تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غروی اصفهانی : مدایح الحجة عجل الله فرجه
شمارهٔ ۴ - فی مدح الحجة عجل الله تعالی فرجه
برهم زنید یاران این بزم بی صفا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
مجلس صفا ندارد بی یار مجلس آرا
بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی
بی لاله شور نبود مرغان خوش نوا را
بی نغمۀ دف و چنگ مطرب برقص ناید
وجد سماع باید کز سر برد هوا را
جام مدام گلگون خواهد حریف موزون
بی می مدان تو میمون جام جهان نما را
بی سر و قد دلجوی هرگز مجو لب جوی
بی سبزۀ خطش نیست آب روان گوارا
بی چین طرۀ یار تاتار کم ز یک تار
بی موی او به موئی هرگز مخر ختا را
بی جامی و مدامی هرگز نپخته خامی
تا کی به تلخ کامی سر می بری نگارا
از دولت سکندر بگذر، برو طلب کن
با پای همت خضر سرچشمۀ بقا را
بر دوست تکیه باید بر خویشتن نشاید
موسی صفت بیفکن از دست خود عصا را
بیگانه باش از خویش وز خویشتن میندیش
جز آشنا نه بیند دیدار آشنا را
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش
دانند اهل دانش عین بقا فنا را
داروی جهل خواهی بطلب ز پادشاهی
کاقلیم معرفت را امروزه اوست دارا
دیباچۀ معارف سر دفتر صحایف
معروف کل عارف چون مهر عالم آرا
عنوان نسخۀ غیب سرّ کتاب لاریب
عکس مقدس از عیب محبوب دلربا را
ناموس اعظم حق غیب مصون مطلق
کاندر شهود اویند روحانیان حیاری
آئینۀ تجلی معشوق عقل کلی
سرمایۀ تسلی عشاق بینوا را
اصل اصیل عالم فرع نبیل خاتم
فیض نخست اقدم سرّ عیان خدا را
در دست قدرت او لوح قدر زبونست
با کلک همت او وقعی مده قضا را
ای هدهد صبا گوی طاوس کبریا را
بازآ که کرده تاریک زاغ و زغن فضا را
ای مصطفی شمائل وی مرتضی فضائل
وی احسن الدلائل یاسین و طا و ها را
ای منشی حقائق وی کاشف دقائق
فرماندۀ خلائق رب العلی علی را
ای کعبۀ حقیقت وی قبلۀ طریقت
رکن یمان ایمان عین الصفا صفا را
ای رویت آیۀ نور وی نور وادی طور
سرّ حجاب مستور از رویت آشکارا
ای معدلت پناهی هنگام دادخواهی
اورنگ پادشاهی شایان بود شما را
انگشتر سلیمان شایان اهرمن نیست
کی زیبد اسم اعظم دیو و دد دغا را
از سیل فتنۀ کفر اسلام تیره گونست
دین مبین زبونست در پنجۀ نصاریٰ
ای هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم
بنگر دو چار صد غم یک مشت بینوا را
ای رحمت الهی دریاب مفتقر را
شاها بیک نگاهی بنواز این گدا را
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۹ - آن یار لاله رو گر ما را نمی نوازد
آن یار لاله رو گر ما را نمی نوازد
سهلست، از چه ما را چون شمع می گدازد
دل آب شد ز هجرش دیگر چسان بسوزد
امید وصل او نیست تا با غمش بسازد
عمریست در نیازم در پای سرو نازم
تا کی نیاز آرم تا چند او بنازد
غیر از نیازمندی از بندان نشاید
جانا تو نازنینی ناز از تو می برازد
ای یکه تاز میدان در عرصۀ ملاحت
آهسته تا که عاش جان در رهت ببازد
ترسم ز گرد راهت هم کس نشان نیابد
ور چون سمند گردون اندر پیت بتازد
گر مفتقر دهد جان در پای نازنینت
سر تا به اوج کیوان از شوق بر فرازد
سهلست، از چه ما را چون شمع می گدازد
دل آب شد ز هجرش دیگر چسان بسوزد
امید وصل او نیست تا با غمش بسازد
عمریست در نیازم در پای سرو نازم
تا کی نیاز آرم تا چند او بنازد
غیر از نیازمندی از بندان نشاید
جانا تو نازنینی ناز از تو می برازد
ای یکه تاز میدان در عرصۀ ملاحت
آهسته تا که عاش جان در رهت ببازد
ترسم ز گرد راهت هم کس نشان نیابد
ور چون سمند گردون اندر پیت بتازد
گر مفتقر دهد جان در پای نازنینت
سر تا به اوج کیوان از شوق بر فرازد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - در کوی عشق کوهی کمتر بود ز کاهی
در کوی عشق کوهی کمتر بود ز کاهی
جز عاشقان نیابند این نکته را کماهی
گر ابر، تیر بارد شوریده سر نخارد
کاندیشه کس ندارد از رحمت الهی
پای از طلب کشیدن آئین عاشقی نیست
در وادی فنا رو ای انکه مرد راهی
خودخواهی ار بپرسی نوعی ز بت پرستیست
در کیش عشق نبود بدتر از این گناهی
با نیستی و مستی پیوسته کنج هستی
این مدعا ندارد جز جان و دل گواهی
درویشی است و همت فرصت شمر غنیمت
کین موهبت نیابی در عین پادشاهی
از دولت سکندر تا فر همت خضر
بالاتر است و برتر از ماه تا بماهی
فردا ز رو سفیدی نام و نشان نیابی
امروزه گر نشوئی این ننگ رو سیاهی
ای دوست مفتقر را آگهی شر رفشان ده
تا گیرد از من آهی در خرمن مناهی
جز عاشقان نیابند این نکته را کماهی
گر ابر، تیر بارد شوریده سر نخارد
کاندیشه کس ندارد از رحمت الهی
پای از طلب کشیدن آئین عاشقی نیست
در وادی فنا رو ای انکه مرد راهی
خودخواهی ار بپرسی نوعی ز بت پرستیست
در کیش عشق نبود بدتر از این گناهی
با نیستی و مستی پیوسته کنج هستی
این مدعا ندارد جز جان و دل گواهی
درویشی است و همت فرصت شمر غنیمت
کین موهبت نیابی در عین پادشاهی
از دولت سکندر تا فر همت خضر
بالاتر است و برتر از ماه تا بماهی
فردا ز رو سفیدی نام و نشان نیابی
امروزه گر نشوئی این ننگ رو سیاهی
ای دوست مفتقر را آگهی شر رفشان ده
تا گیرد از من آهی در خرمن مناهی
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۱۷ - بگذار تا بمیرم بر خاک آستانش
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانش
جان هزار چون من بادا فدای جانش
هر ناوک بلائی کز شست عشق آید
ای دوست مردمی کن بر چشم من نشانش
مهر و وفاست مدغم در صورت جفایش
آب بقاست مضمر در ضربت سنانش
مستی ست در سر من از چشم پر خمارش
شوری ست در دل من از شکر دهانش
جانان مقیم گشته اندر مقام جانم
من از طریق غفلت جویا از این و آنش
اندر فنای کلی دیدم بقای سرمد
وز عین بی نشانی دریافتم نشانش
جرم و فضولی من از حد گذشت لیکن
دارم امید رحمت از فضل بیکرانش
چون خاک راه خواهی گشتن حسین روزی
آن به که جان سپاری بر خاک آستانش
جان هزار چون من بادا فدای جانش
هر ناوک بلائی کز شست عشق آید
ای دوست مردمی کن بر چشم من نشانش
مهر و وفاست مدغم در صورت جفایش
آب بقاست مضمر در ضربت سنانش
مستی ست در سر من از چشم پر خمارش
شوری ست در دل من از شکر دهانش
جانان مقیم گشته اندر مقام جانم
من از طریق غفلت جویا از این و آنش
اندر فنای کلی دیدم بقای سرمد
وز عین بی نشانی دریافتم نشانش
جرم و فضولی من از حد گذشت لیکن
دارم امید رحمت از فضل بیکرانش
چون خاک راه خواهی گشتن حسین روزی
آن به که جان سپاری بر خاک آستانش
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۷ - شوریده کرد حالم لعل شکر نثارش
شوریده کرد حالم لعل شکر نثارش
آشفته ساخت کارم زلفین بی قرارش
ما را ز عشق رویش آن آتشی ست در دل
کآفاق را به یک دم سوزد یکی شرارش
از یار اگر چه دوریم شادیم از آنکه باری
بر سینه داغ حسرت داریم یادگارش
از روی اهل همت بالله که شرم دارم
هنگام وصل جانان گر جان کنم نثارش
با من چگونه ورزد یاری و مهربانی
یاری که نیست هرگز در ملک حسن یارش
آن سرو لاله عارض از دیده رفت و دارم
چون لاله داغ بر دل دور از گل عذارش
من دسته گل خود دادم ز دست لیکن
در پای جان من ماند آسیب زخم خارش
گلزار کامرانی بی گل چو نیست خرم
جان را چه حاصل ای دل از باغ نوبهارش
چشم حسین دارد شکل خیال قدش
جوئی ست پر ز آب و سرویست در کنارش
آشفته ساخت کارم زلفین بی قرارش
ما را ز عشق رویش آن آتشی ست در دل
کآفاق را به یک دم سوزد یکی شرارش
از یار اگر چه دوریم شادیم از آنکه باری
بر سینه داغ حسرت داریم یادگارش
از روی اهل همت بالله که شرم دارم
هنگام وصل جانان گر جان کنم نثارش
با من چگونه ورزد یاری و مهربانی
یاری که نیست هرگز در ملک حسن یارش
آن سرو لاله عارض از دیده رفت و دارم
چون لاله داغ بر دل دور از گل عذارش
من دسته گل خود دادم ز دست لیکن
در پای جان من ماند آسیب زخم خارش
گلزار کامرانی بی گل چو نیست خرم
جان را چه حاصل ای دل از باغ نوبهارش
چشم حسین دارد شکل خیال قدش
جوئی ست پر ز آب و سرویست در کنارش
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۷ - چون تیره گشت روزم بی آن چراغ محفل
چون تیره گشت روزم بی آن چراغ محفل
بگذار تا بسوزم چون شمع ز آتش دل
بی روی نازنینان از جان چسود ای جان
بی وصل همنشینان از زندگی چه حاصل
سازم بداغ دردش زانروی می نگردد
داغش جدا ز جانم دردش ز سینه زایل
کام دلم زمانه از دست برد بیرون
یارب مباد هرگز کار زمانه حاصل
آن نور هر دو دیده وان راحت دل و جان
از دیده رفت لیکن در دل گزیده منزل
سر قضا چه پرسی زینجاست مست و واله
جان هزار زیرک عقل هزار عاقل
گر وصل دوست جوئی بگذر حسین از خود
ورنه کجا توانی گشتن بدوست واصل
بگذار تا بسوزم چون شمع ز آتش دل
بی روی نازنینان از جان چسود ای جان
بی وصل همنشینان از زندگی چه حاصل
سازم بداغ دردش زانروی می نگردد
داغش جدا ز جانم دردش ز سینه زایل
کام دلم زمانه از دست برد بیرون
یارب مباد هرگز کار زمانه حاصل
آن نور هر دو دیده وان راحت دل و جان
از دیده رفت لیکن در دل گزیده منزل
سر قضا چه پرسی زینجاست مست و واله
جان هزار زیرک عقل هزار عاقل
گر وصل دوست جوئی بگذر حسین از خود
ورنه کجا توانی گشتن بدوست واصل
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۴۶ - ای گشته مست عشقت روز الست جانم
ای گشته مست عشقت روز الست جانم
مستی جان بماند روزی که من نمانم
هر ذره ای ز خاکم سرمست عشق باشد
چون ذره ها برآید از خاک استخوانم
فکر بهشت و دوزخ دارند اهل دانش
من مست عشق جانان فارغ ز این و آنم
گفتی به غیر منگر گر طالب حبیبی
والله که در دو گیتی غیر از تو من ندانم
از روی مهربانی ای مه بیا خرامان
تا نقد جان و دل را در پای تو فشانم
چون هیچ کس نشانی با خود نیافت از تو
در جستن نشانت از خویش بی نشانم
اسرار عشق جانان دانم حسین لیکن
چون محرمی ندارم گفتن نمیتوانم
مستی جان بماند روزی که من نمانم
هر ذره ای ز خاکم سرمست عشق باشد
چون ذره ها برآید از خاک استخوانم
فکر بهشت و دوزخ دارند اهل دانش
من مست عشق جانان فارغ ز این و آنم
گفتی به غیر منگر گر طالب حبیبی
والله که در دو گیتی غیر از تو من ندانم
از روی مهربانی ای مه بیا خرامان
تا نقد جان و دل را در پای تو فشانم
چون هیچ کس نشانی با خود نیافت از تو
در جستن نشانت از خویش بی نشانم
اسرار عشق جانان دانم حسین لیکن
چون محرمی ندارم گفتن نمیتوانم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۱۵ - ساقی بیار جامی زان باده شبانه
ساقی بیار جامی زان باده شبانه
عشاق را نوا ده مطرب بیک ترانه
گفتا نیارمت می تا تو بها نیاری
آن می بها ندارد جانا مکن بهانه
تا طایران قدسی گردند صید عشقت
از خط و خال خوبان آورده دام و دانه
ای نازنین عالم میکش نیاز ما را
کاندر ره تو مردن عمریست جاودانه
این عشق شورانگیز چون آشنا کند عقل
بی آشنا شوی تو در بحر بیکرانه
ای از زمان منزه ای از زمین مبرا
هم فتنه زمینی هم آفت زمانه
گر لب بر آستینت نتوان نهاد باری
اینم نه بس که یابم باری بر آستانه
از طره تو موئی تا در کف من آمد
شد شاخ شاخ جانم از دست غم چو شانه
تا کی اسیر دشمن گردد حسین بیدل
داری هوای یاری با این شکسته یا نه
عشاق را نوا ده مطرب بیک ترانه
گفتا نیارمت می تا تو بها نیاری
آن می بها ندارد جانا مکن بهانه
تا طایران قدسی گردند صید عشقت
از خط و خال خوبان آورده دام و دانه
ای نازنین عالم میکش نیاز ما را
کاندر ره تو مردن عمریست جاودانه
این عشق شورانگیز چون آشنا کند عقل
بی آشنا شوی تو در بحر بیکرانه
ای از زمان منزه ای از زمین مبرا
هم فتنه زمینی هم آفت زمانه
گر لب بر آستینت نتوان نهاد باری
اینم نه بس که یابم باری بر آستانه
از طره تو موئی تا در کف من آمد
شد شاخ شاخ جانم از دست غم چو شانه
تا کی اسیر دشمن گردد حسین بیدل
داری هوای یاری با این شکسته یا نه
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۲۰ - گر ماه من بتابد از بام تا بخانه
گر ماه من بتابد از بام تا بخانه
گردد جهانیان را پر آفتاب خانه
از گلشن وصالش باد ار برد نسیمی
از شرم آب گردد گل در گلاب خانه
مطلوب را چو هر جا باید طلب نمودن
زهاد و کنج مسجد ما و شراب خانه
خلوتسرای دلبر خالی ز غیر باید
تا چند کنج دل را سازی کتابخانه
گفتم که ساز خانه در چشم من چو مردم
گفتا کسی بسازد بر روی آب خانه
ای از فروغ رویت پر آفتاب صحرا
ای از نسیم مویت پرمشک ناب خانه
فراش شمع مجلس گوئی نشان که امشب
از تاب عارضت شد پر ماهتاب خانه
با یاد تست دوزخ جان را مقام راحت
بی روی تست جنت دل را عذاب خانه
تا آفتاب تابان از بام و در درآید
خواهد حسین کو را گردد خراب خانه
گردد جهانیان را پر آفتاب خانه
از گلشن وصالش باد ار برد نسیمی
از شرم آب گردد گل در گلاب خانه
مطلوب را چو هر جا باید طلب نمودن
زهاد و کنج مسجد ما و شراب خانه
خلوتسرای دلبر خالی ز غیر باید
تا چند کنج دل را سازی کتابخانه
گفتم که ساز خانه در چشم من چو مردم
گفتا کسی بسازد بر روی آب خانه
ای از فروغ رویت پر آفتاب صحرا
ای از نسیم مویت پرمشک ناب خانه
فراش شمع مجلس گوئی نشان که امشب
از تاب عارضت شد پر ماهتاب خانه
با یاد تست دوزخ جان را مقام راحت
بی روی تست جنت دل را عذاب خانه
تا آفتاب تابان از بام و در درآید
خواهد حسین کو را گردد خراب خانه
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۲۶۵ - جان و جهان فدایت ای آنکه به ز جانی
جان و جهان فدایت ای آنکه به ز جانی
ذوقی است جان سپردن چون جان تو می ستانی
مردن بداغ دردت عیش است بی نهایت
گشتن قتیل عشقت عمریست جاودانی
از حال مست این ره هشیار نیست آگه
ساقی بیار جامی زان باده ای که دانی
چون گریه دو چشمم غماز حال من شد
نشگفت اگر بماند راز دلم نهانی
بی همدمان یکدل از زندگی چه حاصل
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
گر دوست جوئی ای دل از خویش بی نشان شو
تا زو نشان بیابی در عین بی نشانی
ایمرغ سدره منزل بگشای بال و بر پر
زین خارزار صورت در گلشن معانی
یارب چه عیش باشد در گلشنی نشستن
کایمن بود بهارش از آفت خزانی
بر تخت ملک سرمد دارد حسین مسند
گر بگذرد چه نقصان زین خاکدان فانی
ذوقی است جان سپردن چون جان تو می ستانی
مردن بداغ دردت عیش است بی نهایت
گشتن قتیل عشقت عمریست جاودانی
از حال مست این ره هشیار نیست آگه
ساقی بیار جامی زان باده ای که دانی
چون گریه دو چشمم غماز حال من شد
نشگفت اگر بماند راز دلم نهانی
بی همدمان یکدل از زندگی چه حاصل
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
گر دوست جوئی ای دل از خویش بی نشان شو
تا زو نشان بیابی در عین بی نشانی
ایمرغ سدره منزل بگشای بال و بر پر
زین خارزار صورت در گلشن معانی
یارب چه عیش باشد در گلشنی نشستن
کایمن بود بهارش از آفت خزانی
بر تخت ملک سرمد دارد حسین مسند
گر بگذرد چه نقصان زین خاکدان فانی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰ - تا پیش پای بیند دور از تو دیده ی ما
تا پیش پای بیند دور از تو دیده ی ما
نزدیک کرده ره را پشت خمیده ی ما
از سیل گریه ی ما آفت زبس که دیده است
ناید به روی ما باز رنگ پریده ی ما
زآسایشی که دارد رفته بخواب راحت
در دامن قناعت پای کشیده ی ما
پیوند آشنائی از نیک و بد بریدیم
نه گل نه خار گیرد دامان چیده ی ما
دارد زاشک و مژگان آب روان و سبزه
از دل اگر به تنگی، بنشین به دیده ی ما
تا در زمین رسیده باران شرار گردد
در مزرع امید آفت رسیده ی ما
دارد به سیر گیتی همچون سخن رفیقی
دلگیر از سفر نیست نام دو دیده ی ما
زلف به پا فتاده، تأثیر آن همین است
کافتد کلیم در پا جیب دریده ی ما
نزدیک کرده ره را پشت خمیده ی ما
از سیل گریه ی ما آفت زبس که دیده است
ناید به روی ما باز رنگ پریده ی ما
زآسایشی که دارد رفته بخواب راحت
در دامن قناعت پای کشیده ی ما
پیوند آشنائی از نیک و بد بریدیم
نه گل نه خار گیرد دامان چیده ی ما
دارد زاشک و مژگان آب روان و سبزه
از دل اگر به تنگی، بنشین به دیده ی ما
تا در زمین رسیده باران شرار گردد
در مزرع امید آفت رسیده ی ما
دارد به سیر گیتی همچون سخن رفیقی
دلگیر از سفر نیست نام دو دیده ی ما
زلف به پا فتاده، تأثیر آن همین است
کافتد کلیم در پا جیب دریده ی ما
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۳ - هر کس بقبله ای کرد روی نیاز خود را
هر کس بقبله ای کرد روی نیاز خود را
هند و صنم پرستد، من سرو ناز خود را
نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی
بی سجده می گذارم اکنون نماز خود را
در کنج نامرادی تا کی ز منع دشمن
در زیر سر گذارم دست دراز خود را
از نقش پا بر شکم گرچه همی گذارد
بر آستان جانان روی نیاز خود را
پروانه سان نگردد هر دم بگرد شمعی
خواهد کلیم بیدل عاشق گداز خود را
هند و صنم پرستد، من سرو ناز خود را
نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی
بی سجده می گذارم اکنون نماز خود را
در کنج نامرادی تا کی ز منع دشمن
در زیر سر گذارم دست دراز خود را
از نقش پا بر شکم گرچه همی گذارد
بر آستان جانان روی نیاز خود را
پروانه سان نگردد هر دم بگرد شمعی
خواهد کلیم بیدل عاشق گداز خود را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۶ - گر آه و ناله داری در ملک عشق بابست
گر آه و ناله داری در ملک عشق بابست
بدیمن شادمانی چون خانه حبابست
چشمت بخون عاشق گر تشنه است سهلست
چیزیکه می توان خواست از دوستان شرابست
دشمن ز شغل خصمی آسودگی ندارد
تا بخت دشمن ماست در آرزوی خوابست
چون در سرا نداری، سرمایه تعلق
آنشب که آتش افتد، در خانه ماهتابست
گر چرخ برنگردد بخت کسی زبون نیست
روزم اگر سیاهست تقصیر آفتابست
محنت چو گشت عادت، جور فلک چه باشد
چون تن به بند دادی زنجیر موج آبست
تو پادشاه حسنی مشمار بوسه بر ما
زیرا که عیب شاهان دانستن حسابست
با بار منت خضر آب بقا سبک نیست
آبی که خوشگوارست از چشمه سرابست
نادانی تغافل هنگام پرده پوشی
نزد کلیم بهتر از علم صد کتابست
بدیمن شادمانی چون خانه حبابست
چشمت بخون عاشق گر تشنه است سهلست
چیزیکه می توان خواست از دوستان شرابست
دشمن ز شغل خصمی آسودگی ندارد
تا بخت دشمن ماست در آرزوی خوابست
چون در سرا نداری، سرمایه تعلق
آنشب که آتش افتد، در خانه ماهتابست
گر چرخ برنگردد بخت کسی زبون نیست
روزم اگر سیاهست تقصیر آفتابست
محنت چو گشت عادت، جور فلک چه باشد
چون تن به بند دادی زنجیر موج آبست
تو پادشاه حسنی مشمار بوسه بر ما
زیرا که عیب شاهان دانستن حسابست
با بار منت خضر آب بقا سبک نیست
آبی که خوشگوارست از چشمه سرابست
نادانی تغافل هنگام پرده پوشی
نزد کلیم بهتر از علم صد کتابست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۸ - نام ترا شنیدن، چون آرزوی جانست
نام ترا شنیدن، چون آرزوی جانست
بر لب مقام دارد، چون درد لب همانست
یک مرغ فارغ البال، در این چمن ندیدم
در دام اگر نباشد، در بند آشیانست
شوخ الف قدمن، هر گه کمان کشیدی
پنداشتم خدنگی، در خانه کمانست
دل شد هزار پاره، نالد هزار دستان
این خود ز قصه عشق، آغاز داستانست
در باغ آفرینش، ما بخت شعله داریم
از چارفصل ما را، قسمت همین خزانست
از دست و پا زدن ها، کاری نمی گشاید
پا بر نیاید از گل، دستم بسر همانست
آهی که بی سر شکست، از دل بلب نیاید
هر جا که باشد این گرد، همراه کاروانست
گر در بلای غربت، آواره وطن را
چیزی به از وطن هست، مکتوب دوستانت
غم را کلیم شادی، از بخت خفته ماست
پیوسته دزد خوشدل، از خواب پاسبانت
بر لب مقام دارد، چون درد لب همانست
یک مرغ فارغ البال، در این چمن ندیدم
در دام اگر نباشد، در بند آشیانست
شوخ الف قدمن، هر گه کمان کشیدی
پنداشتم خدنگی، در خانه کمانست
دل شد هزار پاره، نالد هزار دستان
این خود ز قصه عشق، آغاز داستانست
در باغ آفرینش، ما بخت شعله داریم
از چارفصل ما را، قسمت همین خزانست
از دست و پا زدن ها، کاری نمی گشاید
پا بر نیاید از گل، دستم بسر همانست
آهی که بی سر شکست، از دل بلب نیاید
هر جا که باشد این گرد، همراه کاروانست
گر در بلای غربت، آواره وطن را
چیزی به از وطن هست، مکتوب دوستانت
غم را کلیم شادی، از بخت خفته ماست
پیوسته دزد خوشدل، از خواب پاسبانت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۹ - نخل قد تو را چون، صورت نگار جان بست
نخل قد تو را چون، صورت نگار جان بست
گلدسته سرین را، زان رشته بر میان بست
از بسکه شد بریده، پیوند راحت از ما
بر زخم ما بشمشیر، مرهم نمی توان بست
جائیکه غنچه سنگست، بر آشیان بلبل
عاشق چسان تواند، خود را بگلرخان بست
آب و گل وجودم از رعشه موج دارست
بی می نمی تواند، مغزم در استخوان بست
هر بستگی که باشد موج می اش کلیدست
پیرمغان گشاید، هر در که آسمان بست
گلشن خوش و هوا خوش، گفتی گر چه باید
باید نقاب گل را، بر روی باغبان بست
تاب تلافی جور، نازک دلان ندارند
بر زخم لاله و گل، مرهم نمی توان بست
از وضع ناگوار اهل جهان دلی پر
دارم کلیم و باید، از نیک و بد زبان بست
گلدسته سرین را، زان رشته بر میان بست
از بسکه شد بریده، پیوند راحت از ما
بر زخم ما بشمشیر، مرهم نمی توان بست
جائیکه غنچه سنگست، بر آشیان بلبل
عاشق چسان تواند، خود را بگلرخان بست
آب و گل وجودم از رعشه موج دارست
بی می نمی تواند، مغزم در استخوان بست
هر بستگی که باشد موج می اش کلیدست
پیرمغان گشاید، هر در که آسمان بست
گلشن خوش و هوا خوش، گفتی گر چه باید
باید نقاب گل را، بر روی باغبان بست
تاب تلافی جور، نازک دلان ندارند
بر زخم لاله و گل، مرهم نمی توان بست
از وضع ناگوار اهل جهان دلی پر
دارم کلیم و باید، از نیک و بد زبان بست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۹ - زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شد
زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شد
در دشت استخوانم دام ره بلا شد
تا دیده توقع از روزگار بستم
در چشمم از غباری بنشست توتیا شد
یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد
دستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد
بر خاطر شکسته بارست مومیائی
آسود از کشاکش دردیکه بیدوا شد
عریانی جنون را نتوان لباس پوشید
پنهان نمی توان کرد رازی که برملا شد
در باغ آفرینش آسایشی نمانده است
ناسازگاری گل بدتر ز خار پا شد
در کوی میفروشان در یوزه که گردیم
هر کاسه گدائی جام جهان نما شد
تا دل طپیده اشکم بنیاد شوره کرده
زنجیر می خروشد دیوانه چون ز جا شد
دارد کلیم امید از تیره روزی خویش
تا چشم نیم مستش با سرمه آشنا شد
در دشت استخوانم دام ره بلا شد
تا دیده توقع از روزگار بستم
در چشمم از غباری بنشست توتیا شد
یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد
دستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد
بر خاطر شکسته بارست مومیائی
آسود از کشاکش دردیکه بیدوا شد
عریانی جنون را نتوان لباس پوشید
پنهان نمی توان کرد رازی که برملا شد
در باغ آفرینش آسایشی نمانده است
ناسازگاری گل بدتر ز خار پا شد
در کوی میفروشان در یوزه که گردیم
هر کاسه گدائی جام جهان نما شد
تا دل طپیده اشکم بنیاد شوره کرده
زنجیر می خروشد دیوانه چون ز جا شد
دارد کلیم امید از تیره روزی خویش
تا چشم نیم مستش با سرمه آشنا شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۰ - کم بختی هنرمند نقص هنر نباشد
کم بختی هنرمند نقص هنر نباشد
گر رشته نارسا شد عیب گهر نباشد
آزاد از تعلق چون نخل در خزان باش
زر را بخاک افشان سائل اگر نباشد
شیرازه بند الفت نبود بغیر نسبت
گر سر سبک نباشد بالش ز پر نباشد
دستیکه بخت دارد در جمع کردن غم
گاهی گرفتن کام در زیر سر نباشد
خود را چنانچه هستی بنما به عیب جویان
چون پرده ای نداری کس پرده در نباشد
در چارباغ گیتی گردیدم و ندیدم
نخلی که سایه او به از ثمر نباشد
خود را بهر که سنجی چیزی ز خویش کم کن
خواهی که از تو افزون کس در هنر نباشد
نقش و نگار خانه در شهر ما همین است
کز سیل حادثاتش دیوار و در نباشد
چشمی طبیب دلهاست کز حال خستگانش
او را خبر نباشد گر نوحه گر نباشد
نتوان کلیم تنها رفتن براه غربت
آوارگی درین ره گر همسفر نباشد
گر رشته نارسا شد عیب گهر نباشد
آزاد از تعلق چون نخل در خزان باش
زر را بخاک افشان سائل اگر نباشد
شیرازه بند الفت نبود بغیر نسبت
گر سر سبک نباشد بالش ز پر نباشد
دستیکه بخت دارد در جمع کردن غم
گاهی گرفتن کام در زیر سر نباشد
خود را چنانچه هستی بنما به عیب جویان
چون پرده ای نداری کس پرده در نباشد
در چارباغ گیتی گردیدم و ندیدم
نخلی که سایه او به از ثمر نباشد
خود را بهر که سنجی چیزی ز خویش کم کن
خواهی که از تو افزون کس در هنر نباشد
نقش و نگار خانه در شهر ما همین است
کز سیل حادثاتش دیوار و در نباشد
چشمی طبیب دلهاست کز حال خستگانش
او را خبر نباشد گر نوحه گر نباشد
نتوان کلیم تنها رفتن براه غربت
آوارگی درین ره گر همسفر نباشد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳۱ - با آنکه هیچ دربار غیر از خطر ندارد
با آنکه هیچ دربار غیر از خطر ندارد
عاشق چو شیشه می پروای سر ندارد
تا نغمه ای نباشد نتوان ز هوش رفتن
مسکین مسافری کو ساز سفر ندارد
دل را خراب دارم تا بستگی نه بیند
از قفل بی نیازست، گر خانه در ندارد
غرق وصال آگه ز آشوب چشم بد نیست
تا دام بر نیاید ماهی خبر ندارد
دارد فلک ز انجم تخم هزار آفت
اما چو گریه ما تخم شرر ندارد
دل را جز آن پریرو عشرتگهی نباشد
آئینه جز جمالت باغ دگر ندارد
نشو و نمای راحت در آب و خاک ما نیست
در ملک خاکساری سیمرغ پر ندارد
برداشت گر زخاکم دانم بخون نشاند
چون تیغ روزگارم بیهود بر ندارد
بی آفتست دیده تا جوش خون دل هست
آب ار تنک نباشد کشتی خطر ندارد
چون دیده جهنده در خانه ام مسافر
سیرم کلیم منت از راهبر ندارد
عاشق چو شیشه می پروای سر ندارد
تا نغمه ای نباشد نتوان ز هوش رفتن
مسکین مسافری کو ساز سفر ندارد
دل را خراب دارم تا بستگی نه بیند
از قفل بی نیازست، گر خانه در ندارد
غرق وصال آگه ز آشوب چشم بد نیست
تا دام بر نیاید ماهی خبر ندارد
دارد فلک ز انجم تخم هزار آفت
اما چو گریه ما تخم شرر ندارد
دل را جز آن پریرو عشرتگهی نباشد
آئینه جز جمالت باغ دگر ندارد
نشو و نمای راحت در آب و خاک ما نیست
در ملک خاکساری سیمرغ پر ندارد
برداشت گر زخاکم دانم بخون نشاند
چون تیغ روزگارم بیهود بر ندارد
بی آفتست دیده تا جوش خون دل هست
آب ار تنک نباشد کشتی خطر ندارد
چون دیده جهنده در خانه ام مسافر
سیرم کلیم منت از راهبر ندارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۶ - گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتد
گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتد
جز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد
عاقل بکار دنیا بسیار لاابالیست
همسایه جنونست عقلی که کامل افتد
سیلاب اشک مجنون تا دشتبان وادیست
کی گرد می تواند دنبال محمل افتد
از لرز بیقراری عکس افتد از کنارش
آینه گر برویت روزی مقابل افتد
یکدست تیغ و شهری سرگرم سرخ روئی
یک بخیه زخم شاید در دست صد دل افتد
گر روزگار خواهی از تو حساب گیرد
آسان شمار بر خود کاریکه مشکل افتد
دریادلان کریمند در آنچه خود نخواهند
تا خس بود کی از بحر گوهر بساحل افتد
راه گریز را هم چالاکیئی ضرور است
چون می گریزد از کار طبعی که کاهل افتد
کار کلیم باشد آنجا مگس پرانی
هر جا که دلربائی شیرین شمایل افتد
جز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد
عاقل بکار دنیا بسیار لاابالیست
همسایه جنونست عقلی که کامل افتد
سیلاب اشک مجنون تا دشتبان وادیست
کی گرد می تواند دنبال محمل افتد
از لرز بیقراری عکس افتد از کنارش
آینه گر برویت روزی مقابل افتد
یکدست تیغ و شهری سرگرم سرخ روئی
یک بخیه زخم شاید در دست صد دل افتد
گر روزگار خواهی از تو حساب گیرد
آسان شمار بر خود کاریکه مشکل افتد
دریادلان کریمند در آنچه خود نخواهند
تا خس بود کی از بحر گوهر بساحل افتد
راه گریز را هم چالاکیئی ضرور است
چون می گریزد از کار طبعی که کاهل افتد
کار کلیم باشد آنجا مگس پرانی
هر جا که دلربائی شیرین شمایل افتد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۸ - با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرد
با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرد
در زیر بال بلبل گل روی خودنهان کرد
مانند شیشه می بی گریه پیش ساقی
حرفی نمی توانم از درد دل بیان کرد
آنجا که طبع یابد لذت ز گوشه گیری
صد سال همزبانی با سایه می توان کرد
از کشتن اسیران گیرد کجا ملالش
تیری که بزم عشرت در خانه کمان کرد
عزلت مگو که ما را در پرده خفا داشت
عیش و حضور ما را ز چشم بد نهان کرد
مکتوب اشک شسته دادم بقاصد او
یعنی که انتظارت چشم مرا چنان کرد
سرپنجه رفت از دست از بس گزیدم انگشت
رفت آنکه در غم او خاکی بسر توان کرد
از زیر چرخ بگریز، یادم مزن که نتوان
از آسمان شکایت در زیر آسمان کرد
اشکم کلیم آموخت از جلوه اش روانی
سر و قدش نفس را در سینه ام فغان کرد
در زیر بال بلبل گل روی خودنهان کرد
مانند شیشه می بی گریه پیش ساقی
حرفی نمی توانم از درد دل بیان کرد
آنجا که طبع یابد لذت ز گوشه گیری
صد سال همزبانی با سایه می توان کرد
از کشتن اسیران گیرد کجا ملالش
تیری که بزم عشرت در خانه کمان کرد
عزلت مگو که ما را در پرده خفا داشت
عیش و حضور ما را ز چشم بد نهان کرد
مکتوب اشک شسته دادم بقاصد او
یعنی که انتظارت چشم مرا چنان کرد
سرپنجه رفت از دست از بس گزیدم انگشت
رفت آنکه در غم او خاکی بسر توان کرد
از زیر چرخ بگریز، یادم مزن که نتوان
از آسمان شکایت در زیر آسمان کرد
اشکم کلیم آموخت از جلوه اش روانی
سر و قدش نفس را در سینه ام فغان کرد