تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۴ - بحر ما را کنار بایستی
بحر ما را کنار بایستی
وین سفر را قرار بایستی
شیر بیشه میان زنجیر است
شیر در مرغزار بایستی
ماهیان می‌طپند اندر ریگ
راه در جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمور است
گلشن و سبزه زار بایستی
دیده‌‌ها از غبار خسته شده ست
دیدهٔ اعتبار بایستی
همه گل خواره‌اند این طفلان
مشفقی دایه وار بایستی
ره به آب حیات می‌نبرند
خضری آب خوار بایستی
دل پشیمان شده‌‌ست زانچه گذشت
دل امسال، پار بایستی
اندرین شهر قحط خورشید است
سایهٔ شهریار بایستی
شهر، سرگین پرست، پر گشته‌ست
مشک نافه‌‌ی تتار بایستی
مشک از پشک کس‌ نمی‌داند
مشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می‌جویند
دولتی‌ بی‌عثار بایستی
مرگ تا در پی است، روز شب است
شب ما را نهار بایستی
چون بمیری، بمیرد این هنرت
زین هنرهات، عار بایستی
چنگ در ما زده‌‌ست این کمپیر
چنگ او، تار تار بایستی
طالب کار و بار بسیارند
طالب کردگار بایستی
دم معدود اندکی مانده‌ست
نفسی‌ بی‌شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن
بر خلایق نثار بایستی
مرگ دیگی برای ما پخته‌ست
آن خورش را گوار بایستی
یاد مردن چو دافع مرگ است
هر دمی یادگار بایستی
هر دمی صد جنازه می‌گذرد
دیده‌‌ها سوگوار بایستی
ملک‌‌ها ماند و مالکان مردند
ملکتی پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختار
عقل را اختیار بایستی
هوش‌‌ها چون مگس در آن دوغ است
هوش را هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده
این مگس را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
همت الفرار بایستی
گوش‌‌ها بسته است، لب بربند
خرد گوشوار بایستی
از کنایات شمس تبریزی
شرح معنی گذار بایستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۵ - آوخ آوخ، چو من وفاداری
آوخ آوخ، چو من وفاداری
در تمنای چون تو خون خواری
آوخ آوخ، طبیب خون ریزی
بر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده‌یی با من
نکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داری
بی‌خطا و گناه؟ گفت آری
عشق جز‌ بی‌گناه می‌نکشد
نکشد عشق من گنه کاری
هر زمان گلشنی‌‌‌ همی‌سوزم
تو چه باشی به پیش من؟ خاری
بشکستم هزار چنگ طرب
تو چه باشی به چنگ من؟ تاری
شهرها از سپاه من ویران
تو که باشی؟ شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی تو
جان نبرده‌‌ست هیچ عیاری
ای ز هر تار موی طرهٔ تو
سرنگو سار بسته طراری
گر ببازم، وگر نه، زین شه رخ
ماتم و مات مات من، باری
آن که نخرید و آن که او بخرید
شد پشیمان، غریب بازاری
وان که بخرید، گوید آن همه را
کاش من بودمی خریداری
وان که نخرید، دست می‌خاید
ناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته، اصل افکنده
جان بداده، گرفته مرداری
پا بریده، به عشق نعلینی
سر بداده، به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفه؟
از چنین باده مانده هشیاری؟
خر علف زار تن گزید و بماند
خر مردار در علف زاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۶ - ای دل ار محنت و بلا داری
ای دل ار محنت و بلا داری
بر خدا اعتمادها داری
این چنین حضرتی و تو نومید؟
مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه می‌کشی هرجا
بنگر آخر، جز او که را داری؟
لطف‌‌‌هایی که کرد چندین گاه
یاد آور، اگر وفاداری
چشم سر داد و چشم سر ایزد
چشم جای دگر چرا داری؟
عمر ضایع مکن، که عمر گذشت
زرگری کن، که کیمیا داری
هر سحر مر تورا ندا آید
سوی ما آ، که داغ ما داری
پیش ازین تن، تو جان پاک بدی
چند خود را ازان جدا داری؟
جان پاکی، میان خاک سیاه
من نگویم، تو خود روا داری؟
خویشتن را تو از قبا بشناس
که ازین آب و گل قبا داری
می روی هر شب از قبا بیرون
که جز این دست، دست و پا داری
بس بود، این قدر بدان گفتم
که درین کوچه آشنا داری
ای دل ار محنت و بلا داری
بر خدا اعتمادها داری
این چنین حضرتی و تو نومید؟
مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه می‌کشی
بنگر آخر، جز او که را داری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۷ - ساقیا، ساقیا، روا داری
ساقیا، ساقیا، روا داری
که رود روز ما به هشیاری؟
گر بریزی تو نقل‌‌ها در پیش
عقل‌‌ها را ز پیش برداری
عوض باده، نکته می‌گویی
تا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر‌ نمی‌بینی
بشنو از چنگ ناله و زاری
نالهٔ نای و چنگ، حال دل است
حال دل را تو بین، که دلداری
دست بر حرف‌ بی‌دلی چه نهی؟
حرف را در میان چه می‌آری؟
طوق گردن تویی و حلقهٔ گوش
گردن و گوش را چه می‌خاری؟
گفته را دانه‌های دام مساز
که ز گفت است این گرفتاری
گه کلید است گفت و گه قفل است
گاه از او روشنیم، گه تاری
گفت، باد است اگر درو بویی‌ست
هدیهٔ تو بود، که گل زاری
گفت، جام است اگر برو نوری‌ست
از رخ تو بود، که انواری
مشک بربند، کوزه‌‌ها پر شد
مشک هم می‌درد ز بسیاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۸ - تا شدستی امیر چوگانی
تا شدستی امیر چوگانی
ما شدستیم گوی میدانی
ما درین دور مست و‌ بی‌خبریم
سر این دور را تو می‌دانی
چون به دور و تسلسل انجامد
نکته ابتر بود بربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق
شرط هر حجتی‌‌ست برهانی
گوش موشان خانه کی شنود
نعرهٔ بلبل گلستانی؟
چشم پیران کور کی بیند
شیوهٔ شاهدان روحانی؟
هر که کور است، عشق می‌سازد
بهر او سرمهٔ سپاهانی
هر که پیر است هم جوان گردد
چون دهد عشق، آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدند
تو چنین مانده‌یی، چه می‌مانی؟
خرسواری، پیاده شو از خر
خر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی، شاها
خسروی، وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی تو
تو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودی
ای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی‌‌ها بگفتمی ای جان
گر نترسیدمی ز ویرانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۹ - مستم از باده‌های پنهانی
مستم از باده‌های پنهانی
وز دف و چنگ و نای پنهانی
مر چنین دلربای پنهان را
واجب آید وفای پنهانی
می‌زند سال‌‌ها درین مستی
روح من، های های پنهانی
گفتم ای دل، کجایی آخر تو؟
گفت در برج‌های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست
آن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه را
دادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که برو
تابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد، دودم چیست؟
آیتی از بلای پنهانی
زان بلا جان‌های ما مرهاد
تا برد تحفه‌های پنهانی
شمس تبریز، شوربایی پخت
صوفیان، الصلای پنهانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۰ - من مرید توام، مراد تویی
من مرید توام، مراد تویی
من غلامم، چو کیقباد تویی
دل مرید تو و تو را خواهد
کین در بسته را گشاد تویی
خاک پای توام، ولی امروز
گردم اندر هوا، که باد تویی
زهد من می، جهاد من ساغر
چو مرا زهد و اجتهاد تویی
گر چه من بدنهاد و بدگهرم
شاکرم، چون درین نهاد تویی
در نهادی که تو کنی برداشت
خوش بود، چون همه مراد تویی
زهر باده شود، چو جام تویی
ظلم احسان شود، چو داد تویی
بس کنم، ذکر تو نگویم بیش
ذکر هر ذکر و یاد یاد تویی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۱ - چند اندر میان غوغایی؟
چند اندر میان غوغایی؟
خوی کن پاره پاره تنهایی
خلوتی را لطیف سودایی‌ست
رو بپرسش که در چه سودایی؟
خلوت آن است که در پناه کسی
خوش بخسپی و خوش بیاسایی
زیر سایه‌‌ی درخت بخت آور
زود منزل کنی، فرود آیی
ور تو خواهی که بخت بگشاید
زیر هر سایه رخت نگشایی
سوی انبان ما و من نروی
گر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر، هر کجا باشی
روسیاه است مرد هرجایی
خود تو چیست؟‌ بی‌خودی زان کس
که ازو در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین
گر فسادی، سوی صلاح آیی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۲ - گر چه تو نیم شب رسیدستی
گر چه تو نیم شب رسیدستی
صبح عشاق را کلیدستی
ناپدیدی چو جان درین عالم
در جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان
زان که تو بامداد عیدستی
زآدمی چون پری رمیدم من
تا ز من ای پری، رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصور
چون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان را
چون من سوخته، پزیدستی
شمس تبریز، سرمهٔ دیگر
در دو دیده‌‌ی خرد کشیدستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۳ - ز اول بامداد سرمستی
ز اول بامداد سرمستی
ورنه دستار کژ چرا بستی؟
به خدا دوش تا سحر، همه شب
باده‌ بی‌صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست
که ازان بازی و ازان دستی
زانچه خوردی بده به مخموران
ای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمد
لرزه در که فتاد و در پستی
به دویدن ازو نخواهی رست
سر بنه عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشی
چون به دار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریز
که ز دام سخن درین شستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۴ - ز اول بامداد سرمستی
ز اول بامداد سرمستی
ورنه دستار کژ چرا بستی؟
سخت مست است چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ما
السلام علیک، خوش هستی؟
باده خوردی و بر فلک رفتی
مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگی‌ست
صورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی
بر سر شیر مست بنشستی
بادهٔ کهنه پیر راه تو بود
رو که از چرخ پیر، وارستی
ساقی، انصاف حق به دست تواست
که جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده‌یی ولیک این بار
آن چنان بر، که باز نفرستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۵ - در غم یار، یار بایستی
در غم یار، یار بایستی
یا غمم را کنار بایستی
به یکی غم چو جان نخواهم داد
یک چه باشد؟ هزار بایستی
دشمن شادکام بسیارند
دوستی غمگسار بایستی
در فراقند زین سفر یاران
این سفر را قرار بایستی
تا بدانستی‌یی ز دشمن و دوست
زندگانی دوبار بایستی
شیر بیشه میان زنجیر است
شیر در مرغزار بایستی
ماهیان می‌طپند اندر ریگ
چشمه یا جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمور است
گلشن و سبزه زار بایستی
دیده را عبره نیست زین پرده
دیدهٔ اعتبار بایستی
همه گل خواره‌اند این طفلان
مشفقی دایه وار بایستی
ره بر آب حیات می‌نبرند
خضری آبخوار بایستی
دل پشیمان شده‌‌ست زانچه گذشت
دل امسال، پار بایستی
اندرین شهر قحط خورشید است
سایهٔ شهریار بایستی
شهر، سرگین پرست، پر گشته‌ست
مشک نافه‌‌ی تتار بایستی
مشک از پشک کس‌ نمی‌داند
مشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می‌جویند
دولتی‌ بی‌عثار بایستی
چون بمیری، بمیرد این هنرت
زین هنرهات عار بایستی
طالب کار و بار بسیارند
طالب کردگار بایستی
مرگ تا در پی است، روز شب است
شب ما را نهار بایستی
دم معدود اندکی مانده ست
نفسی‌ بی‌شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن
بر خلایق نثار بایستی
ملک‌‌ها ماند و مالکان مردند
ملکت پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختار
عقل را اختیار بایستی
هوش‌‌ها چون مگس دران دوغ است
هوش‌‌ها هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده
پوز دل را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
همت الفرار بایستی
گوش‌‌ها بسته است، لب بربند
خرد گوشوار بایستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۶ - در غم یار، یار بایستی
در غم یار، یار بایستی
یا غمم را کنار بایستی
زانچه کردم، کنون پشیمانم
دل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماند
شیر در مرغزار بایستی
تا بدانستی‌یی ز دشمن و دوست
زندگانی دو بار بایستی
دشمن عیب جوی بسیار است
دوستی غم گسار بایستی
ماهی جان ما که پیچان است
بر لب جویبار بایستی
چون رضای دل تو در غم ماست
یک چه باشد؟ هزار بایستی
یار لاحول گوی را چه کنم؟
یار شیرین عذار بایستی
خوک دنیاست صید این خامان
آهوی جان شکار بایستی
همره‌ بی‌وفا‌‌‌ همی‌لنگد
همره راهوار بایستی
صد هزاران سخن نهان دارم
گوش را گوشوار بایستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۷ - آن که چون ابر خواند کف تورا
آن که چون ابر خواند کف تورا
کرد‌ بی‌داد بر خردمندی
او‌‌‌ همی‌گرید و‌‌‌ همی‌بخشد
تو‌‌‌ همی‌بخشی و‌‌‌ همی‌خندی
همچو یوسف، گناه تو خوبی‌ست
جرم تو دانش است و خرسندی
او چو سرکه‌‌ست و می‌کند ترشی
دوست قند است و می‌کند قندی
چشم مریخ دارد آن دشمن
تو چو مه دست زهره می‌بندی
ای دل، اندر اصول وصل گریز
که بسی در فراق جان کندی
قطره‌یی، باز رو سوی دریا
بنگر تا به پیش او چندی
قوت یاقوت گیر از خورشید
تا در اخلاق او بپیوندی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۸ - رو، مسلم تو راست‌ بی‌کاری
رو، مسلم تو راست‌ بی‌کاری
چون که اندر عنایت یاری
نقش را کار نیست پیش قلم
آن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بت گر
که همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟
گو همان صورتی که بنگاری
گر مرا تن کنی، تو جان منی
ور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می‌بخشی
چه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواه مان کردی
که حرام است با تو هشیاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۹ - زندگانی مجلس سامی
زندگانی مجلس سامی
باد در سروری و خودکامی
نام تو زنده باد، کز نامت
یافتند اصفیا نکونامی
می‌رسانم سلام و خدمت‌‌ها
که رهی را ولی انعامی
چه دهم شرح اشتیاق؟ که خود
ماهی‌ام من تو بحر اکرامی
ماهی تشنه چون بود‌ بی‌آب؟
ای که جان را تو دانه و دامی
سبب این تحیت آن بوده‌‌ست
که تو کار مرا سرانجامی
حاصل خدمت از شکرریزت
دارد اومید شربت آشامی
زان کرم‌‌ها که کرده‌یی با خلق
خاص آسوده است و هم عامی
بکشش در حمایتت کامروز
تویی اهل زمانه را حامی
تا که در ظل تو بیارامد
که تو جان را پناه و آرامی
که شوم من غریق منت تو
کابتدا کردی و در اتمامی
باد جاوید بر مسلمانان
سایه‌ات، کافتاب اسلامی
این سو، ار کار و خدمتی باشد
تا که خدمت نمایم و رامی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۶۰ - جان جانی و جان صد جانی
جان جانی و جان صد جانی
می‌زنی نعره‌های پنهانی
هر که کر نیست بشنود وصفت
نعل معکوس و خفیه می‌رانی
غیر احمق به فهم این نرسد
عارت آید ازین لت انبانی
سد پیش و پس تو این عار است
که سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی ازین فزون گردد
کان فلان فارغ است ازین فانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۶۱ - خامشی، ناطقی، مگر جانی
خامشی، ناطقی، مگر جانی
می‌زنی نعره‌های پنهانی
تو چو باغی و صورتت برگی
باغ چه؟ صد هزار چندانی
بی‌تو باغ حیات زندان است
هست مردن خلاص زندانی
جان تو بحر و صورتت ابر است
فیض دل قطره‌های مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویان
پیش حکمت، که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگر چه زر است
گر چه نیکوست، نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراش
گر تو چون گوی، چست و گردانی
پهلوی اعتراض در ابلیس
گشت مردود رد ربانی
پس به خراط خویش را بسپار
تا یکی گو شوی، اگر آنی
مانع است اعتراض ابلیسی
از یکی گویی و یکی دانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۶۲ - ای که مستک شدی و می‌گویی
ای که مستک شدی و می‌گویی
تو غریبی و یا ازین کویی؟
مست و‌ بی‌خویش می‌روی چپ و راست
بی‌چپ و راست را‌‌‌ همی‌جویی
نی چپ است و نه راست، در جان است
آن که جان خسته از پی اویی
زان شکر، روی اگر بگردانی
گر نباتی، بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود، چو گویم او
می‌برد جان و دل، زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند، گه آهویی
در ره او نماند پای مرا
زانوام را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سر
گر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن، درین حدیث مپیچ
آسمان وار، اگر یکی تویی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۶۳ - عشق در کفر کرد اظهاری
عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس، زناری
بانگ زنهار از جهان برخاست
هیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود‌ بی‌خصمی
هیچ گنجی نبود‌ بی‌ماری
نی که یوسف خزید در چاهی؟
نه محمد گریخت در غاری؟
پای ذاالنون کشید در زنجیر
سر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاسایی
در عدم درگریز، یک باری
جهت خرقه‌یی چنین زخمی؟
این چنین درد سر ز دستاری؟
کفن از خلعت و قبا خوش‌تر
گور ازین شهر به، به بسیاری
کی بود کز وجود بازرهم
در عدم درپرم چو طیاری؟
کی بود کز قفص برون پرد
مرغ جانم به سوی گلزاری؟
بچشد او غریب چاشت خوری
بگشاید عجیب منقاری
چون دل و چشم، معده نور خورد
زان که اصل غذا بد انواری
بل هم احیاء عند ربهم
بخورد یرزقون در اسراری
آهوی مشک ناف من برهد
ناگه از دام چرخ مکاری
جان بر جان‌های پاک رود
در جهانی که نیست پیکاری
مشت گندم که اندرین دام است
هست آن را مدد ز انباری
باغ دنیا که تازه می‌گردد
آخر آبش بود ز جوباری
خاکیان را که هوش می‌بخشد؟
پادشاهی، قدیم و جباری
گر نکردی نثار دانش و هوش
کی بدی در زمانه هشیاری؟
خاک خفته نداشت بیداری
شاه کردش، ز لطف بیداری
خون و سرگین نداشت زیبایی
پرده‌‌‌اش داد حسن ستاری
جانب خرمن کرم بگریز
هین قناعت مکن به ایثاری
جامه از اطلسی بساز که هست
بر سر عقل ازو کله واری
این کله را بده سری بستان
کآن سرت دارد از کله عاری
ای دل من، به برج شمس گریز
زو قناعت مکن به دیداری
شمس تبریز کز شعاع وی است
شمس همراه چرخ دواری