تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۰ - اندرآمد شاه شیرینان ترش
اندرآمد شاه شیرینان ترش
جان شیرینم فدای آن ترش
چشم کژبین را بگفتم کژ مبین
کس کند باور گل خندان ترش؟
در هر آن زندان که درتابد رخش
کس نماند در همه زندان ترش
گرد باغش گشتم و والله نبود
میوه‌‌یی اندر همه بستان ترش
در حرم خندان بود سلطان ولیک
می‌نماید خویش در دیوان ترش
گر تو مرد مومنی باور مکن
انگبین و شکر و ایمان ترش
منکر ار باشد ترش نبود عجب
نسبتی دارد به بادنجان ترش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۹ - ای جهان را دلگشا اقبال عشق
ای جهان را دلگشا اقبال عشق
یفعل الله ما یشا اقبال عشق
ای صفا و ای وفا در جور عشق
ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق
ای بده جانتر ز جان دیدار عشق
وی فزون از جان و جا اقبال عشق
تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم
جان اخلاص و ریا اقبال عشق
گر بگردد آفتاب از ضعف نیست
نقل کرد از جا به جا اقبال عشق
خلق گوید عاقبت محمود باد
عاقبت آمد به ما اقبال عشق
من دهان بستم که بگشادست پر
در دل خلق خدا اقبال عشق
بد دعا زنبیل و این دولت خلیل
می نگنجد در دعا اقبال عشق
وحدت عشقست این جا، نیست دو
یا تویی یا عشق یا اقبال عشق
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۲۰ - اندرآ با ما، نشان ده راستک
اندرآ با ما، نشان ده راستک
ماجرا را در میان نه راستک
چون کمانی با من آخر پیش آ
همچو تیری کاید از زه راستک
ای فضولی، سو به سو چندین مجه
ور جهی، باری برون جه راستک
ده خدایی نیست جز تو هیچ کس
کو بگوید حال این ده راستک
چون تو آدینه نخواهی آمدن
وعده مان ده روز شنبه راستک
در دروغ و مکر ذوقی هست، لیک
آن نمی‌ارزد، همان به راستک
گر بدیدی شمس تبریزی بگو
یک نشان با کهترین که راستک
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۲۶ - عاشقی و آن گهانی نام و ننگ؟
عاشقی و آن گهانی نام و ننگ؟
او نشاید، عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چیزی بلنگی، دور شو
راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ؟
مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من ازو جانی برم بی‌رنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان بنه
ور نخواهی، پس صلای جنگ جنگ
گر نمی‌خواهی تراش صیقلش
باش چون آیینهٔ پر زنگ زنگ
دست را بر چشم خود نه گو به چشم
چشم بگشا، خیره منگر دنگ دنگ
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۶ - رفت عمرم در سر سودای دل
رفت عمرم در سر سودای دل
وزغم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته، تا چه باشد رای دل
دل ز حلقه‌ی دین گریزد، زان که هست
حلقهٔ زلفین خوبان جای دل
گرد او گردم که دل را گرد کرد
کو رسد فریادم از غوغای دل
خواب شب بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبح دم سیمای دل
قد من همچون کمان شد از رکوع
تا ببینم قامت و بالای دل
آن جهان یک تابش از خورشید دل
وین جهان یک قطره از دریای دل
لب ببند ایرا به گردون می‌رسد
بی زبان هیهای دل، هیهای دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۷ - سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کرد
هین، سبک تر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردی و بقا
مردوار، ای مردمان هان الرحیل
آفتاب روی شه عالم گرفت
صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو مرغان خلیلی سوی سر
زان که بی‌سر نیست سامان الرحیل
سوی اصل خویش، یعنی بحر جان
جمع یاران همچو باران الرحیل
ای شده بگلربگان ملک غیب
کمترینه عاشق قان الرحیل
خانه و فرزند و بستر ترک کن
اسپ و استر، زین و پالان الرحیل
پیش شمس الدین تبریزی شاه
خاک بی‌جان گشته با جان الرحیل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۶ - هم به درد این درد را درمان کنم
هم به درد این درد را درمان کنم
هم به صبر این کار را آسان کنم
یا برآرم پای جان زین آب و گل
یا دل و جان وقف دلداران کنم
داغ پروانه ستم از شمع الست
خدمت شمع همان سلطان کنم
عشق مهمان شد بر این سوخته
یک دلی دارم پی‌‌اش قربان کنم
نفس اگر چون گربه گوید که میاو
گربه وارش من درین انبان کنم
از ملولی هر که گرداند سری
درکشم در چرخش و گردان کنم
آن ملولی دنبل‌ بی‌عشقی است
جان او را عاشق ایشان کنم
عاشقی چبود کمال تشنگی
پس بیان چشمهٔ حیوان کنم
من نگویم شرح او خامش کنم
آنچه اندر شرح ناید آن کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۷ - می‌رسد بوی جگر از دو لبم
می‌رسد بوی جگر از دو لبم
می‌برآید دودها از یاربم
می‌بنالد آسمان از آه من
جان سپردن هر دمی شد مذهبم
اندکی دانستی‌‌یی از حال من
گر خبر بودی شبت را از شبم
مکتب تعلیم عشاق آتش است
من شب و روز اندرون مکتبم
روی خود بر روی زرد من بنه
دست نه بر سینه‌‌‌ام کندر تبم
گفتمش گویم به گوشت یک سخن؟
گفت ترسم تا نسوزد غبغبم
گفتمش دور از جمالت چشم بد
چشم من نزدیک اگرچه معجبم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۸ - عاشقم از عاشقان نگریختم
عاشقم از عاشقان نگریختم
وز مصاف ای پهلوان نگریختم
حمله بردم سوی شیران همچو شیر
همچو روبه از میان نگریختم
قصد بام آسمان می‌داشتم
از میان نردبان نگریختم
چون­که من دارو بدم هر درد را
از صداع این و آن نگریختم
هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت؟
داروم من همچنان نگریختم
پیرو پیغامبران بودم به جان
من ز تهدید خسان نگریختم
زنده کوشم در شکار زندگی
زنده باشم چون ز جان نگریختم
چشم تیراندازش آن گه یافتم
که ز تیر خرکمان نگریختم
زخم تیغ و تیر من منصور شد
چون که از زخم سنان نگریختم
بحر قندم از ترش باکیم نیست
سودمندم از زیان نگریختم
شمس تبریزی چو آمد آشکار
زاشکارا و نهان نگریختم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۵۹ - دست من گیر ای پسر، خوش نیستم
دست من گیر ای پسر، خوش نیستم
ای قد تو چون شجر، خوش نیستم
نی بهل دستم که رنجم از دل است
درد دل را گلشکر خوش نیستم
تا تو رفتی قوت و صبرم برفت
تا تو رفتی من دگر خوش نیستم
دست‌ها را چون کمر کن گرد من
هین که من‌ بی‌این کمر خوش نیستم
ناتوانم رفتم از دست ای حکیم
دست بر من نه مگر خوش نیستم
ای گرفته آتشت زیر و زبر
این چنین زیر و زبر خوش نیستم
چه خبر پرسی که‌ بی‌جام لبت
باخبر یا‌ بی‌خبر خوش نیستم
سر‌ همی‌پیچم به هر سو هم چنین
چیست یعنی من ز سر خوش نیستم
چشم می‌بندم به هر دم تا به دیر
زان که‌ بی‌تو با نظر خوش نیستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۰ - ای گزیده یار چونت یافتم
ای گزیده یار چونت یافتم
ای دل و دلدار چونت یافتم
می‌گریزی هر زمان از کار ما
در میان کار چونت یافتم
چند بارم وعده کردی و نشد
ای صنم این بار چونت یافتم
زحمت اغیار آخر چند چند؟
هین که‌ بی‌اغیار چونت یافتم
ای دریده پرده‌های عاشقان
پرده را بردار چونت یافتم
ای ز رویت گلستان‌ها شرمسار
در گل و گلزار چونت یافتم
ای دل اندک نیست زخم چشم بد
پس مگو بسیار چونت یافتم
ای که در خوابت ندیده خسروان
این عجب بیدار چونت یافتم
شمس تبریزی که انوار از تو تافت
اندر آن انوار چونت یافتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۱ - سالکان راه را محرم شدم
سالکان راه را محرم شدم
ساکنان قدس را همدم شدم
طارمی دیدم برون از شش جهت
خاک گشتم فرش آن طارم شدم
خون شدم جوشیده در رگ‌های عشق
در دو چشم عاشقانش نم شدم
گه چو عیسی جملگی گشتم زبان
گه دل خاموش چون مریم شدم
آنچه از عیسی و مریم یاوه شد
گر مرا باور کنی آن هم شدم
پیش نشترهای عشق لم یزل
زخم گشتم صد ره و مرهم شدم
هر قدم همراه عزرائیل بود
جان مبادم گر ازو درهم شدم
رو به رو با مرگ کردم حرب‌ها
تا ز عین مرگ من خرم شدم
سست کردم تنگ هستی را تمام
تا که بر زین بقا محکم شدم
بانگ نای لم یزل بشنو ز من
گر چو پشت چنگ اندر خم شدم
رو نمود الله اعلم مر مرا
کشتهٔ الله و پس اعلم شدم
عید اکبر شمس تبریزی بود
عید را قربانی اعظم شدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۲ - بوی آن خوب ختن می‌آیدم
بوی آن خوب ختن می‌آیدم
بوی یار سیم تن می‌آیدم
می رسد در گوش بانگ بلبلان
بوی باغ و یاسمن می‌آیدم
درد چون آبستنان می‌گیردم
طفل جان اندر چمن می‌آیدم
بوی زلف مشکبار روح قدس
همچو جان اندر بدن می‌آیدم
یوسفم افتاده در چاه فراق
از شه مصر آن رسن می‌آیدم
من شهید عشقم و پر خون کفن
خونبها اندر کفن می‌آیدم
بر سرم نه آن کلاه خسروی
کانچنان شیرین ذقن می‌آیدم
سر نهادم همچو شمع اندر لگن
سر نگر کندر لگن می‌آیدم
جان‌ها بر بام تن صف صف زدند
کان قباد صف شکن می‌آیدم
گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت
تا نوای تن تنن می‌آیدم
گوییا ساقی جان بر کار شد
تا چنین می در دهن می‌آیدم
یا ز شعشاع عقیق احمدی
بوی رحمان از یمن می‌آیدم
یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق
نعره‌ها‌ بی‌خویشتن می‌آیدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۳ - نو به نو هر روز باری می‌کشم
نو به نو هر روز باری می‌کشم
وین بلا از بهر کاری می‌کشم
زحمت سرما و برف ماه دی
بر امید نوبهاری می‌کشم
پیش آن فربه کن هر لاغری
این چنین جسم نزاری می‌کشم
از دو صد شهرم اگر بیرون کنند
بهر عشق شهریاری می‌کشم
گر دکان و خانه‌‌‌ام ویران شود
بر وفای لاله زاری می‌کشم
عشق یزدان بس حصاری محکم است
رخت جان اندر حصاری می‌کشم
ناز هر بیگانهٔ سنگین دلی
بهر یاری بردباری می‌کشم
بهر لعلش کوه و کانی می‌کنم
بهر آن گل بار خاری می‌کشم
بهر آن دو نرگس مخمور او
همچو مخموران خماری می‌کشم
بهر صیدی کو‌ نمی‌گنجد به دام
دام و داهول شکاری می‌کشم
گفت این غم تا قیامت می‌کشی؟
 می‌کشم ای دوست آری می‌کشم
سینه غار و شمس تبریزی‌ست یار
سخره بهر یار غاری می‌کشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۴ - می‌شناسد پردهٔ جان آن صنم
می‌شناسد پردهٔ جان آن صنم
چون نداند پرده را صاحب حرم؟
چون ز پرده قصد عقل ما کند
تو فسون بر ما مخوان و برمدم
کس ندارد طاقت ما آن نفس
عاقل از ما می‌رمد، دیوانه هم
آنچنان کردیم ما مجنون که دوش
ماه می‌انداخت از غیرت علم
پرده‌هایی می‌نوازد پرده در
تارهایی می‌زند‌ بی‌زیر و بم
عقل و جان آن جا کند رقص الجمل
کو بدرد پردهٔ شادی و غم
این نفس آن پرده را از سر گرفت
ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۵ - عاشقی بر من پریشانت کنم
عاشقی بر من پریشانت کنم
کم عمارت کن که ویرانت کنم
گر دو صد خانه کنی زنبوروار
چون مگس‌ بی‌خان و‌ بی‌مانت کنم
تو بر آن که خلق را حیران کنی
من بر آن که مست و حیرانت کنم
گر که قافی، تو را چون آسیا
آرم اندر چرخ و گردانت کنم
ور تو افلاطون و لقمانی به علم
من به یک دیدار نادانت کنم
تو به دست من چو مرغی مرده‌یی
من صیادم، دام مرغانت کنم
بر سر گنجی چو ماری خفته‌یی
من چو مار خسته پیچانت کنم
خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
در دلالت عین برهانت کنم
خواه گو لاحول، خواهی خود مگو
چون شهب لاحول شیطانت کنم
چند می‌باشی اسیر این و آن؟
گر برون آیی ازین، آنت کنم
ای صدف چون آمدی در بحر ما
چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم
بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
گر چو اسماعیل قربانت کنم
چون خلیلی هیچ از آتش مترس
من ز آتش صد گلستانت کنم
دامن ما گیر اگر تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم
من همایم سایه کردم بر سرت
تا که افریدون و سلطانت کنم
هین قرائت کم کن و خاموش باش
تا بخوانم عین قرآنت کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۶ - گفته‌‌یی من یار دیگر می‌کنم
گفته‌‌یی من یار دیگر می‌کنم
بر تو دل چون سنگ مرمر می‌کنم
پس تو خود این گو که از تیغ جفا
عاشقی را قصد و‌ بی‌سر می‌کنم
گوهری را زیر مرمر می‌کشم
مرمری را لعل و گوهر می‌کنم
صد هزاران مؤمن توحید را
بستهٔ آن زلف کافر می‌کنم
عاشقان را در کشاکش همچو ماه
گاه فربه گاه لاغر می‌کنم
کله‌های عشق را از خنب جان
کیل باده همچو ساغر می‌کنم
باغ دل سرسبز و تر باشد، ولیک
از فراقش خشک و‌ بی‌بر می‌کنم
گلبنان را جمله گردن می‌زنم
قصد شاخ تازه و تر می‌کنم
 چون که‌ بی‌من باغ حال خود بدید
جور هشتم، داد و داور می‌کنم
از بهار وصل بر بیمار دی
مغفرت را روح پرور می‌کنم
بار دیگر از بر سیمین خود
دست‌ بی‌سیمان پر از زر می‌کنم
بندگان خویش را بر هر دو کون
خسرو و خاقان و سنجر می‌کنم
شمس تبریزی‌ همی‌گوید به روح
من ز عین روح سرور می‌کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۷ - من ز وصلت چون به هجران می‌روم
من ز وصلت چون به هجران می‌روم
در بیابان مغیلان می‌روم
من به خود کی رفتمی او می‌کشد
تا نپنداری که خواهان می‌روم
چشم نرگس خیره در من مانده است
کز میان باغ و بستان می‌روم
عقل هم انگشت خود را می‌گزد
زان که جان این جاست و‌ بی‌جان می‌روم
دست ناپیدا گریبان می‌کشد
من پی دست و گریبان می‌روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست؟
تا که من پیدا و پنهان می‌روم
این همان دست است کاول او مرا
جمع کرد و من پریشان می‌روم
در تماشای چنین دست عجب
من شدم از دست و حیران می‌روم
من چو از دریای عمان قطره‌ام
قطره قطره سوی عمان می‌روم
من چو از کان معانی یک جوم
هم چنین جو جو بدان کان می‌روم
من چو از خورشید کیوان ذره ام
ذره ذره سوی کیوان می‌روم
این سخن پایان ندارد، لیک من
آمدم زان سر، به پایان می‌روم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۸ - من به سوی باغ و گلشن می‌روم
من به سوی باغ و گلشن می‌روم
تو‌ نمی‌آیی میا من می‌روم
روز تاریک است‌ بی‌رویش مرا
من برای شمع روشن می‌روم
جان مرا هشته‌ست و پیشین می‌رود
جان‌ همی‌گوید که‌ بی‌تن می‌روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جان
مست گشتم سیب خوردن می‌روم
عیش باقی شد مرا آن جا که من
از برای عیش کردن می‌روم
من به هر بادی نگردم، زان که من
در رهش چون کوه آهن می‌روم
من گریبان را دریدم از فراق
در پی او همچو دامن می‌روم
آتشم گرچه به صورت روغنم
وندر آتش همچو روغن می‌روم
همچو کوهی می‌نمایم، لیک من
ذره ذره سوی روزن می‌روم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۹ - آتشی نو در وجود اندر زدیم
آتشی نو در وجود اندر زدیم
در میان محو نو اندر شدیم
نیک و بد اندر جهان هستی است
ما نه نیکیم ای برادر نی بدیم
هر چه چرخ دزد از ما برده بود
شب عسس رفتیم و از وی بستدیم
ما یکی بودیم با صد ما و من
یک جوی زان یک نماند و ما صدیم
از خودی نارفته نتوان آمدن
از خودی رفتیم، وان گه آمدیم
قد ما شد پست اندر قد عشق
قد ما چون پست شد، عالی قدیم
پیشهٔ مردی ز حق آموختیم
پهلوان عشق و یار احمدیم
بیست و نه حرف است بر لوح وجود
حرف‌ها شستیم و اندر ابجدیم
سعد شمس الدین تبریزی بتافت
وز قران سعد او ما اسعدیم