو بتا با من
به هیچ گونه نداری طریق دمسازی
چه گفته ایم ز دستت بجز شکایت هجر
چه کرده ایم به پایت بجز سر اندازی
چو چاره ساز جهانی تویی به لطف امروز
چرا به چاره بیچارگان نپردازی
اگرچه خوار شدم بر درت چو خاک هنوز
میان خلق جهانم بود سرافرازی
نظر به عین عنایت بما نیندازی
صبا به زلف نگارم اگر رسی زنهار
مباز با سر زلفش مکن تو جانبازی
به گوش یار رسان نرمکی ز من پیغام
که عاشقان جهانرا تو محرم رازی
بگو چرا چه سبب از چه رو بتا با من
به هیچ گونه نداری طریق دمسازی
چه گفته ایم ز دستت بجز شکایت هجر
چه کرده ایم به پایت بجز سر اندازی
چو چاره ساز جهانی تویی به لطف امروز
چرا به چاره بیچارگان نپردازی
اگرچه خوار شدم بر درت چو خاک هنوز
میان خلق جهانم بود سرافرازی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۱ - چرا به کار من ناتوان نپردازی
چرا به کار من ناتوان نپردازی
نظر به حال اسیران خود نیندازی
ز مرتبت چو سراپرده بر فلک زده ای
به زیر خرگه دولت همی طرب سازی
چو کرد بانوی ایران تو را فلک ناگاه
سزد به تاج و به تخت ار کنی سرافرازی
به شکر آنکه به میدان کامرانی و ناز
فراز زین مرصّع کمیت می تازی
به پنج روزه فریب جهان مشو مغرور
که دور چرخ بسی کرده است این بازی
ز خان و مان و ز جان و جهان برآمده ام
به دور دولت سلطان محمّد غازی
تو چند غصّه کار جهان خوری آخر
ز آتش غم دوران چو موم بگدازی
نظر به حال اسیران خود نیندازی
ز مرتبت چو سراپرده بر فلک زده ای
به زیر خرگه دولت همی طرب سازی
چو کرد بانوی ایران تو را فلک ناگاه
سزد به تاج و به تخت ار کنی سرافرازی
به شکر آنکه به میدان کامرانی و ناز
فراز زین مرصّع کمیت می تازی
به پنج روزه فریب جهان مشو مغرور
که دور چرخ بسی کرده است این بازی
ز خان و مان و ز جان و جهان برآمده ام
به دور دولت سلطان محمّد غازی
تو چند غصّه کار جهان خوری آخر
ز آتش غم دوران چو موم بگدازی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۳ - معطّرست جهانی ز باد نوروزی
معطّرست جهانی ز باد نوروزی
چه باشد ار شب وصلت مرا شود روزی
دلم به دولت وصلت رسید و می خواهم
که آن سعادت و بختم شود به نو، روزی
منم که سوخته بر آتش شب هجران
به حال من نکنی رحمتی ز دل سوزی
دلم بدوز نگارا به تیر غمزه شوخ
که شهرتی بودش دایماً به دلدوزی
به عشق وصل تو جان سوختم چو پروانه
که شمع روی تو بس می کند دلفروزی
جهان نکرد وفا با کسی و مشهورست
ولی وفا تو مگر از جهان بیاموزی
چه باشد ار شب وصلت مرا شود روزی
دلم به دولت وصلت رسید و می خواهم
که آن سعادت و بختم شود به نو، روزی
منم که سوخته بر آتش شب هجران
به حال من نکنی رحمتی ز دل سوزی
دلم بدوز نگارا به تیر غمزه شوخ
که شهرتی بودش دایماً به دلدوزی
به عشق وصل تو جان سوختم چو پروانه
که شمع روی تو بس می کند دلفروزی
جهان نکرد وفا با کسی و مشهورست
ولی وفا تو مگر از جهان بیاموزی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۵ - هر آنکه داد مرا عمر او دهد روزی
هر آنکه داد مرا عمر او دهد روزی
چو او گذشت به روزم دهد به نوروزی
به حکم ایزد بی چون بود همه بد و نیک
ز بخت خویش ندانیم دور بهروزی
ز سنگ خاره که آورد لعل چون آتش
هم او نهاد به فیرزوه رنگ فیروزی
که خانه ی عسلی ساخت در دل زنبور
که داد موم عسل را چنین شب افروزی
ز باد صبح گذشتست شمع جمع فلک
که در نهاد به شمع این چنین جگرسوزی
دلا چرا تو غم رزق می خوری به جهان
ببین که در دل خاکست مور را روزی
غم جهان مخور ای دل که عمر بر بادست
به دل چرا بجز از بار غم نیندوزی
چه اعتماد به چرخ فلک توان کردن
که کار چرخ نباشد بجز کله دوزی
چو او گذشت به روزم دهد به نوروزی
به حکم ایزد بی چون بود همه بد و نیک
ز بخت خویش ندانیم دور بهروزی
ز سنگ خاره که آورد لعل چون آتش
هم او نهاد به فیرزوه رنگ فیروزی
که خانه ی عسلی ساخت در دل زنبور
که داد موم عسل را چنین شب افروزی
ز باد صبح گذشتست شمع جمع فلک
که در نهاد به شمع این چنین جگرسوزی
دلا چرا تو غم رزق می خوری به جهان
ببین که در دل خاکست مور را روزی
غم جهان مخور ای دل که عمر بر بادست
به دل چرا بجز از بار غم نیندوزی
چه اعتماد به چرخ فلک توان کردن
که کار چرخ نباشد بجز کله دوزی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۶ - بیا که غمزه سرمست تو به دلدوزی
بیا که غمزه سرمست تو به دلدوزی
فراق روی تو را می کند بدآموزی
چو بخت یار نباشد بگو چه چاره کنم
که دولت شب وصلت مرا شود روزی
دلم به آتش عشقت بسوخت در سر لطف
تو را به حال من خسته نیست دلسوزی
به غمزه گوی کز این پس مریز خون دلم
چرا که نیست به جز شیوه ات جگرسوزی
مرا چو موم گدازان ز تاب هجرانش
تو شمع مجلس انسی بدین دلفروزی
بیا و سر مکش از ما چو سرو ناز که من
به روت عاشق دیرینه ام نه امروزی
دلا تو گوشه انسی بگیر از همه خلق
که غیر بار غمش در جهان نیندوزی
فراق روی تو را می کند بدآموزی
چو بخت یار نباشد بگو چه چاره کنم
که دولت شب وصلت مرا شود روزی
دلم به آتش عشقت بسوخت در سر لطف
تو را به حال من خسته نیست دلسوزی
به غمزه گوی کز این پس مریز خون دلم
چرا که نیست به جز شیوه ات جگرسوزی
مرا چو موم گدازان ز تاب هجرانش
تو شمع مجلس انسی بدین دلفروزی
بیا و سر مکش از ما چو سرو ناز که من
به روت عاشق دیرینه ام نه امروزی
دلا تو گوشه انسی بگیر از همه خلق
که غیر بار غمش در جهان نیندوزی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۲۷ - اگر شود شب وصلت مرا شبی روزی
اگر شود شب وصلت مرا شبی روزی
به اوج چرخ فلک سرکشم به پیروزی
سنان غمزه مزن بیش ازین به جان و دلم
که چشم مست تو مشهور شد به دلدوزی
چراغ وصل تو جانا که شمع مجلس ماست
ببرد دل ز من خسته در دل افروزی
به شمع گفتم پروانه ضعیف منم
مراست سوختن عادت تو از چه می سوزی
جواب داد مرا شمع و گفت پروانه
تو سوختن ز سر عشق از من آموزی
به یک زمان تو بسوزی به نور طلعت ما
منم که سوخته ام در غمش شبانروزی
منم ز صحبت شیرین نگار خود محروم
بر آتشم ز غم و خون دیده ام روزی
شب دراز، من از دیده خون دل بارم
به روز اوّل عمرم نه روز امروزی
تو گر بسوزی آخر خلاص ممکن هست
مرا ز سوز خلاصی نمی شود روزی
به اوج چرخ فلک سرکشم به پیروزی
سنان غمزه مزن بیش ازین به جان و دلم
که چشم مست تو مشهور شد به دلدوزی
چراغ وصل تو جانا که شمع مجلس ماست
ببرد دل ز من خسته در دل افروزی
به شمع گفتم پروانه ضعیف منم
مراست سوختن عادت تو از چه می سوزی
جواب داد مرا شمع و گفت پروانه
تو سوختن ز سر عشق از من آموزی
به یک زمان تو بسوزی به نور طلعت ما
منم که سوخته ام در غمش شبانروزی
منم ز صحبت شیرین نگار خود محروم
بر آتشم ز غم و خون دیده ام روزی
شب دراز، من از دیده خون دل بارم
به روز اوّل عمرم نه روز امروزی
تو گر بسوزی آخر خلاص ممکن هست
مرا ز سوز خلاصی نمی شود روزی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳۰ - بتا به عهد من ار بر سر جفا باشی
بتا به عهد من ار بر سر جفا باشی
دل ضعیف مرا مایه دوا باشی
مشو ز دیده ی ما دور ای دو دیده ی من
تو همچو جان منی چون ز من جدا باشی
دلا تو پادشه من شدی مرو از راه
چرا که تا به سر کوی او گدا باشی
ز بهر روز وصالش بود مرا جانی
تو بی وصال رخش در جهان چرا باشی
گدای وصل نگاری شدی عجب نبود
به کوی شاه جهان گر تو بینوا باشی
ز دست ما چه برآید بجز دعای سحر
تو صبح و شام همیشه در آن دعا باشی
من از جهان بجز از وصل تو نمی خواهم
مراد من ز جهان آنکه تا مرا باشی
چرا شدی ز غم یار خویش بیگانه
به راه عشق تو باید که آشنا باشی
جهان به گرد جهان گشتن تو به باشد
به هر دیار که باشی تو با خدا باشی
دل ضعیف مرا مایه دوا باشی
مشو ز دیده ی ما دور ای دو دیده ی من
تو همچو جان منی چون ز من جدا باشی
دلا تو پادشه من شدی مرو از راه
چرا که تا به سر کوی او گدا باشی
ز بهر روز وصالش بود مرا جانی
تو بی وصال رخش در جهان چرا باشی
گدای وصل نگاری شدی عجب نبود
به کوی شاه جهان گر تو بینوا باشی
ز دست ما چه برآید بجز دعای سحر
تو صبح و شام همیشه در آن دعا باشی
من از جهان بجز از وصل تو نمی خواهم
مراد من ز جهان آنکه تا مرا باشی
چرا شدی ز غم یار خویش بیگانه
به راه عشق تو باید که آشنا باشی
جهان به گرد جهان گشتن تو به باشد
به هر دیار که باشی تو با خدا باشی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳۲ - دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی
دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی
میان خلق جهان بی سخن چو جان باشی
چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ما
چو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی
اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخر
چرا ز دیده ی ما چون پری نهان باشی
ز حد گذشت مرا شرح حال عشق ای دل
قلم صفت تو ز غم چند سر دوان باشی
نگار خوش به سر ناز بالش امید
به خواب خوش تو چرا سر بر آستان باشی
فراغتیست تو را از جهان بگو تا چند
مدام بر سر بازار داستان باشی
هزار جان به فدایت کنم من از سر شوق
میان باغ دل من تو چون روان باشی
میان خلق جهان بی سخن چو جان باشی
چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ما
چو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی
اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخر
چرا ز دیده ی ما چون پری نهان باشی
ز حد گذشت مرا شرح حال عشق ای دل
قلم صفت تو ز غم چند سر دوان باشی
نگار خوش به سر ناز بالش امید
به خواب خوش تو چرا سر بر آستان باشی
فراغتیست تو را از جهان بگو تا چند
مدام بر سر بازار داستان باشی
هزار جان به فدایت کنم من از سر شوق
میان باغ دل من تو چون روان باشی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۴۸ - چو حال زار من خسته دل تو می دانی
چو حال زار من خسته دل تو می دانی
به شرح حال چه حاجت که در دل و جانی
به سرّ سینه مردان که از میانه جمع
به لطف خویش برون بر تو این پریشانی
بگیر دامن اخلاص و نیک مخلص باش
دلا خلاص نیابی یقین به پیشانی
چو آب روی من خسته برده ای تا کی
بر آتش غم عشقم چو دود بنشانی
به اوّل ار نکنی فکر عاقبت ای دل
به آخرت نبود هیچ جز پشیمانی
چو من ز روی ارادت تو را ثنا خوانم
مرا چرا تو به خواری ز پیش می رانی
ز دامن تو ندارم به تیغ دست امید
که گر به قهر برانی به لطف وا خوانی
گرم به قهر برانی ز درگهت نروم
کجا رود ز در لطف بنده جانی
مراد دل همه در کام نامرادی دان
که در جهان همه حالی تو نیک می دانی
به شرح حال چه حاجت که در دل و جانی
به سرّ سینه مردان که از میانه جمع
به لطف خویش برون بر تو این پریشانی
بگیر دامن اخلاص و نیک مخلص باش
دلا خلاص نیابی یقین به پیشانی
چو آب روی من خسته برده ای تا کی
بر آتش غم عشقم چو دود بنشانی
به اوّل ار نکنی فکر عاقبت ای دل
به آخرت نبود هیچ جز پشیمانی
چو من ز روی ارادت تو را ثنا خوانم
مرا چرا تو به خواری ز پیش می رانی
ز دامن تو ندارم به تیغ دست امید
که گر به قهر برانی به لطف وا خوانی
گرم به قهر برانی ز درگهت نروم
کجا رود ز در لطف بنده جانی
مراد دل همه در کام نامرادی دان
که در جهان همه حالی تو نیک می دانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۵۶ - تو راست بر مه تابنده از شکر دهنی
تو راست بر مه تابنده از شکر دهنی
قدی چو سرو روان سرو را ز گل بدنی
سزد که سرو خرامان ز پای بنشیند
به ناز اگر بخرامی به گوشه ی چمنی
به تنگنای دهانت سخن نمی گنجد
در آن دهن که تو داری که را رسد سخنی
میان مجمع خوبان نگاه می کردم
تو آفتابی و خوبان ز انجم انجمنی
به حکم حبّ وطن ای دل غریب ضعیف
ز کوی عشق تو خوشتر نباشدش وطنی
ز شوق بر در عشّاق در فراق رخت
هزار جامه قبا شد چه جای پیرهنی
من و هزار چو من طالب وصال تواند
ز درد عشق تو هریک فتاده در محنی
هزار حیلت و دستان و مگر و فن دانم
نمی رسم به وصالت به هیچ مکر و فنی
تو پادشاه جهانی و من گدای درت
به وصل همچو تویی خود کجا رسد چو منی
قدی چو سرو روان سرو را ز گل بدنی
سزد که سرو خرامان ز پای بنشیند
به ناز اگر بخرامی به گوشه ی چمنی
به تنگنای دهانت سخن نمی گنجد
در آن دهن که تو داری که را رسد سخنی
میان مجمع خوبان نگاه می کردم
تو آفتابی و خوبان ز انجم انجمنی
به حکم حبّ وطن ای دل غریب ضعیف
ز کوی عشق تو خوشتر نباشدش وطنی
ز شوق بر در عشّاق در فراق رخت
هزار جامه قبا شد چه جای پیرهنی
من و هزار چو من طالب وصال تواند
ز درد عشق تو هریک فتاده در محنی
هزار حیلت و دستان و مگر و فن دانم
نمی رسم به وصالت به هیچ مکر و فنی
تو پادشاه جهانی و من گدای درت
به وصل همچو تویی خود کجا رسد چو منی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۵۹ - مرا که در دو جهان راحت دل و جانی
مرا که در دو جهان راحت دل و جانی
به درد عشق تو درمانده ام تو درمانی
مرا به غیر تو مقصود در دو عالم نیست
خدای داند و من دانم و تو هم دانی
بیا که ملک دل ایثار خاک مقدم تست
به هر چه حکم کنی بر دلم تو سلطانی
منم ز جان و دلت معتقد ولی چه کنم
که اعتقاد من خسته دل نمی دانی
وگر تو چاره درد دلم بخواهی کرد
چو من شوی که به درمان خویش درمانی
ایا وصال تو آب حیات من تا چند
مرا بر آتش سوزان هجر بنشانی
تو شاه و حاکم و فرمان دهی و ما محکوم
که نیست چاره ی ما غیر بنده فرمانی
به درد عشق تو درمانده ام تو درمانی
مرا به غیر تو مقصود در دو عالم نیست
خدای داند و من دانم و تو هم دانی
بیا که ملک دل ایثار خاک مقدم تست
به هر چه حکم کنی بر دلم تو سلطانی
منم ز جان و دلت معتقد ولی چه کنم
که اعتقاد من خسته دل نمی دانی
وگر تو چاره درد دلم بخواهی کرد
چو من شوی که به درمان خویش درمانی
ایا وصال تو آب حیات من تا چند
مرا بر آتش سوزان هجر بنشانی
تو شاه و حاکم و فرمان دهی و ما محکوم
که نیست چاره ی ما غیر بنده فرمانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶۰ - دلی که نیست به درد فراقت ارزانی
دلی که نیست به درد فراقت ارزانی
روا مدار کز آن پس خورد پشیمانی
من شکسته جفای تو نیک می دانم
ولی تو مهر و وفای مرا نمی دانی
مراست درد دلی ای نگار در غم تو
اگر تو نیک بدانی در آن فرو مانی
نکرد هیچ طبیبم دوا به غیر وصال
بیا که درد دلم را بتا تو درمانی
درون سینه تنگم نشسته ای چون جان
مده ز دست خدا را تو بنده جانی
اگرچه وصل تو مشکل دهد مراد دلم
به جان تو که برت جان دهم به آسانی
تو پادشاه جهانی بده به جان فرمان
ز دوست حکم و ازین بنده بنده فرمانی
ببرد دل ز من خسته و ندادم کام
چنین بود صنما عادت مسلمانی
مکن ستم به من از حد برون که از ناگاه
بگیرد آه دلم دامن تو تا دانی
اگرچه هست تو را مشتری بسی به جهان
گرت به جان و جهانی خرم که ارزانی
روا مدار کز آن پس خورد پشیمانی
من شکسته جفای تو نیک می دانم
ولی تو مهر و وفای مرا نمی دانی
مراست درد دلی ای نگار در غم تو
اگر تو نیک بدانی در آن فرو مانی
نکرد هیچ طبیبم دوا به غیر وصال
بیا که درد دلم را بتا تو درمانی
درون سینه تنگم نشسته ای چون جان
مده ز دست خدا را تو بنده جانی
اگرچه وصل تو مشکل دهد مراد دلم
به جان تو که برت جان دهم به آسانی
تو پادشاه جهانی بده به جان فرمان
ز دوست حکم و ازین بنده بنده فرمانی
ببرد دل ز من خسته و ندادم کام
چنین بود صنما عادت مسلمانی
مکن ستم به من از حد برون که از ناگاه
بگیرد آه دلم دامن تو تا دانی
اگرچه هست تو را مشتری بسی به جهان
گرت به جان و جهانی خرم که ارزانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶۱ - دلی ز دست بدادم ز روی نادانی
دلی ز دست بدادم ز روی نادانی
ز دست جور تو خوردم بسی پشیمانی
بریختی به ستم خون دل ز دیده ما
کنون به گردن تو خون ماست تا دانی
اگرچه دادن جان مشکلست در هجران
تو رخ نمای که تا جان دهم به آسانی
اگر کشند به چین صورت نگار به دست
بگو که صورت جان کی کشد چنین مانی
خیال دوست درآمد به دیده می گفتم
اگرچه هست خیالم به دوست می مانی
مرا ز روی تو زین بیش صبر و طاقت نیست
بیا که بر دل پردرد من تو درمانی
بیا و چاره کار جهان بجوی به لطف
وگرنه هم به غم حال خویش درمانی
ز دست جور تو خوردم بسی پشیمانی
بریختی به ستم خون دل ز دیده ما
کنون به گردن تو خون ماست تا دانی
اگرچه دادن جان مشکلست در هجران
تو رخ نمای که تا جان دهم به آسانی
اگر کشند به چین صورت نگار به دست
بگو که صورت جان کی کشد چنین مانی
خیال دوست درآمد به دیده می گفتم
اگرچه هست خیالم به دوست می مانی
مرا ز روی تو زین بیش صبر و طاقت نیست
بیا که بر دل پردرد من تو درمانی
بیا و چاره کار جهان بجوی به لطف
وگرنه هم به غم حال خویش درمانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶۳ - صبا تو حال دل تنگ ما نکو دانی
صبا تو حال دل تنگ ما نکو دانی
به گوش یار رسان حال ما چو بتوانی
چو چشم سرخوش تو ناتوان و بیمارم
دمی تو نام من خسته بر زبان رانی؟
ز جان و دل شده ام بنده ات بدار مرا
کسی ز خود نرمانید بنده جانی
دلم به درد فراق تو سخت رنجوست
بیا که درد دل خسته را تو درمانی
چو مسکن دل من ای صبا نسیم تو است
خوش آمدی تو همانا ز کوی جانانی
به دامنت زده ام دست همّت از دو جهان
تو آستین جفا تا به چند بفشانی
به گوش یار رسان حال ما چو بتوانی
چو چشم سرخوش تو ناتوان و بیمارم
دمی تو نام من خسته بر زبان رانی؟
ز جان و دل شده ام بنده ات بدار مرا
کسی ز خود نرمانید بنده جانی
دلم به درد فراق تو سخت رنجوست
بیا که درد دل خسته را تو درمانی
چو مسکن دل من ای صبا نسیم تو است
خوش آمدی تو همانا ز کوی جانانی
به دامنت زده ام دست همّت از دو جهان
تو آستین جفا تا به چند بفشانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۴ - تو خود به حال پریشان ما نظر نکنی
تو خود به حال پریشان ما نظر نکنی
به کنج کلبه احزان ما گذر نکنی
بیا که از غم هجرت به جان رسید دلم
به شرط آنکه ز پیشم دگر سفر نکنی
به لطف بنده نواز تو چشم آن دارم
که گوش با سخن مدعی دگر نکنی
دلا تو تا سر ما را به باد بر ندهی
هوای زلف سیاهش ز سر به در نکنی
میسّرت نشود وصل دوست تا جان را
به پیش ناوک مژگان او سپر نکنی
چو خسرو از لب شیرین دوست در تابی
خود التفات دگرباره با شکر نکنی
ایا نسیم صبا یار بی وفای مرا
ز حال و کار پریشان ما خبر نکنی
ز چشم مست تو صد فتنه در جهان افتاد
چرا به حال خراب جهان نظر نکنی
به کنج کلبه احزان ما گذر نکنی
بیا که از غم هجرت به جان رسید دلم
به شرط آنکه ز پیشم دگر سفر نکنی
به لطف بنده نواز تو چشم آن دارم
که گوش با سخن مدعی دگر نکنی
دلا تو تا سر ما را به باد بر ندهی
هوای زلف سیاهش ز سر به در نکنی
میسّرت نشود وصل دوست تا جان را
به پیش ناوک مژگان او سپر نکنی
چو خسرو از لب شیرین دوست در تابی
خود التفات دگرباره با شکر نکنی
ایا نسیم صبا یار بی وفای مرا
ز حال و کار پریشان ما خبر نکنی
ز چشم مست تو صد فتنه در جهان افتاد
چرا به حال خراب جهان نظر نکنی