تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - می روم در سینه صد درد نهانی می برم
می روم در سینه صد درد نهانی می برم
کوه دردم از سرکویت گرانی می برم
از درت صد داغ بر دل می کنم عزم سفر
دسته گل زین ریاض کامرانی می برم
می روم زین ملک اما بی متاعی نیستم
بار صد غم مایه صد ناتوانی می برم
بهر یاران کرده ام ترتیب رنگین تحفها
چهره کاهی و اشک ارغوانی می برم
تا بکی بر سر خورم سنگ ملامت کوه کوه
زین سر کو می روم وین سخت جانی می برم
دولتی دارم که می میرم بدرد عاشقی
خوش متاع باقی زین ملک فانی می برم
نیستم از خاک پای او فضولی بی خبر
خضر وقتم ره بآب زندگانی می برم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم
نسبت شمشاد با آن سرو قامت چون کنم
ور کنم با طعنه اهل ملامت چون کنم
می کند رسوا مرا هر جا که باشم دود آه
سخت دشوارست رفع این علامت چون کنم
جز ملامت نیست رسم راه پیمایان عشق
من درین ره دعوی صبر و سلامت چون کنم
هست از سر دلم پیر مغان را آگهی
منکر حس چون شوم نفی کرامت چون کنم
در نمی آید بلای روز هجران در حساب
نسبت این روز با روز قیامت چون کنم
چون متاعی نیست جز محنت سرای درد را
من درین محنت سرا میل اقامت چون کنم
گر چه می فرمایدم ناصح فضولی ترک عشق
عاقلم کاری که می آرد ندامت چون کنم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم
سویت از بیم رقیبانت گذر کم کرده ایم
ناله ما را از سگان کوی او شرمنده داشت
زین خجالت درد سر زان خاک در کم کرده ایم
همعنان ماست غم تا رفته ایم از کوی تو
در جهان زین ناملایم تر سفر کم کرده ایم
بی رخت قطع نظر از دیدن عالم نکرد
زین سبب از مردم دیده نظر کم کرده ایم
کم نشد دور از تو آب چشم ما معذور دار
گر غبار درگهت از چشم تر کم کرده ایم
غیر افغان نیست بر یاد سگانت کار ما
تا جدایم از درت کار دگر کم کرده ایم
تا جدایم از در جانان فضولی چون سکان
بی فغان و ناله شامی را سحر کم کرده ایم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - چیست جرم من که باز از چشم یار افتاده ام
چیست جرم من که باز از چشم یار افتاده ام
معتبر بودم ز چشم اعتبار افتاده ام
مانده ام بر حال خود حیران جدا از کوی یار
مبتلای غربتم دور از دیار افتاده ام
گلرخان یک ره نمی بینند سوی من بلطف
گر چه می دانند خوار و خاکسار افتاده ام
مردمی هرگز نمی بینم چه حالست این مگر
از میان مردمان من بر کنار افتاده ام
رشته جان مرا افکند دوران پیچ و تاب
تا بسودای سر زلف نگار افتاده ام
روزگارم می کشد با صد مصیبت چون کنم
صید مجروحم بدام روزگار افتاده ام
بلبل عرشم فضولی منزلم گلزار قدس
من درین محنت سرا بی اختیار افتاده ام
فضولی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - پیش او با ناله اظهار غم دل کرده ام
پیش او با ناله اظهار غم دل کرده ام
چون ننالم کام دل از ناله حاصل کرده ام
گر مرا با ناله میلی هست در دل دور نیست
سوی خود دلدار را با ناله مایل کرده ام
هیچ عاشق را چو من در عشق خوبان ناله نیست
کار را در ناله بر عشاق مشکل کرده ام
نالها بر خاسته از ناله من هر طرف
هر کجا ناله کنان دور از تو منزل کرده ام
تا دل آواره نتواند برون بردن رهی
خاک کویت را بخوناب جگر گل کرده ام
کرده ام ترک سر زلف بتان سنگ دل
بوالعجب دیوانه ام قطع سلاسل کرده ام
نیست در ذکر لبش جز غم فضولی از رقیب
خویش را با ذوق می از مرگ غافل کرده ام
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم
نی همین سرگرم سودای بتان تنها منم
هر که باشد عشق می ورزد همین رسوا منم
تاری از زلفیست در هر تن که می جنبد رگی
نی همین در بند محبوبان مه سیما منم
حیرتی دارم که در هر جا که باشد پیکرم
کس نمی داند که این نقشیست از من یا منم
بوده ام دلبسته هر تار مویت مدتی
آنکه ورزیدست سودای تو مدتها منم
زین ستم کز دست من امروز دامن می کشی
آنکه خواهد دست زد در دامنت فردا منم
جای گر زیر زمین سازم ز بیم غم چه سود
روی بر من می نهد سیلاب غم هر جا منم
اعتباری نیست دنیا را فضولی پیش ما
ترک دنیا کرده ای گر هست در دنیا منم
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من
دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من
عیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من
یار وحشی طبع و من معتاد الفت چون کنم
آفت من خوی او شد محنت او خوی من
چند می نازی فلک با ماه نو چندین مناز
باش تا پیدا شود ماه هلال ابروی من
بر رهش افتاده ام بگشاده چشم انتظار
وه چه باشد گر کند گاهی نگاهی سوی من
چون توانم بی بلا باشم چنین کز هر طرف
صد بلا آویخته بی زلفت از هر موی من
سوی من مگذر مبادا سر نهم بی اختیار
بر رهت پای تو آزاری کشد از روی من
گفتمش ای شه فضولی هم غلام تست گفت
کیست او کی آمد و جان یافت جا در کوی من
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون
کی غم آن راحت جانم ز جان آید برون
می مده ساقی مکن کاری که ناگه پیش خلق
سر لعل او بمستی از زبان آید برون
خواستم کآرم خدنگش را برون از استخوان
باز ترسیدم که مغز استخوان آید برون
دل ندارد طاقت سوز درونم کاشکی
خون شود وز راه چشم خون فشان آید برون
بر قد خم گشته ام رحمی بکن ز آهم بترس
سرو من مگذار کین تیر از کمان آید برون
دی برون آمد شدم رسوای عالم اینچنین
آه اگر امروز دیگر آنچنان آید برون
چون نمودی رخ فضولی را مران از کوی خود
بلبل گل دیده از گلشن چسان آید برون
فضولی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون
هست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون
دل قدت را دید لعلت راست مایل مدتیست
می کشم از دل ملامت می خورم از دیده خون
دیده می ریزد درون از چاکهای سینه ام
دل ز راه دیده هر خونی که می آرد برون
عاشق از حال دل پر خون چه حاجت دم زند
می توان دانست از رنگ سرشگ لاله گون
رشته پیوند خود با تارهای زلف او
کرده ام محکم ولی می ترسم از بخت زبون
پنبه ننهاد کس بر داغهای سینه ام
کآتشی در سینه اش نگرفت از سوز درون
بهر دنیا منت دونان فضولی تا بکی
دل بعالی همتی بردار از دنیای دون
فضولی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - می نمایی رخ که خورشید جهان آراست این
می نمایی رخ که خورشید جهان آراست این
می زنی در عالمی آتش که رسم ماست این
بر رهت افتاده ام یک ره نبینی سوی من
با فقیران خود ای مهوش چه استغناست این
برد راحت قامتت از جان و رفتارت ز دل
وه چه رفتار لطیف و قامت رعناست این
از قد و زلفت دل و جان را خلاصی مشکل است
آفت جانهاست آن دام ره دلهاست این
از تو روزی وعده قتلم نمی یابد وفا
می کشد حسرت مرا امروز یا فرداست این
ای خوش آن ساعت که در محشر مرا خوبان بهم
ترسناک از دور بنمایند کآن رسواست این
دوستان در سر فضولی را هوای عاشقیست
خود نمی گوید ولی از طور او پیداست این
فضولی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون
تا بدرد عشق جان از تن نمی آید برون
درد عشق او ز جان من نمی آید برون
دانه اشکم بخوناب جگر پرورده است
اینچنین لعلی ز هر معدن نمی آید برون
نخل قدت را طراوت از ریاض جنت است
اینچنین سروی ز هر گلشن نمی آید برون
گر بگلزاری در آیی تیغ بر کف ز انفعال
گل نمی روید دگر سوسن نمی آید برون
با تبسم می کشم گفتی مرا هر دم ز غم
چون نمیرم زین ادا کشتن نمی آید برون
لب ز شرح سوز دل بستیم و جای حیرت است
سوخت خانه دودی از روزن نمی آید برون
گر فضولی ترک عشق دوست گیرد دور نیست
چون کند از عهده دشمن نمی آید برون
فضولی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - عاشقم جز عاشقی کاری نمی آید ز من
عاشقم جز عاشقی کاری نمی آید ز من
هست تقوی کار دشواری نمی آید ز من
با تو ای دل کار و بار عشق را بگذاشتم
کار دشواری چنین باری نمی آید ز من
من نمی گویم که ذوقی نیست در قید جنون
عاقلم بیهوده گفتاری نمی آید ز من
نقد جان را صرف خواهم کرد در راه بتان
کرده ام اقرار انکاری نمی آید ز من
هر چه می خواهند می آید ز من در عشق لیک
صبر کردن در غم یاری نمی آید ز من
دل اگر گیرد ره خوبان نخواهم کرد منع
دل نمی رنجانم آزاری نمی آید ز من
مرده ام بی او فضولی حمل بر صبرم مکن
گر دمادم ناله زاری نمی آید ز من
فضولی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - کرد ناصح منع من از گریه بی رخسار او
کرد ناصح منع من از گریه بی رخسار او
خنده ام آمد میان گریه بر گفتار او
او نه سرمست است من مدهوش محو حیرتم
هست او در کار من حیران و من در کار او
نیست دور از نسبتی گر هست حسن التفات
بر دل بیمار من از نرگس بیمار او
عالمی را ناله آم در ناله دارد روز و شب
نیست مخصوص من بی دل همین آزار او
دور کج رو خورد چون می خون من تا مست شد
مستی او می شود معلوم از رفتار او
دوش پیش چشم پرخون داشتم آیینه
دیدمش خونین جگر از حسرت دیدار او
بر فضولی بیش ازین مپسند بیداد ای صنم
رحم کن بهر خدا بر نالهای زار او
فضولی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو
دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو
غنچه بشگفته است اوراق گل پنهان درو
با خیال لعل جان بخش سواد دیده ام
هست آن ظلمت که باشد چشمه حیوان درو
شد بسودای سر زلف تو جسمم رشته ای
صد گره افتاد از تاب غم دوران درو
بحر محنت راست گردابی پر از خاشاک و خس
وادی عشقت که عشاقند سرگردان درو
ناوکت بگذشت از جسمم چه جای راحت است
با چنین جسمی که آرامی ندارد جان درو
در غم درج دهانت چون نباشم تنگ دل
حقه گم کرده ام صد درد را درمان درو
نیست راحت بی غم جانان فضولی را دمی
دم بدم آن به که افزاید غم جانان درو
فضولی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - شد درون سینه دل دیوانه از سودای او
شد درون سینه دل دیوانه از سودای او
بستم از رگهای جان زنجیرها در پای او
نیست از بی التفاتی گر نبیند سوی من
آن که عین التفات اوست استغنای او
جای پیکانت درون سینه کردم چون کنم
دل ز جا شد خواستم خالی نماند جای او
کرد روز و روزگارم را بیک دیدن سیه
کی مرا این چشم بود از نرگس شهلای او
جان بر آمد یار بهر پرسشم نگشاد لب
بر نیامد کام من از لعل شکر خای او
بر نخواهم داشت تا روز قیامت سر ز خواب
گر شبی در خوابم آید قامت رعنای او
چون نباشم زار و سرگردان فضولی متصل
رشته جان بسته ام بر زلف عنبرسای او
فضولی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - دی شنیدم جانب گلشن گذار افکنده ای
دی شنیدم جانب گلشن گذار افکنده ای
در گل از رشک رخت صد خار خار افکنده ای
عرض عارض کرده در باغ بر فصل بهار
نقش باغ از چشم نقاش بهار افکنده ای
لاله حمراست بشگفته ز طرف جویبار
یا تو بر آیینه عکس عذار افکنده ای
نیست سایه بلکه بی خود ساخته از جام رشک
سروها را سرنگون در جویبار افکنده ای
غنچها را کرده دل خون ز رشک لعل لب
آتشی از شمع رخ در لاله زار افکنده ای
بر رهت هر سو ملک افتاده یا جلوه کنان
سایه ات گه بر یمین گه بر یسار افکنده ای
چشم من جرم فضولی چیست در راه وفا
کاینچنین او را ز چشم اعتبار افکنده ای
فضولی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پاره ای
شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پاره ای
سوختم داغی ز عشق آتشین رخساره ای
شد دلم خون تا شود فارغ ز سودای بتان
وه که دارد باز هر سو قصد او خون خواره ای
بهر درمان درد سر دادن طبیبان را چه سود
چون مریض عشق جز مردن ندارد چاره ای
گر ز بی دردی بود غافل ز من آن هم خوشست
تا بکام دل کنم در روی او نظاره ای
بهر آزارم رقیب آن تندخو را تیز کرد
آهنی افروخت آتش بهر من از خاره ای
حیرت حال من انجم را ز گشتن باز داشت
تا نماند غیر اشکم کوکب سیاره ای
نی فضولی راست سر منزل سر کویت همین
سر بدان جا می نهد هر جا که هست آواره ای
فضولی : غزلیات
شماره ۳۷۴ - با منی اما چه حاصل سوی من مایل نه ای
با منی اما چه حاصل سوی من مایل نه ای
در دلی اما چه سود آگه ز حال دل نه ای
تو بدان مایل که بر من هر زمان جوری کنی
من بدین خوش دل که از من یک زمان غافل نه ای
خوب می دانی طریق کشتن عشاق را
گر چه طفلی از فن عاشق کشی جاهل نه ای
نخل امیدم نمی یابد ز تو نشو و نما
می شود معلوم کز نوری ز آب و گل نه ای
نیست حسن التفات گل رخان از کس دریغ
ای که محرومی ازین دولت مگر قابل نه ای
ای که در ملک جهان یار اقامت می نهی
غالبا آگه ز آفتهای این منزل نه ای
بر جنونم می زنی هر دم فضولی طعنه ها
گر چه می رنجم چه گویم با تو چون عاقل نه ای
فضولی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم می زنی
گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم می زنی
کشته گردد عالمی تا چشم بر هم می زنی
نیست ممکن بیش ازین بیداد گر سنگین دلی
بر وفاداران خود سنگ جفا کم می زنی
دانه در دام بهر صید مرغی می نهی
یا بقصد دل گره بر زلف پرخم می زنی
این که داری در غمش ای دل صدای گریه نیست
خنده بر غفلت دلهای بی غم می زنی
ای که در سر ذوق جام وصل داری نیست دور
گر ز مستی سنگ رد بر ساغر جم می زنی
شمع شام فرقتم بگذار تا سوزم رفیق
می کشم خود را اگر از منع من دم می زنی
بر گزیدی از همه عالم فضولی فقر را
دولتی داری که استغنا بعالم می زنی
فضولی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی
یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی
چند ما در عالمی باشیم و او در عالمی
پیش آن خورشید مشکل گر شود روشن غمم
زآن که جر سایه بشرح غم ندارم همدمی
آفتاب عارضت بنما که نگذرد اثر
گر ز آب زندگی در خاک ما باشد نمی
زاهدا می ده که پند ناصحم مجروح کرد
خواهدم کشت این جراحت گر نباشد مرهمی
راستان را نیست جا در خانه پست فلک
هست زین غم گر نهال قد ما دارد خمی
جمع گشته گرد من سنگ ملامت کوه کوه
خانه رسواییم دارد بنای محکمی
غیر آه آتشین و قطره خوناب اشک
در غم عشقت نمی خواهد فضولی محرمی