تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۶ - نگارا وقت آن آمد که گل بر بار خوش باشد
نگارا وقت آن آمد که گل بر بار خوش باشد
کنار سبزه و مطرب به روی یار خوش باشد
میان باغ با ساغر رقیبان برکنار از من
به روی دوست بنشستن که گل بی خار خوش باشد
تو با ذوق و تماشا در میان باغ با یاران
دل مسکینم از هجران چنین افگار خوش باشد
روا داری که این بی دل چنین مهجور در هجران
بدین مهجوریم جانا دل اغیار خوش باشد
میازارم به آزارت چو زارم بر رخت ای گل
نظر بر روی گل رویان بی آزار خوش باشد
به روی چون گلت جانا چو بلبل می کنم زاری
که عاشق در غم معشوق خود بازار خوش باشد
شبی خواهم به خلوتگاه جان دلبر ز می خفته
دو چشمم بر رخش چون بخت او بیدار خوش باشد
اگر باشد مرا صد غم ز هجرش بر دلم شاید
ولی گر غم خورد بر حال ما غمخوار خوش باشد
دلم بحر جهانی شد در او سرگشته شد طبعم
ز دریا گر برون آرد دُری شهوار خوش باشد
کنار سبزه و مطرب به روی یار خوش باشد
میان باغ با ساغر رقیبان برکنار از من
به روی دوست بنشستن که گل بی خار خوش باشد
تو با ذوق و تماشا در میان باغ با یاران
دل مسکینم از هجران چنین افگار خوش باشد
روا داری که این بی دل چنین مهجور در هجران
بدین مهجوریم جانا دل اغیار خوش باشد
میازارم به آزارت چو زارم بر رخت ای گل
نظر بر روی گل رویان بی آزار خوش باشد
به روی چون گلت جانا چو بلبل می کنم زاری
که عاشق در غم معشوق خود بازار خوش باشد
شبی خواهم به خلوتگاه جان دلبر ز می خفته
دو چشمم بر رخش چون بخت او بیدار خوش باشد
اگر باشد مرا صد غم ز هجرش بر دلم شاید
ولی گر غم خورد بر حال ما غمخوار خوش باشد
دلم بحر جهانی شد در او سرگشته شد طبعم
ز دریا گر برون آرد دُری شهوار خوش باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۸ - مرا جز شور تو در سر چه باشد
مرا جز شور تو در سر چه باشد
مرا جز وصل تو درخور چه باشد
شبی از روی لطف و مهربانی
گر آیی نزدم ای دلبر چه باشد
غریبی بی نوایی گر نوازی
ثوابی کن از این بهتر چه باشد
گر آیی پیشم ای سرو سمن بوی
نثار پای تو جز سر چه باشد
وگر بی انتظار از در درآیی
زهی لطفت از آن خوشتر چه باشد
رخم چون زر شد از هجران نگارا
بگو وجهی نگویی زر چه باشد
سر و افسر نهادم در ره عشق
چو سر رفتم غم افسر چه باشد
مرا افسون عشقت کرد بیهوش
به من افسون افسونگر چه باشد
به ظلمات شب هجرت فتادم
بجز نور رخت رهبر چه باشد
نگارا با منت این جور و خواری
نمی دانم نظر تا در چه باشد
بیا کاندر شب تاریک هجران
به چشمم بی تو ماه و خور چه باشد
برت ناخورده ام ای سرو آزاد
گرم گیری شبی در بر چه باشد
به من گفتی جفاکار وفاجوی
جهان را جز بر این دل بر چه باشد
مرا جز وصل تو درخور چه باشد
شبی از روی لطف و مهربانی
گر آیی نزدم ای دلبر چه باشد
غریبی بی نوایی گر نوازی
ثوابی کن از این بهتر چه باشد
گر آیی پیشم ای سرو سمن بوی
نثار پای تو جز سر چه باشد
وگر بی انتظار از در درآیی
زهی لطفت از آن خوشتر چه باشد
رخم چون زر شد از هجران نگارا
بگو وجهی نگویی زر چه باشد
سر و افسر نهادم در ره عشق
چو سر رفتم غم افسر چه باشد
مرا افسون عشقت کرد بیهوش
به من افسون افسونگر چه باشد
به ظلمات شب هجرت فتادم
بجز نور رخت رهبر چه باشد
نگارا با منت این جور و خواری
نمی دانم نظر تا در چه باشد
بیا کاندر شب تاریک هجران
به چشمم بی تو ماه و خور چه باشد
برت ناخورده ام ای سرو آزاد
گرم گیری شبی در بر چه باشد
به من گفتی جفاکار وفاجوی
جهان را جز بر این دل بر چه باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۹ - گرم مهمان شوی یک دم چه باشد
گرم مهمان شوی یک دم چه باشد
ورم یک دم شوی همدم چه باشد
ور از وصلت بیاساید غریبی
ز حسن رویت آخر کم چه باشد
دل مجروح بی درمان ما را
گر از وصلش کنی مرهم چه باشد
به روز تلخ هجرانت نگارا
مرا مونس به غیر از غم چه باشد
نمی بینم به هر عمری وصالت
از این مشکلترم ماتم چه باشد
دلم خونست در هجران نگارا
ببین حال دلم دردم چه باشد
ز من پرسی که حالت چیست با درد
بجز هجران تو دردم چه باشد
جهان از آب دیده شد چو دریا
گل خیسیده را در نم چه باشد
ورم یک دم شوی همدم چه باشد
ور از وصلت بیاساید غریبی
ز حسن رویت آخر کم چه باشد
دل مجروح بی درمان ما را
گر از وصلش کنی مرهم چه باشد
به روز تلخ هجرانت نگارا
مرا مونس به غیر از غم چه باشد
نمی بینم به هر عمری وصالت
از این مشکلترم ماتم چه باشد
دلم خونست در هجران نگارا
ببین حال دلم دردم چه باشد
ز من پرسی که حالت چیست با درد
بجز هجران تو دردم چه باشد
جهان از آب دیده شد چو دریا
گل خیسیده را در نم چه باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۰ - گرم یک لحظه بنوازی چه باشد
گرم یک لحظه بنوازی چه باشد
نظر بر حالم اندازی چه باشد
دمی آخر ز روی مهربانی
اگر با دوست پردازی چه باشد
اگر در بوته ی غم زآتش هجر
مرا چون سیم بگدازی چه باشد
دل پردرد بی درمان ما را
به وصل خود دوا سازی چه باشد
اگر با ما دمی درسازی امروز
ز روی لطف و دمسازی چه باشد
اگر در ساحت میدان هجران
سمند وصل خود تازی چه باشد
دلا گر در هوایش چون کبوتر
اسیر چنگل بازی چه باشد
دلا پیش قد آن سرو آزاد
اگر صد ره ز جان بازی چه باشد
برو جان و جهان در پاش انداز
در این معرض سراندازی چه باشد
نظر بر حالم اندازی چه باشد
دمی آخر ز روی مهربانی
اگر با دوست پردازی چه باشد
اگر در بوته ی غم زآتش هجر
مرا چون سیم بگدازی چه باشد
دل پردرد بی درمان ما را
به وصل خود دوا سازی چه باشد
اگر با ما دمی درسازی امروز
ز روی لطف و دمسازی چه باشد
اگر در ساحت میدان هجران
سمند وصل خود تازی چه باشد
دلا گر در هوایش چون کبوتر
اسیر چنگل بازی چه باشد
دلا پیش قد آن سرو آزاد
اگر صد ره ز جان بازی چه باشد
برو جان و جهان در پاش انداز
در این معرض سراندازی چه باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۸ - دل عاشق چرا شیدا نباشد
دل عاشق چرا شیدا نباشد
به عشق اندر جهان رسوا نباشد
نگویی تا بکی ای شوخ دلبند
تو را پروای وصل ما نباشد
به بستان ملاحت سرو باشد
ولی چون قد او رعنا نباشد
کدامین دیده در وی نیست حیران
مگر چشمی که او بینا نباشد
ز شوقش در جهان یکتا شدم من
ولی با ما دلش یکتا نباشد
نه دل باشد که باشد غافل از یار
نه سر باشد که پر سودا نباشد
به نوعی از جهان دل در تو بستم
که با غیر توأم پروا نباشد
به عشق اندر جهان رسوا نباشد
نگویی تا بکی ای شوخ دلبند
تو را پروای وصل ما نباشد
به بستان ملاحت سرو باشد
ولی چون قد او رعنا نباشد
کدامین دیده در وی نیست حیران
مگر چشمی که او بینا نباشد
ز شوقش در جهان یکتا شدم من
ولی با ما دلش یکتا نباشد
نه دل باشد که باشد غافل از یار
نه سر باشد که پر سودا نباشد
به نوعی از جهان دل در تو بستم
که با غیر توأم پروا نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۵ - شب هجران که پایانش نباشد
شب هجران که پایانش نباشد
بود دردی که درمانش نباشد
سری کاو از هوای عشق خالیست
یقین دانم که سامانش نباشد
مباد آن کس که در شبهای هجران
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
کجا یابی کسی بر درد هجران
که دستی بر گریبانش نباشد
هر آن کاو یافت مشکل روز وصلش
بلای هجر آسانش نباشد
مبر بیهوده رنجی در پی او
که قول و عهد و پیمانش نباشد
بود دردی که درمانش نباشد
سری کاو از هوای عشق خالیست
یقین دانم که سامانش نباشد
مباد آن کس که در شبهای هجران
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
کجا یابی کسی بر درد هجران
که دستی بر گریبانش نباشد
هر آن کاو یافت مشکل روز وصلش
بلای هجر آسانش نباشد
مبر بیهوده رنجی در پی او
که قول و عهد و پیمانش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۶ - دلم پردرد و درمانش نباشد
دلم پردرد و درمانش نباشد
شبان هجر پایانش نباشد
قدم در راه عشقی چون توان زد
که سر حدّ بیابانش نباشد
چه مشکل حالتی باشد کسی را
که وصل دوست آسانش نباشد
بزد بر جان مسکین ناوکی چند
که در دل نوک پیکانش نباشد
چه دستی باشد آن بیچاره ای را
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
دلم را بی غم او نیست آرام
سر بی عشق را جانش نباشد
چه تدبیرش بود آنرا که دستی
مگر جز در گریبانش نباشد
اگر عید رخ خوبش نماید
چه جان باشد که قربانش نباشد
جهان معمور چون باشد خدا را
اگر لطف جهانبانش نباشد
شبان هجر پایانش نباشد
قدم در راه عشقی چون توان زد
که سر حدّ بیابانش نباشد
چه مشکل حالتی باشد کسی را
که وصل دوست آسانش نباشد
بزد بر جان مسکین ناوکی چند
که در دل نوک پیکانش نباشد
چه دستی باشد آن بیچاره ای را
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
دلم را بی غم او نیست آرام
سر بی عشق را جانش نباشد
چه تدبیرش بود آنرا که دستی
مگر جز در گریبانش نباشد
اگر عید رخ خوبش نماید
چه جان باشد که قربانش نباشد
جهان معمور چون باشد خدا را
اگر لطف جهانبانش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۷ - مبا دردی که درمانش نباشد
مبا دردی که درمانش نباشد
فراقی را که پایانش نباشد
حرامش باد آن دل ای دلارام
اگر عشق تو در جانش نباشد
مرو در راه عشقی ای دل ریش
که آن حدّ بیابانش نباشد
سری کاو از غم تو پر ز سوداست
یقین دانی که سامانش نباشد
کسی کاو روی مه رویش را ببیند
چرا در عید قربانش نباشد
کسی کز روز وصل یار برخورد
فراق دوست آسانش نباشد
جهانی در فراقت مبتلا شد
بجز وصل تو درمانش نباشد
دل از دستش برون بردی چه چاره
چو بر دل حکم و فرمانش نباشد
اگر نانش دهد چرخ کهن سال
چه حاصل چونکه دندانش نباشد
فراقی را که پایانش نباشد
حرامش باد آن دل ای دلارام
اگر عشق تو در جانش نباشد
مرو در راه عشقی ای دل ریش
که آن حدّ بیابانش نباشد
سری کاو از غم تو پر ز سوداست
یقین دانی که سامانش نباشد
کسی کاو روی مه رویش را ببیند
چرا در عید قربانش نباشد
کسی کز روز وصل یار برخورد
فراق دوست آسانش نباشد
جهانی در فراقت مبتلا شد
بجز وصل تو درمانش نباشد
دل از دستش برون بردی چه چاره
چو بر دل حکم و فرمانش نباشد
اگر نانش دهد چرخ کهن سال
چه حاصل چونکه دندانش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۹ - مرا جز مهر تو در دل نباشد
مرا جز مهر تو در دل نباشد
جز آب عشق تو در گل نباشد
اگر صد جان دهم در آرزویت
بجز درد دلم حاصل نباشد
مرا آسان نباشد از تو دوری
تو را هجران ما مشکل نباشد
مرا اندیشه وصل تو بودی
عجب دانم اگر باطل نباشد
تو را بسیار عاشق در جهانست
چرا نام جهان داخل نباشد
بدین زاری که در عشقت جهانست
تو را رحمی چرا در دل نباشد
جز آب عشق تو در گل نباشد
اگر صد جان دهم در آرزویت
بجز درد دلم حاصل نباشد
مرا آسان نباشد از تو دوری
تو را هجران ما مشکل نباشد
مرا اندیشه وصل تو بودی
عجب دانم اگر باطل نباشد
تو را بسیار عاشق در جهانست
چرا نام جهان داخل نباشد
بدین زاری که در عشقت جهانست
تو را رحمی چرا در دل نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۰ - به دردت داروی دردم نباشد
به دردت داروی دردم نباشد
ز دردت جز رخی زردم نباشد
ز روی لطف خود دریاب ما را
که گر جویی دگر گردم نباشد
به میدان وفا و عشق بازی
کسی دیگر هماوردم نباشد
فراق روی تو ای نور دیده
به جان تو که در خوردم نباشد
مرا بگرفت دم در درد هجران
تحمّل بیش از این دردم نباشد
به غیر از وصل روح افزایت ای جان
تو دانی داروی دردم نباشد
بده کام دلم یک دم ز وصلت
که تا درد سرت هر دم نباشد
جگر گر هست ما را در غم عشق
بگو تا چون دم سردم نباشد
مسلمانان مرا جز سینه ی ریش
از آن ماه جهان گردم نباشد
ز دردت جز رخی زردم نباشد
ز روی لطف خود دریاب ما را
که گر جویی دگر گردم نباشد
به میدان وفا و عشق بازی
کسی دیگر هماوردم نباشد
فراق روی تو ای نور دیده
به جان تو که در خوردم نباشد
مرا بگرفت دم در درد هجران
تحمّل بیش از این دردم نباشد
به غیر از وصل روح افزایت ای جان
تو دانی داروی دردم نباشد
بده کام دلم یک دم ز وصلت
که تا درد سرت هر دم نباشد
جگر گر هست ما را در غم عشق
بگو تا چون دم سردم نباشد
مسلمانان مرا جز سینه ی ریش
از آن ماه جهان گردم نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۱ - مرا با درد عشقت غم نباشد
مرا با درد عشقت غم نباشد
که ما را چون تو دلبر کم نباشد
تو رفتی بر سرم یاری گزیدی
بتر زاین پیش ما ماتم نباشد
نهادی بر دلم داغی که هرگز
بجز وصل توأش مرهم نباشد
مرا دردیست از دل بر فراقت
که یک دم طاقت دردم نباشد
به درد عشق رویت ای ستمگر
به غیر از غم کسم همدم نباشد
هرآن کاو نیست مشتاقت یقین دان
که از نسل بنی آدم نباشد
مرا عشق تو چون کوهست بر دل
نگویی از جهانت غم نباشد
که ما را چون تو دلبر کم نباشد
تو رفتی بر سرم یاری گزیدی
بتر زاین پیش ما ماتم نباشد
نهادی بر دلم داغی که هرگز
بجز وصل توأش مرهم نباشد
مرا دردیست از دل بر فراقت
که یک دم طاقت دردم نباشد
به درد عشق رویت ای ستمگر
به غیر از غم کسم همدم نباشد
هرآن کاو نیست مشتاقت یقین دان
که از نسل بنی آدم نباشد
مرا عشق تو چون کوهست بر دل
نگویی از جهانت غم نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۲ - چرا درد مرا درمان نباشد
چرا درد مرا درمان نباشد
چرا جان مرا جانان نباشد
ز روز وصلت ای سلطان خوبان
سر ما را چرا سامان نباشد
ز حد بگذشت درد اشتیاقت
شب هجر تو را درمان نباشد
مرا جانی و تا کی دور باشی
همانا صورت بی جان نباشد
همی گویی به ترک عشق ما گیر
بر ما ترک جان آسان نباشد
چوبید از درد دوری یک زمان نیست
که دل در سینه ام لرزان نباشد
به بوی وصلت ای دلدار طنّاز
دلم چون در جهان جویان نباشد
چرا جان مرا جانان نباشد
ز روز وصلت ای سلطان خوبان
سر ما را چرا سامان نباشد
ز حد بگذشت درد اشتیاقت
شب هجر تو را درمان نباشد
مرا جانی و تا کی دور باشی
همانا صورت بی جان نباشد
همی گویی به ترک عشق ما گیر
بر ما ترک جان آسان نباشد
چوبید از درد دوری یک زمان نیست
که دل در سینه ام لرزان نباشد
به بوی وصلت ای دلدار طنّاز
دلم چون در جهان جویان نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۴ - دل خوبان چنین سنگین نباشد
دل خوبان چنین سنگین نباشد
جفا بر بی دلان چندین نباشد
به چین بر مه نهند از زلف پرچین
ولی چون زلف تو در چین نباشد
میان عاشقانت گر بپرسی
یکی همچون من مسکین نباشد
کسی کز سرّ عشقت نیست آگه
مر او را هم دل و هم دین نباشد
به فرّ دولت وصلت نگارا
مرا فکری از آن و این نباشد
جفا بر عاشقان آید ز معشوق
ولیکن در میانه کین نباشد
وفادارت منم ای جان اگرچه
جهان را جز وفا آیین نباشد
جفا بر بی دلان چندین نباشد
به چین بر مه نهند از زلف پرچین
ولی چون زلف تو در چین نباشد
میان عاشقانت گر بپرسی
یکی همچون من مسکین نباشد
کسی کز سرّ عشقت نیست آگه
مر او را هم دل و هم دین نباشد
به فرّ دولت وصلت نگارا
مرا فکری از آن و این نباشد
جفا بر عاشقان آید ز معشوق
ولیکن در میانه کین نباشد
وفادارت منم ای جان اگرچه
جهان را جز وفا آیین نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۷ - مرا جز عشق تو کاری نباشد
مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالمم یاری نباشد
دلم بردی و دلداری نکردی
حقیقت چون تو دلداری نباشد
غمم دادی و غمخوارم نگشتی
چه گویم چون تو غمخواری نباشد
فدایت کرده ام جانرا همانا
که از من بر دلت باری نباشد
نظر کن سوی من کز پادشاهان
ترحّم بر گدا عاری نباشد
کنم یکباره خود را خاک راهت
گرم بر درگهت باری نباشد
جهان را ظلمت هجر ارچه بگرفت
چو زلف تو سیه کاری نباشد
چو تو در عالمم یاری نباشد
دلم بردی و دلداری نکردی
حقیقت چون تو دلداری نباشد
غمم دادی و غمخوارم نگشتی
چه گویم چون تو غمخواری نباشد
فدایت کرده ام جانرا همانا
که از من بر دلت باری نباشد
نظر کن سوی من کز پادشاهان
ترحّم بر گدا عاری نباشد
کنم یکباره خود را خاک راهت
گرم بر درگهت باری نباشد
جهان را ظلمت هجر ارچه بگرفت
چو زلف تو سیه کاری نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۸ - مرا جز عشق تو کاری نباشد
مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالم یاری نباشد
روا باشد که در ایوان وصلت
من بیچاره را باری نباشد
ترا باشد به جای من همه کس
مرا غیر از تو دلداری نباشد
به روز هجرت ای یار جفا جوی
غم بسیار و غمخواری نباشد
مرا بارست بسیار از تو بر دل
اگرچه از منت باری نباشد
اگر از لطف خوشم بنده خوانی
مرا زان بندگی عاری نباشد
مگر روزی رسی فریاد جانم
که از خاک من آثاری نباشد
شبی در خلوت وصل تو خواهم
که جز من هیچ اغیاری نباشد
که تا حال جهان گویم به زاری
چو از اغیار دیاری نباشد
چو تو در عالم یاری نباشد
روا باشد که در ایوان وصلت
من بیچاره را باری نباشد
ترا باشد به جای من همه کس
مرا غیر از تو دلداری نباشد
به روز هجرت ای یار جفا جوی
غم بسیار و غمخواری نباشد
مرا بارست بسیار از تو بر دل
اگرچه از منت باری نباشد
اگر از لطف خوشم بنده خوانی
مرا زان بندگی عاری نباشد
مگر روزی رسی فریاد جانم
که از خاک من آثاری نباشد
شبی در خلوت وصل تو خواهم
که جز من هیچ اغیاری نباشد
که تا حال جهان گویم به زاری
چو از اغیار دیاری نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۷ - مرا تا دل به رویت مهربان شد
مرا تا دل به رویت مهربان شد
ز دیده خون دل گویی روان شد
دلم بر خاک کویت زار بنشست
روان تا قامت سرو روان شد
به بوی آنکه پایت را ببوسد
بدان امّید خاک آستان شد
دل بیچاره ساکن گشت آنجا
فدای خاک کوی دلبران شد
چرا آن دلبر طنّاز باری
پری وار از دو چشم ما نهان شد
مسلمانان نمی دانم که دلبر
چرا با ما چنین نامهربان شد
نگارینا خبر داری ز حالم
که جان از درد دوری ناتوان شد
نخورده شربتی از جام نوشین
به بخت ما چرا او سرگران شد
چو سرو ناز سوی ما گذر کن
که تا گویم جهان از نو جوان شد
بتم تا غمزه ی غمّاز بنمود
بسی فتنه ز چشمش در جهان شد
ز دیده خون دل گویی روان شد
دلم بر خاک کویت زار بنشست
روان تا قامت سرو روان شد
به بوی آنکه پایت را ببوسد
بدان امّید خاک آستان شد
دل بیچاره ساکن گشت آنجا
فدای خاک کوی دلبران شد
چرا آن دلبر طنّاز باری
پری وار از دو چشم ما نهان شد
مسلمانان نمی دانم که دلبر
چرا با ما چنین نامهربان شد
نگارینا خبر داری ز حالم
که جان از درد دوری ناتوان شد
نخورده شربتی از جام نوشین
به بخت ما چرا او سرگران شد
چو سرو ناز سوی ما گذر کن
که تا گویم جهان از نو جوان شد
بتم تا غمزه ی غمّاز بنمود
بسی فتنه ز چشمش در جهان شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۵ - بحمدالله شب هجران سرآمد
بحمدالله شب هجران سرآمد
درخت وصل جانان در بر آمد
به کوری دشمنان سرو سمن بوی
ز ناگاه از در بختم درآمد
صبوحی را به چشم بخت منظور
نظر ما را به روی دلبر آمد
عجب دیدم ز بخت واژگونم
که سرو قد یارم در بر آمد
ز سودای دو زلف تابدارش
قلم سان دودم از دل بر سر آمد
به تیر غمزه ی شوخش مرا کشت
به دل بردن ز عالم بر سر آمد
به فتراکم ببست آن شوخ دیده
به دامم گفت صیدی لاغر آمد
رخم زر گشت از هجران و اشکش
به مروارید غلطان بر زر آمد
برآمد ماهم از مطلع سحرگاه
مرا چون جان شیرین درخور آمد
ببردی دل ز ما یکباره باری
جهانی در غمت از دل برآمد
درخت وصل جانان در بر آمد
به کوری دشمنان سرو سمن بوی
ز ناگاه از در بختم درآمد
صبوحی را به چشم بخت منظور
نظر ما را به روی دلبر آمد
عجب دیدم ز بخت واژگونم
که سرو قد یارم در بر آمد
ز سودای دو زلف تابدارش
قلم سان دودم از دل بر سر آمد
به تیر غمزه ی شوخش مرا کشت
به دل بردن ز عالم بر سر آمد
به فتراکم ببست آن شوخ دیده
به دامم گفت صیدی لاغر آمد
رخم زر گشت از هجران و اشکش
به مروارید غلطان بر زر آمد
برآمد ماهم از مطلع سحرگاه
مرا چون جان شیرین درخور آمد
ببردی دل ز ما یکباره باری
جهانی در غمت از دل برآمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۹ - دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمد
دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمد
ز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد
ز جورت گفتم ای دل ترک مهرش کن مکش خواری
جوابم داد و گفت آری به دل گر بر توان آمد
چو چشم مست خون خوارش خطا کرد از جفا بر من
اشارت کرد بر ابرو و دردم در کمان آمد
هر آن تیری که بگشود او ز شست و غمزه و ابرو
چو دیدم ناگه از هر سو به جان ناتوان آمد
ز یادت در همه عمرم نگشتم یک زمان خالی
زمانی مهربانی کن که از غم دل به جان آمد
جهان را جز غم رویت نباشد در جهان کاری
تو گویی از برای مهر رویت در جهان آمد
ز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد
ز جورت گفتم ای دل ترک مهرش کن مکش خواری
جوابم داد و گفت آری به دل گر بر توان آمد
چو چشم مست خون خوارش خطا کرد از جفا بر من
اشارت کرد بر ابرو و دردم در کمان آمد
هر آن تیری که بگشود او ز شست و غمزه و ابرو
چو دیدم ناگه از هر سو به جان ناتوان آمد
ز یادت در همه عمرم نگشتم یک زمان خالی
زمانی مهربانی کن که از غم دل به جان آمد
جهان را جز غم رویت نباشد در جهان کاری
تو گویی از برای مهر رویت در جهان آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۰ - دل من عشق بازی نیک داند
دل من عشق بازی نیک داند
لبت عاشق نوازی نیک داند
چو بر بازیست دل در کار عشقت
به جان تو که بازی نیک داند
دلم در بوته ی هجران رویت
بر آتش جان گدازی نیک داند
خیالت را دو دیده مردم چشم
به مهمان ترک تازی نیک داند
مرا با روی تو عشقی حقیقیست
ولی مهرت مجازی نیک داند
تو محمودی و جان در بندگیت
تو خود دانی ایازی نیک داند
دل من چون کبوتر می طپد زان
که عشقت شاه بازی نیک داند
جهان در کار عشقت کرد جان را
چرا کاو عشق بازی نیک داند
لبت عاشق نوازی نیک داند
چو بر بازیست دل در کار عشقت
به جان تو که بازی نیک داند
دلم در بوته ی هجران رویت
بر آتش جان گدازی نیک داند
خیالت را دو دیده مردم چشم
به مهمان ترک تازی نیک داند
مرا با روی تو عشقی حقیقیست
ولی مهرت مجازی نیک داند
تو محمودی و جان در بندگیت
تو خود دانی ایازی نیک داند
دل من چون کبوتر می طپد زان
که عشقت شاه بازی نیک داند
جهان در کار عشقت کرد جان را
چرا کاو عشق بازی نیک داند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۳ - مرا با درد عشقت آفریدند
مرا با درد عشقت آفریدند
میان عاشقان ما را گزیدند
دل و جان در سر کار تو کردیم
جهانی قصه ی دردم شنیدند
بسی گشتند در بستان فردوس
چو بالایت سهی سروی ندیدند
عجب نامهربانی با من ای دوست
چرا مهر تو را از ما بریدند
برآمد ماه رویش شام بر بام
همه چشمی در او از دور دیدند
چو دیدند آن مه خورشید منظر
سرانگشت تعجّب را گزیدند
بگفتم ماه رویا بی وفایا
بگفت آری بدین عیبم خریدند
میان عاشقان ما را گزیدند
دل و جان در سر کار تو کردیم
جهانی قصه ی دردم شنیدند
بسی گشتند در بستان فردوس
چو بالایت سهی سروی ندیدند
عجب نامهربانی با من ای دوست
چرا مهر تو را از ما بریدند
برآمد ماه رویش شام بر بام
همه چشمی در او از دور دیدند
چو دیدند آن مه خورشید منظر
سرانگشت تعجّب را گزیدند
بگفتم ماه رویا بی وفایا
بگفت آری بدین عیبم خریدند