تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
از کوی تو باز آمد و بر آتش دل سوخت
هر نامه صبری که ازین پیش دلم خواند
اندر دلم این بود که بگذشت همه عمر
وین دیده نثاری به ته پای تو افشاند
آب از جگرم خورد و برم نیز جگر داد
بالات نهالی که در آب و گل ما شاند
پرسند عزیزان و نخوانم بر خود، ازانک
کس بر جگر سوخته مهمان نتوان ماند
آن یار به دل در شد و تن خدمت او کرد
بستند در دل، خرد و هوش برون ماند
کردیم بحل نرگس بازنده او را
خسرو همه هستی که به یک داد لبش خواند
جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
از کوی تو باز آمد و بر آتش دل سوخت
هر نامه صبری که ازین پیش دلم خواند
اندر دلم این بود که بگذشت همه عمر
وین دیده نثاری به ته پای تو افشاند
آب از جگرم خورد و برم نیز جگر داد
بالات نهالی که در آب و گل ما شاند
پرسند عزیزان و نخوانم بر خود، ازانک
کس بر جگر سوخته مهمان نتوان ماند
آن یار به دل در شد و تن خدمت او کرد
بستند در دل، خرد و هوش برون ماند
کردیم بحل نرگس بازنده او را
خسرو همه هستی که به یک داد لبش خواند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
دشوار جهد دل که در افتاد درین بند
اندر دل من بود نهالی ز صبوری
بادی بوزید از تو و از بیخ برافگند
بودیم خردمند، که زد عشق تو بر ما
دیوانگی آورد و نماندیم خردمند
شیرینست دروغ تو، ز هم ارچه زنی لاغ
حلوا نتوان خورد ازینسان که تو سوگند
ای باد، بجنبان سر آن زلف و ببخشای
بر حال پریشان پریشان شده ای چند
در آرزوی یک سخن تلخ بمردم
روزی نشد از دولت آن لعل شکر خند
اصحاب هوس چاشنی عشق، چه دانند؟
لذت ندهد تشنه می را شکر و قند
بگذار که بیرون رود از پرده دل راز
کاین پرده نمانده ست کنون قابل پیوند
هرگز نرود نقش رخت از دل خسرو
زان گونه که از ران سگان داغ خداوند
دشوار جهد دل که در افتاد درین بند
اندر دل من بود نهالی ز صبوری
بادی بوزید از تو و از بیخ برافگند
بودیم خردمند، که زد عشق تو بر ما
دیوانگی آورد و نماندیم خردمند
شیرینست دروغ تو، ز هم ارچه زنی لاغ
حلوا نتوان خورد ازینسان که تو سوگند
ای باد، بجنبان سر آن زلف و ببخشای
بر حال پریشان پریشان شده ای چند
در آرزوی یک سخن تلخ بمردم
روزی نشد از دولت آن لعل شکر خند
اصحاب هوس چاشنی عشق، چه دانند؟
لذت ندهد تشنه می را شکر و قند
بگذار که بیرون رود از پرده دل راز
کاین پرده نمانده ست کنون قابل پیوند
هرگز نرود نقش رخت از دل خسرو
زان گونه که از ران سگان داغ خداوند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند
سلطان ننهد بنده محنت زده را بند
ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟
من دانم و یعقوب، فراق رخ فرزند
عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی
جهل است خردمندی و دیوانه خردمند
تا جان بود، از مهر رخش بر نکنم دل
گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند
آن فتنه کدام است که بنیاد جهانی
چون پرده ز رخسار برافگند، برافگند
بر من مفشان دست تعنت که به شمشیر
از لعل تو دل بر نکنم، چون مگس از قند
در دیده من حسرت رخسار تو تا کی
در سینه من آتش هجران تو تا چند
ناچار چو شد بنده فرمان تو خسرو
چون گردن طاعت ننهد پیش خداوند؟
سلطان ننهد بنده محنت زده را بند
ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟
من دانم و یعقوب، فراق رخ فرزند
عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی
جهل است خردمندی و دیوانه خردمند
تا جان بود، از مهر رخش بر نکنم دل
گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند
آن فتنه کدام است که بنیاد جهانی
چون پرده ز رخسار برافگند، برافگند
بر من مفشان دست تعنت که به شمشیر
از لعل تو دل بر نکنم، چون مگس از قند
در دیده من حسرت رخسار تو تا کی
در سینه من آتش هجران تو تا چند
ناچار چو شد بنده فرمان تو خسرو
چون گردن طاعت ننهد پیش خداوند؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۲ - روزی مگر این بسته در ما بگشایند
روزی مگر این بسته در ما بگشایند
وز لطف من گشمده را راه نمایند
گر خلق جهان حال من خسته بدانند
از عین تحیر سرانگشت بخایند
عمری ست که از جور فلک با غم و دردم
زین بیش مگر درد به دردم بیفزایند
تا کی در بخت من بیچاره ببندند
وقتی ست که از روی ترحم بگشایند
زنهار که دل در فلک و دهر نبندی
کایشان ز جهان یکسره بی مهر و وفایند
وز لطف من گشمده را راه نمایند
گر خلق جهان حال من خسته بدانند
از عین تحیر سرانگشت بخایند
عمری ست که از جور فلک با غم و دردم
زین بیش مگر درد به دردم بیفزایند
تا کی در بخت من بیچاره ببندند
وقتی ست که از روی ترحم بگشایند
زنهار که دل در فلک و دهر نبندی
کایشان ز جهان یکسره بی مهر و وفایند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - آن سرو خرامنده که جستم، به بر آمد
آن سرو خرامنده که جستم، به بر آمد
وان بخت که پیش آمده بد، بیش تر آمد
شادی همه غم بود ز بر نامدن کار
آن غم همه شادی شد و آن کار برآمد
بر لاله گلبرگ دماغم رسد امروز
کز زلف توام بوی نسیم سحر آمد
آیینه جان روی نما می کشمت پیش
کایینه رخسار توام در نظر آمد
شیرینی لعلت نرود از بن دندان
کز لعل توام در بن دندان شکر آمد
در مردم من مردمک دیده نگنجد
اکنون که مرا روی تو در چشم تر آمد
در پای تو خسرو چه کند، گر نکند جان
اکنون که مرا روی تو در چشم تر آمد
وان بخت که پیش آمده بد، بیش تر آمد
شادی همه غم بود ز بر نامدن کار
آن غم همه شادی شد و آن کار برآمد
بر لاله گلبرگ دماغم رسد امروز
کز زلف توام بوی نسیم سحر آمد
آیینه جان روی نما می کشمت پیش
کایینه رخسار توام در نظر آمد
شیرینی لعلت نرود از بن دندان
کز لعل توام در بن دندان شکر آمد
در مردم من مردمک دیده نگنجد
اکنون که مرا روی تو در چشم تر آمد
در پای تو خسرو چه کند، گر نکند جان
اکنون که مرا روی تو در چشم تر آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - هر سر که به سودای تو از پای در آمد
هر سر که به سودای تو از پای در آمد
از خاک کف پای تواش تاج سر آمد
دست از همه خوبان جهان شست به پاکی
چشمم که خیال تواش از دیده در آمد
همچون نفس باد صبا غالیه بر شد
هر دم که به سودای تو از سینه برآمد
سیلاب سرشک از غم هجران توام دوش
تا دوش بد، امروز به بالای سر آمد
گفتم که غم عشق تو بیرون رود از دل
دردا که نرفت آن غم و بار دگر آمد
یارب، چه توان کرد که می خواری و رندی
پیش همه عیب است و مرا این هنر آمد
گر عادت بخت من و خوی تو چنین است
مشکل بود از کلبه احزان به در آمد
سنگ است و سبو عشق تو و قلب سلیمم
بشکست چو زلف تو که بر یکدگر آمد
خسرو ز دم باد سحر می طلبد جان
کز بوی تو جان در دم باد سحر آمد
از خاک کف پای تواش تاج سر آمد
دست از همه خوبان جهان شست به پاکی
چشمم که خیال تواش از دیده در آمد
همچون نفس باد صبا غالیه بر شد
هر دم که به سودای تو از سینه برآمد
سیلاب سرشک از غم هجران توام دوش
تا دوش بد، امروز به بالای سر آمد
گفتم که غم عشق تو بیرون رود از دل
دردا که نرفت آن غم و بار دگر آمد
یارب، چه توان کرد که می خواری و رندی
پیش همه عیب است و مرا این هنر آمد
گر عادت بخت من و خوی تو چنین است
مشکل بود از کلبه احزان به در آمد
سنگ است و سبو عشق تو و قلب سلیمم
بشکست چو زلف تو که بر یکدگر آمد
خسرو ز دم باد سحر می طلبد جان
کز بوی تو جان در دم باد سحر آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - ترسم که از اطراف جهان دود برآید
ترسم که از اطراف جهان دود برآید
گر آه من از جان غم اندود برآید
بر بوی تو آتش زده ام مجمره دل
از وی چه عجب، گر نفس عود برآید
آتشکده دل بر ما، چند بپوشم
شک نیست که از آتش ما دود برآید
دل خود چه متاع است که از ما طلبد دوست؟
حقا که اگر جان طلبد زود برآید
هر دل که ندارد خبر از حسن ایازی
شرط است که گرد دل محمود برآید
بعد من اگر گوش نهی بر سر خاکم
از خاک همه نغمه داود برآید
خسرو نتواند که کند فکر وصالت
کاری ست که با طالع مسعود برآید
گر آه من از جان غم اندود برآید
بر بوی تو آتش زده ام مجمره دل
از وی چه عجب، گر نفس عود برآید
آتشکده دل بر ما، چند بپوشم
شک نیست که از آتش ما دود برآید
دل خود چه متاع است که از ما طلبد دوست؟
حقا که اگر جان طلبد زود برآید
هر دل که ندارد خبر از حسن ایازی
شرط است که گرد دل محمود برآید
بعد من اگر گوش نهی بر سر خاکم
از خاک همه نغمه داود برآید
خسرو نتواند که کند فکر وصالت
کاری ست که با طالع مسعود برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - گر بار دگر ماه من از بام برآید
گر بار دگر ماه من از بام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
فریاد اسیران همه شب پیش در او
چون بانگ گدایان که گه شام برآید
زنهار که آن بند قبا چست نبندی
کز نازکیش بخیه بر اندام برآید
او کرده ترش گوشه ابرو ز سر خشم
من منتظر لب که چه دشنام برآید؟
ای ساقی بدمست، مزن تیغ، که در تن
خون آنقدرم نیست که در جام برآید
ای رند خرابات، سبو بر سر من نه
تا در همه شهرم به بدی نام برآید
آن را که بهشتی صفتی داغ نکرده ست
گر از ته دوزخ کشیش خام برآید
برنامد، اگر جان من، ای هجر، مکن جهد
گر یار همین است به ناکام برآید
در کنگره عشق، گر افتد کله از سر
صاحب قدمی کو که به یک گام برآید
جانا، چه به افسانه گذاری غم عشاق
این نیست مهمی که به پیغام برآید
خسرو، اگرت نیست مرادی، مخور افسوس
زیرا که همه کار به هنگام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
فریاد اسیران همه شب پیش در او
چون بانگ گدایان که گه شام برآید
زنهار که آن بند قبا چست نبندی
کز نازکیش بخیه بر اندام برآید
او کرده ترش گوشه ابرو ز سر خشم
من منتظر لب که چه دشنام برآید؟
ای ساقی بدمست، مزن تیغ، که در تن
خون آنقدرم نیست که در جام برآید
ای رند خرابات، سبو بر سر من نه
تا در همه شهرم به بدی نام برآید
آن را که بهشتی صفتی داغ نکرده ست
گر از ته دوزخ کشیش خام برآید
برنامد، اگر جان من، ای هجر، مکن جهد
گر یار همین است به ناکام برآید
در کنگره عشق، گر افتد کله از سر
صاحب قدمی کو که به یک گام برآید
جانا، چه به افسانه گذاری غم عشاق
این نیست مهمی که به پیغام برآید
خسرو، اگرت نیست مرادی، مخور افسوس
زیرا که همه کار به هنگام برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشد
سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشد
این نازکی اندر گل و شمشاد نباشد
چون تو خوشی، ای دوست، به ویرانی دلها
آبادتر آن سینه که آباد نباشد
غمها خورم و ناله به گوشت نرسانم
کاسوده دلان را سر فریاد نباشد
گفتی که سرت خاک کنم بر سر این کو
ای خاک بر آن سر که بدین شاد نباشد
آن روز مبادا که کنم از تو فراموش
هر چند که روزیت ز من یاد نباشد
معذور همی دارمت، از جور کنی، زانک
در مذهب خوبان روش داد نباشد
مگریز ز درماندگی جان اسیران
کانجا که تو باشی، دلی آباد نباشد
طعنه مزن، ای زاهد، اگر توبه شکستم
صد توبه کند عاشق و بنیاد نباشد
جان بر تو فرستم که ازان سوی که دل رفت
در بردن اگر کاهلی از باد نباشد
هر چند که خسرو به سخن می نبرد دل
چون نرگس جادوی تو استاد نباشد
این نازکی اندر گل و شمشاد نباشد
چون تو خوشی، ای دوست، به ویرانی دلها
آبادتر آن سینه که آباد نباشد
غمها خورم و ناله به گوشت نرسانم
کاسوده دلان را سر فریاد نباشد
گفتی که سرت خاک کنم بر سر این کو
ای خاک بر آن سر که بدین شاد نباشد
آن روز مبادا که کنم از تو فراموش
هر چند که روزیت ز من یاد نباشد
معذور همی دارمت، از جور کنی، زانک
در مذهب خوبان روش داد نباشد
مگریز ز درماندگی جان اسیران
کانجا که تو باشی، دلی آباد نباشد
طعنه مزن، ای زاهد، اگر توبه شکستم
صد توبه کند عاشق و بنیاد نباشد
جان بر تو فرستم که ازان سوی که دل رفت
در بردن اگر کاهلی از باد نباشد
هر چند که خسرو به سخن می نبرد دل
چون نرگس جادوی تو استاد نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - یک روز به عمری ز منت یاد نیاید
یک روز به عمری ز منت یاد نیاید
یک شب رهی از کوی غمت شاد نیاید
از بوی توام سوخته شد، وه دلم آخر
کمتر شود این شعله، اگر باد نیاید
یارب که می خوشدلیت باد گوارا
هر چند که از مات گهی یاد نیاید
فرداش مخوانید به بالینگه من، زانک
شیرین به سر تربت فرهاد نیاید
جانم که به ویرانه غم ماند مخوانید
کاین باغ خرابه ست، ورا باد نیاید
دشوار نباشد دگرم بندگی دل
آزاد کس از جان خود آزاد نیاید
نوروز در آید ز برای همه مرغان
بلبل ز پی رفتن صیاد نیاید
دیوانه بگردم من ازین کوی به آن کوی
دیوانه وش آن ترک پریزاد نیاید
خسرو چو کند ناله چو فرهاد، شبی نیست
کز ناله او کوه به فریاد نیاید
یک شب رهی از کوی غمت شاد نیاید
از بوی توام سوخته شد، وه دلم آخر
کمتر شود این شعله، اگر باد نیاید
یارب که می خوشدلیت باد گوارا
هر چند که از مات گهی یاد نیاید
فرداش مخوانید به بالینگه من، زانک
شیرین به سر تربت فرهاد نیاید
جانم که به ویرانه غم ماند مخوانید
کاین باغ خرابه ست، ورا باد نیاید
دشوار نباشد دگرم بندگی دل
آزاد کس از جان خود آزاد نیاید
نوروز در آید ز برای همه مرغان
بلبل ز پی رفتن صیاد نیاید
دیوانه بگردم من ازین کوی به آن کوی
دیوانه وش آن ترک پریزاد نیاید
خسرو چو کند ناله چو فرهاد، شبی نیست
کز ناله او کوه به فریاد نیاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - بر آب رخت یک گل سیراب نیاید
بر آب رخت یک گل سیراب نیاید
آنچ از لبت آید ز می ناب نیاید
دانم که لبت بنده نواز است، ولیکن
آن به که مگس بر سر جلاب نیاید
معذوری، اگر نیست دلت را اثر مهر
کاین عجز عیسی ست، ز قصاب نیاید
ناآمدنت را گله از بخت کنم، زانک
در کلبه درویش تو مهتاب نیاید
شبها من دیوانه و یار و دو سه همدم
من نالم و یاران مرا خواب نیاید
از دل نگشاید گره گریه ام، آری
ماتم چو بود سخت به چشم آب نیاید
ما بهر صلاح رخ ساقی نگذاریم
کان را بتی هست به محراب نیاید
چه عیش بود آنکه کنی بر دل خسرو
از چشم تو بک ناوک پر تاب نیاید
آنچ از لبت آید ز می ناب نیاید
دانم که لبت بنده نواز است، ولیکن
آن به که مگس بر سر جلاب نیاید
معذوری، اگر نیست دلت را اثر مهر
کاین عجز عیسی ست، ز قصاب نیاید
ناآمدنت را گله از بخت کنم، زانک
در کلبه درویش تو مهتاب نیاید
شبها من دیوانه و یار و دو سه همدم
من نالم و یاران مرا خواب نیاید
از دل نگشاید گره گریه ام، آری
ماتم چو بود سخت به چشم آب نیاید
ما بهر صلاح رخ ساقی نگذاریم
کان را بتی هست به محراب نیاید
چه عیش بود آنکه کنی بر دل خسرو
از چشم تو بک ناوک پر تاب نیاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - روزی اگر آن ماه به مهمان من آید
روزی اگر آن ماه به مهمان من آید
دوران فلک در ته فرمان من آید
دیوانه دلی داشتم، آواره شد از من
کی باز درین سینه ویران من آید
هر صبحدم از گریه شود خون دلم آب
کز باد نسیم گل خندان من آید
من دانم و من، چاشنی درد تو، جانا
حاشا که طبیب از پی درمان من آید
جانم تو ستان، باز تنم خاک ستاند
آن دم که اجل در طلب جان من آید
در کوی تو نایم که پریشان شودت دل
گر چشم تو بر حال پریشان من آید
دانی که چها می گذرد بر دل خسرو
در گوش تو گر ناله و افغان من آید
دوران فلک در ته فرمان من آید
دیوانه دلی داشتم، آواره شد از من
کی باز درین سینه ویران من آید
هر صبحدم از گریه شود خون دلم آب
کز باد نسیم گل خندان من آید
من دانم و من، چاشنی درد تو، جانا
حاشا که طبیب از پی درمان من آید
جانم تو ستان، باز تنم خاک ستاند
آن دم که اجل در طلب جان من آید
در کوی تو نایم که پریشان شودت دل
گر چشم تو بر حال پریشان من آید
دانی که چها می گذرد بر دل خسرو
در گوش تو گر ناله و افغان من آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - گر چشم من از صورت تو دور نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۲ - سروی چو تو در اچه و در تته نباشد
سروی چو تو در اچه و در تته نباشد
گل مثل رخ خوب تو البته نباشد
دوزیم قبا بهر قدت از گل سوری
تا خلعت زیبای تو از لته نباشد
این شکل و شمایل که تو کافر بچه داری
در چین و ختا و ختن و خته نباشد
بدخواه ترا در دو جهان روی سیه باد
در دیده خصم تو به جز مته نباشد
در جنت و فردوس کسی را نگذارند
تا داغ غلامی تواش پته نباشد
سلطانی مسکین نکند میل به جنت
در صحن بهشت ار طبق بته نباشد
از پشت رقیب تو کشم تسمه چندین
تا گنجفه اسب تو از پته نباشد
چون موی شد از فکر میانت تن خسرو
تا همچو رقیبت خنک و کته نباشد
گل مثل رخ خوب تو البته نباشد
دوزیم قبا بهر قدت از گل سوری
تا خلعت زیبای تو از لته نباشد
این شکل و شمایل که تو کافر بچه داری
در چین و ختا و ختن و خته نباشد
بدخواه ترا در دو جهان روی سیه باد
در دیده خصم تو به جز مته نباشد
در جنت و فردوس کسی را نگذارند
تا داغ غلامی تواش پته نباشد
سلطانی مسکین نکند میل به جنت
در صحن بهشت ار طبق بته نباشد
از پشت رقیب تو کشم تسمه چندین
تا گنجفه اسب تو از پته نباشد
چون موی شد از فکر میانت تن خسرو
تا همچو رقیبت خنک و کته نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشد
بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشد
زلفت کشم و تاب ندانم که چه باشد
آن شب که بتا، چشم تو در خواب ببینم
در دیده خود خواب ندانم که چه باشد
تا طاق دو ابروی تو محراب بتان شد
بت جویم و محراب ندانم که چه باشد
چون چاه زنخدان تو از دور ببینم
تشنه شوم و آب ندانم که چه باشد
از زلف تو چون نیست مرا سوی رخت ره
شب گردم و مهتاب ندانم که چه باشد
گویند که دریاب درین واقعه خود را
می گویم و دریاب ندانم که چه باشد
باغی ست عجب وصل تو، می پرس ز خسرو
من بنده در آن باب ندانم که چه باشد
زلفت کشم و تاب ندانم که چه باشد
آن شب که بتا، چشم تو در خواب ببینم
در دیده خود خواب ندانم که چه باشد
تا طاق دو ابروی تو محراب بتان شد
بت جویم و محراب ندانم که چه باشد
چون چاه زنخدان تو از دور ببینم
تشنه شوم و آب ندانم که چه باشد
از زلف تو چون نیست مرا سوی رخت ره
شب گردم و مهتاب ندانم که چه باشد
گویند که دریاب درین واقعه خود را
می گویم و دریاب ندانم که چه باشد
باغی ست عجب وصل تو، می پرس ز خسرو
من بنده در آن باب ندانم که چه باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - دل بسته بالای یکی تنگ قبا شد
دل بسته بالای یکی تنگ قبا شد
باز این ز برای دل تنگم چه بلا شد؟
دل خون شد و اندر سر آن غمزه شود نیز
جانی که به صد حیله از ان طره جدا شد
یاران موافق همه فارغ ز غم و درد
هر جا که غمی بود نصیب دل ما شد
دی کرد سلامی سوی من آن نه چنان بود
دردی که چنین کش به ره افتاد دو تا شد
نی روز قرار و نه شبم، هیچ ندانم
کان صبر که وقتی به دلم بود، کجا شد؟
پامال شد آن دل که زما برد به رفتار
خود بین که چنین چند دلش در ته پا شد
می رفت سوار او و به نظاره ز هر سوی
شد جامه قبا، جامه جان نیز قبا باشد
بر باد هوا داد بسی چون دل خسرو
هر ذره که از گرد ره او به هوا شد
باز این ز برای دل تنگم چه بلا شد؟
دل خون شد و اندر سر آن غمزه شود نیز
جانی که به صد حیله از ان طره جدا شد
یاران موافق همه فارغ ز غم و درد
هر جا که غمی بود نصیب دل ما شد
دی کرد سلامی سوی من آن نه چنان بود
دردی که چنین کش به ره افتاد دو تا شد
نی روز قرار و نه شبم، هیچ ندانم
کان صبر که وقتی به دلم بود، کجا شد؟
پامال شد آن دل که زما برد به رفتار
خود بین که چنین چند دلش در ته پا شد
می رفت سوار او و به نظاره ز هر سوی
شد جامه قبا، جامه جان نیز قبا باشد
بر باد هوا داد بسی چون دل خسرو
هر ذره که از گرد ره او به هوا شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
قوت دل ریشم همگی خون جگر شد
گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی
از خاک درت کاه رخم باز چو زر شد
صاحب نظری هست مسلم به من، ای جان
کز خاک کف پای توام کحل بصر شد
هر سر که نشد خاک در دوست، به معنی
در راه یقین سرمه ارباب نظر شد
تا گشت پریشان سر زلفت چو دل من
دیوانگیم در همه شهر سمر شد
خسرو، اگر آن لعل تو خواهد، مکنش عیب
چون قسمت طوطی سخنم گوی شکر شد
قوت دل ریشم همگی خون جگر شد
گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی
از خاک درت کاه رخم باز چو زر شد
صاحب نظری هست مسلم به من، ای جان
کز خاک کف پای توام کحل بصر شد
هر سر که نشد خاک در دوست، به معنی
در راه یقین سرمه ارباب نظر شد
تا گشت پریشان سر زلفت چو دل من
دیوانگیم در همه شهر سمر شد
خسرو، اگر آن لعل تو خواهد، مکنش عیب
چون قسمت طوطی سخنم گوی شکر شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - آباد نشد دل که خراب پسران شد
آباد نشد دل که خراب پسران شد
حسن پسران آفت صاحب نظران شد
بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج
آن مور که بر گرد لب ساده دلان شد
افسرده جمال خط خوبان چه شناسد؟
کین سرمه نه شایسته ناقص بصران شد
دلهای عزیزان شمر آن جمله نگینها
کاندر کمر آرایش زرین کمران شد
آن خواجه که می گفت که دارم خبر از عقل
در عشق در آمد، یکی از بی خبران شد
جز حسرت و مردن نبود چاره عشاق
فریاد و فغان عربده حیله گران شد
ای صبر، دلم ده قدری، بو که توان زیست
کان دل که مرا بود از آن دگران شد
بس عاقل شمع خرد افروخته روشن
کز کرده دل سوخته خوش پسران شد
خسرو ز رخ خوب و ز می توبه نمی کرد
ناگاه بدید آن رخ زیبا، نگران شد
حسن پسران آفت صاحب نظران شد
بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج
آن مور که بر گرد لب ساده دلان شد
افسرده جمال خط خوبان چه شناسد؟
کین سرمه نه شایسته ناقص بصران شد
دلهای عزیزان شمر آن جمله نگینها
کاندر کمر آرایش زرین کمران شد
آن خواجه که می گفت که دارم خبر از عقل
در عشق در آمد، یکی از بی خبران شد
جز حسرت و مردن نبود چاره عشاق
فریاد و فغان عربده حیله گران شد
ای صبر، دلم ده قدری، بو که توان زیست
کان دل که مرا بود از آن دگران شد
بس عاقل شمع خرد افروخته روشن
کز کرده دل سوخته خوش پسران شد
خسرو ز رخ خوب و ز می توبه نمی کرد
ناگاه بدید آن رخ زیبا، نگران شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد
آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد
چون شست لب از شیر، چه شیرین دهنی شد؟
بس غنچه دل را که کند چاک به هر سو
آن گل که به نوروز جوانی چمنی شد
آن یوسف جان بس که درین سینه در آمد
گویم که تنم گرد تنش پیرهنی شد
سلطان مرا عمر فزون یاد به دولت
کز دولت او خلعت عاشق کفنی شد
بس مرد خدایی که چو در عشق در آمد
گلگونه خون کرد به رخسار و زنی شد
وقتی که می لعل بدان روی کشیدم
اینک همه خونابه حال چو منی شد
چون جان دهم از خاک من، ای میر ولایت
بتخانه بر آری که دلم برهمنی شد
خسرو ز مزاج دل من خشم گرفته ست
کز کرده تو با دل خویشش سخنی شد
چون شست لب از شیر، چه شیرین دهنی شد؟
بس غنچه دل را که کند چاک به هر سو
آن گل که به نوروز جوانی چمنی شد
آن یوسف جان بس که درین سینه در آمد
گویم که تنم گرد تنش پیرهنی شد
سلطان مرا عمر فزون یاد به دولت
کز دولت او خلعت عاشق کفنی شد
بس مرد خدایی که چو در عشق در آمد
گلگونه خون کرد به رخسار و زنی شد
وقتی که می لعل بدان روی کشیدم
اینک همه خونابه حال چو منی شد
چون جان دهم از خاک من، ای میر ولایت
بتخانه بر آری که دلم برهمنی شد
خسرو ز مزاج دل من خشم گرفته ست
کز کرده تو با دل خویشش سخنی شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد
ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد
این غمزده با حال پراکنده نسازد
شیرین دهنش نازده صنع خدایست
ورنه لب مردم ز شکر خنده نسازد
سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی
عیبش همه آن است که با بنده نسازد
اکنون که مرا کشت، بگویند که باری
خود را به ستم غمکش و شرمنده نسازد
جانا، ز غمت مردم و از جور برستم
گر بار دگر لعل توام بنده نسازد
گفتی که به افتادگی خویش دلت سوخت
خود را که بود پیش تو کافگنده نسازد؟
آخر ز دل خسرو بیچاره برون شو
کاین خانه درین آتش سوزنده نسازد
این غمزده با حال پراکنده نسازد
شیرین دهنش نازده صنع خدایست
ورنه لب مردم ز شکر خنده نسازد
سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی
عیبش همه آن است که با بنده نسازد
اکنون که مرا کشت، بگویند که باری
خود را به ستم غمکش و شرمنده نسازد
جانا، ز غمت مردم و از جور برستم
گر بار دگر لعل توام بنده نسازد
گفتی که به افتادگی خویش دلت سوخت
خود را که بود پیش تو کافگنده نسازد؟
آخر ز دل خسرو بیچاره برون شو
کاین خانه درین آتش سوزنده نسازد