تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۲۴ - نگردانی به وصلم یک زمان شاد
نگردانی به وصلم یک زمان شاد
$نیاری از من مسکین دمی یاد
اگرچه بنده ایم و تو خداوند
مکن زین بیشتر بر بنده بیداد
به تاریکی هجرم عمر بگذشت
ز وصل تو نگشتم هیچ دلشاد
بیندیش ای صنم زان دم که دانی
بر دادارم از تو گر کنم داد
ببرد آب رخ من آتش عشق
شدم خاک و مرا بر باد برداد
نکردی از جفا تقصیر با من
هزارت آفرین بر جان و تن باد
بتا مهرت نه امروزست بر دل
مرا گویی که مادر با غمت زاد
وصالت را نمی بینم نگارا
مگر بوی تو آرد سوی من باد
گرفتارم به هجرانت چه باشد
جهان را گر کنی از وصلت آباد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۲۷ - دلم هجر تو یارا برنتابد
دلم هجر تو یارا برنتابد
فراقت سنگ خارا برنتابد
مکن بر وعده ام زین بیش دلشاد
کزین پس دل مدارا برنتابد
مزن زین بیش بر دل تیغ هجرم
که از دستت نگارا برنتابد
به جان آمد دلم از جور زین بیش
ستم از تو خدا را برنتابد
تو جوری می کنی بر من ز حد بیش
دلم زین بیش یارا برنتابد
نهان می کن دلا اسرار عشقش
که رازش آشکارا برنتابد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۳۲ - قدی چون سرو بستان راست دارد
قدی چون سرو بستان راست دارد
مه از رویش رخ اندر کاست دارد
از آن بالا و آن شکل و شمایل
فروغ ایزدی پیداست دارد
دل من آرزوی وصل جانان
نگارینا ز تو درخواست دارد
غریبی بی نوایی از سر درد
تمنّایی ز تو برجاست دارد
نگار شنگ و شوخم همچو زلفش
خراجی بس کج ناراست دارد
ز من گر راست پرسی همچو قدّش
نگارم عهد و قولی راست دارد
خیالت را شبی بفرست پیشم
که تا کار جهانی راست دارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۳۴ - نگار من دلی چون سنگ دارد
نگار من دلی چون سنگ دارد
ز نام عاشقانش ننگ دارد
دلم بر آتش هجران او سوخت
کنون باد از غمش در چنگ دارد
مرا با او سر صلحست و یاری
چرا با ما همیشه جنگ دارد
ز دست روز هجرانش خدا را
دلم را چون دهانش تنگ دارد
سهی سرویست در باغ دل ما
به دستان حیله و نیرنگ دارد
چرا بی جرمی آن یار ستمگر
به خون جان ما آهنگ دارد
خوشا حال دلی کاندر جهان او
دو گوش و هوش و رو در چنگ دارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۴۴ - نگار از حال زارم غم ندارد
نگار از حال زارم غم ندارد
به ریش خاطرم مرهم ندارد
طبیب سنگ دل دانم که در دست
به یک مو داروی دردم ندارد
دل مسکین من در درد دوری
به غیر از غم کسی همدم ندارد
از آن رو بر منش رحمت نیاید
که از من بنده بهتر کم ندارد
هلال عید می جستم چو دیدم
چو ابروی بت من خم ندارد
جز اینش نیست عیبی کان دلارام
بنای عهد خود محکم ندارد
اگر عالم همه طوفان بگیرد
جهان از دولت او غم ندارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۴۵ - غم هجر تو پایانی ندارد
غم هجر تو پایانی ندارد
به غیر از وصل درمانی ندارد
دلی کان بسته ی جانانه ای نیست
توان گفتن که آن جانی ندارد
هر آن سر کاو ز سودای تو خالیست
چو زلفت هیچ سامانی ندارد
چو مجموعست کار زلف از آن روی
غم حال پریشانی ندارد
خیالش با سواد دیده می گفت
که کس همچون تو مهمانی ندارد
همه اسباب خوبی دارد آن ماه
دریغا عهد و پیمانی ندارد
جهان را زان سبب رو در خرابیست
که اشفاق جهانبانی ندارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۴۸ - دوای درد دوری صبر دارد
دوای درد دوری صبر دارد
کسی کاو عشق ورزد صبر کارد
اگرچه عشق و صبر از هم بود دور
ز دیده عاشقی گر خون ببارد
به بادی کز سر کوی تو خیزد
دلم در خاک راهش جان سپارد
به پای آن کنم جان را که هرگز
سرش سودای عشق ما ندارد
ز جانش بنده ام جانی ولیکن
مرا از بندگان کی می شمارد
ز یاد او دمی خالی نباشم
که در سالی دمی یادم نیارد
جهان و جان فدای دوست کردم
به جز من این دلیری خود که یارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۴ - الا ای سرو ناز نازپرورد
الا ای سرو ناز نازپرورد
تنت بادا جدا از رنج و از درد
عزیز من خبر داری ز حالم
که روز هجر تو با ما چها کرد
نگارینا به حالم رحمت آور
که با غم جفتم و از و صل تو فرد
تو می دانی که از هجر تو دارم
سرشکی ارغوانی و رخی زرد
به درد عشق جانانم قرینست
دلی گرم و رخی زرد و دمی سرد
نیارم بر سر کویت گذشتن
که با عشقت نیارم شد هماورد
مبادا کز من خاکی نشیند
نگارینا دمی بر دامنت گرد
تو بس شیرین زبان یاری همانا
به شیر و شکّرت مادر بیاورد
جهان در باز جان و دل که جان را
دریغ از کس نمی دارد جوانمرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۵ - منم از درد هجران چون گلی زرد
منم از درد هجران چون گلی زرد
شکفته در فراقت با غم و درد
به درد روز هجرانت نگارا
جدا کردی مرا از خواب و از خورد
به غم جفتم ز درد دوری تو
چرا داری ز وصل خود مرا فرد
شدم در ششدر هجران گرفتار
از آن تا باختم با عشق او نرد
منم با درد آن عشق پری روی
همیشه با دلی گرم و دمی سرد
نه مرد عشق او بودم ولیکن
بود فرقی تمام از مرد تا مرد
جفا از سر گرفتی با من ای دوست
که گفتت کز وفا و عهد برگرد
ربود از ما قرار و صبر و آرام
چرا با ما نگارینم چنین کرد
خبر داری که در ایام هجرت
غم عشقت بر آورد از جهان گرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۰ - مسلمانان نه صبر از جان توان کرد
مسلمانان نه صبر از جان توان کرد
نه درد عشق را درمان توان کرد
نه بر دردش تحمّل هست از این بیش
نه از دست غمش افغان توان کرد
نه وصلش را توان دیدن به خوابی
نه بر دل دردسر آسان توان کرد
نه از بستانش یک گل می توان چید
نه ترک نغمه ی دستان توان کرد
نه بر وصلم بود دستی خدا را
نه صبری در غم هجران توان کرد
نه بتوان چید شفتالو ز باغش
نه طوفی در سرابستان توان کرد
به درد روز هجرانش به زاری
دو چشم بخت را گریان توان کرد
جهان را گر به وصلش می نوازد
فدای پای آن جانان توان کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۱ - نه درد عشق را پنهان توان کرد
نه درد عشق را پنهان توان کرد
نه صبر اندر غم هجران توان کرد
نه بر وصلش توانم شاد گشتن
نه از دست غمش افغان توان کرد
چو زلفش بس پریشانست ما را
کجا فکر سر و سامان توان کرد
چنین دردی که من دارم ز هجران
کجا درد مرا درمان توان کرد
اگر باشد امید روز وصلش
بسی دشوارها آسان توان کرد
اگر عید رخ او رو نماید
بسی جان و جهان قربان توان کرد
تو جانی و ز من دوری نگارا
صبوری راست گو از جان توان کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۰ - نه صبر از وصل جانان می توان کرد
نه صبر از وصل جانان می توان کرد
نه هجران بر خود آسان می توان کرد
نه با دل بر توان آمد به تدبیر
نه از وصل تو درمان می توان کرد
نه سرّ عشق با کس می توان گفت
نه منع روز هجران می توان کرد
نه ز لعل تو کامی می توان یافت
نه ترک آب حیوان می توان کرد
اگر بر جان کند حکمش روانست
خلاف امر سلطان می توان کرد
به عید روی آن ماه دل افروز
دل و جان هر دو قربان می توان کرد
تو می دانی که دایم زندگانی
به بوی وصل جانان می توان کرد
دلم را یک شبی بر خوان وصلش
ز لعل دوست مهمان می توان کرد
بگفتا صبر کن در کار وصلم
صبوری از دل و جان می توان کرد
اگر جان از جهان خواهد به فرمان
چه گویم ترک فرمان می توان کرد؟
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۳ - صبا آمد پیامی سویم آورد
صبا آمد پیامی سویم آورد
مگر زان دلبر گلبویم آورد
که بستان شد معطّر از نسیمش
چو از زلف بت مه رویم آورد
هوا گویی ز لطفش مشک بیزست
که بویی زان خم گیسویم آورد
بسی منّت ز باد صبح دارم
کز آن زلف معنبر بویم آورد
خضر سان زندگی از سر گرفتم
که آب زندگی زان جویم آورد
جهان را جان شیرین با تن آمد
حیاتی زآن لب دلجویم آورد
شوم خاک سر کویت نگارا
که آبی از رخت با رویم آورد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۸ - کجا دل در غمت آرام گیرد
کجا دل در غمت آرام گیرد
کجا با درد تو درمان پذیرد
گرش لطفت بگیرد دست و میلی
کجا از عشق تو یک دم گزیرد
روا داری که مسکینی غریبی
به درد عشق تو از غم بمیرد
چرا لطف تو دست ناتوانی
به وصل خویشتن یک دم نگیرد
گرم از وصل ننوازی زمانی
یقین کاندر جهان طوفان بگیرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۱ - ز مهر روی خوب تو دلم دل بر نمی گیرد
ز مهر روی خوب تو دلم دل بر نمی گیرد
بجز سودای زلف تو مرا در سر نمی گیرد
بیا جانا ببر گیرم که طاقت طاق شد ما را
که دل جز سرو آزادت کسی در بر نمی گیرد
به هر زاری که می گریم به هر سازی که می سوزم
چرا ای سنگ دل پیش تو یک جو در نمی گیرد
ز سیماب سرشک من که ریزم در غمت هر شب
نخفته چشم بختم تا رخش در زر نمی گیرد
اگر باشد تو را غیری به جای من به جان تو
جهان در عالم معنی بتی دیگر نمی گیرد
غمی چون کوه الوندم ز دلبندم به جان بارست
که آن را جز وصال تو کسی دیگر نمی گیرد
ز پای افتاده ام باری ز درد هجر تن کاهش
نمی دانم که دست من چرا دلبر نمی گیرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۴ - خوشا مشکی که از زلف تو ریزد
خوشا مشکی که از زلف تو ریزد
خوشا بادا که از کوی تو خیزد
رخت را در چمن گر گل ببیند
ز شرم روی تو دردم بریزد
ز چشم شوخت آهوی تتاری
خورد زنهار و از پیشت گریزد
دلم در کوی تو جان کرده ضایع
به سر خاک رهت تا چند بیزد
ز وصلم شربتی سازنده ندهد
به هجران همچنین با من ستیزد
سخن گویم ز من گر راست پرسی
چو قدّت سرو در بستان نخیزد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۵ - مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشد
مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشد
دوای درد دوری را مگر لطف شما باشد
مرا یاریست بی همتا ندارد در جهان مانند
چنین یاری نمی دانم که در عالم که را باشد
ز دولت خانه ی وصلت فتادم در شب هجران
نگارینا چنین ظلمی بر این مسکین چرا باشد
میان مجمع رندان همی خواهم که بنشیند
به شرطی کان بت مه رو به تنها زان ما باشد
به درد دل گرفتارم من سرگشته بی وصلش
بود با دیگری شاد او مسلمانی کجا باشد
مرا چون جان بود در تن ملول از ما چرا گردد
نگویی یار سنگین دل جدا از ما چرا باشد
به صبح و شام می گویم دعای دولتت دایم
دعای صادقان در شأن یاران بی ریا باشد
نظر فرما به محتاجان ز روی صورت و معنی
خصوصاً بر دلی محزون که از غم مبتلا باشد
به شیرش در شده خوبی مگر با جان برون آید
گدا گر خود شود سلطان گدا را خو گدا باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۸ - مرا در هجر تو کی خواب باشد
مرا در هجر تو کی خواب باشد
چو بحر عشق بی پایاب باشد
ببخشا بر دل آنکس که بی تو
در آب چشم خود غرقاب باشد
به روی چون زرم از درد هجران
نگارا اشک چون سیماب باشد
سجود قبله ی روی تو اولیست
هرآن کش ابرویت محراب باشد
شبی خواهم به رویت باختن نرد
به شرطی کان شب مهتاب باشد
به بستان و نوای چنگ و بلبل
نشستم بر کنار آب باشد
ز سر بیرون کن ای دل فکر باطل
جهان را کی چنین اسباب باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۰ - دل عاشق ز غم پردرد باشد
دل عاشق ز غم پردرد باشد
رخش از درد دوری زرد باشد
به شبهای فراق روی دلبر
ز خورد و خواب دایم فرد باشد
نه در خورد منست این آرزو لیک
شب وصلت مرا در خورد باشد
منم خاک سر کویت مبادا
ز ما بر خاطر تو گرد باشد
کسی آگه شود بر دردم ای جان
به عشق او که صاحب درد باشد
تو می دانی مرا در هجر رویت
دلی بس گرم و آهی سر باشد
کسی کاو را بود صبر از نگاری
به عشق او که صاحب درد باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۴ - کدامین سرو چون بالاش باشد
کدامین سرو چون بالاش باشد
چه مه چون روی شهرآراش باشد
اگرچه سرو را نشو و نما هست
نه همچون قامت رعناش باشد
اگرچه مهر و مه دارد فروغی
نگویم چون رخ زیباش باشد
مکرر گشت قند از پسته او
که نی چون لعل شکّرخاش باشد
اگر عیسی دمی بر ما دمد دم
نه چون انفاس روح افزاش باشد
کدامین طوطی خوش گوی باری
به گفتن پیش او یاراش باشد
چو زلف او بریده باد آن سر
به دست او که نه در پاش باشد
به دل بندی و دل سختی چه گویم
چه گفتن چون دل خاراش باشد
اگر دریای خون گردد جهانی
کجا چون چشم خون پالاش باشد