تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۳ - ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
در قعر چنین چاهی، ناخورده و نابرده
دنیا نبود عیدم، من زشتی او دیدم
گلگونه نهد بر رو، آن روسپی زرده
گلگونه چه آراید آن خاربن بد را؟
آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
با تارک گل آمد موبند فروهشته
ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
منگر تو به خلخالش، ساق سیهش را بین
خوش آید شب بازی، لیک از سپس پرده
رو، دست بشو از وی، ای صوفی روشسته
دل را بستر از وی، ای مرد سراسترده
بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید
دربند بزرگی شد، میسوزد چون خرده
فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان
ای از عدمی ما را در چرخ درآورده
خاموش سخن میران زان خوش دم بیپایان
تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده
در قعر چنین چاهی، ناخورده و نابرده
دنیا نبود عیدم، من زشتی او دیدم
گلگونه نهد بر رو، آن روسپی زرده
گلگونه چه آراید آن خاربن بد را؟
آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
با تارک گل آمد موبند فروهشته
ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
منگر تو به خلخالش، ساق سیهش را بین
خوش آید شب بازی، لیک از سپس پرده
رو، دست بشو از وی، ای صوفی روشسته
دل را بستر از وی، ای مرد سراسترده
بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید
دربند بزرگی شد، میسوزد چون خرده
فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان
ای از عدمی ما را در چرخ درآورده
خاموش سخن میران زان خوش دم بیپایان
تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۴ - هر روز پری زادی از سوی سراپرده
هر روز پری زادی از سوی سراپرده
ما را و حریفان را در چرخ درآورده
صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده
عالم ز بلای او دستار کشان کرده
سالوس نتان کردن، مستور نتان بودن
از دست چنین رندی سغراق رضا خورده
دی رفت سوی گوری، در مرده زد او شوری
معذورم، آخر من کمتر نیم از مرده
هر روز برون آید ساغر به کف و گوید
والله که بنگذارم در شهر یک افسرده
ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم
تا شهد و شکر گردی، ای سرکهٔ پرورده
خستم جگرت را من، بستان جگری دیگر
همچون جگر شیران، ای گربهٔ پژمرده
هم رنگ دل من شو، زیرا که نمیشاید
من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده
خامش کن و خامش کن، دررو به حریم دل
کندر حرمین دل، نبود دل آزرده
شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت
بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده
ما را و حریفان را در چرخ درآورده
صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده
عالم ز بلای او دستار کشان کرده
سالوس نتان کردن، مستور نتان بودن
از دست چنین رندی سغراق رضا خورده
دی رفت سوی گوری، در مرده زد او شوری
معذورم، آخر من کمتر نیم از مرده
هر روز برون آید ساغر به کف و گوید
والله که بنگذارم در شهر یک افسرده
ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم
تا شهد و شکر گردی، ای سرکهٔ پرورده
خستم جگرت را من، بستان جگری دیگر
همچون جگر شیران، ای گربهٔ پژمرده
هم رنگ دل من شو، زیرا که نمیشاید
من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده
خامش کن و خامش کن، دررو به حریم دل
کندر حرمین دل، نبود دل آزرده
شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت
بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۵ - کی باشد من با تو باده به گرو خورده؟
کی باشد من با تو باده به گرو خورده؟
تو برده و من مانده، من خرقه گرو کرده
در می شده من غرقه، چون ساغر و چون کوزه
با یار درافتاده بیحاجب و بیپرده
صد نوش تو نوشیده، تشریف تو پوشیده
صد جوش بجوشیده این عالم افسرده
از نور تو روشن دل، چون ماه ز نور خور
وز بوی گلت خوش دل، چون روغن پرورده
تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان
تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده
یک لحظه بخندانی، یک لحظه بگریانی
ای نادره صنعتها در صنع درآورده
عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید
ظلمت زمه آشفته، خاری ز گل آزرده
بس غصه رسول آمد از منعم و میگوید
ده مرده شکر خوردی، بگذار یکی مرده
پس فکر چو بحر آمد، حکمت مثل ماهی
در فکر سخن زنده، در گفت سخن مرده
نی فکر چو دام آمد؟ دریا پس این دام است
در دام کجا گنجد، جز ماهی بشمرده؟
پس دل چو بهشتی دان، گفتار زبان دوزخ
وین فکر چو اعرافی، جای گنه و خرده
تو برده و من مانده، من خرقه گرو کرده
در می شده من غرقه، چون ساغر و چون کوزه
با یار درافتاده بیحاجب و بیپرده
صد نوش تو نوشیده، تشریف تو پوشیده
صد جوش بجوشیده این عالم افسرده
از نور تو روشن دل، چون ماه ز نور خور
وز بوی گلت خوش دل، چون روغن پرورده
تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان
تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده
یک لحظه بخندانی، یک لحظه بگریانی
ای نادره صنعتها در صنع درآورده
عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید
ظلمت زمه آشفته، خاری ز گل آزرده
بس غصه رسول آمد از منعم و میگوید
ده مرده شکر خوردی، بگذار یکی مرده
پس فکر چو بحر آمد، حکمت مثل ماهی
در فکر سخن زنده، در گفت سخن مرده
نی فکر چو دام آمد؟ دریا پس این دام است
در دام کجا گنجد، جز ماهی بشمرده؟
پس دل چو بهشتی دان، گفتار زبان دوزخ
وین فکر چو اعرافی، جای گنه و خرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۶ - ناموس مکن، پیش آ، ای عاشق بیچاره
ناموس مکن، پیش آ، ای عاشق بیچاره
تا مرد نظر باشی، نی مردم نظاره
ای عاشق الاهو، زاستاره بگیر این خو
خورشید چو درتابد، فانی شود استاره
آنها که قوی دستند، دست تو چرا بستند؟
زیرا تو کنون طفلی، وین عالم گهواره
چون در سخنها سفت، والارض مهادا گفت
ای میخ زمین گشته، وز شهر دل آواره
ای بندهٔ شیر تن، هستی تو اسیر تن
دندان خرد بنما، نعمت خورهمواره
تا طفل بود سلطان، دایه کندش زندان
تا شیر خورد زیشان، نبود شه می خواره
از سنگ سبو ترسد، اما چو شود چشمه
هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره
گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم
جان داد مرا آبش یک باره و صد باره
گر در ره او مردم، هم زنده بدو گردم
خود پاره دهم او را تا او کندم پاره
تا مرد نظر باشی، نی مردم نظاره
ای عاشق الاهو، زاستاره بگیر این خو
خورشید چو درتابد، فانی شود استاره
آنها که قوی دستند، دست تو چرا بستند؟
زیرا تو کنون طفلی، وین عالم گهواره
چون در سخنها سفت، والارض مهادا گفت
ای میخ زمین گشته، وز شهر دل آواره
ای بندهٔ شیر تن، هستی تو اسیر تن
دندان خرد بنما، نعمت خورهمواره
تا طفل بود سلطان، دایه کندش زندان
تا شیر خورد زیشان، نبود شه می خواره
از سنگ سبو ترسد، اما چو شود چشمه
هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره
گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم
جان داد مرا آبش یک باره و صد باره
گر در ره او مردم، هم زنده بدو گردم
خود پاره دهم او را تا او کندم پاره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۷ - بربند دهان از نان، کآمد شکر روزه
بربند دهان از نان، کآمد شکر روزه
دیدی هنر خوردن، بنگر هنر روزه
آن شاه دو صد کشور، تاجیت نهد برسر
بربند میان زوتر، کآمد کمر روزه
زین عالم چون سجین، برپر سوی علیین
بستان نظر حق بین، زود از نظر روزه
ای نقرهٔ با حرمت، در کورهٔ این مدت
آتش کندت خدمت اندر شرر روزه
روزه نم زمزم شد، در عیسی مریم شد
بر طارم چارم شد، او در سفر روزه
کو پر زدن مرغان، کو پر ملک ای جان
این هست پر چینه، و آن هست پر روزه
گر روزه ضرر دارد، صد گونه هنر دارد
سودای دگر دارد، سودای سر روزه
این روزه درین چادر، پنهان شده چون دلبر
از چادر او بگذر، واجو خبر روزه
باریک کند گردن، ایمن کند از مردن
تخمه اثر خوردن، مستی اثر روزه
سی روز درین دریا، پا سر کنی و سر پا
تا دررسی ای مولا، اندر گهر روزه
شیطان همه تدبیرش، وان حیله و تزویرش
بشکست همه تیرش پیش سپر روزه
روزه کر و فر خود، خوشتر ز تو برگوید
دربند در گفتن، بگشای در روزه
شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی
هم عید شکرریزی، هم کر و فر روزه
دیدی هنر خوردن، بنگر هنر روزه
آن شاه دو صد کشور، تاجیت نهد برسر
بربند میان زوتر، کآمد کمر روزه
زین عالم چون سجین، برپر سوی علیین
بستان نظر حق بین، زود از نظر روزه
ای نقرهٔ با حرمت، در کورهٔ این مدت
آتش کندت خدمت اندر شرر روزه
روزه نم زمزم شد، در عیسی مریم شد
بر طارم چارم شد، او در سفر روزه
کو پر زدن مرغان، کو پر ملک ای جان
این هست پر چینه، و آن هست پر روزه
گر روزه ضرر دارد، صد گونه هنر دارد
سودای دگر دارد، سودای سر روزه
این روزه درین چادر، پنهان شده چون دلبر
از چادر او بگذر، واجو خبر روزه
باریک کند گردن، ایمن کند از مردن
تخمه اثر خوردن، مستی اثر روزه
سی روز درین دریا، پا سر کنی و سر پا
تا دررسی ای مولا، اندر گهر روزه
شیطان همه تدبیرش، وان حیله و تزویرش
بشکست همه تیرش پیش سپر روزه
روزه کر و فر خود، خوشتر ز تو برگوید
دربند در گفتن، بگشای در روزه
شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی
هم عید شکرریزی، هم کر و فر روزه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۸ - یا رب چه کس است آن مه، یا رب چه کس است آن مه
یا رب چه کس است آن مه، یا رب چه کس است آن مه
کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه
اندر ذقن یوسف چاهی، چه عجب چاهی
صد یوسف کنعانی، اندر تک آن خوش چه
آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد؟
کو دیده ربودستش وان چاه میان ره
آن کس که ربود از رخ، مر کاه ربایان را
انصاف بده آخر، با او چه کند یک که؟
زنهار، نگه دارید زان غمزه زبانها را
کو مست بود خفته، از حال همه آگه
شطرنج همیبازد با بنده و این طرفه
کندر دو جهان شه او، وز بنده بخواهد شه
جان بخشد و جان بخشد، چندانک فناها را
در خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه
او جان بهاران است، جانهاست درختانش
جانها شود آبستن، هم نسل دهد، هم زه
هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزی
هم آینه برسوزد، هم آینه گوید خه
کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه
اندر ذقن یوسف چاهی، چه عجب چاهی
صد یوسف کنعانی، اندر تک آن خوش چه
آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد؟
کو دیده ربودستش وان چاه میان ره
آن کس که ربود از رخ، مر کاه ربایان را
انصاف بده آخر، با او چه کند یک که؟
زنهار، نگه دارید زان غمزه زبانها را
کو مست بود خفته، از حال همه آگه
شطرنج همیبازد با بنده و این طرفه
کندر دو جهان شه او، وز بنده بخواهد شه
جان بخشد و جان بخشد، چندانک فناها را
در خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه
او جان بهاران است، جانهاست درختانش
جانها شود آبستن، هم نسل دهد، هم زه
هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزی
هم آینه برسوزد، هم آینه گوید خه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۹ - من بیخود و تو بیخود، ما را که برد خانه؟
من بیخود و تو بیخود، ما را که برد خانه؟
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه؟
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد، بیصحبت جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زبر دستی
وان ساقی هر هستی، با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر، کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم زترکستان، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من، که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم، در خانهٔ خمارم
یک سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟
درحلقهٔ لنگانی، میباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجهٔ علیانه
سرمست چنان خوبی، کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی صد فتنهٔ فتانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه؟
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد، بیصحبت جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زبر دستی
وان ساقی هر هستی، با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
از خانه برون رفتم، مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر، کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم زترکستان، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من، که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم، در خانهٔ خمارم
یک سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟
درحلقهٔ لنگانی، میباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجهٔ علیانه
سرمست چنان خوبی، کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی صد فتنهٔ فتانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۰ - ای غایب ازین محضر، از مات سلام الله
ای غایب ازین محضر، از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر، از مات سلام الله
ای نور پسندیده، وی سرمهٔ هر دیده
احسنت زهی منظر، از مات سلام الله
ای صورت روحانی، وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر، از مات سلام الله
چون ماه تمام آیی، وانگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر، از، از مات سلام الله
ای غایب بس حاضر، بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر، از مات سلام الله
ای شاهد بینقصان، وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر، از مات سلام الله
ای جوشش می از تو، وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر، از مات سلام الله
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
هم مشکی و هم عنبر، از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر، از مات سلام الله
ای نور پسندیده، وی سرمهٔ هر دیده
احسنت زهی منظر، از مات سلام الله
ای صورت روحانی، وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر، از مات سلام الله
چون ماه تمام آیی، وانگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر، از، از مات سلام الله
ای غایب بس حاضر، بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر، از مات سلام الله
ای شاهد بینقصان، وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر، از مات سلام الله
ای جوشش می از تو، وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر، از مات سلام الله
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
هم مشکی و هم عنبر، از مات سلام الله
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۱ - از انبهی ماهی، دریا پنهان گشته
از انبهی ماهی، دریا پنهان گشته
انبه شده قالبها تا پردهٔ جان گشته
از فرقت آن دریا، چون زهر شده شکر
زهر از هوس دریا، آب حیوان گشته
در عشرت آن دریا، نی این و نه آن بوده
بر ساحل این خشکی، این گشته و آن گشته
اندر هوس دریا، ای جان چو مرغابی
چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
دوش از شکم دریا، برخاست یکی صورت
وان غمزهاش از دریا بس سخته کمان گشته
دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی
سوگند به جان دل، کان کار چنان گشته
از غمزهٔ غمازی، وز طرفهٔ بغدادی
دل گشته چنان شادی، جانم همدان گشته
در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش
در پختن این شیران، تا مغز پزان گشته
از شعلهٔ آن بیشه، تابان شده اندیشه
تا قالب جان پیشه، بیجا و مکان گشته
گرمابهٔ روحانی، آوخ چه پری خوان است
وین عالم گورستان، چون جامه کنان گشته
از بهر چنین سری، در سوسنها بنگر
دستوری گفتن نی، سر جمله زبان گشته
شمس الحق تبریزی، درتافته از روزن
تا آنچه نیارم گفت، چون ماه عیان گشته
انبه شده قالبها تا پردهٔ جان گشته
از فرقت آن دریا، چون زهر شده شکر
زهر از هوس دریا، آب حیوان گشته
در عشرت آن دریا، نی این و نه آن بوده
بر ساحل این خشکی، این گشته و آن گشته
اندر هوس دریا، ای جان چو مرغابی
چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
دوش از شکم دریا، برخاست یکی صورت
وان غمزهاش از دریا بس سخته کمان گشته
دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی
سوگند به جان دل، کان کار چنان گشته
از غمزهٔ غمازی، وز طرفهٔ بغدادی
دل گشته چنان شادی، جانم همدان گشته
در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش
در پختن این شیران، تا مغز پزان گشته
از شعلهٔ آن بیشه، تابان شده اندیشه
تا قالب جان پیشه، بیجا و مکان گشته
گرمابهٔ روحانی، آوخ چه پری خوان است
وین عالم گورستان، چون جامه کنان گشته
از بهر چنین سری، در سوسنها بنگر
دستوری گفتن نی، سر جمله زبان گشته
شمس الحق تبریزی، درتافته از روزن
تا آنچه نیارم گفت، چون ماه عیان گشته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۲ - دیدم رخ ترسا را، با ما چو گل اشکفته
دیدم رخ ترسا را، با ما چو گل اشکفته
هم خلوت و هم بیگه، در دیر صفا رفته
با آن مه بینقصان سرمست شده رقصان
دستی سر زلف او، دستی می بگرفته
در رستهٔ بازاری، هر جا بده اغیاری
در جانش زده ناری، آن خونی آشفته
و آن لعل چو بگشاید، تا قند شکر خاید
از عرش نثار آید، بس گوهر ناسفته
دل دزدد و بستاند، وز سر دلت داند
تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
از حسن پری زاده، صد بیدل و دل داده
در هر طرف افتاده، هم یک یک و هم جفته
نوری که ازو تابد، هر چشم که برتابد
بیدار ابد یابد، در کالبد خفته
از هفت فلک بیرون، وز هر دو جهان افزون
وین طرفه که آن بیچون اندر دل بنهفته
از بهر چنین مشکل، تبریز شده حاصل
وندر پی شمس الدین، پای دل من کفته
هم خلوت و هم بیگه، در دیر صفا رفته
با آن مه بینقصان سرمست شده رقصان
دستی سر زلف او، دستی می بگرفته
در رستهٔ بازاری، هر جا بده اغیاری
در جانش زده ناری، آن خونی آشفته
و آن لعل چو بگشاید، تا قند شکر خاید
از عرش نثار آید، بس گوهر ناسفته
دل دزدد و بستاند، وز سر دلت داند
تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
از حسن پری زاده، صد بیدل و دل داده
در هر طرف افتاده، هم یک یک و هم جفته
نوری که ازو تابد، هر چشم که برتابد
بیدار ابد یابد، در کالبد خفته
از هفت فلک بیرون، وز هر دو جهان افزون
وین طرفه که آن بیچون اندر دل بنهفته
از بهر چنین مشکل، تبریز شده حاصل
وندر پی شمس الدین، پای دل من کفته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۳ - ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
اندیشهٔ تو هر دم در بنده اثر کرده
ای هر چه بیندیشی، در خاطر تو آید
بر بنده همان لحظه، آن چیز گذر کرده
از شیوه و ناز تو، مشغول شده جانم
مکر تو به پنهانی، خود کار دگر کرده
بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده
عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
از چهرهٔ چون ماهت، وز قد و کمرگاهت
چون ماه نو این جانم خود را چو قمر کرده
خود را چو کمر کردم، باشد به میان آیی
ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
از خشم نظر کردی، دل زیر و زبر کردی
تا این دل آواره از خویش سفر کرده
اندیشهٔ تو هر دم در بنده اثر کرده
ای هر چه بیندیشی، در خاطر تو آید
بر بنده همان لحظه، آن چیز گذر کرده
از شیوه و ناز تو، مشغول شده جانم
مکر تو به پنهانی، خود کار دگر کرده
بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده
عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
از چهرهٔ چون ماهت، وز قد و کمرگاهت
چون ماه نو این جانم خود را چو قمر کرده
خود را چو کمر کردم، باشد به میان آیی
ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
از خشم نظر کردی، دل زیر و زبر کردی
تا این دل آواره از خویش سفر کرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۴ - ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۵ - دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
انگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل از سر غمازی، یک وعده ازو گفته
درخواسته من از وی، او نیز کرم کرده
عشقش ز پی غیرت، گفتا که عوض جان ده
این گفت به جان رفته، جان نیز نعم کرده
از بعد چنان شهدی، وز بعد چنان عهدی
لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده
از هجرعجب نبود این ظلم و ستم کردن
کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده
ای آن که ز یک برقی از حسن جمال خود
این جمله هستی را در حال عدم کرده
وان گه ز وجود تو، برساخته هستی را
تا جمله حوادث را انوار قدم کرده
ده چشم شده جانها، چون نای بنالیده
چون چنگ شده تنها، هم پشت بخم کرده
بس شادی در شادی، کان را تو به جان دادی
وز بهر حسودان را در صورت غم کرده
اندر پی مخدومی، شمس الحق تبریزی
کی باشد تن چون دل، از دیده قدم کرده؟
انگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل از سر غمازی، یک وعده ازو گفته
درخواسته من از وی، او نیز کرم کرده
عشقش ز پی غیرت، گفتا که عوض جان ده
این گفت به جان رفته، جان نیز نعم کرده
از بعد چنان شهدی، وز بعد چنان عهدی
لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده
از هجرعجب نبود این ظلم و ستم کردن
کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده
ای آن که ز یک برقی از حسن جمال خود
این جمله هستی را در حال عدم کرده
وان گه ز وجود تو، برساخته هستی را
تا جمله حوادث را انوار قدم کرده
ده چشم شده جانها، چون نای بنالیده
چون چنگ شده تنها، هم پشت بخم کرده
بس شادی در شادی، کان را تو به جان دادی
وز بهر حسودان را در صورت غم کرده
اندر پی مخدومی، شمس الحق تبریزی
کی باشد تن چون دل، از دیده قدم کرده؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۶ - امروز بت خندان، میبخش کند خنده
امروز بت خندان، میبخش کند خنده
عالم همه خندان شد، بگذشت ز حد خنده
پیوسته حسد بودی پرغصه، ولیک این دم
می جوشد و میروید از عین حسد خنده
در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم
کان خندهٔ بیپایان، آورد مدد خنده
بربسته و بررسته، غرقند درین رسته
تا با همگان باشد از عین ابد خنده
تا چند نهان خندم؟ پنهان نکنم زین پس
هر چند نهان دارم از من بجهد خنده
ور تو پنهان داری، ناموس تو من دانم
کندر سر هر مویت، درج است دو صد خنده
هر ذره که میپوید، بیخنده نمیروید
از نیست سوی هستی ما را که کشد؟ خنده
خندهی پدر و مادر، در چرخ درآوردت
بنمود به هر طورت، الطاف احد خنده
آن دم که دهان خندد، در خندهٔ جان بنگر
کان خندهٔ بیدندان در لب بنهد خنده
عالم همه خندان شد، بگذشت ز حد خنده
پیوسته حسد بودی پرغصه، ولیک این دم
می جوشد و میروید از عین حسد خنده
در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم
کان خندهٔ بیپایان، آورد مدد خنده
بربسته و بررسته، غرقند درین رسته
تا با همگان باشد از عین ابد خنده
تا چند نهان خندم؟ پنهان نکنم زین پس
هر چند نهان دارم از من بجهد خنده
ور تو پنهان داری، ناموس تو من دانم
کندر سر هر مویت، درج است دو صد خنده
هر ذره که میپوید، بیخنده نمیروید
از نیست سوی هستی ما را که کشد؟ خنده
خندهی پدر و مادر، در چرخ درآوردت
بنمود به هر طورت، الطاف احد خنده
آن دم که دهان خندد، در خندهٔ جان بنگر
کان خندهٔ بیدندان در لب بنهد خنده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۷ - ای خاک کف پایت، رشک فلکی بوده
ای خاک کف پایت، رشک فلکی بوده
جان من و جان تو، در اصل یکی بوده
در خانهٔ نقشینی، دیدم صنم چینی
خون خوارهٔ صد آدم، جان ملکی بوده
صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان
صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده
گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر
در شاه چه جا کردی، ای آیبکی بوده
ای سگ که ز اصحابی، در کهف تو در خوابی
چون شیر خدا گشتی، اول سگکی بوده
ای ماهی در آتش، تو جانب دریا کش
ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده
شمس الحق تبریزم هم رنگ تو میخیزم
من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده
جان من و جان تو، در اصل یکی بوده
در خانهٔ نقشینی، دیدم صنم چینی
خون خوارهٔ صد آدم، جان ملکی بوده
صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان
صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده
گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر
در شاه چه جا کردی، ای آیبکی بوده
ای سگ که ز اصحابی، در کهف تو در خوابی
چون شیر خدا گشتی، اول سگکی بوده
ای ماهی در آتش، تو جانب دریا کش
ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده
شمس الحق تبریزم هم رنگ تو میخیزم
من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۸ - مستی ده و هستی ده، ای غمزهٔ خماره
مستی ده و هستی ده، ای غمزهٔ خماره
تو دلبر و استادی، ما عاشق و این کاره
ما بر سر هر پشته، گم کرده سررشته
بیچارهٔ تو گشته، تو چارهٔ بیچاره
صد چشمه بجوشانی در سینهٔ چون مرمر
ای آب روان کرده از مرمر و از خاره
ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده
وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره
ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما
واندیشه روان کرده از خون دل پاره
تو دلبر و استادی، ما عاشق و این کاره
ما بر سر هر پشته، گم کرده سررشته
بیچارهٔ تو گشته، تو چارهٔ بیچاره
صد چشمه بجوشانی در سینهٔ چون مرمر
ای آب روان کرده از مرمر و از خاره
ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده
وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره
ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما
واندیشه روان کرده از خون دل پاره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۱۹ - آن یار غریب من، آمد به سوی خانه
آن یار غریب من، آمد به سوی خانه
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
یاران وفا را بین، اخوان صفا را بین
در رقص، که بازآمد آن گنج به ویرانه
ای چشم چمن میبین، وی گوش سخن میچین
بگشای لب نوشین، ای یار خوش افسانه
امروز می باقی، بیصرفه ده ای ساقی
از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه؟
پیمانه و پیمانه، در باده دویی نبود
خواهی که یکی گردد؟ بشکن تو دو پیمانه
من باز شکارم، جان دربند مدارم، جان
زین بیش نمیباشم، چون جغد به ویرانه
قانع نشوم با تو، صبر از دل من گم شد
رو با دگری میگو، من نشنوم افسانه
من دانهٔ افلاکم، یک چند درین خاکم
چون عدل بهار آمد، سرسبز شود دانه
تو آفت مرغانی، زان دانه که میدانی
یک مشت برافشانی زانبار پر از دانه
ای داده مرا رونق، صد چون فلک ازرق
ای دوست بگو مطلق، این هست چنین، یا نه؟
بار دگر ای جان تو، زنجیر بجنبان تو
وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
خود گلشن بخت است این، یا رب چه درخت است این
صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
جان گوش کشان آید، دل سوی خوشان آید
زیرا که بهار آمد، شد آن دی بیگانه
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
یاران وفا را بین، اخوان صفا را بین
در رقص، که بازآمد آن گنج به ویرانه
ای چشم چمن میبین، وی گوش سخن میچین
بگشای لب نوشین، ای یار خوش افسانه
امروز می باقی، بیصرفه ده ای ساقی
از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه؟
پیمانه و پیمانه، در باده دویی نبود
خواهی که یکی گردد؟ بشکن تو دو پیمانه
من باز شکارم، جان دربند مدارم، جان
زین بیش نمیباشم، چون جغد به ویرانه
قانع نشوم با تو، صبر از دل من گم شد
رو با دگری میگو، من نشنوم افسانه
من دانهٔ افلاکم، یک چند درین خاکم
چون عدل بهار آمد، سرسبز شود دانه
تو آفت مرغانی، زان دانه که میدانی
یک مشت برافشانی زانبار پر از دانه
ای داده مرا رونق، صد چون فلک ازرق
ای دوست بگو مطلق، این هست چنین، یا نه؟
بار دگر ای جان تو، زنجیر بجنبان تو
وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
خود گلشن بخت است این، یا رب چه درخت است این
صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه
جان گوش کشان آید، دل سوی خوشان آید
زیرا که بهار آمد، شد آن دی بیگانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۰ - بیبرگی بستان بین، کآمد دی دیوانه
بیبرگی بستان بین، کآمد دی دیوانه
خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
زردی رخ بستان، کز فرقت آن خوبان
بستان شده گورستان، زندان شده کاشانه
ترکان پری چهره، نک عزم سفر کردند
یک یک به سوی قشلق، از غارت بیگانه
کی باشد کاین ترکان، از قشلق بازآیند؟
چون گنج بدید آید زین گوشهٔ ویرانه
کی باشد کین مستان، آیند سوی بستان؟
سرسبز و خوش و حیران، رقصان شده مستانه
زانبار تهی گردد، پر گردد پیمانه
آن عالم انبار است، وین عالم پیمانه
پیمانه چو شد خالی، زانبار بباید جست
زانبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه
خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
زردی رخ بستان، کز فرقت آن خوبان
بستان شده گورستان، زندان شده کاشانه
ترکان پری چهره، نک عزم سفر کردند
یک یک به سوی قشلق، از غارت بیگانه
کی باشد کاین ترکان، از قشلق بازآیند؟
چون گنج بدید آید زین گوشهٔ ویرانه
کی باشد کین مستان، آیند سوی بستان؟
سرسبز و خوش و حیران، رقصان شده مستانه
زانبار تهی گردد، پر گردد پیمانه
آن عالم انبار است، وین عالم پیمانه
پیمانه چو شد خالی، زانبار بباید جست
زانبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۱ - ای دل به کجایی تو، آگاه هیی یا نه
ای دل به کجایی تو، آگاه هیی یا نه
از سر تو برون کن هی سودای گدایانه
در بزم چنان شاهی، در نور چنان ماهی
خط در دو جهان درکش، چه جای یکی خانه؟
در دولت سلطانی، گر یاوه شود جانی
یک جان چه محل دارد، در خدمت جانانه؟
گر جان بداندیشت، گوید بد شه پیشت
ده بر دهن او زن، تا کم کند افسانه
یک دانه به یک بستان، بیع است، بده، بستان
وان گاه چو سرمستان، میگو که زهی دانه
شاهی نگری خندان، چون ماه و دو صد چندان
بی ناز خوشاوندان، بیزحمت بیگانه
شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید
آن باز بود عرشی، بر عرش کند لانه
از سر تو برون کن هی سودای گدایانه
در بزم چنان شاهی، در نور چنان ماهی
خط در دو جهان درکش، چه جای یکی خانه؟
در دولت سلطانی، گر یاوه شود جانی
یک جان چه محل دارد، در خدمت جانانه؟
گر جان بداندیشت، گوید بد شه پیشت
ده بر دهن او زن، تا کم کند افسانه
یک دانه به یک بستان، بیع است، بده، بستان
وان گاه چو سرمستان، میگو که زهی دانه
شاهی نگری خندان، چون ماه و دو صد چندان
بی ناز خوشاوندان، بیزحمت بیگانه
شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید
آن باز بود عرشی، بر عرش کند لانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۲ - هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
نی عید کهن گشته، آدینهٔ دیگینه
عیدانه بپوشیده، همچون مه عید، ای جان
از نور جمال خود، نی خرقهٔ پشمینه
مانندهٔ عقل و دین، بیرون و درون شیرین
نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه
درپوش چنین خرقه، میگرد درین حلقه
مانند دل روشن، در پیش گه سینه
در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید؟
در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه؟
در دیدهٔ قدس این دم، شاخی ستتر و تازه
در دیدهٔ حس این دم، افسانهٔ دیرینه
نی عید کهن گشته، آدینهٔ دیگینه
عیدانه بپوشیده، همچون مه عید، ای جان
از نور جمال خود، نی خرقهٔ پشمینه
مانندهٔ عقل و دین، بیرون و درون شیرین
نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه
درپوش چنین خرقه، میگرد درین حلقه
مانند دل روشن، در پیش گه سینه
در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید؟
در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه؟
در دیدهٔ قدس این دم، شاخی ستتر و تازه
در دیدهٔ حس این دم، افسانهٔ دیرینه