تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۰ - آتش عشق که خاکم تحفه بر باد آورد
آتش عشق که خاکم تحفه بر باد آورد
ننگ هستی آبروی نیستی یاد آورد؟!
خامه می لغژد ز دستش از کمال لاغری
صورت ما بر قلم هر گه که بهزاد آورد
حلقه کن دام امید از حلقه گیسوی او
تا قضا نخچیر ما در دام صیادآورد
سر خط ما را سفیدی نیست این بخت سیه
شادکامی را کجا در طبع ناشاد آورد؟!
غیر زلفش دادرس نبود که در پایش فتد
مردم چشمش اگر آئین بیداد آورد
سبزه نبود بر لبش اندر کمال عاشقان
مرشد طور محبت خط ارشاد آورد!
می دهد از پرده «عشاق » آهنگ نوا
هر کجا ساز خود آن شوخ پریزاد آورد
یک چمن سنبل به دوش افکنده شمشاد قدش
از برای پایبند سرو آزاد آورد
می شود آگه سر موئی ز رمز زلف او
خویش را هر کس به زیر نخل شمشاد آورد
بانی چشم تو را نازم که در تعمیر دل
نسخه ای اندر بغل بی طرح استاد آورد!
کی برد شهد وصال از تلخی هجرش گرو
گر کسی افسانه شیرین به فرهاد آورد؟!
نیستم غمگین اگر امروز صراف سخن
بهتر از من در عروس معنی داماد آورد
آفرین طغرل برین مصرع که بیدل گفته است
قید خود داری جنون بر طبع آزاد آورد
ننگ هستی آبروی نیستی یاد آورد؟!
خامه می لغژد ز دستش از کمال لاغری
صورت ما بر قلم هر گه که بهزاد آورد
حلقه کن دام امید از حلقه گیسوی او
تا قضا نخچیر ما در دام صیادآورد
سر خط ما را سفیدی نیست این بخت سیه
شادکامی را کجا در طبع ناشاد آورد؟!
غیر زلفش دادرس نبود که در پایش فتد
مردم چشمش اگر آئین بیداد آورد
سبزه نبود بر لبش اندر کمال عاشقان
مرشد طور محبت خط ارشاد آورد!
می دهد از پرده «عشاق » آهنگ نوا
هر کجا ساز خود آن شوخ پریزاد آورد
یک چمن سنبل به دوش افکنده شمشاد قدش
از برای پایبند سرو آزاد آورد
می شود آگه سر موئی ز رمز زلف او
خویش را هر کس به زیر نخل شمشاد آورد
بانی چشم تو را نازم که در تعمیر دل
نسخه ای اندر بغل بی طرح استاد آورد!
کی برد شهد وصال از تلخی هجرش گرو
گر کسی افسانه شیرین به فرهاد آورد؟!
نیستم غمگین اگر امروز صراف سخن
بهتر از من در عروس معنی داماد آورد
آفرین طغرل برین مصرع که بیدل گفته است
قید خود داری جنون بر طبع آزاد آورد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۱ - رنگ رخسار تو از رخسار گل ننگ آورد
رنگ رخسار تو از رخسار گل ننگ آورد
گل اگر روی تو بیند رنگ از رنگ آورد
حلقه پر پیچ و تاب طره شبرنگ تو
در خم چوگان خود صد دل به نیرنگ آورد
یابد اندر دهر همچون خضر عمر جاودان
هر که در آغوش خود یک شب تو را تنگ آورد
مست صهبای جمال انورت را حالتیست
در خیالش تا ابد کی نشئه بنگ آورد؟!
قامت شمشاد زیبای تو را بیند اگر
بر سر نخل صنوبر باغبان سنگ آورد
لمعه ای گر از گل روی تو افتد در چمن
بلبل شوریده را هردم به آهنگ آورد
مژده اعجاز عیسی می دهد آهنگ او
مطربی گر نغمه عشق تو در چنگ آورد
میسزد گوید فلاطون آفرین بر طبع من
طغرلم گر دانش خود را به فرهنگ آورد!
گل اگر روی تو بیند رنگ از رنگ آورد
حلقه پر پیچ و تاب طره شبرنگ تو
در خم چوگان خود صد دل به نیرنگ آورد
یابد اندر دهر همچون خضر عمر جاودان
هر که در آغوش خود یک شب تو را تنگ آورد
مست صهبای جمال انورت را حالتیست
در خیالش تا ابد کی نشئه بنگ آورد؟!
قامت شمشاد زیبای تو را بیند اگر
بر سر نخل صنوبر باغبان سنگ آورد
لمعه ای گر از گل روی تو افتد در چمن
بلبل شوریده را هردم به آهنگ آورد
مژده اعجاز عیسی می دهد آهنگ او
مطربی گر نغمه عشق تو در چنگ آورد
میسزد گوید فلاطون آفرین بر طبع من
طغرلم گر دانش خود را به فرهنگ آورد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۲ - مانی چین نقش مطبوع تو در چین آورد
مانی چین نقش مطبوع تو در چین آورد
چین زلفت چین غم بر جبهه چین آورد
یوسف مصر ملاحت چین ابروی تو دید
چین بر ابرو زد که این ابرو به ما چین آورد
رام سازد خال هندوی تو هندو را به دین
این عجب هندو که دین خویش بر دین آورد!
زیر بار عشق تو قدی که می گردد دو تا
کوه البرز و جبال نو به تحسین آورد
از غم عشق تو گر فرهاد گردد تلخکام
ترک سودای خیال لعل شیرین آورد
هر که رویت دید چون سیماب گردد بی قرار
کیست بیند عارضت را باز تمکین آورد؟!
مد طاق ابروی پیوست مشکین تو را
زاهد صدساله بیند رخنه بر دین آورد
در بساط عارضت هر کس که بازد نرد غم
اسپ بختش کشتی شهرخ ز فرزین آورد
می کند هر دم به اوج موشکافی آشیان
صید معنی طغرلم از چنگ شاهین آورد
چین زلفت چین غم بر جبهه چین آورد
یوسف مصر ملاحت چین ابروی تو دید
چین بر ابرو زد که این ابرو به ما چین آورد
رام سازد خال هندوی تو هندو را به دین
این عجب هندو که دین خویش بر دین آورد!
زیر بار عشق تو قدی که می گردد دو تا
کوه البرز و جبال نو به تحسین آورد
از غم عشق تو گر فرهاد گردد تلخکام
ترک سودای خیال لعل شیرین آورد
هر که رویت دید چون سیماب گردد بی قرار
کیست بیند عارضت را باز تمکین آورد؟!
مد طاق ابروی پیوست مشکین تو را
زاهد صدساله بیند رخنه بر دین آورد
در بساط عارضت هر کس که بازد نرد غم
اسپ بختش کشتی شهرخ ز فرزین آورد
می کند هر دم به اوج موشکافی آشیان
صید معنی طغرلم از چنگ شاهین آورد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۵ - زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد
زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد
شور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد
زاهد از بهر خدا سوز درون ما مپرس
کز حدیث آتش عشقش لبم تبخاله زد
تخم امیدی که اندر مزرع مهر و وفا
کشته بودم از سحاب ناامیدی ژاله زد
هر که بر رخسار او خال سیاهش دید گفت
هندوی آتش پرستی خیمه در بنگاله زد
عالمی محنت به رنگی از جمالش می کشد
چاک شد پیراهن گل داغ بر دل لاله زد
میسزد در ملک خوبی گردد او فرمانروا
بس که در اوج ملاحت اخترش دنباله زد
گردش دور فلک طغرل ز تقدیر ازل
قرعه نام مرا ز اندوه چندین ساله زد
شور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد
زاهد از بهر خدا سوز درون ما مپرس
کز حدیث آتش عشقش لبم تبخاله زد
تخم امیدی که اندر مزرع مهر و وفا
کشته بودم از سحاب ناامیدی ژاله زد
هر که بر رخسار او خال سیاهش دید گفت
هندوی آتش پرستی خیمه در بنگاله زد
عالمی محنت به رنگی از جمالش می کشد
چاک شد پیراهن گل داغ بر دل لاله زد
میسزد در ملک خوبی گردد او فرمانروا
بس که در اوج ملاحت اخترش دنباله زد
گردش دور فلک طغرل ز تقدیر ازل
قرعه نام مرا ز اندوه چندین ساله زد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۹ - هر کرا دل محو آن آئینه رخسار شد
هر کرا دل محو آن آئینه رخسار شد
جلوه آئینه او شوخی دیدار شد
چشم مستش کرده هر دم تازه کیش کافری
اهرمن را زلف او تا حلقه زنار شد
همچو موج از باد می لرزم ز چین ابرویش
رحم نبود مهره تیغی که ناهموار شد!
نیست سودائی کوکب جز رضای مشتری
تا متاع حسن او را گرمی بازار شد
تا زدم در بارگاه سینه شادروان غم
خیمه ام را یاد مژگانش چه خوش مسمار شد!
از خیال نرگس او می زدم فال طرب
نقطه دل مرکز این حلقه پرگار شد
آنقدر نالیدم از هجران او شب تا سحر
هر بن مو بر تنم در ناله موسیقار شد
نیست از جام وصال او به زاهد بهره ای
شومی بخت بدش نیرنگ استغفار شد
جوهر عرض دل عشاق از محنت بریست
از صفا آئینه عمری پشت بر دیوار شد
غیر غفلت نیست در چشم تحیر منصبان
دیده مخمل کی از خواب گران بیدار شد؟!
شد ز قتلم قصر بنیاد محبت واژگون
خون من آخر حنای پنجه معمار شد
دست حسنش گر گریبان چمن هر سو کشید
پای زلفش لیک نقش دامن گلزار شد
بس که معدومیست چون عنقا نشان آن دهن
از وجودش دم زدم صبحی تبسم زار شد
ای خوشا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
جلوه آئینه او شوخی دیدار شد
چشم مستش کرده هر دم تازه کیش کافری
اهرمن را زلف او تا حلقه زنار شد
همچو موج از باد می لرزم ز چین ابرویش
رحم نبود مهره تیغی که ناهموار شد!
نیست سودائی کوکب جز رضای مشتری
تا متاع حسن او را گرمی بازار شد
تا زدم در بارگاه سینه شادروان غم
خیمه ام را یاد مژگانش چه خوش مسمار شد!
از خیال نرگس او می زدم فال طرب
نقطه دل مرکز این حلقه پرگار شد
آنقدر نالیدم از هجران او شب تا سحر
هر بن مو بر تنم در ناله موسیقار شد
نیست از جام وصال او به زاهد بهره ای
شومی بخت بدش نیرنگ استغفار شد
جوهر عرض دل عشاق از محنت بریست
از صفا آئینه عمری پشت بر دیوار شد
غیر غفلت نیست در چشم تحیر منصبان
دیده مخمل کی از خواب گران بیدار شد؟!
شد ز قتلم قصر بنیاد محبت واژگون
خون من آخر حنای پنجه معمار شد
دست حسنش گر گریبان چمن هر سو کشید
پای زلفش لیک نقش دامن گلزار شد
بس که معدومیست چون عنقا نشان آن دهن
از وجودش دم زدم صبحی تبسم زار شد
ای خوشا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۱ - از تبسم لعل او تا نشئه از مل می کشد
از تبسم لعل او تا نشئه از مل می کشد
چهره مینا عرق از شرم قل قل می کشد
از خدنگ ناز چشم شوخ او ایمن مباش
نشتر مژگان او خون از رگ گل می کشد
عمرها بهر وصال اندر بیابان غمش
کاروان شوق من بار توکل می کشد
از فریب دانه خال سیاهش کن حذر
مرغ دل را دام زلفش بی تحمل می کشد
ساز صوت و نغمه ای دارم که هر جا مطربیست
تار قانونم ز مد آه بلبل می کشد
نسخه آشفته جزو پریشان غمم
مانی و بهزاد تصویرم ز سنبل می کشد
در دماغ خشک بخت تیره واژون من
روغن بادام را از نبض کاکل می کشد
نرگس سحر آفرینش بهر تعلیم فسون
بی ابا هاروت را از چاه بابل می کشد
ناخن برهان طغرل چون به دور زلف او
خار تطبیق از کف پای تسلسل می کشد؟!
چهره مینا عرق از شرم قل قل می کشد
از خدنگ ناز چشم شوخ او ایمن مباش
نشتر مژگان او خون از رگ گل می کشد
عمرها بهر وصال اندر بیابان غمش
کاروان شوق من بار توکل می کشد
از فریب دانه خال سیاهش کن حذر
مرغ دل را دام زلفش بی تحمل می کشد
ساز صوت و نغمه ای دارم که هر جا مطربیست
تار قانونم ز مد آه بلبل می کشد
نسخه آشفته جزو پریشان غمم
مانی و بهزاد تصویرم ز سنبل می کشد
در دماغ خشک بخت تیره واژون من
روغن بادام را از نبض کاکل می کشد
نرگس سحر آفرینش بهر تعلیم فسون
بی ابا هاروت را از چاه بابل می کشد
ناخن برهان طغرل چون به دور زلف او
خار تطبیق از کف پای تسلسل می کشد؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۲ - تا کمند زلف او صد دل به یک مو می کشد
تا کمند زلف او صد دل به یک مو می کشد
بار منت مرغ دل از خال هندو می کشد
مردم چشم مرا از شش جهت تسخیر کرد
بهر قتل عاشقان هم تیغ ابرو می کشد
خاک پای توسنش را توتیا کردم به چشم
سرمه اکنون دیده ام از خاک آن کو می کشد!
حاصل عشقم مرا شد رنگ زردی همچو کاه
کهربای جذب مهرش دل ز هر سو می کشد
نکهت روی گلش تصویر را بخشد حیات
در مشامش از نسیم او رسد بو می کشد!
از می شوقش به زاهد داد ساقی جرعه ای
از کمال بی خودی در خانقه هو می کشد
عکس چشم مست او طغرل به هنگام رقم
مانی و بهزاد با مژگان آهو می کشد!
بار منت مرغ دل از خال هندو می کشد
مردم چشم مرا از شش جهت تسخیر کرد
بهر قتل عاشقان هم تیغ ابرو می کشد
خاک پای توسنش را توتیا کردم به چشم
سرمه اکنون دیده ام از خاک آن کو می کشد!
حاصل عشقم مرا شد رنگ زردی همچو کاه
کهربای جذب مهرش دل ز هر سو می کشد
نکهت روی گلش تصویر را بخشد حیات
در مشامش از نسیم او رسد بو می کشد!
از می شوقش به زاهد داد ساقی جرعه ای
از کمال بی خودی در خانقه هو می کشد
عکس چشم مست او طغرل به هنگام رقم
مانی و بهزاد با مژگان آهو می کشد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۴ - آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد
آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد
قرعه فال طرب یک بار بر نامم نشد!
در هوای وصل مطلب کردم از آرام رم
هیچ امری موجب تسکین آرامم نشد
سوختم در آتش حسرت چو هندو بارها
خال هندوی بتان از بخت بد رامم نشد
گر چه نوشیدم بسی پیمانه های زهر غم
از می عشرت ولی یک جرعه در جامم نشد
تا نهادم در پس صید طلب دام امید
مرغ این وحشت سرا در حلقه دامم نشد
خانه بر دوش خیالش منتظیر شب تا سحر
یک طلوع کوکب بخت از لب بامم نشد
طغرلم در دام شد زان هر دو بادام ترش
یک علاج خشکی سودا ز بادامم نشد
قرعه فال طرب یک بار بر نامم نشد!
در هوای وصل مطلب کردم از آرام رم
هیچ امری موجب تسکین آرامم نشد
سوختم در آتش حسرت چو هندو بارها
خال هندوی بتان از بخت بد رامم نشد
گر چه نوشیدم بسی پیمانه های زهر غم
از می عشرت ولی یک جرعه در جامم نشد
تا نهادم در پس صید طلب دام امید
مرغ این وحشت سرا در حلقه دامم نشد
خانه بر دوش خیالش منتظیر شب تا سحر
یک طلوع کوکب بخت از لب بامم نشد
طغرلم در دام شد زان هر دو بادام ترش
یک علاج خشکی سودا ز بادامم نشد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۵ - ماه سیم اندام من هر چند عالی جاه شد
ماه سیم اندام من هر چند عالی جاه شد
پیکرم سیماب کارم آه رنگم کاه شد
حسن او از عشق من بالید سر بالا کشید
دستم از شاخ وصالش سر به سر کوتاه شد
یاد آن رخسار گلگون می برد حالت ز من
هر کجا طرف گلستانم نشیمن گاه شد
از کمال شدت درد و الم های فراق
می ندانم صبحدم یا چاشت یا بیگاه شد؟!
لب شکر دندان گهر شیرین تکلم دلبران
دیده ام اما نه یک همچون توام دلخواه شد!
دامن وصلش چه امکان است چون آید به کف
من جلیس اهل فقرم او انیس شاه شد؟!
یاد چشم نیم مستش می رباید هوش من
هر سیه چشمی که منظورم گه و ناگاه شد
نه دماغ شکوه از معشوق دارم نه ز غیر
بس که در روز الستم این بلا همراه شد
خواسته منظومه ای انشا (کنم) از بهر دوست
دل پی نام دلارامش موشح خواه شد
از سر هر بیت من حرفی به هم آورد نیست
هر که دانست این عمل از اسم او آگاه شد
نیستم از ناسپاسان طریق عاشقی
نام او طغرای ابیاتم بحمدالله شد!
پیکرم سیماب کارم آه رنگم کاه شد
حسن او از عشق من بالید سر بالا کشید
دستم از شاخ وصالش سر به سر کوتاه شد
یاد آن رخسار گلگون می برد حالت ز من
هر کجا طرف گلستانم نشیمن گاه شد
از کمال شدت درد و الم های فراق
می ندانم صبحدم یا چاشت یا بیگاه شد؟!
لب شکر دندان گهر شیرین تکلم دلبران
دیده ام اما نه یک همچون توام دلخواه شد!
دامن وصلش چه امکان است چون آید به کف
من جلیس اهل فقرم او انیس شاه شد؟!
یاد چشم نیم مستش می رباید هوش من
هر سیه چشمی که منظورم گه و ناگاه شد
نه دماغ شکوه از معشوق دارم نه ز غیر
بس که در روز الستم این بلا همراه شد
خواسته منظومه ای انشا (کنم) از بهر دوست
دل پی نام دلارامش موشح خواه شد
از سر هر بیت من حرفی به هم آورد نیست
هر که دانست این عمل از اسم او آگاه شد
نیستم از ناسپاسان طریق عاشقی
نام او طغرای ابیاتم بحمدالله شد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۶ - ماه من امروز در مصر ملاحت شاه شد
ماه من امروز در مصر ملاحت شاه شد
یوسف از شرم جمال او به زیر چاه شد
جام می بی یاد لعل او نصیب من مباد
همدم بزمم اگر چندی که مهر و ماه شد!
تار گیسوی کمندش گشت دام مرغ دل
دانه خال سیاهش تا مرا دلخواه شد
کی امان یابد ز تیر ناوک دلسوز او
سینه آن کس که محنت سنج این درگاه شد؟!
از هلال ابرویش شرمنده گردد ماه نو
واز صفای عارضش خورشید رنگ کاه شد
باج خوبی را ز خوبان جهان گیرد رواست
بس که نام او به خوبی در همه افواه شد
در ازل کلک قضا تصویر رویش می کشید
بلبل روح من از بوی گلش آگاه شد
این معما حل کند هر کس بدو طغرل غلام
در بیابان توشح مطلبم همراه شد
یوسف از شرم جمال او به زیر چاه شد
جام می بی یاد لعل او نصیب من مباد
همدم بزمم اگر چندی که مهر و ماه شد!
تار گیسوی کمندش گشت دام مرغ دل
دانه خال سیاهش تا مرا دلخواه شد
کی امان یابد ز تیر ناوک دلسوز او
سینه آن کس که محنت سنج این درگاه شد؟!
از هلال ابرویش شرمنده گردد ماه نو
واز صفای عارضش خورشید رنگ کاه شد
باج خوبی را ز خوبان جهان گیرد رواست
بس که نام او به خوبی در همه افواه شد
در ازل کلک قضا تصویر رویش می کشید
بلبل روح من از بوی گلش آگاه شد
این معما حل کند هر کس بدو طغرل غلام
در بیابان توشح مطلبم همراه شد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۷ - تا نزاکت زان خرام قد دلجو می چکد
تا نزاکت زان خرام قد دلجو می چکد
از حیا سر و آب گشته بر لب جو می چکد
رمز زلف او به صحرای ختن شد آشکار
خون حسرت تا ابد از ناف آهو میچکد
از لطافت های حسن آبدار او مپرس
موج گوهر از حدیث وصف آن رو می چکد
بسملم کرد و به خاک انداخت آن ظالم هنوز
قطره های خون من از تیغ ابرو می چکد
بوالهوس بگذر ز سودای خیال زلف او
سیل طوفان بلا از هر سر مو می چکد!
ای دل اندر آستان او رسی غافل مباش
رشحه اندوه و غم از خاک آن کو می چکد!
از ره مستی جهانی را ببین در خاک زد
خون مردم دم به دم زان چشم جادو می چکد!
در غضب چین جبینش دیدم و گفتم به دل
شربت سر کنگبین از شاخ لیمو می چکد
طغرلم در صید معنی های رنگین بلند
از صفای شعر من تا حشر لؤلؤ می چکد!
از حیا سر و آب گشته بر لب جو می چکد
رمز زلف او به صحرای ختن شد آشکار
خون حسرت تا ابد از ناف آهو میچکد
از لطافت های حسن آبدار او مپرس
موج گوهر از حدیث وصف آن رو می چکد
بسملم کرد و به خاک انداخت آن ظالم هنوز
قطره های خون من از تیغ ابرو می چکد
بوالهوس بگذر ز سودای خیال زلف او
سیل طوفان بلا از هر سر مو می چکد!
ای دل اندر آستان او رسی غافل مباش
رشحه اندوه و غم از خاک آن کو می چکد!
از ره مستی جهانی را ببین در خاک زد
خون مردم دم به دم زان چشم جادو می چکد!
در غضب چین جبینش دیدم و گفتم به دل
شربت سر کنگبین از شاخ لیمو می چکد
طغرلم در صید معنی های رنگین بلند
از صفای شعر من تا حشر لؤلؤ می چکد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۰ - خوبرویان شیوه حیرت شعارم کرده اند
خوبرویان شیوه حیرت شعارم کرده اند
همچو نقش پا به خود آئینه دارم کرده اند
چون قدح آغوش صد خمیازه عیش ابد
از شکست و گردش رنگ خمارم کرده اند
بشکفد گل از گلستان خیالم بعد ازین
بس که رنگ صد چمن نذر بهارم کرده اند
کسوتم شد گر چه عریانی ز قانون ازل
در بم و زیر محبت پرده دارم کرده اند
مژده پیغام وصلش داده از باد صبا
چشم حیران را به راهش انتظارم کرده اند
گر چه نومیدیست از وضع بتان با من ولی
از نگاه واپسین امیدوارم کرده اند
چون سحر یک کوکب بخت از دلم روشن نشد
تیره بختی ها چو شام از زلف یارم کرده اند
سوختم در آتش هجران و مردم از غمش
داغ ها چون لاله بر لوح مزارم کرده اند
نگذرد بر خاطرم فکر قیامت بعد ازین
تا شب هجر تو را روزشمارم کرده اند
همچو من دیگر نباشد هیچ داماد سخن
تا عروس بکر معنی در کنارم کرده اند
می برم من در سخن امروز گوی از همدما
در سمند فکر چون معنی سوارم کرده اند
طغر لاعجز کمال حضرت بیدل نگر
آنقدر هیچم که از خود شرمسارم کرده اند
همچو نقش پا به خود آئینه دارم کرده اند
چون قدح آغوش صد خمیازه عیش ابد
از شکست و گردش رنگ خمارم کرده اند
بشکفد گل از گلستان خیالم بعد ازین
بس که رنگ صد چمن نذر بهارم کرده اند
کسوتم شد گر چه عریانی ز قانون ازل
در بم و زیر محبت پرده دارم کرده اند
مژده پیغام وصلش داده از باد صبا
چشم حیران را به راهش انتظارم کرده اند
گر چه نومیدیست از وضع بتان با من ولی
از نگاه واپسین امیدوارم کرده اند
چون سحر یک کوکب بخت از دلم روشن نشد
تیره بختی ها چو شام از زلف یارم کرده اند
سوختم در آتش هجران و مردم از غمش
داغ ها چون لاله بر لوح مزارم کرده اند
نگذرد بر خاطرم فکر قیامت بعد ازین
تا شب هجر تو را روزشمارم کرده اند
همچو من دیگر نباشد هیچ داماد سخن
تا عروس بکر معنی در کنارم کرده اند
می برم من در سخن امروز گوی از همدما
در سمند فکر چون معنی سوارم کرده اند
طغر لاعجز کمال حضرت بیدل نگر
آنقدر هیچم که از خود شرمسارم کرده اند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۱ - مهر عشقش در ازل خط جبینم کرده اند
مهر عشقش در ازل خط جبینم کرده اند
نام مجنون را ازان نقش نگینم کرده اند
حلقه پرپیچ و تاب نذر زلفش دل ربود
همچو اسکندر که با ظلمت قرینم کرده اند
یاد دادن از وجود آن دهن وهم است و بس
بس که اندر نیستی عین الیقینم کرده اند
از سر اخلاص کردم آستان او وطن
خاک کویش بهتر از خلد برینم کرده اند
لاله آسا داغ های سینه صد چاک را
از هوای عشق آن نازآفرینم کرده اند
دین و دل بر باد داد و محرم وصلش نکرد
وامق و فرهاد با صبرآفرینم کرده اند!
ناله و فریاد من تأثیر نآرد در دلش
نیست عیب او مرا بخت این چنینم کرده اند!
یار را تنها نمی یابم که گویم راز دل
دشمن و اغیار از هر سو کمینم کرده اند
جامه عریان ما فارغ از لون هواست
پیرهن در عشق او رنگ زمینم کرده اند
آنقدر در راه او از سر قدم فرسا شدم
شهرت نام جنون با من ازینم کرده اند
کاتبان قسمت و تقدیر از فکر رسا
خرمن ملک سخن را خوشه چینم کرده اند
نخل اشعار تو طغرل نام می آرد ثمر
گلشن توشیح را خاصیت اینم کرده اند!
نام مجنون را ازان نقش نگینم کرده اند
حلقه پرپیچ و تاب نذر زلفش دل ربود
همچو اسکندر که با ظلمت قرینم کرده اند
یاد دادن از وجود آن دهن وهم است و بس
بس که اندر نیستی عین الیقینم کرده اند
از سر اخلاص کردم آستان او وطن
خاک کویش بهتر از خلد برینم کرده اند
لاله آسا داغ های سینه صد چاک را
از هوای عشق آن نازآفرینم کرده اند
دین و دل بر باد داد و محرم وصلش نکرد
وامق و فرهاد با صبرآفرینم کرده اند!
ناله و فریاد من تأثیر نآرد در دلش
نیست عیب او مرا بخت این چنینم کرده اند!
یار را تنها نمی یابم که گویم راز دل
دشمن و اغیار از هر سو کمینم کرده اند
جامه عریان ما فارغ از لون هواست
پیرهن در عشق او رنگ زمینم کرده اند
آنقدر در راه او از سر قدم فرسا شدم
شهرت نام جنون با من ازینم کرده اند
کاتبان قسمت و تقدیر از فکر رسا
خرمن ملک سخن را خوشه چینم کرده اند
نخل اشعار تو طغرل نام می آرد ثمر
گلشن توشیح را خاصیت اینم کرده اند!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۲ - شبنم عرض ادب از چشم حیران ریختند
شبنم عرض ادب از چشم حیران ریختند
دانه امید را چون مهر یکسان ریختند
هر که شد همچون صدف در سعی سامان عمل
عاقبت اندر دهانش آب نیسان ریختند
از وجود خویش دارم گرمی مهر عدم
شبنم ما را چسان در باغ امکان ریختند؟
مخزن گنج قناعت بس که بی ابرام بود
آب روی خویش آخر این گدایان ریختند!
بس که در باغ جهان الفت پرست شبنمیم
از سرشک ما به عالم موج طوفان ریختند
مزرع ما در خور جمعیت دلها نبود
دانه سنبل به خاک ما پریشان ریختند
آبرو خواهی نشین در خلوت جیب ادب
آب گوهر را به دامن از گریبان ریختند
چون سراب از چشمه اش یک قطره ای ظاهر نشد
بر دل زاهد مگر آب از زمستان ریختند؟
گر چه در ملک سخن من طغرل احراری ام
لیک جام قسمتم از خاک توران ریختند
دانه امید را چون مهر یکسان ریختند
هر که شد همچون صدف در سعی سامان عمل
عاقبت اندر دهانش آب نیسان ریختند
از وجود خویش دارم گرمی مهر عدم
شبنم ما را چسان در باغ امکان ریختند؟
مخزن گنج قناعت بس که بی ابرام بود
آب روی خویش آخر این گدایان ریختند!
بس که در باغ جهان الفت پرست شبنمیم
از سرشک ما به عالم موج طوفان ریختند
مزرع ما در خور جمعیت دلها نبود
دانه سنبل به خاک ما پریشان ریختند
آبرو خواهی نشین در خلوت جیب ادب
آب گوهر را به دامن از گریبان ریختند
چون سراب از چشمه اش یک قطره ای ظاهر نشد
بر دل زاهد مگر آب از زمستان ریختند؟
گر چه در ملک سخن من طغرل احراری ام
لیک جام قسمتم از خاک توران ریختند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۴ - از نگه تیری به جانم آن کمان ابرو زند
از نگه تیری به جانم آن کمان ابرو زند
شکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند
تاب لعل می پرستش قیمت از گوهر برد
نسخ بازار شکر را او ز گفتگو زند
مردم چشمش مرا از شش جهت تسخیر کرد
تیر مژگانش دلم را هر دم از هر سو زند
نکهت زلفش هزاران دل اسیر خود نمود
وه ازان حالت که دل در حلقه گیسو زند!
بهر تعظیم قدش طوبی سراسر گشته خم
سرو و شمشاد صنوبر بر زمین زانو زند
همچو دزدان با نگاه خود ندارد دوستی
آشنائی سرمه را در نرگس جادو زند!
ماه با رخسار او طغرل چه دعوا آورد؟!
پرتو مهر جمالش با فلک پهلو زند!
شکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند
تاب لعل می پرستش قیمت از گوهر برد
نسخ بازار شکر را او ز گفتگو زند
مردم چشمش مرا از شش جهت تسخیر کرد
تیر مژگانش دلم را هر دم از هر سو زند
نکهت زلفش هزاران دل اسیر خود نمود
وه ازان حالت که دل در حلقه گیسو زند!
بهر تعظیم قدش طوبی سراسر گشته خم
سرو و شمشاد صنوبر بر زمین زانو زند
همچو دزدان با نگاه خود ندارد دوستی
آشنائی سرمه را در نرگس جادو زند!
ماه با رخسار او طغرل چه دعوا آورد؟!
پرتو مهر جمالش با فلک پهلو زند!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۵ - هر کجا آن شوخ گر صیدی به ابرو می زند
هر کجا آن شوخ گر صیدی به ابرو می زند
بسملش چون ماه نو بر چرخ پهلو می زند
دی به گلگشت چمن نخلش خرام آورد بار
قمری با یاد قدش امروز کوکو می زند
نرگس مست خدنگ انداز افسون ساز او
تیر آهو از ره وحشت به آهو می زند
سرو اگر در باغ بیند سرو آزاد تو را
یک قلم انگشت حیرت بر لب جو می زند
خاک پایت توتیای دیده هر کس نشد
دست حسرت از ندامت سخت بر رو می زند!
با دل صد چاک زیر نخل شمشادم کنون
شانه از مشاطه آن مه تا به گیسو می زند
پنجه دانشربا بگشاده از اوج کمال
طغرل ما صید معنی را چو تیهو می زند
بسملش چون ماه نو بر چرخ پهلو می زند
دی به گلگشت چمن نخلش خرام آورد بار
قمری با یاد قدش امروز کوکو می زند
نرگس مست خدنگ انداز افسون ساز او
تیر آهو از ره وحشت به آهو می زند
سرو اگر در باغ بیند سرو آزاد تو را
یک قلم انگشت حیرت بر لب جو می زند
خاک پایت توتیای دیده هر کس نشد
دست حسرت از ندامت سخت بر رو می زند!
با دل صد چاک زیر نخل شمشادم کنون
شانه از مشاطه آن مه تا به گیسو می زند
پنجه دانشربا بگشاده از اوج کمال
طغرل ما صید معنی را چو تیهو می زند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۶ - عشق را حسن تو قانون دگر پیدا کند
عشق را حسن تو قانون دگر پیدا کند
وامق از مهر تو ترک پیشه عذرا کند
بلبل و قمری به باغ از حسرت قد و رخت
آن یکی کوکو زند و آن دیگری آوا کند!
ای مه خوبان ز عشقت زهره سرگرم نواست
بر فلک کلک عطارد وصف تو انشا کند!
در چمن سنبل ز خجلت سر فرود آرد به پیش
گر صبا افسانه آن زلف عنبرسا کند
لمعه ای حسن تو را بیند زلیخا گر به خواب
از ندامت بر سر یوسف بسی غوغا کند
گر به گوش باغبان افسانه رویت رسد
تا قیامت کی دلش میل گل رعنا کند؟!
رخت هستی برنهم بر محمل راه فنا
گر رقیب بی سعادت در بر رو جا کند!
یک شب از راه کرم ای شوخ سوی من بیا
تا نگاهم در بساط عارضت مأوا کند
مست صهبای وصالت گر شود طغرل چه باک؟!
یک قلم ملک دو عالم را به پشت پا کند!
وامق از مهر تو ترک پیشه عذرا کند
بلبل و قمری به باغ از حسرت قد و رخت
آن یکی کوکو زند و آن دیگری آوا کند!
ای مه خوبان ز عشقت زهره سرگرم نواست
بر فلک کلک عطارد وصف تو انشا کند!
در چمن سنبل ز خجلت سر فرود آرد به پیش
گر صبا افسانه آن زلف عنبرسا کند
لمعه ای حسن تو را بیند زلیخا گر به خواب
از ندامت بر سر یوسف بسی غوغا کند
گر به گوش باغبان افسانه رویت رسد
تا قیامت کی دلش میل گل رعنا کند؟!
رخت هستی برنهم بر محمل راه فنا
گر رقیب بی سعادت در بر رو جا کند!
یک شب از راه کرم ای شوخ سوی من بیا
تا نگاهم در بساط عارضت مأوا کند
مست صهبای وصالت گر شود طغرل چه باک؟!
یک قلم ملک دو عالم را به پشت پا کند!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۷ - عنبر زلف کژت بازار عنبر بشکند
عنبر زلف کژت بازار عنبر بشکند
قیمت لعل لبت سودای گوهر بشکند
با قد شمشاد سوی باغ گر آری گذر
زنفعال قامتت شاخ صنوبر بشکند
در ره عشقت شدم خاک و ولی ترسم از آن
کز غبار من تو را نعل تکاور بشکند
الحذر از فتنه یعجوج چشم ساحرت
آخر این خیل بلا سد سکندر بشکند!
لعل خود گر واکنی چون غنچه هنگام سخن
از تبسم های لعلت نرخ شکر بشکند
حیرت آئینه از عکس رخ زیبای توست
از عرق هر دم به روی خویش جوهر بشکند
مد ابروی تو در تاراج دل ماند به آنک
زلفقار مرتضی دیوار خیبر بشکند
یک شبی سرمست صهبای وصال خویش کن
گر شکستی این سخن دل هم برابر بشکند
دارم اندر دل هوای عشقت ای نازآفرین
این خمار من کی از هر جام و ساغر بشکند؟!
چون روم سویت ولی از سنگباران رقیب
تا حریم وصل تو صدجا مرا سر بشکند!
انگبینت طعنه سازد با شراب سلسبیل
نرگس بی باک مستت قدر ابحر بشکند
نام تو تا بر سر هر بیت طغرل تاج شد
از خجالت افسر فغفور و قیصر بشکند
قیمت لعل لبت سودای گوهر بشکند
با قد شمشاد سوی باغ گر آری گذر
زنفعال قامتت شاخ صنوبر بشکند
در ره عشقت شدم خاک و ولی ترسم از آن
کز غبار من تو را نعل تکاور بشکند
الحذر از فتنه یعجوج چشم ساحرت
آخر این خیل بلا سد سکندر بشکند!
لعل خود گر واکنی چون غنچه هنگام سخن
از تبسم های لعلت نرخ شکر بشکند
حیرت آئینه از عکس رخ زیبای توست
از عرق هر دم به روی خویش جوهر بشکند
مد ابروی تو در تاراج دل ماند به آنک
زلفقار مرتضی دیوار خیبر بشکند
یک شبی سرمست صهبای وصال خویش کن
گر شکستی این سخن دل هم برابر بشکند
دارم اندر دل هوای عشقت ای نازآفرین
این خمار من کی از هر جام و ساغر بشکند؟!
چون روم سویت ولی از سنگباران رقیب
تا حریم وصل تو صدجا مرا سر بشکند!
انگبینت طعنه سازد با شراب سلسبیل
نرگس بی باک مستت قدر ابحر بشکند
نام تو تا بر سر هر بیت طغرل تاج شد
از خجالت افسر فغفور و قیصر بشکند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳۹ - رنگ و بوی باغ حسنت در چمن شور افکند
رنگ و بوی باغ حسنت در چمن شور افکند
از دهان غنچه لعلت خنده را دور افکند
حلقه زلف تو را رضوان اگر بیند به خواب
طوق قمری سازد و در گردن حور افکند
یوسف مصر از حدیث خوبی ات یابد خبر
از خجالت خویش را در چاه دیجور افکند
مهر رویت گر دم از صبح بناگوشت زند
فطرت خورشید را در طبع کافور افکند
جان دمد در قالب آئینه عکس عارضت
محو حیرت سازد و لیک از خرد دور افکند
ای که شوقت سر کشد از دستگاه دار و گیر
آتش بی طاقتی در قلب منصور افکند
نغمه زیر و بم عشقت رسد در گوش ساز
شوق آهنگ جنون از تار تنبور افکند
گر رسد در گوش اسرافیل غوغای درت
فهم محشر سازد و از دست خود سور افکند
شربت وصلت اگر در کام مخموری رسد
نشئه جام شراب از چشم مخمور افکند
رحم کن با طغرل محزون که ز آئین کرم
سایه دولت سلیمان بر سر مور افکند
از دهان غنچه لعلت خنده را دور افکند
حلقه زلف تو را رضوان اگر بیند به خواب
طوق قمری سازد و در گردن حور افکند
یوسف مصر از حدیث خوبی ات یابد خبر
از خجالت خویش را در چاه دیجور افکند
مهر رویت گر دم از صبح بناگوشت زند
فطرت خورشید را در طبع کافور افکند
جان دمد در قالب آئینه عکس عارضت
محو حیرت سازد و لیک از خرد دور افکند
ای که شوقت سر کشد از دستگاه دار و گیر
آتش بی طاقتی در قلب منصور افکند
نغمه زیر و بم عشقت رسد در گوش ساز
شوق آهنگ جنون از تار تنبور افکند
گر رسد در گوش اسرافیل غوغای درت
فهم محشر سازد و از دست خود سور افکند
شربت وصلت اگر در کام مخموری رسد
نشئه جام شراب از چشم مخمور افکند
رحم کن با طغرل محزون که ز آئین کرم
سایه دولت سلیمان بر سر مور افکند
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۴۱ - ارغوان در پیش رخسار تو بیرنگی کند
ارغوان در پیش رخسار تو بیرنگی کند
غنچه از خندیدن لعل تو دلتنگی کند
حسن یوسف را اگر پروین برای امتحان
با ترازو برکشد کی با تو همسنگی کند؟!
مانی چین گر ببیند چین ابروی تو را
در تتبع خانه چین نقش ارژنگی کند
در طریق مدح تو در ساحت دشت ورق
رایض کلک من از پا افتد و لنگی کند
جامه ای با قامتت گر از سخن دوزم ولی
صد قبای ناز اندر قامتت تنگی کند!
ای گل باغ لطافت از کدامین گلبنی؟!
هر که رخسار تو بیند بلبل آهنگی کند!
نسبت خورشید با روی تو باشد همچنین
آن تصورها که افیون بر سر بنگی کند!
غنچه از خندیدن لعل تو دلتنگی کند
حسن یوسف را اگر پروین برای امتحان
با ترازو برکشد کی با تو همسنگی کند؟!
مانی چین گر ببیند چین ابروی تو را
در تتبع خانه چین نقش ارژنگی کند
در طریق مدح تو در ساحت دشت ورق
رایض کلک من از پا افتد و لنگی کند
جامه ای با قامتت گر از سخن دوزم ولی
صد قبای ناز اندر قامتت تنگی کند!
ای گل باغ لطافت از کدامین گلبنی؟!
هر که رخسار تو بیند بلبل آهنگی کند!
نسبت خورشید با روی تو باشد همچنین
آن تصورها که افیون بر سر بنگی کند!