تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود
زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود
بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن
ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود
برق آه آتشینم می گدازد سنگ را
می دهد بدخواه در آزار من آزار خود
من کیم تا افکند آن سرو بر من سایه
کاش بگذارد مرا در سایه دیوار خود
می کند هر لحظه روزم را سیاه از دود آه
می کشم صد آه هر دم از دل افکار خود
ای که از دست دلم هر دم شکایت می کنی
گر نمی خواهی بر افشان طره طرار خود
کرده ام اکرار جان دادن فضولی در رهش
گر کشندم بر نخواهم گشت از اقرار خود
زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود
بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن
ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود
برق آه آتشینم می گدازد سنگ را
می دهد بدخواه در آزار من آزار خود
من کیم تا افکند آن سرو بر من سایه
کاش بگذارد مرا در سایه دیوار خود
می کند هر لحظه روزم را سیاه از دود آه
می کشم صد آه هر دم از دل افکار خود
ای که از دست دلم هر دم شکایت می کنی
گر نمی خواهی بر افشان طره طرار خود
کرده ام اکرار جان دادن فضولی در رهش
گر کشندم بر نخواهم گشت از اقرار خود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - هر دم از شوق لب لعلت دلم خون می شود
هر دم از شوق لب لعلت دلم خون می شود
صورت حالم ز خون دل دگرگون می شود
تا خطش سر زد ز رخ شد روز غم بر من دراز
موسمی کش روز می کاهد شب افزون می شود
گر حذر داری ز دود آه من حرفی بگو
چاره دفع گزند مار ز افسون می شود
جلوه ی حسنست مواج کمال عاشقی
هر که را لیلی نگاهی کرد مجنون می شود
نیست این آتش که با آه منست از عشق تو
در دلم سوزی که از غیرست بیرون می شود
زین غم و محنت که در آغاز عشقت می کشم
می شود معلوم کآخر حال من چون می شود
گر کند محزونیم شادش ز من پنهان کنید
شاد می بیند مرا ناگاه محزون می شود
ذوقی از قد بتان حاصل نشد زهاد را
طبع ناموزون کجا با سعی موزون می شود
می شود حاصل فضولی مقصد از دوران دل
با وجود صبر بر بی داد گردون می شود
صورت حالم ز خون دل دگرگون می شود
تا خطش سر زد ز رخ شد روز غم بر من دراز
موسمی کش روز می کاهد شب افزون می شود
گر حذر داری ز دود آه من حرفی بگو
چاره دفع گزند مار ز افسون می شود
جلوه ی حسنست مواج کمال عاشقی
هر که را لیلی نگاهی کرد مجنون می شود
نیست این آتش که با آه منست از عشق تو
در دلم سوزی که از غیرست بیرون می شود
زین غم و محنت که در آغاز عشقت می کشم
می شود معلوم کآخر حال من چون می شود
گر کند محزونیم شادش ز من پنهان کنید
شاد می بیند مرا ناگاه محزون می شود
ذوقی از قد بتان حاصل نشد زهاد را
طبع ناموزون کجا با سعی موزون می شود
می شود حاصل فضولی مقصد از دوران دل
با وجود صبر بر بی داد گردون می شود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - بخت بد بی اختیار از کوی یارم می برد
بخت بد بی اختیار از کوی یارم می برد
بی قرارم می کند بی اختیارم می برد
چون نگریم در طریق عشق ترک اعتبار
در میان پاکبازان اعتبارم می برد
التفاتی نیست بر حالم ز اهل این دیار
وه که این بی التفاتی زین دیارم می برد
تا چه بد کردم درین کشور که بهر کام دل
آنکه با صد عزتم آورد خوارم می برد
وه چه حالست این که دور دون بدین محنت سرا
شادمان می آورد هر بار زارم می برد
بر سر آن کوی تا یابم بکام دل قرار
چرخ خاکم کرده بود اکنون غبارم می برد
من فضولی نیستم سرگشته عالم بخود
اینچنین بی خود بهر سو روزگارم می برد
بی قرارم می کند بی اختیارم می برد
چون نگریم در طریق عشق ترک اعتبار
در میان پاکبازان اعتبارم می برد
التفاتی نیست بر حالم ز اهل این دیار
وه که این بی التفاتی زین دیارم می برد
تا چه بد کردم درین کشور که بهر کام دل
آنکه با صد عزتم آورد خوارم می برد
وه چه حالست این که دور دون بدین محنت سرا
شادمان می آورد هر بار زارم می برد
بر سر آن کوی تا یابم بکام دل قرار
چرخ خاکم کرده بود اکنون غبارم می برد
من فضولی نیستم سرگشته عالم بخود
اینچنین بی خود بهر سو روزگارم می برد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود
هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود
چون زره گر سینه چاک من از آهن بود
سر بود بر خاک بهر سجده شکرم مدام
گر سر کویت پس از مردن مرا مدفن بود
بی تو ای جان گریه ام تسکین نمی یابد دمی
شمع چون من نیست او را گریه تا مردن بود
نیست تار شمع را بی شعله آتش فروغ
بی غم لعلت نمی خواهم رگی در تن بود
شهره دهرست مجنون در ملامت لاجرم
هر که باشد مبتلای چون تویی چون من بود
سوی گلشن باغبان بیهوده تکلیفم مکن
کی مرا دور از سر کویش سر گلشن بود
از فضولی کاش نگذارد نشان سودای دوست
تا بکی آماج تیر طعنه دشمن بود
چون زره گر سینه چاک من از آهن بود
سر بود بر خاک بهر سجده شکرم مدام
گر سر کویت پس از مردن مرا مدفن بود
بی تو ای جان گریه ام تسکین نمی یابد دمی
شمع چون من نیست او را گریه تا مردن بود
نیست تار شمع را بی شعله آتش فروغ
بی غم لعلت نمی خواهم رگی در تن بود
شهره دهرست مجنون در ملامت لاجرم
هر که باشد مبتلای چون تویی چون من بود
سوی گلشن باغبان بیهوده تکلیفم مکن
کی مرا دور از سر کویش سر گلشن بود
از فضولی کاش نگذارد نشان سودای دوست
تا بکی آماج تیر طعنه دشمن بود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - جان بیرون رفته را بویت بتن می آورد
جان بیرون رفته را بویت بتن می آورد
مرده را ذوق کلامت در سخن می آورد
هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبت
غنچها را آب حسرت در دهن می آورد
زلف پر چین برگشا تا بر خطا قایل شود
آنکه رنجی می برد مشک از ختن می آورد
سوی شیرین جوی شیر از بیستون هر صبح و شام
سیل سیلاب سرشک کوهن می آورد
بوی گل گر از چمن بیرون رود بی وجه نیست
بلبل گم گشته را سوی چمن می آورد
سرورا نسبت بنخل قامت خوبان مکن
نخل قامت میوه سیب ذقن می آورد
در غم آن قامت و عارض فضولی هر که مرد
تا قیامت خاک او سرو و سمن می آورد
مرده را ذوق کلامت در سخن می آورد
هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبت
غنچها را آب حسرت در دهن می آورد
زلف پر چین برگشا تا بر خطا قایل شود
آنکه رنجی می برد مشک از ختن می آورد
سوی شیرین جوی شیر از بیستون هر صبح و شام
سیل سیلاب سرشک کوهن می آورد
بوی گل گر از چمن بیرون رود بی وجه نیست
بلبل گم گشته را سوی چمن می آورد
سرورا نسبت بنخل قامت خوبان مکن
نخل قامت میوه سیب ذقن می آورد
در غم آن قامت و عارض فضولی هر که مرد
تا قیامت خاک او سرو و سمن می آورد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - ماه من کز لعل لب کامی بهر ناکام داد
ماه من کز لعل لب کامی بهر ناکام داد
خواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد
برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقی
بهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد
مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش او
اضطرابم را بدشنامی لبش آرام داد
مردم از ذوقی که در دشنام آن لب یافتم
جان فدای نشأه کان باده گلفام داد
چیست جرم من که مخصوصم بداغ هجر کرد
آنکه بر خوان وصال خود صلای عام داد
بس که هوشم برد گفتارش ندانستم که او
وعده کشتن مرا یا مژده انعام داد
با فضولی محنت ایام را کاری نماند
بی خودی او را نجات از محنت ایام داد
خواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد
برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقی
بهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد
مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش او
اضطرابم را بدشنامی لبش آرام داد
مردم از ذوقی که در دشنام آن لب یافتم
جان فدای نشأه کان باده گلفام داد
چیست جرم من که مخصوصم بداغ هجر کرد
آنکه بر خوان وصال خود صلای عام داد
بس که هوشم برد گفتارش ندانستم که او
وعده کشتن مرا یا مژده انعام داد
با فضولی محنت ایام را کاری نماند
بی خودی او را نجات از محنت ایام داد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - طعنه اغیار بهر یار می باید کشید
طعنه اغیار بهر یار می باید کشید
یار باید طعنه اغیار می باید کشید
هیچ یاری بی جفای طعنه اغیار نیست
بهر یک گل محنت صد خار می باید کشید
هیج مقصودی میسر نیست بی آزار دل
بهر هر مقصود صد آزار می باید کشید
تا بدست آرد مسافر از منافع اندکی
در سفرها محنت بسیار می باید کشید
دیدن آغیار با یارست نوعی از بلا
عاشقان را این بلد ناچار می باید کشید
ترک کار عاشقی باید گرفتن بعد ازین
چند سرگردانی این کار می باید کشید
گر میسر هم شود عشاق را دیدار یار
انتظار وعده دیدار می باید کشید
محنت عالم فضولی کرد ما را تنگدل
پا ازین ویرانه خونخوار می باید کشید
یار باید طعنه اغیار می باید کشید
هیچ یاری بی جفای طعنه اغیار نیست
بهر یک گل محنت صد خار می باید کشید
هیج مقصودی میسر نیست بی آزار دل
بهر هر مقصود صد آزار می باید کشید
تا بدست آرد مسافر از منافع اندکی
در سفرها محنت بسیار می باید کشید
دیدن آغیار با یارست نوعی از بلا
عاشقان را این بلد ناچار می باید کشید
ترک کار عاشقی باید گرفتن بعد ازین
چند سرگردانی این کار می باید کشید
گر میسر هم شود عشاق را دیدار یار
انتظار وعده دیدار می باید کشید
محنت عالم فضولی کرد ما را تنگدل
پا ازین ویرانه خونخوار می باید کشید
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - یار از عاشق نمی باید که پروا شود
یار از عاشق نمی باید که پروا شود
تا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود
ما دهان یار را از غنچه بهتر گفته ایم
غنچه هم این حرف خواهد گفت گر گویا شود
ماه من چون تو ملک خویی پری رخساره
نیست در روی زمین حالا مگر پیدا شود
میل پنهان تو با من هست عین لطف لیک
آه ازان لطفی کزو اظهار استغنا شود
تو کشیدی تیغ و من صد سیل بگشادم ز چشم
شد مقد غالبا عالم خراب از ما شود
پر غم او شد دل از ناصح مرا سودی نماند
غم مگر بیرون شود تا پند او را جا شود
پیش بی دردان فضولی سر بپای او منه
احتیاطی کن مبادا فتنه بر پا شود
تا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود
ما دهان یار را از غنچه بهتر گفته ایم
غنچه هم این حرف خواهد گفت گر گویا شود
ماه من چون تو ملک خویی پری رخساره
نیست در روی زمین حالا مگر پیدا شود
میل پنهان تو با من هست عین لطف لیک
آه ازان لطفی کزو اظهار استغنا شود
تو کشیدی تیغ و من صد سیل بگشادم ز چشم
شد مقد غالبا عالم خراب از ما شود
پر غم او شد دل از ناصح مرا سودی نماند
غم مگر بیرون شود تا پند او را جا شود
پیش بی دردان فضولی سر بپای او منه
احتیاطی کن مبادا فتنه بر پا شود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود
سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود
در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد
هستیم را جز لباس نیستی در بر نبود
جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشت
در جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود
از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیب
غالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود
در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیار
چون کنم نسبت بمن کاری ازین بهتر نبود
هیچگه غمخانه ام را سیل خون نگشاد در
کز بلا صد خیل بهر دیدنم بر در نبود
پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خراب
در دل او غالبا درد و غم دلبر نبود
سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود
در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد
هستیم را جز لباس نیستی در بر نبود
جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشت
در جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود
از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیب
غالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود
در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیار
چون کنم نسبت بمن کاری ازین بهتر نبود
هیچگه غمخانه ام را سیل خون نگشاد در
کز بلا صد خیل بهر دیدنم بر در نبود
پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خراب
در دل او غالبا درد و غم دلبر نبود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - گاه لطفی می نماید گه جفایی می کند
گاه لطفی می نماید گه جفایی می کند
شوخی آن طفل هر دم اقتضایی می کند
آه ازان نورس که گه رخ می نماید گاه زلف
هر زمان ما را گرفتار بلایی می کند
هر طرف صد مبتلا دارد ولی از سرکشی
او کجا پروای حال مبتلایی می کند
کار من عشقست جز کویت ندارم هیچ جا
هر کسی تدبیر کار خود ز جایی می کند
وعده مهر و وفا تا کی دهد آن تندخو
وقت شد گر وعده خود را وفایی می کند
خون شود یارب که بربودست صبر و طاقتم
دل که هر دم آرزوی دلربایی می کند
حاکم تقدیر در هر کار حکمی کرده است
هر که می گیرد خلاف او خطایی می کند
بنده لعل لب یارم فضولی کان طبیب
درد دل در هر که می بیند دوایی می کند
شوخی آن طفل هر دم اقتضایی می کند
آه ازان نورس که گه رخ می نماید گاه زلف
هر زمان ما را گرفتار بلایی می کند
هر طرف صد مبتلا دارد ولی از سرکشی
او کجا پروای حال مبتلایی می کند
کار من عشقست جز کویت ندارم هیچ جا
هر کسی تدبیر کار خود ز جایی می کند
وعده مهر و وفا تا کی دهد آن تندخو
وقت شد گر وعده خود را وفایی می کند
خون شود یارب که بربودست صبر و طاقتم
دل که هر دم آرزوی دلربایی می کند
حاکم تقدیر در هر کار حکمی کرده است
هر که می گیرد خلاف او خطایی می کند
بنده لعل لب یارم فضولی کان طبیب
درد دل در هر که می بیند دوایی می کند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشم
در ره خیل خیال گلرخان خاری نماند
عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاند
جز دل زار گرفتارم گرفتاری نماند
خواهدم افکند ضعف از پا چنین کز سیل اشک
در فضای دهر بهر تکیه دیواری نماند
هر که بود از صحبت دلگیر من دامن کشید
همدمم در بزم غم جز ناله زاری نماند
با که بنمایم متاع خویش در بازار دهر
جوهر اسرار معنی را خریداری نماند
شد فضولی نقد عمرم صرف در ایام غم
بهر اظهار غم ایام غمخواری نماند
گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشم
در ره خیل خیال گلرخان خاری نماند
عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاند
جز دل زار گرفتارم گرفتاری نماند
خواهدم افکند ضعف از پا چنین کز سیل اشک
در فضای دهر بهر تکیه دیواری نماند
هر که بود از صحبت دلگیر من دامن کشید
همدمم در بزم غم جز ناله زاری نماند
با که بنمایم متاع خویش در بازار دهر
جوهر اسرار معنی را خریداری نماند
شد فضولی نقد عمرم صرف در ایام غم
بهر اظهار غم ایام غمخواری نماند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - دل درون سینه دردت را بجان می پرورد
دل درون سینه دردت را بجان می پرورد
ذوق می بیند ازان هر دم ازان می پرورد
عاقبت معلوم شد بهر سکانت بوده است
این که جسم ناتوانم استخوان می پرورد
لعل اشک لاله گون پرورده چشم منست
کی بدین رونق بود لعلی که کان می پرورد
چون نریزد با خیال خط او چشمم سرشک
سبزه دارد بآن آب روان می پرورد
چون قدت ناید اگر سازد بدین عالم روان
هر نهالی را که رضوان در جنان می پرورد
نعمت دنیا بجاهل گر رسد نبود عجب
هست عادت طفل را لطف زنان می پرورد
دیده و دل را فضولی می دهد خون از جگر
دشمنان خویش را بنگر چه سان می پرورد
ذوق می بیند ازان هر دم ازان می پرورد
عاقبت معلوم شد بهر سکانت بوده است
این که جسم ناتوانم استخوان می پرورد
لعل اشک لاله گون پرورده چشم منست
کی بدین رونق بود لعلی که کان می پرورد
چون نریزد با خیال خط او چشمم سرشک
سبزه دارد بآن آب روان می پرورد
چون قدت ناید اگر سازد بدین عالم روان
هر نهالی را که رضوان در جنان می پرورد
نعمت دنیا بجاهل گر رسد نبود عجب
هست عادت طفل را لطف زنان می پرورد
دیده و دل را فضولی می دهد خون از جگر
دشمنان خویش را بنگر چه سان می پرورد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - می کنم اظهار غم ساقی شرابم می دهد
می کنم اظهار غم ساقی شرابم می دهد
بی توقف هر چه می گویم جوابم می دهد
چون بیفشاند ثمر تحریک می یابد درخت
چون نریزم اشک دوران اضطرابم می دهد
من بخود سرگشته عالم نیم دوران چرخ
رشته کرده مرا از ضعف تابم می دهد
چون تو در هر تیر پیکانی ندارد چرخ دون
می زند صد تیر تا یک قطره آبم می دهد
گر ننوشم باده گلگون ملالم می کشد
ور بنوشم طعنه زاهد عذابم می دهد
گاه رندم گاه زاهد وه نمی دانم چرا
انقلاب چرخ چندین انقلابم می دهد
در ضیافت خانه دوران فضولی شاکرم
دیده پر خون شرابم دل کبابم می دهد
بی توقف هر چه می گویم جوابم می دهد
چون بیفشاند ثمر تحریک می یابد درخت
چون نریزم اشک دوران اضطرابم می دهد
من بخود سرگشته عالم نیم دوران چرخ
رشته کرده مرا از ضعف تابم می دهد
چون تو در هر تیر پیکانی ندارد چرخ دون
می زند صد تیر تا یک قطره آبم می دهد
گر ننوشم باده گلگون ملالم می کشد
ور بنوشم طعنه زاهد عذابم می دهد
گاه رندم گاه زاهد وه نمی دانم چرا
انقلاب چرخ چندین انقلابم می دهد
در ضیافت خانه دوران فضولی شاکرم
دیده پر خون شرابم دل کبابم می دهد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - گر فلک با تیغ کین بر سینه ام چاک افکند
گر فلک با تیغ کین بر سینه ام چاک افکند
دل ز چاک سینه ام آتش بر افلاک افکند
خاک را بر سر توان برداشت از راه شرف
هر کجا آن سرو قامت سایه بر خاک افکند
پاک کن دل را ز آلایش که سوز عشق را
هست این عادت که پرتو بر دل پاک افکند
در دل و جان شوق لعلت را نهفتم آن منم
کاتشی را تا کند پنهان بخاشاک افکند
از کمال ضعف من نبود عجب گر هستیم
اختلافی در میان اهل ادراک افکند
چون دهد ناصح مرا از گریه تسکین در غمت
خاک راهت را مگر در چشم نمناک افکند
چون نگه دارد فضولی شیشه دل را درست
زین همه سنگی که آن بدخوی بی باک افکند
دل ز چاک سینه ام آتش بر افلاک افکند
خاک را بر سر توان برداشت از راه شرف
هر کجا آن سرو قامت سایه بر خاک افکند
پاک کن دل را ز آلایش که سوز عشق را
هست این عادت که پرتو بر دل پاک افکند
در دل و جان شوق لعلت را نهفتم آن منم
کاتشی را تا کند پنهان بخاشاک افکند
از کمال ضعف من نبود عجب گر هستیم
اختلافی در میان اهل ادراک افکند
چون دهد ناصح مرا از گریه تسکین در غمت
خاک راهت را مگر در چشم نمناک افکند
چون نگه دارد فضولی شیشه دل را درست
زین همه سنگی که آن بدخوی بی باک افکند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شد
دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شد
آنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد
سینه تنگم دل خون گشته را در حبس داشت
زخم پیکانت ز بهر جستن او راه شد
در زنخدانت دلم از قید نام و ننگ رست
مخلص یوسف ز یاران مخالف خواه شد
داد رخت شادمانی را بسیلاب سرشک
تا دل محزونم از ذوق غمت آگاه شد
سوی من ره یافت هر محنت که ره گم کرده بود
تا شب تاریک من روشن ز برق آه شد
قد کشیدی دیده را تاب تماشایت نماند
خلعت نور نظر بر قامتت کوتاه شد
کعبه ملکست و ملت درگه پیر مغان
قدر دارد تا فضولی خاک این درگاه شد
آنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد
سینه تنگم دل خون گشته را در حبس داشت
زخم پیکانت ز بهر جستن او راه شد
در زنخدانت دلم از قید نام و ننگ رست
مخلص یوسف ز یاران مخالف خواه شد
داد رخت شادمانی را بسیلاب سرشک
تا دل محزونم از ذوق غمت آگاه شد
سوی من ره یافت هر محنت که ره گم کرده بود
تا شب تاریک من روشن ز برق آه شد
قد کشیدی دیده را تاب تماشایت نماند
خلعت نور نظر بر قامتت کوتاه شد
کعبه ملکست و ملت درگه پیر مغان
قدر دارد تا فضولی خاک این درگاه شد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود
جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود
خاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود
دلبرم طفلست و روز افزون جمالش آه اگر
محنت من هم بقدر حسن او خواهد فزود
قدر محبوبان نمی داند کسی بهتر ز ما
لیک قدر ما نمی دانند محبوبان چه سود
ساخت ما را دور با رخسار زرد و اشک آل
زان خط سبز و سر زلف سیه چرخ کبود
بر فکند از خلق رسم سجده بت را رخت
رخ نمودی بر بتان پیش تو واجب شد سجود
شوق زلف او بداغ دل نرفت از سینه ام
بر نیاورد این همه آتش ازین خاشاک دود
سالک راه عدم گشتم بفکر آن دهان
عاشقی چون من نمی آید فضولی در وجود
خاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود
دلبرم طفلست و روز افزون جمالش آه اگر
محنت من هم بقدر حسن او خواهد فزود
قدر محبوبان نمی داند کسی بهتر ز ما
لیک قدر ما نمی دانند محبوبان چه سود
ساخت ما را دور با رخسار زرد و اشک آل
زان خط سبز و سر زلف سیه چرخ کبود
بر فکند از خلق رسم سجده بت را رخت
رخ نمودی بر بتان پیش تو واجب شد سجود
شوق زلف او بداغ دل نرفت از سینه ام
بر نیاورد این همه آتش ازین خاشاک دود
سالک راه عدم گشتم بفکر آن دهان
عاشقی چون من نمی آید فضولی در وجود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - سر مکش از من که از من درد سر خواهی کشید
سر مکش از من که از من درد سر خواهی کشید
هر دم از آه من آزار دگر خواهی کشید
چاره بیدرایم کن ور نه از افغان من
محنت بیداری از من بیشتر خواهی کشید
برنخواهم داشتن ای شمع چشم از قامتت
گر تو میل آتشم بر چشم تر خواهی کشید
انتظاری می کشم عمریست تا دانسته ام
کآفتابی تیغ بر اهل نظر خواهی کشید
سینه را پیش از گریبان چاک خواهم زد اگر
دامن از دست من خونین جگر خواهی کشید
خوش دلم زین رهگذر گر لطف می آیی برم
آه اگر روزی قدم زین رهگذر خواهی کشید
محنت خوبان فضولی نیست در دنیا همین
روز محشر هم عذابی زین بتر خواهی کشید
هر دم از آه من آزار دگر خواهی کشید
چاره بیدرایم کن ور نه از افغان من
محنت بیداری از من بیشتر خواهی کشید
برنخواهم داشتن ای شمع چشم از قامتت
گر تو میل آتشم بر چشم تر خواهی کشید
انتظاری می کشم عمریست تا دانسته ام
کآفتابی تیغ بر اهل نظر خواهی کشید
سینه را پیش از گریبان چاک خواهم زد اگر
دامن از دست من خونین جگر خواهی کشید
خوش دلم زین رهگذر گر لطف می آیی برم
آه اگر روزی قدم زین رهگذر خواهی کشید
محنت خوبان فضولی نیست در دنیا همین
روز محشر هم عذابی زین بتر خواهی کشید
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر
ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر
نیست بازار ترا جز من خریدار دگر
هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من
می کشم هر لحظه از لطف تو آزار دگر
از ستمکاریست پیکانی درون سینه ام
وه که می خواهد برون آرد ستمکار دگر
خم شد از بار غمم قامت خدا را ای طبیب
رحم کن از مرهم زخمم منه بار دگر
نیست ناصح کار من ترک طریق عاشقی
تا مرا عشق است کار از من مجو کار دگر
یار من شبهای تنهایی خیال یار بس
ترک جان کردم نمی باید مرا کار دگر
چاکها دارد گریبانم فضولی همچو گل
بس که هر دم می خلد بر سینه ام خار دگر
نیست بازار ترا جز من خریدار دگر
هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من
می کشم هر لحظه از لطف تو آزار دگر
از ستمکاریست پیکانی درون سینه ام
وه که می خواهد برون آرد ستمکار دگر
خم شد از بار غمم قامت خدا را ای طبیب
رحم کن از مرهم زخمم منه بار دگر
نیست ناصح کار من ترک طریق عاشقی
تا مرا عشق است کار از من مجو کار دگر
یار من شبهای تنهایی خیال یار بس
ترک جان کردم نمی باید مرا کار دگر
چاکها دارد گریبانم فضولی همچو گل
بس که هر دم می خلد بر سینه ام خار دگر
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر
کرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر
اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسد
چون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر
نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهان
رسم شد فرزند را مهری نباشد بر پدر
چشم من چون مردم بی مایه طفل اشک را
متصل می پرورد اما بصد خون جگر
گاه در دل می کند آن طفل گه در دیده جا
نیست او را ذره از آب و از آتش حذر
عالم از سیل سرشکم شد خراب اما چه سود
دلبرم طفلست و او را نیست از عالم خبر
عاریند از حسن روز افزون جوانان وین سبب
هست میل دل فضولی را بطفلان بیشتر
کرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر
اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسد
چون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر
نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهان
رسم شد فرزند را مهری نباشد بر پدر
چشم من چون مردم بی مایه طفل اشک را
متصل می پرورد اما بصد خون جگر
گاه در دل می کند آن طفل گه در دیده جا
نیست او را ذره از آب و از آتش حذر
عالم از سیل سرشکم شد خراب اما چه سود
دلبرم طفلست و او را نیست از عالم خبر
عاریند از حسن روز افزون جوانان وین سبب
هست میل دل فضولی را بطفلان بیشتر
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر
گر چه ما کار دگر داریم او کار دگر
کس نمی یابم باو اظهار درد دل کنم
نیست در دام بلا چون من گرفتار دگر
در جهان ای بی بدل این فتنها تنها ز تست
آه اگر پیدا شود مثل تو خونخوار دگر
مرهم زخم دلم موقوف کردی بر اجل
کردی این ویرانه را محتاج معمار دگر
این نمازم بس بود کز سجده آن ابروان
سر چو بردارم بسجده سر نهم بار دگر
با که گویم حال بیداری شبها چون کنم
هم مگر با آن که جز او نیست بیدار دگر
در ره یاری که دارم به که ترک سر کنم
چند گیرم چون فضولی هر زمان یار دگر
گر چه ما کار دگر داریم او کار دگر
کس نمی یابم باو اظهار درد دل کنم
نیست در دام بلا چون من گرفتار دگر
در جهان ای بی بدل این فتنها تنها ز تست
آه اگر پیدا شود مثل تو خونخوار دگر
مرهم زخم دلم موقوف کردی بر اجل
کردی این ویرانه را محتاج معمار دگر
این نمازم بس بود کز سجده آن ابروان
سر چو بردارم بسجده سر نهم بار دگر
با که گویم حال بیداری شبها چون کنم
هم مگر با آن که جز او نیست بیدار دگر
در ره یاری که دارم به که ترک سر کنم
چند گیرم چون فضولی هر زمان یار دگر