تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۴ - ما دردمند عشقیم عطار که دوا کو
ما دردمند عشقیم عطار که دوا کو
گمگشتگان راهیم آنخضر ره نما کو
ای کعبه با خرابات داری اگر چه دعوی
کو آن مقام امن و در مروه ات صفا کو
عهد مرا نپائی بر غیر آختی تیغ
گیرم وفا نداری ای نازنین جفا کو
نبود اثر زلیلی ناید صدای مجنون
گر غافله گذشته پس ناله درا کو
گفتم حدیث هجرش پرسم زمردم چشم
آمد بموج اشکم هنگام ماجرا کو
عاشق بباخت جان و دارد رقیب دعوی
آن صدق را جزا چیست و آن کذب را سزا کو
چشمش بزلف میگفت تو نافه من غزالم
با این اثر که در ماست آهو کجا ختا کو
آب و هوای شیراز گفتند عیش خیز است
عیش و طرب کجا رفت آن آب و آن هوا کو
خاک سرای حیدر مفتاح مشکلات است
مشکل شده است کارم آشفته آنسرا کو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۳ - آن می که از شعاعش آتش زند زبانه
آن می که از شعاعش آتش زند زبانه
درده سحر که دارم درد سر شبانه
زآن آب شادی افزا غم را بشوی از دل
کاتش بجام افکند درد و غم زمانه
ساقی بتیر غمزه جان مرا سپر کن
مطرب بناخن عشق دلرا مکن نشانه
ای لعل ناردان رنگ از نار اشتیاقت
نار کفیده ام دل اشکم چو نار دانه
جز دل که از سر شوق در زلف تو کند جا
در کام باز صعوه کی کرده آشیانه
دیوانه هوایت هر سوی صد فلاطون
عقل از نظام عشقت خوره است تازیانه
از هول روز محشر نبود مرا هراسی
گر میدهد پناهم اندر شرابخانه
ته جرعه ای ببخشد ساقی گرم زرحمت
چون خضر بهره گیرم از عمر جاودانه
اندر هوای عشقت ایشمع بزم وحدت
بلبل کشد نوائی مطرب زند ترانه
ای نایب پیمبر غوغاست در قیامت
تو دستگیر ما شو یا رب در آن میانه
زآشفته گر بخواهد ایزد حساب محشر
گو جا دهد بخلدش بی عذر و بی بهانه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۴ - گسترده اند مستان از پرنیان ساده
گسترده اند مستان از پرنیان ساده
در دور بزم ساقی سیمین تنان ساده
ساقی بکوی غلمان غلمان زباغ رضوان
سرویست ماه پیکر بر سر کله نهاده
خورکی کمر ببسته مه کی کله شکسته ‏
یا کی چمیده سروی بند قبا گشاده
خواندم گلشن برخسار گفتم مهش بدیدار
کی گل نشسته در بزم مه کی بپا ستاده
سنبل نروید از گل زلفین تو کدام است
هندو پرستد آتش خالت برو فتاده
ای ماه روی ساقی ای دلبر عراقی
بنشین بزن نوائی خیز و بیار باده
ای مطرب خوش آهنگ چون ساز میکنی چنگ
جز این غزل نخوانی پیش امیر زاده
شهزاده معظم دارای کشور جم
کاو را سپر بر در هر روز بوسه داده
ای پادشه امکان ای فر و دست یزدان
آشفته چون سگ تست او را بنه قلاده
تو ساقی بهشتی زانوار حق سرشتی
من تشنه ام زکوثر جامم بده زیاده
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۱ - یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته
یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته
در چین هر شکنجش چین و ختن شکسته
دزدیده بین برویش کز سحر چشم جادو
راه نظر بمردم از تیر غمزه بسته
نه دل بدست آید نه دلبرم چه سازم
کز دام رفته آهو ماهی زشست جسته
از هر کناره فوجی از تیر گشته بسمل
وز هر کرانه جمعی درخاک و خون نشسته
داروی دردمندان در لعل تست پنهان
رحمت چرا نیاری بر عاشقان خسته
تا آن دو زلف ستار بگشوده ای برخسار
سبحه زدست رفته زنار شد گسسته
با توشه توکل در نار اگر خرامی
همچون خلیل بینی گلهای دسته دسته
هر کس که بست خود را بر بندگی حیدر
از منت جهانی آشفته وار رسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۶ - یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی
زیرا که دیده را نیست بی دیدنش شکیبی
یا مهجتی تمتع من قبلة العذارا
کز باغ خلد زین به نبود تو را نصیبی
یا من بک اعتمادی رفقا علی الفوادی
در کوی تو بنالد چون نیمه شب غریبی
یا عاجلا بقتلی لله علیک مهلا
کاموزمت جوابی گر گیردت حسیبی
ان تنظرو العواذل فی خدک لعیبی
و الله لن تلومو من نظرة الحبیبی
رحما بذی الحمار قم فاسقنی عقارا
کاین درد را نباشد جز جام می طبیبی
ما الحیله للشرمد یا راکبا علی البرق
من دست در عنان و تو پای در رکیبی
انت الذی ملکت من مشرق الی الغرب
این خطبه را بنامت خوش خواند دی خطیبی
زآشفته یاد آور ای همنفس بگلزار
در زاری ار به بینی شوریده عندلیبی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقی
هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقی
تا مستیت بسر هست منت مبر زساقی
مقدار مرهم وصل شاید اگر شناسد
آن دل که خسته باشد از درد اشتیاقی
لیلی انیس مجنون او در طلب بهامون
معشوق ما تو و تو در شکوه از فراقی
عشاق را نواراست اندر ره حجاز است
تا چند مطرب بزم در پرده عراقی
گر اتفاق افتد خس را مکان در آتش
شاید که عشق با عقل وقتی کند وفاقی
در سرو و آفتابت دیگر سخن نباشد
با جام چون در آید ساقی سیم ساقی
آسوده ای چه داندخفته بطرف گلزار
گر سوخته بنالد از درد احتراقی
آشفته عاشقانرا در مرگ زندگانیست
در این حدیث عشاق دارند اتفاقی
حاشا که حاجت افتد فردا بهشت و کوثر
در کوی میفروشان گر باشدت وثاقی
میخانه بزم حیدر می نشئه محبت
تا مست این شرابی منت مبر زساقی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۴ - بدنامی است و رندی در عشق نیکنامی
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامی
گفتار خاص اینست بگذار قول عامی
از بهر صید دلها در مرغزار حسنت
خالت فشانده دانه زلفت نهاده دامی
چشم است و زلف و خالت اندر کمینگه دل
این رهزنان براهند بگریزم از کدامی
باز نظر که دایم اندر پی غزالیست
کبکی چنین ندیدم هرگز بخوشخرامی
ناقص عیار را گو از عشق او مزن لاف
شمع سحر تواند دعوی کند تمامی
در نقطه دهانت بودم شگفت اکنون
در حیرتم که از هیچ ظاهر شود کلامی
کسی میگذارم از دست آن طره بلندش
بربسته شاهد عمر چون عهد بی دوامی
حسن تو بازگیرد گر پرده ای بکنعان
یوسف بمصر عشقت دعوی کند غلامی
گر زاهدان کمینگه در میکده نسازند
کی محرم حرم را باشد غم از حرامی
ما را که سوخت عشقت فردا چه تاب دوزخ
زاهد رود در آتش کاو را فسرده خامی
یکران عقل را رام در زیر ران برآرد
آنرا که رایض عشق بر سر نهد لگامی
مهر علی مجاور آشفته راست در دل
می را فرو بریزد با این شکسته جامی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۱ - اوقات خوش کدام است ایام عشقبازی
اوقات خوش کدام است ایام عشقبازی
مشغول دوست بودن وز غیر بی نیازی
دوشم بگوش میخواند نی نکته حقیقت
مطرب بیا بگردان این پرده مجازی
از حرف حق میندیش گر میزند بدارت
خواهی اگر چو منصور در عشق سرفرازی
فخر تو درس عشق است نه صرف و نحو و حکمت
گیرم بعلم باشی برتر زفخر رازی
تا ترک غمزه تو زابرو اشارتی کرد
ترکان بپارس کردند آغاز ترکتازی
یکجام می بگردش کار جهان بسازد
ناید زدور گردون اینگونه کارسازی
بلبل که عاشق آمد بر سنگ و گل بنالد
بر پنج روز حسنت ایگل تو چند نازی
آشفته شیخ مغرور از کعبه حجیز است
من در عراق جستم شاهنشه حجازی
مرآت جلوه حق معنی عشق مطلق
فرمان روای بر حق حیدر امیر غازی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۷ - سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهی
سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهی
خورشیدم ار بسایم روئی بخاک راهی
کی آمده ببازار سروی بساق سیمین
با کس سخن نگفته اندر وثاق ماهی
آن گاه در غروب و رویت مدام تابان
حسن تو راست خورشید روشن برین گواهی
نه شکوه اش زقتلست جویای قاتلست آن
گر بشنوی بمحشر فریاد دادخواهی
چون هست تیر غمزه با آن سپاه مژگان
تو فوج خصم بشکن بی لشکر و سپاهی
تو خود مسیح وقتی با صد مقام افزون
کاز گفتنی دهی جان کز کشتنی نگاهی
گر ماه و مهر پیشت لافی زنند از حسن
بر خرمن مه و مهر آتش زنم زآهی
تا ماه و خور نگویند ما روشنیم بالذات
آئینه را نگهدار در پرده گاه گاهی
جز دوستی حیدر ما را ثواب نبود
زیرا که غیر بغضش نبود دگر گناهی
آشفته گر بروید مهر گیا زخاکم
شاید که نیست جز مهر در این چمن گیاهی
شاید اگر بگیری دست چو من گدائی
چون تو به خیل امکان بالجمله پادشاهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۳ - ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری
ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری
به باشد از امیری در خیل تو اسیری
ای چشم مست دلدار ای آهوان خونخوار
ترکی زخوردن خون ناچار ناگزیری
ما مست بی سر و پا تو خود حکیم دانا
از تو صواب نبود کز ما خطا نگیری
چندانکه بود منظور در شهر حسن مشهور
صرف نظر نشاید از تو که بی نظیری
در کشت و باغ و بستان تا آمدی خرامان
در چهره تو خیره ماند ارغوان و خیری
ای سنبل دو گیسو از یادکی روی تو
روئیده ضمیران وار در گلشن ضمیری
افراختی چو پرچم از غمزه کن سپاهی
افروختی چو مجمر بر نه زخط عبیری
ایعشق در جنایت رخ ساید آفتابت
عرشت کمینه پایه است از غایت حقیری
گر در طلب شدم سست ای نوجوان برآنم
کاز قامت جوانان سازم عصای پیری
آشفته دوخت کسوت بازاز ولای مولی
من میکنم امیری در خرقه فقیری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۵ - جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی
جز حسن دیده دیده در روی تو کمالی
ور نه هر آنکه بینی او راست زلف و خالی
چون هندوان در آذ از رشک میبرم سر
تا تو مجاور ایخال بر طرف آنجمالی
از حالت قد تو اندر سماع آید
گر صوفئی به بینی روزی بوجد و حالی
دی رفت با حکیمی حرفی زسر موهوم
در خاطرش نگنجد جز آن دهان خیالی
بر چرخ یا هلال است یا بدر یا که خورشید
باروی و ابروان تو بدرو خور و هلالی
در کوی تو ملولم این بس عجب که هرگز
اندر بهشت نبود بر خاطری ملالی
تا کوکب مرادم کی از افق برآید
با مصحف جمالت امشب زدیم فالی
پیوند روح با روح جز جذبه ای نباشد
تدریس عشق را نیست اسباب قیل و قالی
سرو و گل و مه و خور ناچار در زوالند
ای عشق لایزالی نبود تو را زوالی
ای شمع بزم وحدت از پرتو تو روشن
آشفته را طلب کن کاورا نمانده بالی
ای دست حق بماند سر سبز و جاودانی
چون خضرش ار به بخشی از حوض خود زلالی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۴ - ای نوش لب که داری خود آب زندگانی
ای نوش لب که داری خود آب زندگانی
بازآ که سوخت ما را سوز عطش نهانی
این شیوه از که آموخت چشمان تو که دارد ‏
با دوست سرگرانی با غیر مهربانی
با عشق عقل مسکین کی پنجه آزماید
با بازوی توانا با ضعف ناتوانی
مجنون نمود خلقی چشمت بسحر سازی
دل خون نمود جمعی لعلت بدلستانی
صورت نگار چینی گر صورتی نگارد
کی نقش پیکری بست سر تا قدم معانی
آنشوخ کان شکر بگشود کاروانها
شکر ببر زشیراز در هند تا توانی
آن یار نوسفر را از من بگوی قاصد
بازآ که نیست حاجت ما را بارمغانی
انبوه لشکر خط گرد چه زنخدان
باشد بچاه یوسف انبوه کاروانی
از درد اشتیاقم پیش لبت چگویم
تو چشمه حیاتی از تشنگی چه دانی
لیلای دشت حسنی عذرای کاخ عشقی
هر جا که دلفریبی است میبینمت تو آنی
ماهی چه در نقابی شکر چه در ختائی
سروی چه در کناری جانی در میانی
ای عشق از مجازم بردی سوی حقیقت
جانان چون آن ما شد حیف است بیم جانی
ای عشق پادشاهی میکن هر آنچه خواهی
گر بی گنه بسوزی ور بی عمل بخوانی
آشفته را پناهی جز کوی مرتضی نیست
انت الذی معاذی یا منتهی الامانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۸ - نافه بنافه دارد اگر آهوی تتاری
نافه بنافه دارد اگر آهوی تتاری
تو صد هزار نافه از چین مو بباری
جز چشم جان شکارت در چین زلف جادو
هرگز ندیده آهو در چین کسی شکاری
ای خط تو دود و عودی بر روی آتشینش
بر مجمری که دیده عودی چنین قماری
زآن چشمکان کافر دارم حذر که دیدم
صد ملک دل زبیمش در زلف تو حصاری
نقص و کمال مردم از عشق میتوان یافت
آری محک شناسد زر را به کم عیاری
چون استوار نبود پیمان عمر با کس
محکم کنند پیمان یاران بعهد یاری
تا زلفت بیقرارت منزلگه رقیب است
آشفته را نمانده بر جان و دل قراری
غیر از علی که باشد سلطان به کشور عشق
جز عشق عاشقان را نبود دگر دیاری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵۶ - عمری بکعبه و دیر بردیم انتظاری
عمری بکعبه و دیر بردیم انتظاری
زآن انتظار جز عشق حاصل نگشت کاری
جانان زدست رفت و جان از فراق فرسود
بر جان زکسوت تن برجای مانده باری
ای گل زصحبت من تا چند میگریزی
هر جا که گلبنی هست پا بست اوست خاری
چشم تو ترک مستی کارد بتیغ دستی
حسن تو باغبانی روی تو نوبهاری
احوال دل چه پرسی کاندر فراق چون شد
خون گشت و گشت جاری پیوسته از مجاری
گمگشتگان وادی حیران بشوق کعبه
لب تشنگان بمردند از ذوق آب جاری
مردم نهاده گنج و من مدح سنج حیدر
گنجی از این بهت نیست آشفته یادگاری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۸ - ای آهوی تتاری نافه اگر نداری
ای آهوی تتاری نافه اگر نداری
زآن مو چرا نگیری زآن بو چرا نیاری
از آب چشم عشاق رو وام کن دو قطره
ای ابر نوبهاری باران اگر نداری
از خارخار عشقت در دل اگر اثر هست
در روز تیرباران شاید که سر نخاری
محصولت ار بباید تخم عمل بیفشان
فردا شوی پشیمان امروز اگر نکاری
از سوختن عجب نیست نه پرده فلک را
آهی اگر سحرگه از سوز دل برآری
ما کشته تخم امید در رهگذار باران
تو ابر نوبهاری بر ما چرا نباری
آشفته عاشقانت از خود نمیشمارند
چون ابر اگر نباری یا همچو نی نزاری
مطرب چو هست روحت ساقی چو هست راحت
حسنی چرا نسازی جامی چرا نیاری
دریوزه بایدت کردت از همرهان در این ره
از حب آل حیدر گر توشه برنداری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۰ - گر هر کرا نهانی کاریست با نگاری
گر هر کرا نهانی کاریست با نگاری
ما را نهان و پیدا جز عشق نیست کاری
نقش و نگار مانی نغزاست و دلکش اما
حاشا که کرده تصویر زاین طرفه تر نگاری
خودکامی است از یار بوس و کنار جستن
هر کس که دوست خواهد از خود کند کناری
آب حیات و اکسیر آرم بارمغانی
در کوی میفروشان گر افتدم گذاری
ظلمانیم زشهوت نورانی از محبت
بنوازی ار بنورم ور سوزیم بناری
بگسسته ار مهارم بیرون کی از قطارم
داری زمام امکان بر سر نهم مهاری
با یار در شبستان عاشق کند گلستان
گرچه بود زمستان سازد عیان بهاری
لیلا نماند و عذرا مجنون برفت و وامق
آن حسن و عشق دادند بر ما و گلعذاری
سهل است عشق بازی در چشم کامجویان
گر درد عشق داری افتاده سخت کاری
سلطان کشور عشق آشفته جز علی کیست
ناچار هست شاهی هر جا بود دیاری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۵ - گر باد دی بگلشن دم میزند بسردی
گر باد دی بگلشن دم میزند بسردی
از باد دی بگرمی از می برآر گردی
گه از نوا و از زنگ گاهی زآب گلرنگ
بگشای این دل تنگ بزدا زچهره زردی
مطرب بزن تو دستی ساقی بکوب پائی
مینا بیار و بشکن این طاق لاجوردی
طوف حریم دلها از یکنظر توان کرد
بیهوده کرده حاجی یکعمر رهنوردی
اندر حریم جانان بی درد ره ندارد
ایدل اگر توانی از جان بجوی دردی
آشفته باش اما اندر شکنج یک زلف
دیوانه وار تا کی ایدل بهرزه گردی
دیگر تو ای سکندر آب خضر نجوئی
از آب عشق خوبان گر نیم جرعه خوردی
از آبشار وحدت خمخانه محبت
کز یک نمش جهنم چون یخ شود بسردی
آب ولای حیدر آن شهسوار صفدر
شاهی که کوفت نوبت در لامکان بمردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۷ - از وصل روی جانان امشب چو کامکاری
از وصل روی جانان امشب چو کامکاری
شکوه زبخت حیف است گر بر زبان برآری
شربت بود چو گیری از دست دوست حنظل
عزت شمر چو بینی در عشق یار خواری
بلبل بموسم گل افغان و ناله ات چیست
در روز وصل بیجاست غوغا و بیقراری
روی تو خوانده ام گل زلف کج تو سنبل
سنبل بگل نماید گر زآنکه مشکباری
ای ابر نوبهاری دریا در آستینی
بر کشت تشنه کامان شاید که رحمت آری
جز میکده که آنجا ما را امیدگاهست
نشنیده ام زخاکی بوی امیدواری
گر دیگران به اعمال در حشر سربلندند
من سر بزیر آنجا از بار شرمساری
ساقی به برتو هوشم زآن عقل سوز باده
تا برکشیم خطی بر رسم هوشیاری
نبود مرا زر و زور تاره برم بکویش
بر خاکیان حیدر رو مینهم بزاری
از درگه علی رو ای همرهان متابید
کاشفته تاجور شد اینجا به خاکساری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۹ - پرده زرخ کشیدند گلهای نوبهاری
پرده زرخ کشیدند گلهای نوبهاری
بیجا چرا عنادل دارند بیقراری
معشوق چون درآید جلوه کنان ببازار
عاشق چرا بنالد از درد سوگواری
چون باد صبحدم را باشد زتو پیامی
شمع سحر نماید در پاش جانسپاری
لیلای لاله در دشت زد خیمه از سر ناز
مجنون ابر کرده آغاز اشکباری
طاوس وش چو روزی اندر خرام آئی
بر خویشتن بخندند کبکان کوهساری
مسکین تست نرگس زآن تاج دارد از زر
در عشق تو کند فخر لاله زداغداری
ای لعبت بهشتی در جنت ار خرامی
غلمان غلامت آید وز حوریان حواری
از زلف او حدیثی آشفته در قلم آر
کاز رشک خون کنی باز تو نافه تتاری
بهبود کی پذیرد ناسور دل خدا را
زلفت بمشکبیزی نافت بمشکباری
در بحر طبع الفت غوصی کن از سر شوق
در مدح شاهت ار هست میل گهر نثاری
حیدر شفیع محشر آئینه دار حیدر
کو را نگفته مدحت غیر از جناب باری
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۶ - آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان را
آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان را
از خون چو ساغر می، پر سازم آشیان را
نه الفتی به مرغان، نه رغبتی به افغان
من بلبل غریبم این باغ و بوستان را
هر دم بهار خود را صد رنگ می نماید
آفت مباد هرگز، یکرنگی خزان را
جز چشم او که دارد مسکن به زیر ابرو
مردم نشین ندیده کس خانه ی کمان را
بگذر ای همایم کآورده خنجر او
در قبضه ی تصرف این مشت استخوان را
کردم سلیم آخر، قطع نظر ز خوبان
چون لاله داغ کردم، این چشم خون فشان را