تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - تنگ آمده بجلوه آهم فضای چرخ
تنگ آمده بجلوه آهم فضای چرخ
خواهد گذشت عاقبت از تنگنای چرخ
بر سر هزار سنگ رسد هر زمان مرا
گویا که ریخت از نم اشکم بنای چرخ
با دود آه چون نکنم تیره چرخ را
با داغ درد سوخت دلم را جفای چرخ
پر شد ز آتش دل من چرخ بعد ازین
باشد مگر مقام ملایک و رای چرخ
از رشک ساکنان سر کوی آن پری
ماتم سرا شدست ملک را سرای چرخ
تنها نیم من از روش چرخ در بلا
وارسته کجاست ز دام بلای چرخ
گر چرخ بی وفاست بگویم عجب مدار
هرگز کسی ندیده فضولی وفای چرخ
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - در دل باختلاط کسانم هوس نماند
در دل باختلاط کسانم هوس نماند
یا بهر اختلاط درین دور کس نماند
بی داد بین کزین شکرستان دلفریب
طوطی رمید گرد شکر جز مگس نماند
بر باد رفت نرگس و نسرین این چمن
در عرصه مشاهده جز خار و خس نماند
چون نی درون سینه گره بست درد دل
پیش که دل کنیم تهی هم نفس نماند
از بزم ما کشید قدم شاهد مراد
بر آرزوی دیده و دل دسترس نماند
دل را بجان رساند غم تنگنای دهر
این مرغ را تحمل قید نفس نماند
برداشتم هوس چو فضولی ز هر چه هست
غیر از وصال دوست مرا ملتمس نماند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - بر آسمانم آه ز ظلم بتان رسید
بر آسمانم آه ز ظلم بتان رسید
آه این چه ظلم بود که بر آسمان رسید
در سینه داشتیم نهان شوق غمزه ات
کردیم فاش کار و چو بر استخوان رسید
چشم از کمان ابروی او بر نداشتیم
بر ما هزار تیر ملامت ازان رسید
تیر بپایم زده وه چه گویمت
کز دست تو چها بمن ناتوان رسید
دارم هوای وصل تو اما چه فائده
جایی که قدر تست کجا می توان رسید
گر آفتی رسید بگل ز آه بلبلست
ای بی خبر مگو که ز باد خزان رسید
ای دل چرا سر از غم جانان نمی کشی
تا کی کشد غم تو فضولی بجان رسید
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - کلکی که صورت من و آن دلربا کشید
کلکی که صورت من و آن دلربا کشید
افکند طرح دوری و از هم جدا کشید
ما را خیال خط تو از گریه باز داشت
آن سبزه تا دمید نم از چشم ما کشید
غیر از کشیدن ستمت نیست کار ما
بنگر که کار ما ز تو آخر کجا کشید
ای سنگدل چه شد که وفایی نمی کنی
بر بی دلی که بهر تو چندین جفا کشید
تا یافت ره بخاک درت سیل اشک ما
زان رهگذر دگر نتوانست پا کشید
میل شعاع داشت بکف صبح آفتاب
گویا بچشم خود ز درت توتیا کشید
ای گل هنوز ز دل بنگاری نداده
کی آگهی که از تو فضولی چها کشید
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - تا باد پرده از رخ آن سیمبر فکند
تا باد پرده از رخ آن سیمبر فکند
رسم صبوری از دل عشاق بر فکند
دور از رخ تو سوخت جگر این چه آتشست
کز چشم بر گرفت هوا در جگر فکند
بودم اسیر خال تو خط نیز بر دمید
حسن رخت مرا ببلای دگر فکند
هر نور کآن نگشت بنظاره تو صرف
آن را چو اشک مردم چشم از نظر فکند
مردم مگو سیاهی داغیست کز دلم
بر داشت موج خون و درین چشم تر فکند
صیت و صدای سیل سرشکم که شد بلند
آوازه جمال تو در بحر و بر فکند
خاک درت نکرد فضولی مقام خود
او را بدین گناه فلک در بدر فکند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - دوشم انیس خلوت گرمابه یار شد
دوشم انیس خلوت گرمابه یار شد
هر موی بر تنم مژه اشکبار شد
آب حیات من بزمین قطره قطره ریخت
صرف ره محبت آن گلعذار شد
پیکان او که در تن سوزان نهفته بود
بگداخته ز هر طرفی آشکار شد
جسمم ز تاب شعله شمع جمال تو
سر تا قدم پر آبله آبدار شد
پیرایه خواست حسن طرب رشته تنم
از بهر حلیه تار در شاهوار شد
از درج تن بهر سر مو صدهزار در
شکرانه وصال به محفل نثار شد
تنها نه اشک ماست فضولی روان ازو
هر کس که دید سرو قدش بی قرار شد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - آمد صبا وزان گل نورس خبر نداد
آمد صبا وزان گل نورس خبر نداد
تسکین آتش دل و سوز جگر نداد
نمود رخ ولی نظری سوی من نکرد
فریاد ازان نهال که گل کرد و بر نداد
می خواستم بگریه کنم با تو شرح راز
حیرت بگریه رخصت این چشم تر نداد
امشب بدیده خواست کشد رخت خویش خواب
سیل سرشک دیده باو رهگذر نداد
خوش آنکه داد جان بتو در اول نظر
با نالهای زار ترا درد سر نداد
امید داشتم که ز وصل تو بر خورم
نخل امید غیر ندامت ثمر نداد
از من مجو قرار فضولی بهیچ باب
چون بخت بد رهم سوی آن خاک در نداد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند
به زانکه در غمت ز فغان منع ما کنند
خوبان نمی کنند وفایی بعاشقان
خوبند بهر آنکه همیشه جفا کنند
بینند روی شاهد مقصود اهل دل
گر توتیای دیده ازان خاک پا کنند
جان نیست جز امانت تو نزد عاشقان
وقتست جان من بتو یک یک فدا کنند
امروز دیده اند ترا زاهدان شهر
فردا نماز خود همه باید فضا کنند
در حیرتم که راهروان طریق عقل
خود را اسیر دام تعلق چرا کنند
اهل وفا نیند فضولی پری رخان
هرگز طمع مدار که با تو وفا کنند
فضولی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - یارب بحق حرمت رندان درد نوش
یارب بحق حرمت رندان درد نوش
ما را میفکن از نظر پیر می فروش
می نیست آب دانه انگور بلکه هست
خون دلی ز جور فلک آمده بجوش
اخبار ساکنان سراپرده فناست
هر غلغله که می رسد از جوش می بگوش
باده فتاده است بجوش از خروش چنگ
وز جوش باده چنگ فتادست در خروش
ساقی بیار باده که بگشایدم زبان
گویم ترا که از چه سبب مانده ام خموش
بازار دهر را همه بر هم زدیم نیست
جز باده جوهری که بریزد بنقد هوش
قید علاقه هست فضولی کمال عیب
زنهار پرده ز تجرد باو مپوش
فضولی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - گرد گلت کشید ز عنبر حصار خط
گرد گلت کشید ز عنبر حصار خط
شد شاهد جمال ترا پرده دار خط
بنشست گرد رشک بر آیینه ماه را
تا ماه من نمود بگرد عذار خط
روزم بسان شمع سیه شد ز دود آه
تا سر زد از خواشی رخسار یار خط
خطی نیافتیم بمضمون خط یار
خواندیم از صحیفه دوران هزار خط
از دل که سوخت اشک نشان ماند بر رخم
چون مرده که ماند ازو یادگار خط
مرده دلیم چون نخراشیم سینه را
رسم مقررست بلوح مزار خط
بی خط او چه سود فضولی ز زندگی
درکش بحرف هستی خود زینهار خط
فضولی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - سر می کند همیشه فدا بهر یار شمع
سر می کند همیشه فدا بهر یار شمع
دارد درین روش قدم استوار شمع
سودای کاکل صنمی هست در سرش
کز دود دل شدست سیه روزگار شمع
گر نیست آتشی ز هوای تو در سرش
چون من چراست با مژه اشکبار شمع
دارد ز شمع روی تو در سینه آتشی
بی وجه نیست این که ندارد قرار شمع
سرگرم آفتاب و شانست زین سبب
دارد همیشه گریه بی اختیار شمع
بی آفتاب روی تو روشن نمی شود
روزم اگر چو چرخ فروزم هزار شمع
بی برق آه نیست فضولی بروز غم
او را همین بس است بشبهای تار شمع
فضولی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - یارست فارغ از من و من بی قرار عشق
یارست فارغ از من و من بی قرار عشق
کار منست ناله و اینست کار عشق
نو عاشقم سزد که دل چاک من بود
اول گلی که می شکفد از بهار عشق
ای دل بیا که وامق و مجنون گذشته اند
برخاسته است خار و خس از رهگذار عشق
دردا که هست دلبر من طفل و پیش او
نی هست قدر عاشق و نه اعتبار عشق
گلها اگر دمد ز سر خاک تربتم
باشد هنوز در دل من خار خار عشق
در دهر نیست روز خوش و روزگار خوش
الا که روز عاشقی و روزگار عشق
رسوا کنون نگشت فضولی ز عشق یار
هرگز نبوده این که نبودست یار عشق
فضولی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - ما را ز وصل دوست جدا می کند فلک
ما را ز وصل دوست جدا می کند فلک
باز این چه دشمنیست بما می کند فلک
کار فلک همیشه بما نیست جز جفا
آه این چه کارهاست چها می کند فلک
می افکند مدام ز خوبان جدا مرا
کاری که خوب نیست چرا می کند فلک
تا نسبتی بخود دهدم از یگانگی
قدر مرا همیشه دو تا می کند فلک
می پرورد نهال قد دلبران بناز
ما را نشان تیر بلا می کند فلک
محبوب نیست بهر چه چندین جفا و جور
بر عاشقان بی سر و پا می کند فلک
مقصود ما وفاست فضولی ولی چه سود
با ما مخالف است جفا می کند فلک
فضولی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - جان را بلعل چون شکرت تا سپرده ام
جان را بلعل چون شکرت تا سپرده ام
دیدست لذتی که من از رشک مرده ام
شوق تو رهنمای وجودم شد از عدم
نی من باختیار خود این ره سپرده ام
در غربت وجود که وادی حیرتست
جز درگه تو راه بجایی نبرده ام
نقد سرشکم از در انجم زیاده است
شبهای غم همین و همان را شمرده ام
بهر قبول نقش خطت نقش غیر را
عمریست از صحیفه خاطر سترده ام
ساقی بیا که باز می نابم آرزوست
تا کی غم زمانه بدارد فسرده ام
در پرده های دیده فضولی نماند نم
از بس که بهر گریه دمادم فشرده ام
فضولی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - عمریست ای پری که رخت را ندیده ایم
عمریست ای پری که رخت را ندیده ایم
ما را تو دیده و ترا ما ندیده ایم
بسیار دیده ایم بتان کم التفات
کم التفات تر از تو قطعا ندیده ایم
چون آب گشته ایم بسی گرد باغها
سروی بسان آن قد رعنا ندیده ایم
جایی نرفته ایم که آنجا ز درد و غم
اسباب مرگ خویش مهیا ندیده ایم
با کس نکرده ایم دمی همدمی کزو
صد داغ درد بر دل شیدا ندیده ایم
معلوم کرده ایم به از رنج عشق نیست
با آنکه روی راحت دنیا ندیده ایم
از حد زیاده است فضولی جنون تو
کس را چنین مقید سودا ندیده ایم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - با هر که غیرتست نگاهی نکرده ایم
با هر که غیرتست نگاهی نکرده ایم
ما را چه می کشی چو گناهی نکرده ایم
تا شعله برون نشود ز آتش درون
هرگز ز درد عشق تو آهی نکرده ایم
یارب چرا ز ماه و شان خالیست شهر
ماهیست ما نظاره ماهی نکرده ایم
جز نقد شوق و دولت عشق تو در جهان
هرگز نظر بمالی و جاهی نکرده ایم
تیغ زبان ماست که عالم گرفته است
ما فتح کشوری بسپاهی نکرده ایم
یارب چرا شدست سیه روزگار ما
ظلمی بهیچ خانه سیاهی نکرده ایم
ما را ز دهر نیست فضولی تمتعی
زین باغ میل برگ گیاهی نکرده ایم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم
سر چون حباب صبحدم از خون برون کنم
گفتم هوای عشق تو بیرون کنم ز دل
دل را سر اطاعت من نیست چون کنم
تا کی بیاد عارض گلگون گلرخان
رخسار خود بخون جگر لاله گون کنم
بر زخم سیه پنبه نه از بهر مرهم است
خواهم که سوز آتش دل را فزون کنم
سودای دل بذکر لبت کم نمی شود
دیوانه را چه فایده گر صد فسون کنم
دیوانه را بهر دو جهان اجتناب نیست
ناصح ز عقل نیست که ترک جنون کنم
ریزم بخاک سینه فضولی ز دیده آب
باشد که دفع آتش سوز درون کنم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - زین شکوه ها که دم بدم از یار می کنم
زین شکوه ها که دم بدم از یار می کنم
مقصود ذکر اوست که تکرار می کنم
دارم زهر که طالب دنیاست نفرتی
سلطانم از گدا صفتان عار می کنم
ناصح مگو که عشق بتان را ثبات نیست
عمریست من تردد این کار می کنم
کم می شود ز گریه چو خونابه جگر
بد می کنم که گریه بسیار می کنم
باشد که از کسی بتوان یافت چاره
با هر که هست درد تو اظهار می کنم
در ترک ناله ام مکن اندیشه دگر
اندیشه ز طعنه اغیار می کنم
کس را ز درد عشق فضولی نجات نیست
بیهوده من علاج دل زار می کنم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - هر لحظه صد جفا ز بلای تو می کشم
هر لحظه صد جفا ز بلای تو می کشم
عمریست جان من که جفای تو می کشم
جور فلک نمی کشم از بهر کام خود
گر می کشم برای رضای تو می کشم
دانسته ام که رسم وفا نیست در بتان
بیهوده انتظار وفای تو می کشم
هر دم هزار ساغر خونابه از جگر
بر یاد لعل روح فزای تو می کشم
فرهاد و کوه کندن او را چه اعتبار
عاشق منم که بار بلای تو می کشم
هر شب بماه می کشم از آه صد علم
بنگر چها ز شوق لقای تو می کشم
در عاشقی همین نه فضولی یگانه است
من هم جفای زلف دو تای تو می کشم
فضولی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - عمریست روی دل از نکویی ندیده ایم
عمریست روی دل از نکویی ندیده ایم
از بخت مدتیست که رویی ندیده ایم
ورزیده ایم عاشقی تو خطان بسی
از هیچ یک وفا سر مویی ندیده ایم
بسیار دیده ایم جفا پیشه ها ولی
مثل تو شوخ عربده جویی ندیده ایم
بر چشم ما مقام تو بسیار خوش نماست
سروی به از تو بر لب جویی ندیده ایم
نگرفته ایم چون خم می ساعتی قرار
هر جا که ساغری و سبویی ندیده ایم
انصاف می دهیم فضولی بطبع تو
در بحث نظم از تو علوی ندیده ایم
هرگز ندیده ایم ز تو لاف برتری
با آنکه چون تو نادره گویی ندیده ایم