عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۸۶ - نوبهارست، بیا، تا قدحی نوش کنیم
نوبهارست، بیا، تا قدحی نوش کنیم
باشد این محنت ایام فراموش کنیم
ساقیا، هوش و خرد تفرقه خاطر ماست
باده پیش آر، که ترک خرد و هوش کنیم
حد ما نیست که پیش تو بگوییم سخن
هم تو با ما سخنی گوی، که ما گوش کنیم
بارها غم به تو گفتیم، ز ما نشنیدی
بعد ازین مصلحت آنست که خاموش کنیم
هیچ ناگفته به جانیم ز نیش ستمت
وای! اگر زان لب شیرین طمع نوش کنیم
ما که باشیم، که ما را دهد آغوش تو دست؟
با خیال تو مگر دست در آغوش کنیم
یار چون ساقی بزمست، هلالی، برخیز
تا به یک جرعه تو را واله و مدهوش کنیم
باشد این محنت ایام فراموش کنیم
ساقیا، هوش و خرد تفرقه خاطر ماست
باده پیش آر، که ترک خرد و هوش کنیم
حد ما نیست که پیش تو بگوییم سخن
هم تو با ما سخنی گوی، که ما گوش کنیم
بارها غم به تو گفتیم، ز ما نشنیدی
بعد ازین مصلحت آنست که خاموش کنیم
هیچ ناگفته به جانیم ز نیش ستمت
وای! اگر زان لب شیرین طمع نوش کنیم
ما که باشیم، که ما را دهد آغوش تو دست؟
با خیال تو مگر دست در آغوش کنیم
یار چون ساقی بزمست، هلالی، برخیز
تا به یک جرعه تو را واله و مدهوش کنیم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۸۷ - شام عید، آن به، که منزل بر سر راهی کنیم
شام عید، آن به، که منزل بر سر راهی کنیم
خلق مه جویند و ما نظاره ماهی کنیم
پیش بالای بلندت فارغیم از یاد سرو
غایت پستی بود، گر فکر کوتاهی کنیم
بی خیالت کی توان قطع بیابان فراق؟
ره خطرناکست، اول فکر همراهی کنیم
خوی او بس نازک و ما بیقرار از درد دل
پیش او ناگه مبادا ناله و آهی کنیم
در ره جانان، هلالی، رسم جانبازی خوشست
از سر جان بگذریم و کار دلخواهی کنیم
خلق مه جویند و ما نظاره ماهی کنیم
پیش بالای بلندت فارغیم از یاد سرو
غایت پستی بود، گر فکر کوتاهی کنیم
بی خیالت کی توان قطع بیابان فراق؟
ره خطرناکست، اول فکر همراهی کنیم
خوی او بس نازک و ما بیقرار از درد دل
پیش او ناگه مبادا ناله و آهی کنیم
در ره جانان، هلالی، رسم جانبازی خوشست
از سر جان بگذریم و کار دلخواهی کنیم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۹۶ - مشکل غمیست عشق، که گفتن نمی توان
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان هم گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچه وار دل تنگم از فراق
دل تنگم، آن چنان، که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان هم گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچه وار دل تنگم از فراق
دل تنگم، آن چنان، که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۹۷ - منم، چون غنچه، در خوناب زان گل برگ تر پنهان
منم، چون غنچه، در خوناب زان گل برگ تر پنهان
دلم صد پاره و هر پاره در خون جگر پنهان
تماشای رخش، در دیده خوابی بود، پنداری
که من تا چشم وا کردم شد از پیش نظر پنهان
طبیبا، داغهای سینه را صد بار مرهم نه
که دارم در ته هر داغ صد داغ دگر پنهان
خط سبزی که خواهد رست از آن لب چیست میدانی؟
برای کشتن من زهر دارد در شکر پنهان
مگو: تا زنده باشی عشق را از خلق پنهان کن
که راز عاشقی هرگز نماند این قدر پنهان
نه تنها آشکارا داغ عشقت سوخت جان من
بلای عشق جانسوزست، اگر پیدا و گر پنهان
هلالی را چه سود از عشق پنهان داشتن در دل؟
چو در عالم نخواهد ماند آخر این خبر پنهان
دلم صد پاره و هر پاره در خون جگر پنهان
تماشای رخش، در دیده خوابی بود، پنداری
که من تا چشم وا کردم شد از پیش نظر پنهان
طبیبا، داغهای سینه را صد بار مرهم نه
که دارم در ته هر داغ صد داغ دگر پنهان
خط سبزی که خواهد رست از آن لب چیست میدانی؟
برای کشتن من زهر دارد در شکر پنهان
مگو: تا زنده باشی عشق را از خلق پنهان کن
که راز عاشقی هرگز نماند این قدر پنهان
نه تنها آشکارا داغ عشقت سوخت جان من
بلای عشق جانسوزست، اگر پیدا و گر پنهان
هلالی را چه سود از عشق پنهان داشتن در دل؟
چو در عالم نخواهد ماند آخر این خبر پنهان
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۹۸ - جان بحسرت نتوان بی رخ جانان دادن
جان به حسرت نتوان بی رخ جانان دادن
خواهمش دیدن و حیران شدن و جان دادن
دو جهان در عوض یک سر موی تو کمست
دل و جان خود چه متاعیست که نتوان دادن؟
جرعه ای بخش از آن لب، که ثوابیست عظیم
تشنه را آب ز سر چشمه حیوان دادن
خال اگر نیست رخ خوب تو را ز آن سببست
که به موری نتوان ملک سلیمان دادن
تا کی افسانه خود پیش خیالت گویم؟
درد سر این همه خوش نیست به مهمان دادن
بی تو هجران به سرم گر اجل آرد روزی
میتوان جام خود از شوق به هجران دادن
گر چنین موج زند اشک هلالی هر دم
خانمان را همه خواهیم به توفان دادن
خواهمش دیدن و حیران شدن و جان دادن
دو جهان در عوض یک سر موی تو کمست
دل و جان خود چه متاعیست که نتوان دادن؟
جرعه ای بخش از آن لب، که ثوابیست عظیم
تشنه را آب ز سر چشمه حیوان دادن
خال اگر نیست رخ خوب تو را ز آن سببست
که به موری نتوان ملک سلیمان دادن
تا کی افسانه خود پیش خیالت گویم؟
درد سر این همه خوش نیست به مهمان دادن
بی تو هجران به سرم گر اجل آرد روزی
میتوان جام خود از شوق به هجران دادن
گر چنین موج زند اشک هلالی هر دم
خانمان را همه خواهیم به توفان دادن
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۰۱ - ای معلم، خاطر غمدیده من شاد کن
ای معلم، خاطر غمدیده من شاد کن
بنده کردم، یک زمان آن سرو را آزاد کن
از گدای خویش فارغ مگذر، ای سلطان حسن
یا بده داد من درویش، یا بیداد کن
خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بده
از فراموشان، به هر نوعی که خواهی، یاد کن
دل نه صد چاکست؟ آخر مرهم لطفی بنه
رحمتی فرما و این ویرانه را آباد کن
ای دل، این خون خوردن پنهان مرا دیوانه کرد
تاب خاموشی ندارم، بعد ازین فریاد کن
ناصحا، من عاشقم، این پند را دادن چه سود؟
گر توانی ترک این سودای مادرزاد کن
بر سر کویش، هلالی، صبر را بنیاد نیست
چون درین کو آمدی، کار دگر بنیاد کن
بنده کردم، یک زمان آن سرو را آزاد کن
از گدای خویش فارغ مگذر، ای سلطان حسن
یا بده داد من درویش، یا بیداد کن
خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بده
از فراموشان، به هر نوعی که خواهی، یاد کن
دل نه صد چاکست؟ آخر مرهم لطفی بنه
رحمتی فرما و این ویرانه را آباد کن
ای دل، این خون خوردن پنهان مرا دیوانه کرد
تاب خاموشی ندارم، بعد ازین فریاد کن
ناصحا، من عاشقم، این پند را دادن چه سود؟
گر توانی ترک این سودای مادرزاد کن
بر سر کویش، هلالی، صبر را بنیاد نیست
چون درین کو آمدی، کار دگر بنیاد کن
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۰۴ - از رشک سوختم، به رقیبان سخن مکن
از رشک سوختم، به رقیبان سخن مکن
گر می کنی، برای خدا، پیش من مکن
در آرزوی یک سخنم جان به لب رسید
جانا، تو را که گفت که با ما سخن مکن؟
هر جا که شمع جمع شدی سوختم ز رشک
بهر خدا، که روی به هر انجمن مکن
عاشق منم، حکایت فرهاد تا به کی؟
جان کندنم ببین، سخن کوهکن مکن
تا چند بهر قتل من آزرده می شوی؟
سهلست بر من، این همه، بر خویشتن مکن
ای کز دیار عقل فتادی به ملک عشق،
حال غریب ما نگر، این جا وطن مکن
گفت از لبت هلالی و قدر شکر شکست
نامش به غیر طوطی شکر شکن مکن
گر می کنی، برای خدا، پیش من مکن
در آرزوی یک سخنم جان به لب رسید
جانا، تو را که گفت که با ما سخن مکن؟
هر جا که شمع جمع شدی سوختم ز رشک
بهر خدا، که روی به هر انجمن مکن
عاشق منم، حکایت فرهاد تا به کی؟
جان کندنم ببین، سخن کوهکن مکن
تا چند بهر قتل من آزرده می شوی؟
سهلست بر من، این همه، بر خویشتن مکن
ای کز دیار عقل فتادی به ملک عشق،
حال غریب ما نگر، این جا وطن مکن
گفت از لبت هلالی و قدر شکر شکست
نامش به غیر طوطی شکر شکن مکن
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۰۸ - گر جدا سازی به تیغ جور بند از بند من
گر جدا سازی به تیغ جور بند از بند من
از تو قطعا نگسلد سر رشته پیوند من
تلخ کامم، زان لب شیرین کرم کن خندهای
چیست چندین زهر چشم؟ ای شوخ شکر خند من
غمزه خونخوارهات را گر سر عاشق کشیست
عاشق دیگر نخواهی یافتن مانند من
امشب از بخت سیه در کنج تاریک غمم
یک زمان طالع شو، ای ماه سعادتمند من
ناصحا، چون عشقبازان از نصیحت فارغند
پند بشنو، عمر خود ضایع مکن در پند من
کردهای عهد وفا، من خوردهام سوگند مهر
بشکند عهد تو، اما نشکند سوگند من
چون هلالی با مه رویت دلم خرسند بود
آه ازین غمها! که آمد بر دل خرسند من
از تو قطعا نگسلد سر رشته پیوند من
تلخ کامم، زان لب شیرین کرم کن خندهای
چیست چندین زهر چشم؟ ای شوخ شکر خند من
غمزه خونخوارهات را گر سر عاشق کشیست
عاشق دیگر نخواهی یافتن مانند من
امشب از بخت سیه در کنج تاریک غمم
یک زمان طالع شو، ای ماه سعادتمند من
ناصحا، چون عشقبازان از نصیحت فارغند
پند بشنو، عمر خود ضایع مکن در پند من
کردهای عهد وفا، من خوردهام سوگند مهر
بشکند عهد تو، اما نشکند سوگند من
چون هلالی با مه رویت دلم خرسند بود
آه ازین غمها! که آمد بر دل خرسند من
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۱۰ - پشت و پناه من بود، دیوار دلبر من
پشت و پناه من بود، دیوار دلبر من
از گریه بر سر افتاد، ای خاک بر سر من!
لیلی کجا و حسنت؟ مجنون کجا و عشقم؟
نه آن مقابل تو، نه این برابر من
من مانده دست بر سر از ناله دل خویش
دل مانده پای در گل از دیده تر من
خوابم چگونه آید؟ کز چشم و دل همه شب
باشد در آب و آتش بالین و بستر من
تاب جفا ندارم، ای وای! اگر ازین پس
تَرک ستم نگیرد، تُرک ستمگر من
ای باد، اگر ببینی خوبان سرو قد را
عرض نیاز من کن با ناز پرور من
جز کنج غم، هلالی، جای دگر ندارم
من پادشاه عشقم، اینست کشور من
دل خون شد از امید و نشد یار یار من
ای وای! بر من و دل امیدوار من
ای سیل اشک، خاک وجودم به باد ده
تا بر دل کسی ننشیند غبار من
از جور روزگار چه گویم؟ که در فراق
هم روز من سیه شد و هم روزگار من
زین پیش صبر بود دلم را، قرار نیز
یارب، کجا شد آن همه صبر و قرار من؟
نزدیک شد که خانه عمرم شود خراب
رحمی بکن، و گر نه خرابست کار من
گفتی: برو، هلالی و صبر اختیار کن
وه! چون کنم؟ که نیست به دست اختیار من
از گریه بر سر افتاد، ای خاک بر سر من!
لیلی کجا و حسنت؟ مجنون کجا و عشقم؟
نه آن مقابل تو، نه این برابر من
من مانده دست بر سر از ناله دل خویش
دل مانده پای در گل از دیده تر من
خوابم چگونه آید؟ کز چشم و دل همه شب
باشد در آب و آتش بالین و بستر من
تاب جفا ندارم، ای وای! اگر ازین پس
تَرک ستم نگیرد، تُرک ستمگر من
ای باد، اگر ببینی خوبان سرو قد را
عرض نیاز من کن با ناز پرور من
جز کنج غم، هلالی، جای دگر ندارم
من پادشاه عشقم، اینست کشور من
دل خون شد از امید و نشد یار یار من
ای وای! بر من و دل امیدوار من
ای سیل اشک، خاک وجودم به باد ده
تا بر دل کسی ننشیند غبار من
از جور روزگار چه گویم؟ که در فراق
هم روز من سیه شد و هم روزگار من
زین پیش صبر بود دلم را، قرار نیز
یارب، کجا شد آن همه صبر و قرار من؟
نزدیک شد که خانه عمرم شود خراب
رحمی بکن، و گر نه خرابست کار من
گفتی: برو، هلالی و صبر اختیار کن
وه! چون کنم؟ که نیست به دست اختیار من
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۱۱ - در کوی بتان نیست کسی زارتر از من
در کوی بتان نیست کسی زارتر از من
در پیش عزیزان جهان خوارتر از من
گفتی که: مرا یار وفادار بسی هست
هستند، ولی نیست وفادارتر از من
گر طالب آنی که به یاری بنشینی
بنشین، که تو را نیست کسی یارتر از من
چون غنچه اگر سینه تنگم بشکافی
دانی که نبودست دل افگارتر از من
خلق دو جهانست گرفتار تو، لیکن
در هر دو جهان نیست گرفتارتر از من
جز من دگری را سگ آن کوی مخوانید
کین مرتبه را نیست سزاوارتر از من
امروز اگر عشق گناهست، هلالی
فردا نتوان یافت گنه کارتر از من
در پیش عزیزان جهان خوارتر از من
گفتی که: مرا یار وفادار بسی هست
هستند، ولی نیست وفادارتر از من
گر طالب آنی که به یاری بنشینی
بنشین، که تو را نیست کسی یارتر از من
چون غنچه اگر سینه تنگم بشکافی
دانی که نبودست دل افگارتر از من
خلق دو جهانست گرفتار تو، لیکن
در هر دو جهان نیست گرفتارتر از من
جز من دگری را سگ آن کوی مخوانید
کین مرتبه را نیست سزاوارتر از من
امروز اگر عشق گناهست، هلالی
فردا نتوان یافت گنه کارتر از من
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۱۳ - تا به کی تند شوی بهر جفای دل من؟
تا به کی تند شوی بهر جفای دل من؟
چند روزی به وفا کوش برای دل من
گر تو میداشتی این آتش پنهان، که مراست
دل بیرحم تو میسوخت، چه جای دل من؟
حاش لله! که دلم ترک تو گوید به جفا
کز جفاهای تو بیشست وفای دل من
زان دو گیسوی دلاویز چه امکان گریز؟
که دو زنجیر نهادند به پای دل من
هر طبیبی که خبر داشت ز بیماری عشق
غیر وصل تو نفرمود دوای دل من
دل گرفتار بلاییست، هلالی، که مپرس
کس گرفتار مبادا به بلای دل من!
چند روزی به وفا کوش برای دل من
گر تو میداشتی این آتش پنهان، که مراست
دل بیرحم تو میسوخت، چه جای دل من؟
حاش لله! که دلم ترک تو گوید به جفا
کز جفاهای تو بیشست وفای دل من
زان دو گیسوی دلاویز چه امکان گریز؟
که دو زنجیر نهادند به پای دل من
هر طبیبی که خبر داشت ز بیماری عشق
غیر وصل تو نفرمود دوای دل من
دل گرفتار بلاییست، هلالی، که مپرس
کس گرفتار مبادا به بلای دل من!
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۱۶ - گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟
گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟
خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من
درد من عشقست و درمانش به غیر از صبر نیست
چون کنم؟ کز درد مشکلتر بود درمان من
من خود از جان بندهام فرمان عشقت را، ولی
تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟
شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوخت
آه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!
وه! چه روی آتشینست آن؟ که گاه دیدنش
شعلهها، پندارم افتادست در مژگان من
بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او
هر که را چشمیست می باید شدن حیران من
چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم
گه گهی سوی گدای خود نگر، سلطان من
خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من
درد من عشقست و درمانش به غیر از صبر نیست
چون کنم؟ کز درد مشکلتر بود درمان من
من خود از جان بندهام فرمان عشقت را، ولی
تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟
شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوخت
آه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!
وه! چه روی آتشینست آن؟ که گاه دیدنش
شعلهها، پندارم افتادست در مژگان من
بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او
هر که را چشمیست می باید شدن حیران من
چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم
گه گهی سوی گدای خود نگر، سلطان من
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۱۸ - گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای من
گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای من
ولی لطف از برای دیگران، قهر از برای من
به خوبان تا وفا کردم جفا دیدم، بحمدالله
که تقریب جفای خوبرویان شد وفای من
دعای خویش را شایسته احسان نمیدانم
خوشم گر لایق دشنام هم باشد دعای من
به درد عشق خو کردم، ندارم تاب بیداری
طبیبا، ترک درمان کن، که درد آمد دوای من
بلای من شد این بالا، خدا را، پیش من بنشین
نمیخواهم که پیش دیگران آید بلای من
ز اشک خود به خون آغشتهام، سوی تو چون آیم
که بر خاک درت جا نیست پاکان را، چه جای من؟
هلالی، بعد ازین خواهم: قدم از فرق سر سازم
که در راهش سر من رشکها دارد به پای من
ولی لطف از برای دیگران، قهر از برای من
به خوبان تا وفا کردم جفا دیدم، بحمدالله
که تقریب جفای خوبرویان شد وفای من
دعای خویش را شایسته احسان نمیدانم
خوشم گر لایق دشنام هم باشد دعای من
به درد عشق خو کردم، ندارم تاب بیداری
طبیبا، ترک درمان کن، که درد آمد دوای من
بلای من شد این بالا، خدا را، پیش من بنشین
نمیخواهم که پیش دیگران آید بلای من
ز اشک خود به خون آغشتهام، سوی تو چون آیم
که بر خاک درت جا نیست پاکان را، چه جای من؟
هلالی، بعد ازین خواهم: قدم از فرق سر سازم
که در راهش سر من رشکها دارد به پای من
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۲۱ - مسلمانان، مرا جان خواهد آمد از الم بیرون
مسلمانان، مرا جان خواهد آمد از الم بیرون
که می آید هلال ابروی من از خانه کم بیرون
بر آن در، انتظاری می برم، با آنکه می دانم
که شاهان بهر درویشان نیایند از حرم بیرون
مرا این دم تو خواهی کشت یا هجران دم دیگر؟
به هر تقدیر جانم خواهد آمد دم به دم بیرون
ز بهر گریه پنهانی در از اغیار بر بستم
ولی دیوار داد از جانب همسایه نم بیرون
نه اشکست این، که موج انگیخت خوناب دل از چشمم
نه آهست این، که جان از خانه تن زد علم بیرون
اگر اهل عدم دانند محنتهای عشقت را
ز بیم عاشقی هرگز نیایند از عدم بیرون
هلالی، گر رسی روزی به طرف کعبه کویش
قدم از سر کن آنجا و منه دیگر قدم بیرون
که می آید هلال ابروی من از خانه کم بیرون
بر آن در، انتظاری می برم، با آنکه می دانم
که شاهان بهر درویشان نیایند از حرم بیرون
مرا این دم تو خواهی کشت یا هجران دم دیگر؟
به هر تقدیر جانم خواهد آمد دم به دم بیرون
ز بهر گریه پنهانی در از اغیار بر بستم
ولی دیوار داد از جانب همسایه نم بیرون
نه اشکست این، که موج انگیخت خوناب دل از چشمم
نه آهست این، که جان از خانه تن زد علم بیرون
اگر اهل عدم دانند محنتهای عشقت را
ز بیم عاشقی هرگز نیایند از عدم بیرون
هلالی، گر رسی روزی به طرف کعبه کویش
قدم از سر کن آنجا و منه دیگر قدم بیرون
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۲۶ - روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنین
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنین
سالها شد کز خدا میخواستم روزی چنین
از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیب
تا چها آموختی باز از بد آموزی چنین؟
هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمع
غرق آب و آتشم، با گریه و سوزی چنین
پیش تیر غمزه اش بردم دل صد چاک را
چون نگه دارم دل از پیکان دلدوزی چنین؟
از فروغ عارضت روز هلالی روشنست
وه! که دارد آفتاب عالم افروزی چنین؟
سالها شد کز خدا میخواستم روزی چنین
از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیب
تا چها آموختی باز از بد آموزی چنین؟
هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمع
غرق آب و آتشم، با گریه و سوزی چنین
پیش تیر غمزه اش بردم دل صد چاک را
چون نگه دارم دل از پیکان دلدوزی چنین؟
از فروغ عارضت روز هلالی روشنست
وه! که دارد آفتاب عالم افروزی چنین؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۲۷ - عاشقم کردی و گفتی با رقیب تندخو
عاشقم کردی و گفتی با رقیب تندخو
عاشق روی توام، با هر که میخواهی بگو
جان من، دلجویی اغیار کردن تا به کی؟
گاه گاهی هم دل سرگشته ما را بجو
ای طبیب، از بهر درد ما غم درمان مخور
زانکه ما با درد بی درمان او کردیم خو
همچو مویی شد تنم، گو: از میان بردار عشق
بعد ازین مویی نگنجد در میان ما و او
رفت آن آب حیات از جویبار چشم من
کی بود، یارب، که آب رفته باز آید بجو؟
صورت دعوی گل، معنی ندارد با رخت
چون ندارد صورت و معنی چه سود از رنگ و بو؟
بر سر کویش، هلالی، رخ به خون شستن چه سود؟
سوی تیغ آبدارش بین و دست از جان بشو
عاشق روی توام، با هر که میخواهی بگو
جان من، دلجویی اغیار کردن تا به کی؟
گاه گاهی هم دل سرگشته ما را بجو
ای طبیب، از بهر درد ما غم درمان مخور
زانکه ما با درد بی درمان او کردیم خو
همچو مویی شد تنم، گو: از میان بردار عشق
بعد ازین مویی نگنجد در میان ما و او
رفت آن آب حیات از جویبار چشم من
کی بود، یارب، که آب رفته باز آید بجو؟
صورت دعوی گل، معنی ندارد با رخت
چون ندارد صورت و معنی چه سود از رنگ و بو؟
بر سر کویش، هلالی، رخ به خون شستن چه سود؟
سوی تیغ آبدارش بین و دست از جان بشو
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۲۸ - خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او
من باشم و او باشد، او باشد و من با او
بر هم زدن چشمش جان میبرد از مردم
کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او؟
با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویم
هرگز نشود پیدا تقریب سخن با او
جانم بر جانانست، من خود تن بیجانم
آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او؟
تا عهد شکست آن مه بگداخت هلالی را
دیدی که چه کرد آخر، آن عهدشکن با او؟
من باشم و او باشد، او باشد و من با او
بر هم زدن چشمش جان میبرد از مردم
کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او؟
با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویم
هرگز نشود پیدا تقریب سخن با او
جانم بر جانانست، من خود تن بیجانم
آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او؟
تا عهد شکست آن مه بگداخت هلالی را
دیدی که چه کرد آخر، آن عهدشکن با او؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۲۹ - ندارم قوت اظهار درد خویشتن با او
ندارم قوت اظهار درد خویشتن با او
مرا این درد کشت، آیا که گوید درد من با او؟
هوس دارم که: آید بر سر بالین من، تا من
وصیت را بهانه سازم و گویم سخن با او
مه من یوسف مصرست و خلقی عاشق رویش
چو یعقوب و زلیخا هر طرف صد مرد و زن با او
تنم چون رشتهای شد زان قبا گلگون و خوش حالم
که باری میتوان گنجید در یک پیرهن با او
من و کنج غم و روز سیاه و خون دل خوردن
کیم، تا می خورم شبها در اطراف چمن با او؟
به تن در صحبت خلقم، به جان در خدمت جانان
عجایب خلوتی دارم میان انجمن با او
هلالی، از کمال شعر، دارد منصب شاهی
که شور خسروست و نازکیهای حسن با او
مرا این درد کشت، آیا که گوید درد من با او؟
هوس دارم که: آید بر سر بالین من، تا من
وصیت را بهانه سازم و گویم سخن با او
مه من یوسف مصرست و خلقی عاشق رویش
چو یعقوب و زلیخا هر طرف صد مرد و زن با او
تنم چون رشتهای شد زان قبا گلگون و خوش حالم
که باری میتوان گنجید در یک پیرهن با او
من و کنج غم و روز سیاه و خون دل خوردن
کیم، تا می خورم شبها در اطراف چمن با او؟
به تن در صحبت خلقم، به جان در خدمت جانان
عجایب خلوتی دارم میان انجمن با او
هلالی، از کمال شعر، دارد منصب شاهی
که شور خسروست و نازکیهای حسن با او
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - خاکم بره پیک حریم حرم او
خاکم به ره پیک حریم حرم او
باشد که به جایی برسم در قدم او
بر داغ دلم مرهم راحت مگذارید
تا کم نشود راحت درد و الم او
زین گونه که بر من ستم دوست خوش آید
خوش نیست که بر غیر من آید ستم او
می سوزم و این آه جگر سوز دلیلست
کز جان و دلم دود برآورد غم او
داریم امید کرم از یار، ولیکن
دیدیم ستمها و امید کرم او
از تیغ تو صد کشته شود زنده به یک دم
گویا دم جان پرور عیسیست دم او
گفتم که: هلالی ز غمت سوی عدم رفت
گفتا: چه تفاوت ز وجود و عدم او؟
باشد که به جایی برسم در قدم او
بر داغ دلم مرهم راحت مگذارید
تا کم نشود راحت درد و الم او
زین گونه که بر من ستم دوست خوش آید
خوش نیست که بر غیر من آید ستم او
می سوزم و این آه جگر سوز دلیلست
کز جان و دلم دود برآورد غم او
داریم امید کرم از یار، ولیکن
دیدیم ستمها و امید کرم او
از تیغ تو صد کشته شود زنده به یک دم
گویا دم جان پرور عیسیست دم او
گفتم که: هلالی ز غمت سوی عدم رفت
گفتا: چه تفاوت ز وجود و عدم او؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۳۳۵ - روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او
روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او
شب رَوَم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
او به قتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتنم
ناگه آزادی نبیند ساعد و بازوی او
دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره
از گره گویی به هم پیوسته شد ابروی او
من که در پهلوی او خود را نمیخواهم ز رَشک
دیگری را چون توانم دید در پهلوی او؟
گر چه بس دورم، ولی هر جا که منزل میکنم
مینشینم رو به کوی یار و خاطر سوی او
ما چو از هر سو به خاک کویش آوردیم رو
بعد ازین روی نیاز ما و خاک کوی او
تا هلالی را فراقت چنگ بزم درد ساخت
ناله دیگر برون می آید از هر موی او
شب رَوَم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
او به قتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتنم
ناگه آزادی نبیند ساعد و بازوی او
دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره
از گره گویی به هم پیوسته شد ابروی او
من که در پهلوی او خود را نمیخواهم ز رَشک
دیگری را چون توانم دید در پهلوی او؟
گر چه بس دورم، ولی هر جا که منزل میکنم
مینشینم رو به کوی یار و خاطر سوی او
ما چو از هر سو به خاک کویش آوردیم رو
بعد ازین روی نیاز ما و خاک کوی او
تا هلالی را فراقت چنگ بزم درد ساخت
ناله دیگر برون می آید از هر موی او