تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - برقص آمد جهان ز آهنگ حافظ
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - ز جام عشق سرمستم زهی ذوق
ز جام عشق سرمستم زهی ذوق
ز مستی از خودی رستم زهی ذوق
همین قدر بلندم خود تمام است
که در کویت چنین پستم زهی ذوق
چه حاجت ساقیا با ساغر و می
ز حسنت بیخود و مستم زهی ذوق
چو از مستی خود کلی شدم نیست
بهستی دگر هستم زهی ذوق
چو از بند خودی خود را بریدم
بوصل دوست پیوستم زهی ذوق
چو مجنون گشت جان از شوق رویت
بقید زلف تو بستم زهی ذوق
شدم بی پا و سر از باده عشق
ز دست عقل خوش جستم زهی ذوق
همیشه با می و شاهد حریفم
چو عهد توبه بشکستم زهی دوق
چو خورشید جمالت پرده برداشت
اسیری رفت از دستم زهی ذوق
ز مستی از خودی رستم زهی ذوق
همین قدر بلندم خود تمام است
که در کویت چنین پستم زهی ذوق
چه حاجت ساقیا با ساغر و می
ز حسنت بیخود و مستم زهی ذوق
چو از مستی خود کلی شدم نیست
بهستی دگر هستم زهی ذوق
چو از بند خودی خود را بریدم
بوصل دوست پیوستم زهی ذوق
چو مجنون گشت جان از شوق رویت
بقید زلف تو بستم زهی ذوق
شدم بی پا و سر از باده عشق
ز دست عقل خوش جستم زهی ذوق
همیشه با می و شاهد حریفم
چو عهد توبه بشکستم زهی دوق
چو خورشید جمالت پرده برداشت
اسیری رفت از دستم زهی ذوق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - ببحر هست مطلق تا شدم غرق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - بر جانان فشان جان را اگر هستی دلا عاشق
بر جانان فشان جان را اگر هستی دلا عاشق
که هر کو عشق می ورزد چو جان بازد بود صادق
اگر خود را نمی بازی اسیر قید هجرانی
چو از قید خودی رستی وصالش را شدی لایق
اگر مشتاق خورشید جمال روی عذرائی
بسوز از آتش عشقش وجود خویش چون وامق
دوای درد مهجوری جمال نوربخش آمد
بحمدالله که من باری طبیبی دیده ام حاذق
جهانی گر بکوی عشق لاف عاشقی میزد
بسربازی شدی آخر اسیری برهمه فایق
که هر کو عشق می ورزد چو جان بازد بود صادق
اگر خود را نمی بازی اسیر قید هجرانی
چو از قید خودی رستی وصالش را شدی لایق
اگر مشتاق خورشید جمال روی عذرائی
بسوز از آتش عشقش وجود خویش چون وامق
دوای درد مهجوری جمال نوربخش آمد
بحمدالله که من باری طبیبی دیده ام حاذق
جهانی گر بکوی عشق لاف عاشقی میزد
بسربازی شدی آخر اسیری برهمه فایق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - بسی تصنیف دیدم در حقایق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - چو عشقش از دلت گشتست زایل
چو عشقش از دلت گشتست زایل
بکنج عافیت کردی تو منزل
بحمدالله که رستی از نگاری
که جز خون جگر زونیست حاصل
شها حیف است بهر بی وفایان
ز غم بودن چو مرغی نیم بسمل
کنون مردانه رفتی از غیوری
که برگشتی بکل زین فکر باطل
چو دانستی که هر جاییست یارت
بسویش می نباید بود مایل
چو قدر پاکبازی می ندانست
برون کردی هوایش پاک از دل
اسیری چون ز قیدش گشت ازاد
نگویی از چه بندی بار محمل
بکنج عافیت کردی تو منزل
بحمدالله که رستی از نگاری
که جز خون جگر زونیست حاصل
شها حیف است بهر بی وفایان
ز غم بودن چو مرغی نیم بسمل
کنون مردانه رفتی از غیوری
که برگشتی بکل زین فکر باطل
چو دانستی که هر جاییست یارت
بسویش می نباید بود مایل
چو قدر پاکبازی می ندانست
برون کردی هوایش پاک از دل
اسیری چون ز قیدش گشت ازاد
نگویی از چه بندی بار محمل
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالم
تجلی جمالش را اگر آئینه شد عالم
ولی مجلای حسن او کماهی نیست جز آدم
تفاوت درمرایا بدنه اندرحسن رخسارش
ازین رو در نظر حسنش گهی بیش است گاهی کم
بخلوتخانه وحدت که راهی نیست کثرت را
چه عیش و عشق ورزی ها که بداو را مرا باهم
حریف ما شو ای زاهد که نوشیم از می وصلش
که جز مستی و می خواری ندیم شادی بیغم
چو دارد شاهد رویت جمال و جلوه بیغایت
بناز و شیوه دیگر نماید خویش را هر دم
نشان از کافر و مؤمن نماندی ار برافتادی
ز خورشید جمال تو نقاب زلف خم در خم
دل ریش اسیری را بغیر از دیدن رویت
بجان تو که در عالم نه درمانست و نه مرهم
ولی مجلای حسن او کماهی نیست جز آدم
تفاوت درمرایا بدنه اندرحسن رخسارش
ازین رو در نظر حسنش گهی بیش است گاهی کم
بخلوتخانه وحدت که راهی نیست کثرت را
چه عیش و عشق ورزی ها که بداو را مرا باهم
حریف ما شو ای زاهد که نوشیم از می وصلش
که جز مستی و می خواری ندیم شادی بیغم
چو دارد شاهد رویت جمال و جلوه بیغایت
بناز و شیوه دیگر نماید خویش را هر دم
نشان از کافر و مؤمن نماندی ار برافتادی
ز خورشید جمال تو نقاب زلف خم در خم
دل ریش اسیری را بغیر از دیدن رویت
بجان تو که در عالم نه درمانست و نه مرهم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - بیا ای مرهم درد درونم
بیا ای مرهم درد درونم
ببین تا در غم عشق تو چونم
غم عشق تو برد از من دل و دین
بدست عشق تو زینسان زبونم
چو هر دم حسن رویت می فزاید
از آن هر لحظه در عشقت زبونم
ز شوق حسن روی جانفزایت
روانست از دو دیده جوی خونم
ز مهر آن جمال عالو افروز
بسان ذره بی صبر و سکونم
غریب و بی کس و بی یار و همدم
ز بی رحمی این گردون دونم
برون پرده در پندار مانده
نکردی واقف از سر درونم
درون گنبد نه چرخ گردون
مجو ما را کزین جمله برونم
کنم حل همه مشکل اسیری
چو در اقلیم عشقش ذوفنونم
ببین تا در غم عشق تو چونم
غم عشق تو برد از من دل و دین
بدست عشق تو زینسان زبونم
چو هر دم حسن رویت می فزاید
از آن هر لحظه در عشقت زبونم
ز شوق حسن روی جانفزایت
روانست از دو دیده جوی خونم
ز مهر آن جمال عالو افروز
بسان ذره بی صبر و سکونم
غریب و بی کس و بی یار و همدم
ز بی رحمی این گردون دونم
برون پرده در پندار مانده
نکردی واقف از سر درونم
درون گنبد نه چرخ گردون
مجو ما را کزین جمله برونم
کنم حل همه مشکل اسیری
چو در اقلیم عشقش ذوفنونم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - بدلداری و دلجوئی درآمد عاقبت یارم
بدلداری و دلجوئی درآمد عاقبت یارم
بحمدالله ز دیدارش بسامان شد همه کارم
ازآن روزی که روی تو درآمد در نظر مارا
بهشت و حور عین هرگز بدیده در نمی آرم
مرا می لعل دلدارست و شاهد، ماه رخسارش
که دارد در جهان باری چنین عیشی که من دارم
نمی بینی مگر زاهد چرا در ظلمت جهلی
که عالم غرق نورآمد ز مهر روی دلدارم
کسی محرم نمی بینم که گویم رازهای دل
ز وصف حسن رخسارش ازآن گفتن نمی یارم
چه خرمن ها که جانم را شود محصول از وصلش
چو دایم تخم عشق او بملک دل همی کارم
اسیری از جفای او مکن زاری که ناگاهی
کند آن بیوفا رحمی به آه و ناله زارم
بحمدالله ز دیدارش بسامان شد همه کارم
ازآن روزی که روی تو درآمد در نظر مارا
بهشت و حور عین هرگز بدیده در نمی آرم
مرا می لعل دلدارست و شاهد، ماه رخسارش
که دارد در جهان باری چنین عیشی که من دارم
نمی بینی مگر زاهد چرا در ظلمت جهلی
که عالم غرق نورآمد ز مهر روی دلدارم
کسی محرم نمی بینم که گویم رازهای دل
ز وصف حسن رخسارش ازآن گفتن نمی یارم
چه خرمن ها که جانم را شود محصول از وصلش
چو دایم تخم عشق او بملک دل همی کارم
اسیری از جفای او مکن زاری که ناگاهی
کند آن بیوفا رحمی به آه و ناله زارم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - دو عالم پرتوی از نور ذانم
دو عالم پرتوی از نور ذانم
جهان روشن ز خورشید صفاتم
منم عنقای قاف بی نشانی
که در هر جای و بی جای و جهاتم
من آن خورشید اوج لامکانم
که تابان از جمیع کایناتم
منم آن منبع رحمت که باشد
دو عالم زنده از بحر حیاتم
بود ظاهر برای چشم بینا
ز مرآت دو عالم عکس ذاتم
برون از وصف امکانم بباطن
بظاهر گرچه عین ممکناتم
ز اسما و صفات از فصل(و)وصلم
زروی ذات جمع هر شتاتم
برویم کافر و مؤمن کند روی
که من هم کعبه و هم سومناتم
بجز بینا نمی بیند اسیری
جمال نوربخش مبهماتم
جهان روشن ز خورشید صفاتم
منم عنقای قاف بی نشانی
که در هر جای و بی جای و جهاتم
من آن خورشید اوج لامکانم
که تابان از جمیع کایناتم
منم آن منبع رحمت که باشد
دو عالم زنده از بحر حیاتم
بود ظاهر برای چشم بینا
ز مرآت دو عالم عکس ذاتم
برون از وصف امکانم بباطن
بظاهر گرچه عین ممکناتم
ز اسما و صفات از فصل(و)وصلم
زروی ذات جمع هر شتاتم
برویم کافر و مؤمن کند روی
که من هم کعبه و هم سومناتم
بجز بینا نمی بیند اسیری
جمال نوربخش مبهماتم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - بسویت می کشد دل هر زمانم
بسویت می کشد دل هر زمانم
ز جان من چه خواهد دل ندانم
بدان شادم که از دست غم تو
نباشد در جهان یکدم امانم
دلم بردی و رفتی و نگفتی
که من بی جان و دل کی زنده مانم
ز جور عشق او صبر و خرد را
مدارای دل طمع دیگر ز جانم
چو دیدم پرتو خورشید رویش
بسان ذره شیدای جهانم
برو ناصح مده پندم ز عشقش
نگر من عاشق و رسوا چه سانم
اسیری وصف حسن نوربخشش
چگویم چونکه ناید در بیانم
ز جان من چه خواهد دل ندانم
بدان شادم که از دست غم تو
نباشد در جهان یکدم امانم
دلم بردی و رفتی و نگفتی
که من بی جان و دل کی زنده مانم
ز جور عشق او صبر و خرد را
مدارای دل طمع دیگر ز جانم
چو دیدم پرتو خورشید رویش
بسان ذره شیدای جهانم
برو ناصح مده پندم ز عشقش
نگر من عاشق و رسوا چه سانم
اسیری وصف حسن نوربخشش
چگویم چونکه ناید در بیانم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم
چو از روز ازل رندی و قلاشی است آئینم
بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم
ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانم
مگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم
رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانم
ز نور رویت آزادی ز هر قیدی همی بینم
ندارم خسرو خوبان ز دامان تو دست از چه
چو فرهاد از غم عشقت برآید جان شیرینم
عجب کز غمزه شوخت سلامت جان برم آخر
چنین کان چشم فتانت میان دربست برکینم
دل ریش مرا درد تو آمد مرهم ای دلبر
ز جان برخیزم ار یک لحظه بی درد تو بنشینم
زقید عشقم آزادی اسیری تا ابد نبود
چوبهر عاشقی حکم ازل کردست تعیینم
بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم
ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانم
مگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم
رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانم
ز نور رویت آزادی ز هر قیدی همی بینم
ندارم خسرو خوبان ز دامان تو دست از چه
چو فرهاد از غم عشقت برآید جان شیرینم
عجب کز غمزه شوخت سلامت جان برم آخر
چنین کان چشم فتانت میان دربست برکینم
دل ریش مرا درد تو آمد مرهم ای دلبر
ز جان برخیزم ار یک لحظه بی درد تو بنشینم
زقید عشقم آزادی اسیری تا ابد نبود
چوبهر عاشقی حکم ازل کردست تعیینم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - چنان حیران حسن آن نگارم
چنان حیران حسن آن نگارم
که پروای همه عالم ندارم
مرا از جنت و دوزخ چه پرسی
چو من محو جمال روی یارم
ز دست غمزه آن چشم خونریز
چو زلف عنبرینش بیقرارم
ازآن می ها که ساقی در ازل داد
چو چشمش تا ابد اندر خمارم
تنم در عشق او شد چون خیالی
بدرد عاشقی بنگر چه زارم
چه شادی باشد ای مطلوب جانم
که چون دولت درآئی در کنارم
هزاران حسن یوسف پیش رویش
اسیری کی درآید در شمارم؟
که پروای همه عالم ندارم
مرا از جنت و دوزخ چه پرسی
چو من محو جمال روی یارم
ز دست غمزه آن چشم خونریز
چو زلف عنبرینش بیقرارم
ازآن می ها که ساقی در ازل داد
چو چشمش تا ابد اندر خمارم
تنم در عشق او شد چون خیالی
بدرد عاشقی بنگر چه زارم
چه شادی باشد ای مطلوب جانم
که چون دولت درآئی در کنارم
هزاران حسن یوسف پیش رویش
اسیری کی درآید در شمارم؟
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - ز شوق روی جانان آنچنانم
ز شوق روی جانان آنچنانم
که سر از پاو پا از سر ندانم
چنان مستغرقم در بحر وحدت
که از کثرت بکلی برکرانم
چو از خود فانی و باقی باویم
ازآن هم جسم و هم جان جهانم
موالید و عناصر غیر ما نیست
حقیقت هم زمین و آسمانم
نمود ما بود بود دو عالم
گهی پیدا و دیگر دم نهانم
گهی در صورت قهرم گهی لطف
گهی کافر گهی مؤمن ازآنم
گهی آزاده از هر قید و گاهی
اسیری گه چنین و گه چنانم
که سر از پاو پا از سر ندانم
چنان مستغرقم در بحر وحدت
که از کثرت بکلی برکرانم
چو از خود فانی و باقی باویم
ازآن هم جسم و هم جان جهانم
موالید و عناصر غیر ما نیست
حقیقت هم زمین و آسمانم
نمود ما بود بود دو عالم
گهی پیدا و دیگر دم نهانم
گهی در صورت قهرم گهی لطف
گهی کافر گهی مؤمن ازآنم
گهی آزاده از هر قید و گاهی
اسیری گه چنین و گه چنانم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام
ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام
شدم در زهد و هشیاری نکونام
بده ساقی شراب آتشینم
که سازد پخته از یک جرعه صد خام
طلب کن همت از پیر خرابات
براه میکده گر می نهی گام
بجو جام مصفا و می صاف
ببین عکس رخ ساقی درآن جام
دلا می خواره باش و مست و قلاش
مگر یابی ازین وصل دلارام
ز جام لعل ساقی تا شدم مست
ز دستم رفت عقل و صبر و آرام
چو روی شاهدم صافی و بیغش
چو چشم مست ساقی درد آشام
نباشد کار من جز می پرستی
گر از لعل لبش یابم دمی کام
حریف شاهد و جام شرابم
هنر بین زین اسیری گو در ایام
شدم در زهد و هشیاری نکونام
بده ساقی شراب آتشینم
که سازد پخته از یک جرعه صد خام
طلب کن همت از پیر خرابات
براه میکده گر می نهی گام
بجو جام مصفا و می صاف
ببین عکس رخ ساقی درآن جام
دلا می خواره باش و مست و قلاش
مگر یابی ازین وصل دلارام
ز جام لعل ساقی تا شدم مست
ز دستم رفت عقل و صبر و آرام
چو روی شاهدم صافی و بیغش
چو چشم مست ساقی درد آشام
نباشد کار من جز می پرستی
گر از لعل لبش یابم دمی کام
حریف شاهد و جام شرابم
هنر بین زین اسیری گو در ایام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - ز نار شوق تو ای جان جانان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن
الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن
ز خورشید جمالت گشت منزلگاه جان روشن
الا ای آنکه در خوبی نداری هیچ همتائی
ز حسن روی تو بینم زمین و آسمان روشن
جهان در ظلمت نابود بودی مختفی دایم
گر انوار جمال تو نمی کردی جهان روشن
صفات عالم افروزت ز مرآت جهان پیدا
زعکس پرتو ذاتت همه دور و زمان روشن
بزیر پرده عالم بدیدم شاهد حسنت
بنور عارض زیبا دو چشمم شد چنان روشن
جمال نوربخشت شد زمرآت جهان ظاهر
ز نور روی تو باشد دو عالم جاودان روشن
چوشد از دیده سر اسیری نقش غیرت کم
ترا بینم ترا دانم ز پیدا و نهان روشن
ز خورشید جمالت گشت منزلگاه جان روشن
الا ای آنکه در خوبی نداری هیچ همتائی
ز حسن روی تو بینم زمین و آسمان روشن
جهان در ظلمت نابود بودی مختفی دایم
گر انوار جمال تو نمی کردی جهان روشن
صفات عالم افروزت ز مرآت جهان پیدا
زعکس پرتو ذاتت همه دور و زمان روشن
بزیر پرده عالم بدیدم شاهد حسنت
بنور عارض زیبا دو چشمم شد چنان روشن
جمال نوربخشت شد زمرآت جهان ظاهر
ز نور روی تو باشد دو عالم جاودان روشن
چوشد از دیده سر اسیری نقش غیرت کم
ترا بینم ترا دانم ز پیدا و نهان روشن
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۲ - ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیرون
ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیرون
دوصد موج حدوث آمد ز دریای قدم بیرون
رخت آئینه می جستی که بیند حسن خود کلی
ازآن از مخزن حرمت دل آمد محترم بیرون
زهی قدرت که انفاس لب جان پرورت دارد
که گلهای وجود آورد از باغ عدم بیرون
بحکمت از درون خانه نابود لطف تو
دو عالم با لباس بود آرد دم بدم بیرون
هوای روی جان افروز و سودای سرزلفت
رود عمر و نخواهد رفت هرگز از سرم بیرون
سپاه عقل می جوید امان برجان که بگریزد
چو شاه عشق می آرد بملک دل علم بیرون
صفات و ذات را هر دم بود یک مظهر جامع
گهی اندر عرب ظاهر گه آید از عجم بیرون
کسی کو نوربخش آمد همو شد مظهر ذاتت
که اوصاف کمال او بود از کیف و کم بیرون
اسیری دل نثار آورد جان دید از تعجب گفت
عجب دریست این کامد ز دریای کرم بیرون
دوصد موج حدوث آمد ز دریای قدم بیرون
رخت آئینه می جستی که بیند حسن خود کلی
ازآن از مخزن حرمت دل آمد محترم بیرون
زهی قدرت که انفاس لب جان پرورت دارد
که گلهای وجود آورد از باغ عدم بیرون
بحکمت از درون خانه نابود لطف تو
دو عالم با لباس بود آرد دم بدم بیرون
هوای روی جان افروز و سودای سرزلفت
رود عمر و نخواهد رفت هرگز از سرم بیرون
سپاه عقل می جوید امان برجان که بگریزد
چو شاه عشق می آرد بملک دل علم بیرون
صفات و ذات را هر دم بود یک مظهر جامع
گهی اندر عرب ظاهر گه آید از عجم بیرون
کسی کو نوربخش آمد همو شد مظهر ذاتت
که اوصاف کمال او بود از کیف و کم بیرون
اسیری دل نثار آورد جان دید از تعجب گفت
عجب دریست این کامد ز دریای کرم بیرون
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - جهانرا حسن رویت داد آئین
جهانرا حسن رویت داد آئین
عدم را گنج هستی کرد خودبین
چو نور مهر عالم سوز رویت
عیان آمد، نهان شد ماه و پروین
به تعلیم غم عشق تو گشتم
بفن عاشقی مفتی در دین
چه عشق است این که در عمری ز شوقت
نیامد عاشقانرا سرببالین
چنان محوم در انوار جمالت
که نه تلوین میدانم نه تمکین
فراغت از دو عالم داد عشقم
کنون پروای آنم نیست یا این
اسیری شد چنان مست می عشق
که جز مستی ندارد هیچ آئین
عدم را گنج هستی کرد خودبین
چو نور مهر عالم سوز رویت
عیان آمد، نهان شد ماه و پروین
به تعلیم غم عشق تو گشتم
بفن عاشقی مفتی در دین
چه عشق است این که در عمری ز شوقت
نیامد عاشقانرا سرببالین
چنان محوم در انوار جمالت
که نه تلوین میدانم نه تمکین
فراغت از دو عالم داد عشقم
کنون پروای آنم نیست یا این
اسیری شد چنان مست می عشق
که جز مستی ندارد هیچ آئین
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - چو در بحر توئی مائی است فانی
چو در بحر توئی مائی است فانی
ازآن گویم حدیث من رآنی
چو مرغ دل زند برهم پرو بال
شوم عنقای قاف لامکانی
نشان وصل تو چون بی نشانست
بود نام و نشانم بی نشانی
چو گشتم محو انوار جمالت
ازآن دیدم حیات جاودانی
مرا وقتی است با دلبر که آن دم
من و ما و تو و اوئی است فانی
بگفت و گو نیابی راز پنهان
بیانی نیست احوال عیانی
اسیری چون ز قید خود خلاصی
بعالم نوربخشی می توانی
ازآن گویم حدیث من رآنی
چو مرغ دل زند برهم پرو بال
شوم عنقای قاف لامکانی
نشان وصل تو چون بی نشانست
بود نام و نشانم بی نشانی
چو گشتم محو انوار جمالت
ازآن دیدم حیات جاودانی
مرا وقتی است با دلبر که آن دم
من و ما و تو و اوئی است فانی
بگفت و گو نیابی راز پنهان
بیانی نیست احوال عیانی
اسیری چون ز قید خود خلاصی
بعالم نوربخشی می توانی