تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱۵ - سروی چو قامت تو در بوستان نباشد
سروی چو قامت تو در بوستان نباشد
زیرا که بوستان را سرو روان نباشد
هر جا که بگذری تو، باشد زیان دلها
در شهر کس نباشد کش زین زیان نباشد
چشمت به نیم غمزه صد جان فروشد، آری
رخت مقامران را نرخ گران نباشد
گستاخی است از من کان «پا به چشم من نه »
من خود ترا بگویم، گر جای آن نباشد
گویند، خسروا، از عشق خود را چه فاش کردی؟
خود رنگ عشق بازان از رخ نهان نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱۶ - من دلبری ندیدم کش زین نهاد باشد
من دلبری ندیدم کش زین نهاد باشد
زین فتنه ها دلم را بسیار یاد باشد
بگذشت دی به شادی و امروز نامرادی
آری نه کارها را دایم مراد باشد
نزلی دگر طلب کن، ای دل، ز کویش ایرا
در شهر عشقبازان غم خانه زاد باشد
آید به عشق پیدا مردی که غازیان را
میدان تیغ بازی میدان داد باشد
ای دوست، چند سوزی کاخر چرا خوری غم؟
آن کیست کو نخواهد پیوسته شاد باشد؟
گر تو خوشی به خونم، من خویش را بسوزم
جایی که آب نبود، روزی که باد باشد
گفتی که پیش هر کس چندین مگیر نامم
این زار مانده دل را کی ایستاد باشد
تعلیم نیست حاجت غم را به سینه خستن
در استخوان شکستن گرگ اوستاد باشد
ترسم به نامرادی جان در دهم به عشقت
گر پیش تو بمیرم آن هم مراد باشد
چون شاهد است ساقی، یکسو نهیم توبه
در کوی بت پرستان تقوی فساد باشد
بسم الله آنچه خواهی، فرمای، خسرو اینک
فرمان دوستان را بر جان مفاد باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱۷ - چندان که یار ما را در حسن ناز باشد
چندان که یار ما را در حسن ناز باشد
ما را هزار چندان با او نیاز باشد
عمری به سوی زلفش سرگشته چون نسیمم
بیماروار حیران، تا کی جواز باشد؟
در یک نظر فریبد محراب ابروی او
صد ساله زاهدی را کو در نماز باشد
از هر مقام کافتد عشاق بینوا را
آهنگ کوی جانان عزم حجاز باشد
آنجا که حسن خوبان جلوه دهند، عاشق
جز روی تو نبیند، گر چشم باز باشد
تر شد مرا ز هجرت از خون دیده دامن
چون شمع نیم سوزی کاندر گداز باشد
جز خون دل که آید هر دم به چشم خسرو
یک دوست در نیاید، گر اهل راز باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱۸ - ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشد
ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشد
بی عمر زندگانی کس را بسر نباشد
وصف دهان شیرین می گویم و ندانم
در وصف او چه گویم کان مختصر نباشد
زلف ترا به هر سو باد افگند ازان رو
تا بار خسته دلها بر یک دگر نباشد
وصل تو بی رقیبان هرگز نشد میسر
بی خار و خس کسی را گل در نظر نباشد
بر آه دردمندان خود را سپر نسازی
کاین تیر پر بلا را سهم از سپر نباشد
بر آستان شاهی درویش بی نوا را
غیر از در گدایی راه دگر نباشد
با تو کجا رساند قاصد سلام خسرو؟
جایی که محرم آنجا باد سحر نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱۹ - در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد
ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟
هر روز اندرین شهر خلقی ز دل برآیند
گر دیگری نداند، من دانم از که باشد؟
دردم گذشت از حد، معلوم نیست تا خود
سامانم از که خیزد، درمانم از که باشد؟
درمان درمندان در هجر تو تو باشی
گرمن به درد هجران، درمانم از که باشد
هرگز بر محبان یکدم نمی نشینی
گر آتش محبت بنشانم، از که باشد؟
چون کرد طره تو غارت قرار خسرو
من بعد اگر صبوری نتوانم، از که باشد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۰ - هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشد
هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشد
جوینده بش باید، گر بیشتر فروشد
با آنکه ما نیرزیم از چشم تو نگاهی
هم می دهیم جانی، گر یک نظر فروشد
پیوسته گرم بادا بازار تو که در وی
لعل تو جان ستاند، چشمم جگر فروشد
بفروختند خلقی جان و جهان ز بهرت
اندر جهان کسی خود حسن اینقدر فروشد؟
سوز از جهان برآرد هر روز خنده تو
لختی نمک بگو تا روز دگر فروشد
صد جان شیرین ارزد هنگام تلخ گفتن
آن تلخ پاسخی کو تا زان دگر فروشد
ذکر لب و دهانت در هر دهن نگنجد
سرگشته مفلسی کو در و گهر فروشد
رعنا بود نه عاشق کاندیشه دارد از جان
کز بهر سهل نقدی عیار سر فروشد
دارنده سر فروشد بهر بتان و خسرو
گر چه جوی نیر زد، روی چو زر فروشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - بر آسمان پریوش چون ماه ما برآید
بر آسمان پریوش چون ماه ما برآید
خورشید کیست باری کو بر سما برآید؟
چون در خرامش وی باران فتنه خیزد
سیلاب فتنه خیزد، موج بلا برآید
گلگشت او نخواهم بر خاک خود، چو میرم
کز گور شوربختان خار عنا برآید
گفتم که بر می آید جانم ز هجر، گفتا
جانی که ماند بی ما بگذار تا برآید
من چون زیم که جانم در آرزوی بوسی
بر زلف عنبریش هر دم صبا برآید
هر شب مرا برآید ناله ز جان سنگین
چون نالشی که شبها از آسیا برآید
شب بهر صبح رویت گویم دعا، ولیکن
حاجات تیره روزان کی از دعا برآید
از خنجر جفایت خونریزها به کویت
هر جا که خونم افتد، نقش جفا براید
ابری شود که برقش سیاره را بسوزد
دودی که هر شب از دل سوی سما برآید
در کوی تو که جانها در راه خاک باشند
بیچاره جان خسرو آنجا گیا برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۲ - چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
کز دیده های خود هم چشم مرا در آید
چون از حسد بمیرم آن دم که تو در آیی
چون جان عشقبازان با تو برابر آید
خام است کز تو جویم بر خود نوازشی را
شاهین ز بهر زحمت نزد کبوتر آید
اشکم رسید و دریا بازم به لب در آمد
دستم بگیر زان پیش، اکنون که برتر آید
دی در رخت ببستم دیده ز بس شکایت
بدبخت در ببندد، دولت چو از در آید
وه کاین چه عیش باشد، نه زنده و نه مرده؟
نی بر سرم تو آیی، نی عمر بر سر آید
باطل بود شنیدن دعوی عشق از آن کس
کش با جمال جانان پهلو به بستر آید
زینسان که در خیالت گم گشتم، ار بمیرم
چه شبهه، گر ز گورم هر دم گیا برآید
فرهادوار باید مشتاق گفت شیرین
کش گفته های خسرو در عشق باور آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۳ - هر بار کان پریوش در کوی من در آید
هر بار کان پریوش در کوی من در آید
بیهوشیی ز رویش در مرد و زن در آید
من در درون خانه دانم که آمد آن مه
کز هر طرف به خانه بوی سمن در آید
رشک آیدم ز بادی کاید به گرد زلفش
ور خود غبار باشد در چشم من در آید
یوسف رخا ز چشمم دامن کشان گذر کن
تا دیده را نسیمی زان پیرهن در آید
شمعی و می بسوزم پیش رخ تو، آری
پروانه بهر مردن گرد لگن در آید
بنشین که یک زمانی تنگت به بر در آرم
تا جان رفته از تن بازم به تن در آید
فرهاد گشت خسرو، بگشای لب که ناگه
شیری ز جوی شیرین بر کوهکن در آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟
امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟
مردند دردمندان، جان، آن برون نیامد
نظارگی ز هر سو در انتظار رویت
دادند جان بر آن در، سلطان برون نیامد
جانم فدای یاری کو در دلی چو در شد
بیرون نرفت از دل تا جان بیرون نیامد
تیری که زد ز غمزه، لابد به سینه آمد
سینه شکاف کردم، پیکان برون نیامد
دی می گذشت، گفتم کش ناله بشنوانم
هر چند جهد کردم، افغان برون نیامد
اسباب کامرانی از بخت بد چه جویم؟
کز ثغبه مغیلان ریحان برون نیامد
گفتی بمیر خسرو کز تو رهم، چه حیله
چون جان عشقبازان آسان برون نیامد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - گر بر عذار سیمین زلفش دوتو نماند
گر بر عذار سیمین زلفش دوتو نماند
آویخته دل من در تار مو نماند
حیران نماند، نی نی آنکو بدید رویش
در کار خویش ماند، حیران درو نماند
بردار پرده، جانا، بنما حقیقت جان
تا خلق بی بصیرت در گفتگو نماند
زان رخ مناز چندین، دانی که در جوانی
نیکو بود همه کس، لیکن نکو نماند
بس کن دمی ز غوغا، ور سوز فتنه خواهی
از آفت و بلایی چشمت فرو نماند
چون می کشی، رها کن تا پای تو ببوسم
باری به سینه من این آرزو نماند
رشک آیدم که بوسد هر کس نشان پایت
مخرام تا نشانت بر خاک کو نماند
دل چیست؟مرده چوبی، چون سوز عشق نبود
گل چیست؟ کاه برگی، چون رنگ و بو نماند
در مجلس وصالت دریا کشند مستان
چون وقت خسرو آید، می در سبو نماند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟
وین درد سینه ما پیش دواکه گوید
من غرق خون همه شب، او خود به خواب مستی
آنجا که اوست از من این ماجرا که گوید؟
گفتم که چند بر ما نامهربانی آخر؟
تا مهربان ما را پیغام ما که گوید؟
ای جان خسته، یارت گر در عدم فرستد
چون تو از آن اویی او هر کجا که گوید؟
بر آستان خواری جان دادنی ست ما را
زیرا که پیش سلطان حال گدا که گوید؟
دیدار دوست دیدن وانگه حدیث توبه
والله دروغ باشد، هر پارسا که گوید؟
شرح غمت فراوان تو نشنوی ز خسرو
هم خود بگوی، جانا، کاین قصه با که گوید؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۷ - مستان چشم اویم از ما خمار ناید
مستان چشم اویم از ما خمار ناید
غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید
گر غمزه چو نشتر بر دیگران زند یار
چشمم ز غیرت آن خونها ز دل گشاید
اشکم بدید بر در، گفتا چه آب تیره ست؟
پیش در آب، آری، بس تیره می نماید
مقصود هر کس، ای جان، در عاشقی ست چیزی
مقصود ماست آهی کز سوز دل برآید
گل رو، هزار بلبل داری به رو غزلخوان
گل روی پیشت، ای جان، بنماید و نیاید
گر آن خیال بالا آید به دیده، ای جان
اشکم به پای بوسش از جان به دیده آید
خسرو، ادب چه جویی، از چشم مست شوخش؟
هندو چو مست باشد، از وی ادب نیاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۸ - چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند
دور فلک مبادا کاین شربتت چشاند
بر جور بردن من انصاف داد عالم
یارب که ایزد از تو انصاف من ستاند
از بیم چشم گفتم کان روی را بپوشان
ورنه چنان جمالی پوشیده خود نماند
سرو بلند بالاگر با شما بر آید
هرگز قد بلندت از وی فرو نماند
نارسته می توان دید از زیر پوست خطت
چون نامه ای که کاتب سوی برون بخواند
بر دل به هر گناهی تیغ جفا چه رانی؟
دیوانه ایست کایزد بر وی قلم نراند
این دیده می تواند غرقه شدن به دریا
لیکن کنار جستن از تو نمی تواند
شب ماجرای دیده از خون دل نوشتم
کو باد تا ز بلبل نامه به گل رساند
تو سهل می شماری اندوه خسرو، آری
آن کو ندید رنجی، رنج کسان نداند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲۹ - زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد
زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد
دلها که او فشاند در خانه می نگنجد
دلها چنان که دانی خون کن که من خموشم
در کار آشنایان بیگانه می نگنجد
گر می کشیم خودکش، بر غمزه بار مفگن
در بخشش کریمان پروانه می نگنجد
مقصود دل ز خوبان معنی بود نه صورت
در دل شراب گنجد، پیمانه می نگنجد
افسرده وصل جوید در دل نه داغ هجران
بر می مگس نشیند، پروانه می نگنجد
در جمع بت پرستان سرباز عشق باید
کاندر صف عروسان مردانه می نگنجد
زین نازکان رعنا، خسرو، گریز زیرا
در کوی شیشه کاران دیوانه می نگنجد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۱۲ - از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید
از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید
زان گل که بویت آید، میرد کسی که بوید
جایی که از لب تو باران بوسه بارد
دل غنچه غنچه خیزد، جان خوشه خوشه روید
چشمم که خورد خونم، از بس که خون گرفتش
خود ریخت خون خود را بی آنکه کس نجوید
جانم فداش، چون او خود را به خشم سازد
با جمله در حکایت با من سخن نگوید
زین غم که از جدایی خسرو به سینه دارد
شاید که بر تن او هر موی او بموید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۰ - در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر
در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر
یارب، فرو مبادا این می که خوردم از سر
سربهر خاک گشتن پیش درش نهادم
چه جای آنکه، یاران روبند گردم از سر
مهره ز تن جدا شد، در تن ز هجر جانان
عشق و بلا ازین پس بازنده کردم از سر
خواهم شد امشب آن سو می بایدم ازان رو
ای گریه، سرخ گردان رخسار زردم از سر
جانا، بهار حسنت آغاز سبزه دارد
شد وقت آن که اکنون دیوانه گردم از سر
مطرب به نوک غمزه بگشای سینه من
بخراش ریش کهنه، کن تازه دردم از سر
رفت آنکه بود خسرو نیکو ز شاهد و می
ای دل، گواه باشی کاقرار کردم از سر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۰۱ - جولان تو سنش بین، هر سو غبار دیگر
جولان تو سنش بین، هر سو غبار دیگر
فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر
دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد
هرگز ندیده ام من، زینسان سوار دیگر
بخشم به زلفش ایمان، هم ناید استوارش
آن چشم کافرش بین نااستوار دیگر
هست ار چه کار عیسی جانها به مرده دادن
مشکین لب و دهانش دارند کار دیگر
از خنده تو بر جان یک یادگار دارم
وز داغ هجر بر جان صد یادگار دیگر
هر دو لب تو، جانا، از یک می اند، لیکن
هر نرگس تو دارد خواب و خمار دیگر
تا باد راست گه گه بر طره تو بازی
از هر شکنج مویت دارم غبار دیگر
گفتی که یار دیگر ننشست در دل تو
تو جای می گذاری از بهر یار دیگر؟
یک بار دل به من ده، سوگند می خورم من
بینم اگر به خوبان در عمر بار دیگر
یارب، چه صورت است این کش گر نگه کند گل
بر خویش باز ناید تا نوبهار دیگر
از دست خوبرویان دیوانه گشت خسرو
تنها نه او که چون او چندین هزار دیگر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۳ - مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارش
مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارش
شد ختم جان فزایی بر لعل آبدارش
تا باغ حسن گیرد نزهت، قضا نهاده
سروی ز قامت او بر طرف جویبارش
افزود مهرش آندم دل را که بی حجابی
بنمود روی تابان خورشید سایه دارش
آوازه بت حسن بنشست بی توقف
ناگاه چون بر آمد از روم و زنگبارش
از شب اثر نماند، از شام چون بیاید
از شش جهات گیتی از ماه پنج و چارش
بکشا ز قفل یاقوت آن درج زر به خنده
کارم روان ز دیده گوهر بسی نثارش
خونریز تیر غمزش زان روی شد که دارد
در نیم روز مسکن چشم سیاه کارش
ظلمش گذشت از حد زان قصه غصه کردم
تا داد من ستاند ثانی شهریارش
تا قافیه است باقی راند کلام خسرو
لیکن طریق احسن اینجاست اختصارش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۴ - خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش
خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش
لیک آفتی ست فتنه، می ترسم از کمینش
بسیار زهد و توبه باطل شد از لبانش
فتنه ست آنکه گه گه بینند شرمگینش
دل رفت و روزها شد کز وی خبر نیامد
ای دور مانده چونی در زلف عنبرینش
طاقت ندارد آن رخ از نازکی نفس را
ای باد تند مگذر بر برگ یاسمینش
ای جامه دار، ازینسان چستش مبند یکتا
کز بخیه نقش گیرد اندام نازنینش
باری به تیغ راندن آن ساعدش ببینم
خیز، ای رقیب بدخو، بر مال آستینش
گویند شادمان شو شستی، ز غمزه او
من پشتیی که دارم کایمن شوم ز کینش؟
من خود ز بهر خوبی بر روی او نیارم
لیکن تو گفت بشنو، بدخو مکن چنینش
خسرو، به یک نظاره دل را به باد دادی
گر جان به کارت آید بار دگر مبینش