تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۴ - ما به تماشای تو بازآمدیم
ما به تماشای تو بازآمدیم
جانب دریای تو بازآمدیم
سیل غمت خانهٔ دل را ببرد
زود به صحرای تو بازآمدیم
چون سر ما مطبخ سودای توست
بر سر سودای تو بازآمدیم
از سر چه صد رسن انداختی
تا سوی بالای تو بازآمدیم
نالهٔ سرنای تو در جان رسید
در پی سرنای تو بازآمدیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۴ - شب که جهان است پر از لولیان
شب که جهان است پر از لولیان
زهره زند پردهٔ شنگولیان
بیند مریخ که بزم است و عیش
خنجر و شمشیر کند در میان
ماه فشاند پر خود چون خروس
پیش و پسش اختر چون ماکیان
دیدهٔ غماز بدوزد فلک
تا که گواهی ندهد بر کیان
خفته گروهی و گروهی به صید
تا که کند سود و که دارد زیان
پنج و شش است امشب مهره‌ی قمار
سست میفکن لب چون ناشیان
جام بقا گیر و بهل جام خواب
پرده بود خواب و حجاب عیان
ساقی باقی‌‌ست خوش و عاشقان
خاک سیه بر سر این باقیان
زهر از آن دست کریمش بنوش
تا که شوی مهتر حلواییان
عشق چو مغز است جهان همچو پوست
عشق چو حلوا و جهان چون تیان
حلق من از لذت حلوا بسوخت
تا نکنم حلیهٔ حلوا بیان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۵ - ساقی من خیزد بی‌گفت من
ساقی من خیزد بی‌گفت من
آرد آن بادهٔ وافر ثمن
حاجت نبود که بگویم بیار
بشنود آواز دلم بی‌دهن
هست تقاضاگر او لطف او
وان کرم بی‌حد و خلق حسن
ماه برآید، تو مگویش برآ
بر تو زند نور، مگویش بزن
ای به گه بزم بهین عیش و نوش
وی به گه رزم مهین صف شکن
از پی هر گمره نیکو دلیل
وزپی محبوس چه، ای خوش رسن
عالم همچون شب و تو همچو ماه
تو مثل شمعی و جان‌ها لگن
جان مثل ذره بود بی‌قرار
با تو شود ساکن، نعم السکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۶ - مست رسید آن بت بی‌باک من
مست رسید آن بت بی‌باک من
دردکش و دلخوش و چالاک من
گفت به من بنگر و دلشاد شو
هیچ به خود منگر، غمناک من
زاب و گل این دیده تو پرگل است
پاک کنش در نظر پاک من
دست بزد خرقهٔ من چاک کرد
گفت مزن بخیه برین چاک من
روی چو بر خاک نهادم بگفت
پاک مکن روی خود از خاک من
ای منت آورده، منت می‌برم
زان که منم شیر و تو شیشاک من
نفت زدم در تو و می‌سوز خوش
لیک سیه می‌نکند زاک من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۷ - جان منی، جان منی، جان من
جان منی، جان منی، جان من
آن منی، آن منی، آن من
شاه منی، لایق سودای من
قند منی، لایق دندان من
نور منی، باش درین چشم من
چشم من و چشمهٔ حیوان من
گل چو تو را دید به سوسن بگفت
سرو من آمد به گلستان من
از دو پراکنده تو چونی؟ بگو
زلف تو حال پریشان من
ای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان، مست، کجا می‌روی؟
پیش من آ، ای گل خندان من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۸ - می‌نروم هیچ ازین خانه من
می‌نروم هیچ ازین خانه من
در تک این خانه گرفتم وطن
خانهٔ یار من و دارالقرار
کفر بود نیت بیرون شدن
سر نهم آن جا که سرم مست شد
گوش نهم سوی تنن تن تنن
نکته مگو، هیچ به راهم مکن
راه من این است، تو راهم مزن
خانهٔ لیلی‌‌ست ومجنون منم
جان من این جاست، برو جان مکن
هر که درین خانه درآید ورا
همچو منش باز بماند دهن
خیز ببند آن در، اما چه سود
قارع در گشت دو صد درشکن
ای خنک آن را که سرش گرم شد
زآتش روی چو تو شیرین ذقن
آن رخ چون ماه به برقع مپوش
ای رخ تو حسرت هر مرد و زن
این در رحمت که گشادی مبند
ای در تو قبلهٔ هر ممتحن
شمع تویی، شاهد تو، باده تو
هم تو سهیلی و عقیق یمن
باقی عمر از تو نخواهم برید
حلقه به گوش توام و مرتهن
می‌نرمد شیر من از آتشت
می‌نرمد پیل من از کرگدن
تو گل و من خار که پیوسته‌ایم
بی‌گل و بی‌خار نباشد چمن
من شب و تو ماه، به تو روشنم
جان شبی، دل ز شبم برمکن
شمع تو پروانهٔ جانم بسوخت
سر پی شکرانه نهم بر لگن
جان من و جان تو هر دو یکی‌ست
گشته یکی جان پنهان در دو تن
جان من و تو چو یکی آفتاب
روشن ازو گشته هزار انجمن
وقت حضور تو، دوتا گشت جان
رسته شد، از تفرقهٔ خویشتن
تن زدم از غیرت و خامش شدم
مطرب عشاق بگو، تن مزن
خطهٔ تبریز و رخ شمس دین
ماهی جان راست چو بحر عدن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۹ - ای تو پناه همه روز محن
ای تو پناه همه روز محن
بازسپردم به تو من خویشتن
قلزم مهری که کناریش نیست
قطرهٔ آن الفت مرد است و زن
شیر دهد شیر به اطفال خویش
شاه بگوید به گدا کیمسن
بلکه شود آتش دایه‌ی خلیل
سرمهٔ یعقوب شود پیرهن
نور بد و شد بصر از آفتاب
آب بنوشد ز ثری یاسمن
بلکه کشد از بت سنگین غذا
با همه کفرش به عبادت شمن
قهر کند دایگی از لطف تو
زهر دهد دایه چو آری تو فن
گردد ابریشم بر کرم گور
حله شود بر تن مؤمن کفن
بس کن ازین شرح و خمش کن که تا
بلبل جان خطبه کند بر فنن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۰ - بانگ برآمد ز خرابات من
بانگ برآمد ز خرابات من
چرخ دوتا شد ز مناجات من
عاقبة الامر ظفر دررسید
یار درآمد به مراعات من
یا رب یا رب که چه سان می‌کند
دلبر بی‌کفو مکافات من
طاعت و ایمان کند آن کیمیا
غفلت و انکار و جنایات من
قصر دهد از پی تقصیر من
زله دهد از پی زلات من
جوش نهد در دل دریا و کوه
از تبش روز ملاقات من
گر نبدی پرده، خیالات خلق
سوخته بودی ز خیالات من
در سپه جان زندی زلزله
طبل و علم، نعره و هیهات من
در افق چرخ زدی شعله‌ها
نیم شبان آتش میقات من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۱ - بانگ برآمد ز خرابات من
بانگ برآمد ز خرابات من
یار درآمد به مراعات من
تا که بدیدم مه بی‌حد او
رفت ز حد ذوق مناجات من
موسی جانم به که طور رفت
آمد هنگام ملاقات من
طور ندا کرد که آن خسته کیست؟
کآمد سرمست به میقات من
این نفس روشن چون برق چیست؟
پر شده تا سقف سماوات من
این دل آن عاشق مستان ماست
رسته ز هجران و ز آفات من
آمده با سوز و هزاران نیاز
بر طمع لطف و مکافات من
پیش ترآ، پیش ترآ و ببین
خلعت و تشریف و مکافات من
نفی شدی در طلب وصل من
عمر ابد گیر ز اثبات من
از خم توحید بخور جام می
مست شو، این است کرامات من
پهلوی شه آمده‌یی، مات شو
مات منی، مات منی، مات من
بس کن ای دل چو شدی مات شه
چند ز هیهای و ز هیهات من؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۲ - ظلمت شب پرتو ظلمات من
ظلمت شب پرتو ظلمات من
نور مه از نور ملاقات من
گوهر طاعت شد ازان کیمیا
زلت و انکار و جنایات من
هست سماوات در آن آرزو
تا نگرد سوی سماوات من
ای رخ خورشید سوی برج من
ای شه جان، شاهد شهمات من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۳ - ای تو چو خورشید و شه خاص من
ای تو چو خورشید و شه خاص من
کفر من و توبه و اخلاص من
رقص کند بر سر چرخ آفتاب
تا تو بگوییش که رقاص من
سجده کنان پیش درت نفس کل
کی ز تو جان یافته اشخاص من
نفس کل و عقل کل و آن دگر
بحر منی، گوهر و غواص من
کفر من و گوهر ایمان من
جرم من و واعظ و قصاص من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۴ - بانگ برآمد ز دل و جان من
بانگ برآمد ز دل و جان من
کآه ز معشوقهٔ پنهان من
سجده گه اصل من و فرع من
تاج سر من، شه و سلطان من
خسته و بسته‌‌ست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیست؟
گفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شده‌ست
دید و بخندید، دلستان من
گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا، ای شده قربان من
گفتم قربان کی‌ام؟ یار گفت
آن منی، آن منی، آن من
صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیدهٔ گریان من
جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمهٔ حیوان من
نک اثر آب حیاتش نگر
در بن هر سی و دو دندان من
آب حیات است روانه ز جوش
تازه بدو سدرهٔ ایمان من
بندهٔ این آبم و این میرآب
بنده تر از من دل حیران من
بس کن، گستاخ مرو، هین خموش
پیش شهنشاه نهان دان من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۵ - بازرسید آن بت زیبای من
بازرسید آن بت زیبای من
خرمی این دم و فردای من
در نظرش روشنی چشم من
در رخ او، باغ و تماشای من
عاقبة الامربه گوشش رسید
بانگ من و نعره و هیهای من
بر در من کیست که در می‌زند؟
جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من، درد من
ور نکند یاد من او، وای من
دور مکن سایهٔ خود از سرم
بازمکن سلسله از پای من
در چه خیالی، هله ای روترش؟
رو بر حلوایی و حلوای من
هم بخور و هم کف حلوا بیار
تا که بیفزاید صفرای من
ریش تو را سخت گرفته‌‌ست غم
چیست زبونی تو؟ بابای من
در زنخش کوب، دو سه مشت سخت
ای نر و نرزاده و مولای من
مشک بدرید و بینداخت دلو
غرقهٔ آب آمد سقای من
بانگ زدم کی کر سقا بیا
رفت و بنشنید علالای من
آن من است او و به هر جا رود
عاقبت آید سوی صحرای من
جوشش دریای معلق نگر
از لمع گوهر گویای من
گوید دریا که ز کشتی بجه
دررو در آب مصفای من
قطره به دریا چو رود در شود
قطره شود بحر به دریای من
ترک غزل گیر و نگر در ازل
کز ازل آمد غم و سودای من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۶ - آمده‌یی بی‌گه، خامش مشین
آمده‌یی بی‌گه، خامش مشین
یک قدح مردفکن برگزین
آب روان داد ز چشمه‌ی حیات
تا بدمد سبزه ز آب و ز طین
آن می گلگون، سوی گلشن کشان
تا بگزد لاله رخ یاسمین
راح نما روح مرا، تا که روح
خندد و گوید سخنی خندمین
درکشد اندیشه گری دست خود
چون که برافشاند یار آستین
گردن غم را بزند تیغ می
کین بکشد کان حلاوت ز کین
بام و در مجلس افغان کند
کاغتنموا القهوة یا شاربین
گوش گشا جانب حلقه‌ی کرام
چشم گشا، روشنی چشم بین
سجده کند چین چو گشاید دو چشم
جعد تو را بیند پنجاه چین
خرمی‌‌‌‌اش بر دل خرم زند
سوی امین آید روح الامین
مادر عشرت چو گشاید کنار
بازرهد جان ز بنات و بنین
بس کنم و رخت به ساقی دهم
وز کف او گیرم در ثمین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۷ - پیش ترآ، ای صنم شنگ من
پیش ترآ، ای صنم شنگ من
ای صنم هم دل و هم رنگ من
شیوه گری بین که دلم تنگ شد
تا تو بگوییش که دلتنگ من
جنگ کنم با دل خود چون عوان
تا تو بگویی سره سرهنگ من
چند بپرسی که رخت زرد چیست؟
از غم تو ای بت گلرنگ من
دوش به زهره همه شب می‌رسید
زاری این قالب چون چنگ من
جان مرا از تن من بازخر
تا برهد جان من از ننگ من
ای شده از لطف لب لعل تو
صیرفی زر، دل چون سنگ من
صلح بده جان مرا و مرا
کز جهت توست همه جنگ من
پای من از باد روان تر شود
گر تو بگویی که بیا، لنگ من
زان شده‌‌‌‌ام بسته آونگ تو
کز تو شود چون شکر آونگ من
ای تو ز من فارغ و من زار زار
اه چه شوم، چون کنی آهنگ من
زنگی غم بر در شادی روم
روم مرا بازخر از زنگ من
بی‌گهی و دوری ره باک نیست
نیم قدم شد ز تو فرسنگ من
پیری من گشته به از کودکی
تازه شده روی پر آژنگ من
خامش کن، چون خمشان دنگ باش
تات بگوید خمش و دنگ من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۸ - ابشر ثم ابشریا مؤتمن
ابشر ثم ابشریا مؤتمن
اقترب الوصل وافنی المحن
فاجتمعوا نقضی ما فاتنا
من سکر یلقب ام الفتن
قد قدم الساقی، نعم السقا
قد قرب المنزل، نعم الوطن
کار تو این است که دل پروری
پرورش آمد همه کار چمن
خلدک الله لنا ساقیا
انت لنا البر ولی المنن
نحن عطاش سندی فاسقنا
من سکر یقطع رأس الحزن
ینشئنا صفوته نشأة
طیبة السر ملیح العلن
ترک کن این گفت و همی‌باش جفت
واغتنم الفرض وخل السنن
فاغتنم السکر وزمزم لنا
تن تنتن تن تنتن تن تنن
قد ظهر الصبح وخل الحرس
قد وضع الحرب فخل المحن
طیبنا الراح ونعم المطیب
واختلط الشهد لنا باللبن
نطمع فی الزاید فازدد لنا
فاسق واسرف سرفا مشبعا
سن لنا سنتک المرتضی
رن لنا رنة ظبی اغن
نخ هنا جملة بعراننا
لیس علی الارض کهذا العطن
من هو لا یغبط هذا السقا؟
من هو لا یعبد هذا الوثن
ما لرسالات هوی منتهی
فاقنع بالاوجز یا ممتحن
قد سکر القوم و نام الندیم
نشرب بالوحدة نحن اذن
مفتعلن مفتعلن مفتعل
فعلللن فعلللن فعللن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۹ - نحن الی سیدنا راجعون
نحن الی سیدنا راجعون
طیبة النفس به طایعون
سیدنا یصبح یبتاعنا
انفسنا نحن له بایعون
یفسد ان جاع الی مأکل
نحن الی نظرتة جایعون
سوف تلاقیه بمیعاده
تحسب انا ابدا ضایعون؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۱ - بوقلمون چند از انکار تو؟
بوقلمون چند از انکار تو؟
در کف ما چند خلد خار تو؟
یار تو از سر فلک واقف است
پس چه بود پیش وی اسرار تو؟
چند بگویی که همین بار و بس؟
چند ازین، چند ازین بار تو؟
ای ز تو بیمار حبیب و طبیب
بسته ز ناسور تو تیمار تو
خورده می غفلت و منکر شده
بوی دهانت شده اقرار تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۲ - پرده بگردان و بزن ساز نو
پرده بگردان و بزن ساز نو
هین، که رسید از فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو
این بکند زهره که چون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو
خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
در عوض آن که گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو
از تو رخ همچو زرم گاز یافت
می رسدم گر بکنم ناز نو
چون نکنم ناز؟ که پنهان و فاش
می رسدم خلعت و اعزاز نو
خلعت نو بین که به هر گوشه اش
تازه طرازی‌‌ست ز طراز نو
پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
مرد قناعت، که کرم‌های تو
حرص دهد هر نفس و آز نو
می به سبو ده، که به تو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو
رنگ رخ و اشک روانم بس است
سر مرا هر یک غماز نو
گرم درآ گرم، که آن گرم دار
صنعت نو دارد و انگاز نو
بس کن، کین گفت تو نسبت به عشق
جامهٔ کهنه‌‌ست ز بزاز نو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۲ - رخ نفسی بر رخ این مست نه
رخ نفسی بر رخ این مست نه
جنگ و جفا را نفسی پست نه
سیم اگر نیست به دست آورم
باده چون زر تو برین دست نه
ای تو گشاده در هفت آسمان
دست کرم بر دل پابست نه
پیش کشم نیست به جز نیستی
نیستی‌ام را تو لقب هست نه
هم شکننده تو هم اشکسته بند
مرهم جان بر سر اشکست نه
مهر بر آن شکر و پسته منه
مهر برین چاکر پیوست نه
گفته امت ای دل پنجاه بار
صید مکن پای درین شست نه