تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۳ - نه آن شیرم که با دشمن برآیم
نه آن شیرم که با دشمن برآیم
مرا این بس که من با من برآیم
چو خاک پای عشقم تو یقین دان
کزین گل چون گل و سوسن برآیم
سیه پوشم چو شب من از غم عشق
وزین شب چون مه روشن برآیم
ازین آتش چو دودم من سراسر
که تا چون دود ازین روزن برآیم
منم طفلی که عشقم اوستاد است
بنگذارد که من کودن برآیم
شوم چون عشق دایم حی و قیوم
چو من از خواب و از خوردن برآیم
هلا تن زن چو بوبکر ربابی
که تا من جان شوم وز تن برآیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۴ - چو آب آهسته زیر که درآیم
چو آب آهسته زیر که درآیم
به ناگه خرمن که درربایم
چکم از ناودان من قطره قطره
چو طوفان من خراب صد سرایم
سرا چبود؟ فلک را برشکافم
ز‌‌ بی‌صبری قیامت را نپایم
بلا را من علف بودم ز اول
ولیک اکنون بلاها را بلایم
ز حبس جا میابا دل رهایی
اگر من واقفم که من کجایم
سر نخلم ندانی کز چه سوی است
درین آب ار نگونت می‌نمایم
نه قلماشی‌‌‌‌ست لیکن ماند آن را
نه هجوی می‌کنم نی می‌ستایم
دم عشق است و عشق از لطف پنهان
ولی من از غلیظی‌های‌هایم
مگو که را اگر آرد صدایی
که ای که نامدی گفتی که آیم
تو او را گو که بانگ که از او بود
زهی گوینده‌‌ بی‌منتهایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۵ - ز قند یار تا شاخی نخایم
ز قند یار تا شاخی نخایم
نماز شام روزه کی گشایم
نمی‌دانم کجا می‌روید آن قند
کزو خوردم نمی‌دانم کجایم
عجایب آن که نقلش عقل من برد
چو عقلم نیست چونش می‌ستایم؟
که دارد روزه همچون روزه من؟
کزو هر لحظه عیدی می‌ربایم
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم
زبانم از شراب او شکسته‌‌‌‌ست
ز دستانش شکسته دست و پایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۶ - از آن باده ندانم چون فنایم
از آن باده ندانم چون فنایم
از آن‌‌ بی‌جا نمی‌دانم کجایم
زمانی قعر دریایی درافتم
دمی دیگر چو خورشیدی برآیم
زمانی از من آبستن جهانی
زمانی چون جهان خلقی بزایم
چو طوطی جان شکر خاید به ناگه
شوم سرمست و طوطی را بخایم
به جایی درنگنجیدم به عالم
به جز آن یار‌‌ بی‌جا را نشایم
منم آن رند مست سخت شیدا
میان جمله رندان‌‌‌های‌ هایم
مرا گویی چرا با خود نیایی؟
تو بنما خود که تا با خود بیایم
مرا سایه‌ی هما چندان نوازد
که گویی سایه او شد من همایم
بدیدم حسن را سرمست می‌گفت
بلایم من بلایم من بلایم
جوابش آمد از هر سو ز صد جان
تورایم من تورایم من تورایم
تو آن نوری که با موسی‌‌‌ همی‌گفت
خدایم من خدایم من خدایم
بگفتم شمس تبریزی که‌یی؟ گفت
شمایم من شمایم من شمایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۷ - بیا کامروز گرد یار گردیم
بیا کامروز گرد یار گردیم
به سر گردیم و چون پرگار گردیم
بیا کامروز گرد خود نگردیم
به گرد خانه خمار گردیم
مگو با ما که ما دیوانگانیم
بر آتش‌‌‌های بی‌زنهار گردیم
سبک گردیم چون باد بهاری
حریف سبزه و گلزار گردیم
چرا چون گوش جمله باد گیریم؟
چرا چون موش در انبار گردیم؟
در آن طبله شکر پر کرد عطار
به گرد طبله عطار گردیم
چو سرمه خدمت دیده گزینیم
چو دیده جملگی دیدار گردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۸ - به پیش باد تو ما همچو گردیم
به پیش باد تو ما همچو گردیم
بدان سو که تو گردی چون نگردیم؟
ز نور نوبهارت سبز و گرمیم
ز تاثیر خزانت سرد و زردیم
ز عکس حلم تو تسلیم باشیم
ز عکس خشم تو اندر نبردیم
عدم را برگماری جمله هیچیم
کرم را برفزایی جمله مردیم
عدم را و کرم را چون شکستی
جهان را و نهان را درنوردیم
چو دیدیم آنچه از عالم فزون است
دو عالم را شکستیم و بخوردیم
به چشم عاشقان جان و جهانیم
به چشم فاسقان مرگیم و دردیم
زمستان و تموز از ما جدا شد
نه گرمیم ای حریفان و نه سردیم
زمستان و تموز احوال جسم است
نه جسمیم این زمان ما روح فردیم
چو نطع عشق خود ما را نمودی
به مهره‌ی مهر تو کاستاد نردیم
چو گفتی بس بود خاموش کردیم
اگر چه بلبل گلزار و وردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۹ - شب دوشینه ما بیدار بودیم
شب دوشینه ما بیدار بودیم
همه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیم
ندیم طره طرار بودیم
به گرد نقطه خوبی و مستی
به سر گردنده چون پرگار بودیم
تو چون دی زاده‌یی با تو چه گویم
که با یار قدیمی یار بودیم؟
مثال کاسه‌‌‌های لب شکسته
به دکان شه جبار بودیم
چرا چون جام شه زرین نباشیم؟
چو اندر مخزن اسرار بودیم
چرا خود کف ما دریا نباشد
چو اندر قعر دریابار بودیم
خمش باش و دو عالم را بگفت آر
کز اول گفت‌‌ بی‌گفتار بودیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۰ - من و تو دوش شب بیدار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیم
همه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیم
به پیش طره طرار بودیم
بیا تا ظاهر و پیدا بگوییم
که با عشق نهانی یار بودیم
اگر چه پیش و پس آن جا نگنجد
به پیش صانع جبار بودیم
عجب نبود اگر ما را ندیدند
که ما در مخزن اسرار بودیم
بیاوردیم درها ارمغانی
که یعنی ما به دریابار بودیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۱ - بیا کامروز شه را ما شکاریم
بیا کامروز شه را ما شکاریم
سر خویش و سر عالم نداریم
بیا کامروز چون موسی عمران
به مردی گرد از دریا برآریم
همه شب چون عصا افتاده بودیم
چو روز آمد چو ثعبان‌‌ بی‌قراریم
چو گرد سینه خود طوف کردیم
ید بیضا ز جیب جان برآریم
بدان قدرت که ماری شد عصایی
به هر شب چون عصا و روز ماریم
پی فرعون سرکش اژدهاییم
پی موسی عصا و بردباریم
به همت خون نمرودان بریزیم
تو این منگر که چون پشه نزاریم
برافزاییم بر شیران و پیلان
اگر چه در کف آن شیر زاریم
اگر چه همچو اشتر کژ نهادیم
چو اشتر سوی کعبه راهواریم
به اقبال دوروزه دل نبندیم
که در اقبال باقی کامکاریم
چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم
چو عشق و دل نهان و آشکاریم
برای عشق خون آشام خون خوار
سگانش را چو خون اندر تغاریم
چو ماهی وقت خاموشی خموشیم
به وقت گفت ماه‌‌ بی‌غباریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۲ - بیا تا عاشقی از سر بگیریم
بیا تا عاشقی از سر بگیریم
جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهار عشق باشیم
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
همه در حله اخضر بگیریم
دکان نعمت از باطن گشاییم
چنین خو از درخت تر بگیریم
ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سر خویش برگ و بر بگیریم
ز دل ره برده‌اند ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم
مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طره کافر بگیریم
دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
ازان مرمر دو صد گوهر بگیریم
چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم
کمینه چشمه‌‌‌‌اش چشمی‌‌‌‌ست روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۳ - بیا امروز ما مهمان میریم
بیا امروز ما مهمان میریم
بیا تا پیش میر خود بمیریم
ز مرگ ما جهانی زنده گردد
ازیرا ما نه قربان حقیریم
به مرغی جبرئیلی را ببندیم
به جانی ما جهانی را بگیریم
سبو بدهیم و دریایی ستانیم
چرا ما از چنین سودی نفیریم؟
غلام ماست ازرق پوش گردون
غلام خویشتن را چون اسیریم؟
چو ما شیریم و شیر شیر خوردیم
چرا چون یوز مفتون پنیریم؟
خمش کن نیست حاجت وانمودن
به پیش تیر باشی گر چه تیریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۴ - بیا ما چند کس با هم بسازیم
بیا ما چند کس با هم بسازیم
چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیم
چو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نماند
چه غم داریم؟ با آدم بسازیم
ور آدم نیز از ما گوشه گیرد
به جان تو که‌‌ بی‌او هم بسازیم
یکی جانی‌‌‌‌ست ما را شادی انگیز
که گر ویران شود عالم بسازیم
اگر دریا شود آتش بنوشیم
وگر زخمی رسد مرهم بسازیم
به پیش کعبه رویش بمیریم
بدان چاه و بدان زمزم بسازیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۵ - بیا تا قدر همدیگر بدانیم
بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
چو مومن آینه‌ی مومن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
غرض‌‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌‌ها را چرا از دل نرانیم؟
گهی خوش دل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم؟
چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۶ - میان ما درآ ما عاشقانیم
میان ما درآ ما عاشقانیم
که تا در باغ عشقت درکشانیم
مقیم خانۀ ما شو چو سایه
که ما خورشید را همسایگانیم
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم
چو عشق عاشقان گر‌‌ بی‌نشانیم
ولیک آثار ما پیوستۀ توست
که ما چون جان نهانیم و عیانیم
هر آن چیزی که تو گویی که آنید
به بالاتر نگر بالای آنیم
تو آبی لیک گردابی و محبوس
درآ در ما که ما سیل روانیم
چو ما در فقر مطلق پاک بازیم
به جز تصنیف نادانی ندانیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۷ - چرا شاید چو ما شه زادگانیم
چرا شاید چو ما شه زادگانیم
که جز صورت ز یکدیگر ندانیم؟
چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم؟
چه شد دریا چو ما مرغابیانیم؟
برو ای مرغ خانه تو چه دانی؟
که ما مرغان دران دریا چه سانیم
مزن بر عاشقان عشق تشنیع
تو را چه کاین چنینیم و چنانیم
چنینیم و چنان و هر چه هستیم
اسیر دام عشق‌‌ بی‌امانیم
چرا از جهل بر ما می‌دوانی؟
نه گردون را چنین ما می‌دوانیم؟
عجب نبود اگر ما را بخایند
که آتش دیده و پخته چو نانیم
وگر چون گرگ ما را می‌درانند
چه چاره؟ چون به حکم آن شبانیم
چو چرخ اندر زبان‌‌ها اوفتادیم
چو چرخ‌‌ بی‌گناه و‌‌ بی‌زبانیم
حریف کهرباییم ار چو کاهیم
نه در زندان چو کاه کاهدانیم
نتاند باد کاه ما ربودن
که ما زان کهربا اندر امانیم
تو را باد و دم شهوت رباید
نه ما که کهربای عقل و جانیم
خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست؟
که آنچ از فهم بیرون است آنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۸ - بران بودم که فرهنگی بجویم
بران بودم که فرهنگی بجویم
که آن مه رو نهد رویی به رویم
بگفتم یک سخن دارم به خاطر
به پیش آ تا به گوش تو بگویم
که خوابی دیده‌‌‌‌ام من دوش ای جان
ز تو خواهم که تعبیرش بجویم
ندارم محرم این خواب جز تو
تو بشنو ای شه ستار خویم
بجنبانید سر را و بخندید
سری را که بداند مو به مویم
که یعنی حیله با من می‌سگالی
که من آیینه هر رنگ و بویم
مثال لعبتی‌ام در کف او
که نقش سوزن زردوز اویم
نباشد‌‌ بی‌حیات آن نقش کو کرد
کمین نقشش منم درهای و هویم
بران بودم که فرهنگی بجویم
که آن مه رو نهد رویی به رویم
بگفتم یک سخن دارم به خاطر
به پیش آ تا به گوش تو بگویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۳۹ - مگردان روی خود ای دیده رویم
مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمه‌ات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویان تر از تو
که داند تو چه جویی من چه جویم؟
همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازو
ازین خاموش گویا چند گویم
زهی مشکل که تو خود سو نداری
و من در جستن تو سو به سویم
تو اندر هیچ کویی درنگنجی
و من اندر پی تو کو به کویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۰ - بیا با هم سخن از جان بگوییم
بیا با هم سخن از جان بگوییم
ز گوش و چشم‌‌ها پنهان بگوییم
چو گلشن‌‌ بی‌لب و دندان بخندیم
چو فکرت‌‌ بی‌لب و دندان بگوییم
بسان عقل اول سر عالم
دهان بربسته تا پایان بگوییم
سخن دانان چو مشرف بر دهانند
برون از خرگه ایشان بگوییم
کسی با خود سخن پیدا نگوید
اگر جمله یکیم آن سان بگوییم
تو با دست تو چون گویی که برگیر؟
چو هم دستیم از آن دستان بگوییم
بداند دست و پا از جنبش دل
دهان ساکن دل جنبان بگوییم
بداند ذره ذره امر تقدیر
اگر خواهی مثال آن بگوییم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۱ - مرا خواندی ز در تو جستی از بام
مرا خواندی ز در تو جستی از بام
زهی بازی زهی بازی زهی دام
از آن بازی که من می‌دانم و تو
چه بازی‌‌ها تو پختستی و من خام
تویی کز مکر و از افسوس و وعده
چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام
مها با این همه خوشی تو چونی
ز زحمت‌‌‌های ما وز جور ایام
چه می‌پرسم؟ تو خود چون خوش نباشی؟
که در مجلس تو داری جام بر جام
مرا در راه دی دشنام دادی
چنین مستم ز شیرینی دشنام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۲ - چنان مستم چنان مستم من این دم
چنان مستم چنان مستم من این دم
که حوا را بنشناسم ز آدم
ز شور من بشوریده‌‌‌‌ست دریا
ز سرمستی من مست است عالم
زهی سر ده که سر ببریده جلاد
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
حلال اندر حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
ازین باده‌ی جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آن که ابر تر بارد برونم
دل‌‌ بی‌عقل شرح این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم