تعداد ۶۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۲ - سلامی چو بوی خوش آشنایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد میبرد شیوه بیوفایی
دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودهست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد میبرد شیوه بیوفایی
دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودهست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۴ - به شاه نهانی رسیدی که نوشت
به شاه نهانی رسیدی که نوشت
می آسمانی چشیدی که نوشت
نگار ختن را حیات چمن را
میان گلستان کشیدی که نوشت
ایا جان دلبر ایا جمله شکر
چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت
ز مستان سلامت ز رندان پیامت
که قفل طرب را کلیدی که نوشت
چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی
که در سر شرابی پزیدی که نوشت
دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز
گزیده کسی را گزیدی که نوشت
می آسمانی چشیدی که نوشت
نگار ختن را حیات چمن را
میان گلستان کشیدی که نوشت
ایا جان دلبر ایا جمله شکر
چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت
ز مستان سلامت ز رندان پیامت
که قفل طرب را کلیدی که نوشت
چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی
که در سر شرابی پزیدی که نوشت
دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز
گزیده کسی را گزیدی که نوشت
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۱ - جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
درین قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
برو گشته ترسان برو گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار
ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت
ز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسی
که پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالی
به جز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوق؟
عجب عشق خود اصطفایی ندارد؟
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
که آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردهست این عشق با تو؟
که منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی
چه ره دیدهیی کان بلایی ندارد؟
خمش کن نثار است بر عاشقانش
گهرها که هر یک بهایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
درین قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
برو گشته ترسان برو گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار
ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت
ز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسی
که پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالی
به جز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوق؟
عجب عشق خود اصطفایی ندارد؟
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
که آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردهست این عشق با تو؟
که منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی
چه ره دیدهیی کان بلایی ندارد؟
خمش کن نثار است بر عاشقانش
گهرها که هر یک بهایی ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۲ - سحر این دل من ز سودا چه میشد
سحر این دل من ز سودا چه میشد
از آن برق رخسار و سیما چه میشد
ازان طلعت خوش وزان آب و آتش
ز فرق سر بنده تا پا چه میشد؟
خدایا تو دانی که بر ما چه آمد
خدایا تو دانی که ما را چه میشد
ز ریحان و گلها که روید ز دلها
سراسر همه دشت و صحرا چه میشد
ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد؟
ز مه پرس باری که جوزا چه میشد
ز معشوق اعظم به هر جان خرم
به پستی چه آمد به بالا چه میشد
تعالیٰ تقدس چو بنمود خود را
مقدس دلی از تعالیٰ چه میشد
چو میکرد بخشش نظر شمس تبریز
به بینا چه بخشید و بینا چه میشد
از آن برق رخسار و سیما چه میشد
ازان طلعت خوش وزان آب و آتش
ز فرق سر بنده تا پا چه میشد؟
خدایا تو دانی که بر ما چه آمد
خدایا تو دانی که ما را چه میشد
ز ریحان و گلها که روید ز دلها
سراسر همه دشت و صحرا چه میشد
ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد؟
ز مه پرس باری که جوزا چه میشد
ز معشوق اعظم به هر جان خرم
به پستی چه آمد به بالا چه میشد
تعالیٰ تقدس چو بنمود خود را
مقدس دلی از تعالیٰ چه میشد
چو میکرد بخشش نظر شمس تبریز
به بینا چه بخشید و بینا چه میشد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۹ - دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش؟
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش؟
چو تشنهی تو باشد که باشد سقایش؟
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش؟
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایهی همایش؟
چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بیزبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد؟ کف بحر خویش
فزایش که بخشد؟ رخ جان فزایش
جهان سایهٔ توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهرهٔ تو فتاده ز دستت
ازین طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش
چو تشنهی تو باشد که باشد سقایش؟
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش؟
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایهی همایش؟
چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بیزبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد؟ کف بحر خویش
فزایش که بخشد؟ رخ جان فزایش
جهان سایهٔ توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهرهٔ تو فتاده ز دستت
ازین طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸۷ - بگویم مثالی ازین عشق سوزان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸۸ - ببردی دلم را، بدادی به زاغان
ببردی دلم را، بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی، درآیم، بگیری، بگیرم
بگویی، بگویم علامات مستان
نشاید، نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان
بیاور، بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم، مرنجان، مرنجان
شرابی، شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد، شود تن پریشان
نخواهم، نخواهم شرابی بهایی
از آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن، ز من سجده کردن
ز من شکر کردن، ز تو گوهرافشان
چنانم کن ای جان که شکرم نماند
وظیفه بیفزا دو چندان، سه چندان
بجوشان، بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان
خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
خمش باش ای تن که تا جان بگوید
علی میر گردد، چو بگذشت عثمان
خمش کردم ای جان بگو نوبت خود
تویی یوسف ما، تویی خوب کنعان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی، درآیم، بگیری، بگیرم
بگویی، بگویم علامات مستان
نشاید، نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان
بیاور، بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم، مرنجان، مرنجان
شرابی، شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد، شود تن پریشان
نخواهم، نخواهم شرابی بهایی
از آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن، ز من سجده کردن
ز من شکر کردن، ز تو گوهرافشان
چنانم کن ای جان که شکرم نماند
وظیفه بیفزا دو چندان، سه چندان
بجوشان، بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان
خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
خمش باش ای تن که تا جان بگوید
علی میر گردد، چو بگذشت عثمان
خمش کردم ای جان بگو نوبت خود
تویی یوسف ما، تویی خوب کنعان
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۶ - دلا گر مرا تو ببینی ندانی
دلا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان آتشینم، به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم، که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم، که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من، بدیدی نشانها
کنون رفت کارم، گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی، که در دل مقیمی
تو آب حیاتی، که در تن روانی
تو آن نازنینی، که در غیب بینی
نگفتند هرگز، تو را، لن ترانی
چه می نوش کردی، چه روپوش کردی؟
تو روپوش میکن؟ که پنهان نمانی
چه جنت؟ چه دوزخ؟ تویی شاه برزخ
برانی، برانی، بخوانی، بخوانی
تو آن پهلوانی، که چون اسب رانی
ز مشرق به مغرب، به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری، که در بر و بحری
هم الیاس و خضری، و هم جان جانی
کسی بیتو زنده؟ زهی تلخ مردن
چو پیش تو میرد، زهی زندگانی
ایا هم نشینا، جز این چشم بینا
دو صد چشم دیگر، تو داری نهانی
اگر مرد دینی، بسی نقش بینی
مکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا، ایا شمس تبریز
گره از گمان است و تو صد عیانی
به جان آتشینم، به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم، که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم، که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من، بدیدی نشانها
کنون رفت کارم، گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی، که در دل مقیمی
تو آب حیاتی، که در تن روانی
تو آن نازنینی، که در غیب بینی
نگفتند هرگز، تو را، لن ترانی
چه می نوش کردی، چه روپوش کردی؟
تو روپوش میکن؟ که پنهان نمانی
چه جنت؟ چه دوزخ؟ تویی شاه برزخ
برانی، برانی، بخوانی، بخوانی
تو آن پهلوانی، که چون اسب رانی
ز مشرق به مغرب، به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری، که در بر و بحری
هم الیاس و خضری، و هم جان جانی
کسی بیتو زنده؟ زهی تلخ مردن
چو پیش تو میرد، زهی زندگانی
ایا هم نشینا، جز این چشم بینا
دو صد چشم دیگر، تو داری نهانی
اگر مرد دینی، بسی نقش بینی
مکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا، ایا شمس تبریز
گره از گمان است و تو صد عیانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۷ - پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
درآ در خرابی، چو تو آفتابی
چه گویی دلم را که از من نترسی؟
ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده، برانداز پرده
که عمریست ای جان، که اندر حجابی
چو پرده برانداخت، گفتم دلا، هی
به بیداری است این عجب، یا به خوابی؟
بگفتم زمانی چنین باش پیدا
بگفتا که شاید، ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن راند زان جوش
مرا گفت بشنو، گر اهل خطابی
که گر او نه آب است، باغ از چه خندد؟
وگر آتشی نیست، چون دل کبابی؟
ازین جنس باران و برقش جهان شد
در اسرار عشقش، چو ابر سحابی
بگفتم خمش کن، چو تو مست عشقی
مثال صراحی، پر از خون نابی
دلا چند باشی، تو سرمست گفتن؟
چو در عین آبی، چه مست سرابی؟
برین و بران تو منه این بهانه
تو خود را برون کن، که خود را عذابی
من و ماست کهگل، سر خم گرفته
تو بردار کهگل، که خم شرابی
دلا خون نخسبد، و دانم که تو دل
تو آن سیل خونی، که دریا بیابی
بهانهست اینها، بیا، شمس تبریز
که مفتاح عرشی و فتاح بابی
درآ در خرابی، چو تو آفتابی
چه گویی دلم را که از من نترسی؟
ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده، برانداز پرده
که عمریست ای جان، که اندر حجابی
چو پرده برانداخت، گفتم دلا، هی
به بیداری است این عجب، یا به خوابی؟
بگفتم زمانی چنین باش پیدا
بگفتا که شاید، ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن راند زان جوش
مرا گفت بشنو، گر اهل خطابی
که گر او نه آب است، باغ از چه خندد؟
وگر آتشی نیست، چون دل کبابی؟
ازین جنس باران و برقش جهان شد
در اسرار عشقش، چو ابر سحابی
بگفتم خمش کن، چو تو مست عشقی
مثال صراحی، پر از خون نابی
دلا چند باشی، تو سرمست گفتن؟
چو در عین آبی، چه مست سرابی؟
برین و بران تو منه این بهانه
تو خود را برون کن، که خود را عذابی
من و ماست کهگل، سر خم گرفته
تو بردار کهگل، که خم شرابی
دلا خون نخسبد، و دانم که تو دل
تو آن سیل خونی، که دریا بیابی
بهانهست اینها، بیا، شمس تبریز
که مفتاح عرشی و فتاح بابی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۸ - نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟
نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟
چه سوگند خوردی؟ چه دل سخت کردی؟
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر، نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردهست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم تورا راست گفتم
که جان ناپدید است، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحم است
که صد جا به فریاد جانم رسیدی
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟
چه سوگند خوردی؟ چه دل سخت کردی؟
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر، نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردهست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم تورا راست گفتم
که جان ناپدید است، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحم است
که صد جا به فریاد جانم رسیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۹ - نشانت که جوید؟ که تو بینشانی
نشانت که جوید؟ که تو بینشانی
مکانت که یابد؟ که تو بیمکانی
چه صورت کنیمت؟ که صورت نبندی
که کف است صورت، به بحر معانی
ازان سوی پرده، چه شهری شگرف است
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی، به نو نو خیالی
رسد، تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی، تو آنی
دلا خیمهٔ خود برین آسمان زن
مگو که نتانم، بلی میتوانی
مددهای جانت همه زآسمان است
ازان سو رسیدی، همان سوی رانی
گمانهای ناخوش برد بر تو دلها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آرد؟ چه روپوش دارد؟
که تو نانوشته، غرض را بخوانی
خنک آن زمانی، که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما، قدحهای جانی
ز سر گیرد این دل، عروج منازل
ز سر گیرد این تن، مزاج جوانی
خنک آن زمانی، که هر پارهٔ ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از وی گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چهها میکند مادر نفس کلی
که تا بیلسانی، بیابد لسانی
ایا نفس کلی، به هر دم کیاست
کیات میفرستد، به رسم نهانی؟
مگو عقل کلی، که آن عقل کل را
به هر دم کسی میکند مستعانی
که آن عقل کلی، شود جهل کلی
گر آبی نیابد ز بحر معانی
مکانت که یابد؟ که تو بیمکانی
چه صورت کنیمت؟ که صورت نبندی
که کف است صورت، به بحر معانی
ازان سوی پرده، چه شهری شگرف است
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی، به نو نو خیالی
رسد، تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی، تو آنی
دلا خیمهٔ خود برین آسمان زن
مگو که نتانم، بلی میتوانی
مددهای جانت همه زآسمان است
ازان سو رسیدی، همان سوی رانی
گمانهای ناخوش برد بر تو دلها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آرد؟ چه روپوش دارد؟
که تو نانوشته، غرض را بخوانی
خنک آن زمانی، که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما، قدحهای جانی
ز سر گیرد این دل، عروج منازل
ز سر گیرد این تن، مزاج جوانی
خنک آن زمانی، که هر پارهٔ ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از وی گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چهها میکند مادر نفس کلی
که تا بیلسانی، بیابد لسانی
ایا نفس کلی، به هر دم کیاست
کیات میفرستد، به رسم نهانی؟
مگو عقل کلی، که آن عقل کل را
به هر دم کسی میکند مستعانی
که آن عقل کلی، شود جهل کلی
گر آبی نیابد ز بحر معانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۰ - اگر چه لطیفی و زیبالقایی
اگر چه لطیفی و زیبالقایی
به جان بقا رو، ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان
وفا زو چه جویی؟ ببین بیوفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفص حاضر آمد، تو جانا کجایی؟
در آفاق گردون زمانی پریدی
گذشتی بدان شه، که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران
گهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان را
گهی همچو برقی، زمانی نپایی
تو کان نباتی و دلها چو طوطی
تو صحرای سبزی و جانها چرایی
از اینها گذشتم مبر سایه از ما
که در باغ دولت، گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی
درآ در دو دیده، که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد
تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم
جهاز از که داری؟ که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی
چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی
که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا باد
ببین بر تبارش، لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه
بغلطید در خون، ز بیدست و پایی
همیکوفت سر را به هر سنگ و هر در
بسی کرد نوحه، بسی دست خایی
همیکوفت بر سر که تاجت کجا شد
همیکوفت بر دل، که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی
طپشهای ماهی ز بیاستقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون
که گورش نشان ده، که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
بس افتد ازین هاء ز سوء القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم
مرا بوی لیلی، کند رهنمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
ز صدساله راهم، رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله
کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همیبرد خاکی
به بینی و میجست ازان مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جوید
کشد از دهانها، دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندر
به جد چون بجویی، یقین محرم آیی
ز جرعهست آن بو نه از خاک تیره
که در خاک افتاد، جرعهی ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن
که شد خیره چشمم، ز شمس الضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم
ولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون
ولی این نشان است، ازان کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه
که با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت
که در بوشناسی، بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن
رهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی
بزد نعرهیی وفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش
به یک نفخه حشری، به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان
زمین شد زمینی، سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن
خدا کی گذارد شما را شمایی؟
گروهی ز پشه که جویند صرصر
بود جذب صرصر، که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشد
رهاند ز خویشش، به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش
ولی برنتابد، دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بیزبانی
صلا، در چمن رو، که اهل صلایی
به جان بقا رو، ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان
وفا زو چه جویی؟ ببین بیوفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفص حاضر آمد، تو جانا کجایی؟
در آفاق گردون زمانی پریدی
گذشتی بدان شه، که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران
گهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان را
گهی همچو برقی، زمانی نپایی
تو کان نباتی و دلها چو طوطی
تو صحرای سبزی و جانها چرایی
از اینها گذشتم مبر سایه از ما
که در باغ دولت، گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی
درآ در دو دیده، که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد
تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم
جهاز از که داری؟ که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی
چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی
که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا باد
ببین بر تبارش، لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه
بغلطید در خون، ز بیدست و پایی
همیکوفت سر را به هر سنگ و هر در
بسی کرد نوحه، بسی دست خایی
همیکوفت بر سر که تاجت کجا شد
همیکوفت بر دل، که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی
طپشهای ماهی ز بیاستقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون
که گورش نشان ده، که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
بس افتد ازین هاء ز سوء القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم
مرا بوی لیلی، کند رهنمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
ز صدساله راهم، رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله
کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همیبرد خاکی
به بینی و میجست ازان مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جوید
کشد از دهانها، دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندر
به جد چون بجویی، یقین محرم آیی
ز جرعهست آن بو نه از خاک تیره
که در خاک افتاد، جرعهی ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن
که شد خیره چشمم، ز شمس الضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم
ولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون
ولی این نشان است، ازان کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه
که با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت
که در بوشناسی، بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن
رهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی
بزد نعرهیی وفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش
به یک نفخه حشری، به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان
زمین شد زمینی، سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن
خدا کی گذارد شما را شمایی؟
گروهی ز پشه که جویند صرصر
بود جذب صرصر، که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشد
رهاند ز خویشش، به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش
ولی برنتابد، دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بیزبانی
صلا، در چمن رو، که اهل صلایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۱ - هم ایثار کردی، هم ایثار گفتی
هم ایثار کردی، هم ایثار گفتی
که از جور دوری و با لطف جفتی
چراغ خدایی، به جایی که آیی
حیات جهانی، به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادی
چهها بخش کردی، چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان، به مکر و به دستان
شرابیست نادر، که آن را نهفتی
به بازار راعی، چه نادرمتاعی
به جان ار فروشی یکی عشوه، مفتی
به زیر و به بالا، تو بودی معلا
فلک را دریدی، چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی، وزین خاک پاکی
چو پاکان گردون، نخوردی، نخفتی
تو کن شرح این را که در هر بیانی
چو باد جنوبی غبارات رفتی
که از جور دوری و با لطف جفتی
چراغ خدایی، به جایی که آیی
حیات جهانی، به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادی
چهها بخش کردی، چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان، به مکر و به دستان
شرابیست نادر، که آن را نهفتی
به بازار راعی، چه نادرمتاعی
به جان ار فروشی یکی عشوه، مفتی
به زیر و به بالا، تو بودی معلا
فلک را دریدی، چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی، وزین خاک پاکی
چو پاکان گردون، نخوردی، نخفتی
تو کن شرح این را که در هر بیانی
چو باد جنوبی غبارات رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۲ - الا میر خوبان، هلا تا نرنجی
الا میر خوبان، هلا تا نرنجی
بهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید از تو دارم
که گر سر نخارم، نگارا نرنجی
تو جان آن مایی، تو خاص آن مایی
ز هر جا برنجی، ازین جا نرنجی
تویی شب فروزم، تویی بخت و روزم
که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان، چه باشد
که از ما و زینها و زانها نرنجی
چو دانا و نادان، شدند از تو شادان
ز نادان نگیری، ز دانا نرنجی
بهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید از تو دارم
که گر سر نخارم، نگارا نرنجی
تو جان آن مایی، تو خاص آن مایی
ز هر جا برنجی، ازین جا نرنجی
تویی شب فروزم، تویی بخت و روزم
که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان، چه باشد
که از ما و زینها و زانها نرنجی
چو دانا و نادان، شدند از تو شادان
ز نادان نگیری، ز دانا نرنجی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۳ - به حیلت تو خواهی، که در را ببندی
به حیلت تو خواهی، که در را ببندی
بنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور؟ والله که آن زور داری
که بر چرخ آیی، قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی
به صبح جمالت، سحر را ببندی
غلام صبوحم، ولی خصم صبحم
که از بهر رفتن، کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان
به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزهٔ آهوان دو چشمت
چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آن است
که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید، ناگه بتابی
بدین آب هر ره گذر را ببندی
خموشم، ولیکن، روا نیست جانا
که از حال زارم، نظر را ببندی
بنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور؟ والله که آن زور داری
که بر چرخ آیی، قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی
به صبح جمالت، سحر را ببندی
غلام صبوحم، ولی خصم صبحم
که از بهر رفتن، کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان
به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزهٔ آهوان دو چشمت
چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آن است
که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید، ناگه بتابی
بدین آب هر ره گذر را ببندی
خموشم، ولیکن، روا نیست جانا
که از حال زارم، نظر را ببندی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۴ - چو عشقش برآرد سر از بیقراری
چو عشقش برآرد سر از بیقراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری؟
کجا کار ماند تو را در دو عالم
چو از عشق خوردی، یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم
تهی، نیست در من به جز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ، تا چند نالی
نه کت مینوازد؟ نه اندر کناری؟
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را
تو حیلت رها کن، تو داری، تو داری
گر آن گل نچیدی، چه بویست این بو؟
گر آن می نخوردی، چرا در خماری؟
گلستان جانها، به روی تو خندد
که مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جام است و عشق تو چون می
زهی می، زهی می، زهی خوش گواری
تو ای شمس تبریز در شرح نایی
به جز آن که یا رب، چه یاری، چه یاری
تو را کی گذارد که سر را بخاری؟
کجا کار ماند تو را در دو عالم
چو از عشق خوردی، یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم
تهی، نیست در من به جز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ، تا چند نالی
نه کت مینوازد؟ نه اندر کناری؟
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را
تو حیلت رها کن، تو داری، تو داری
گر آن گل نچیدی، چه بویست این بو؟
گر آن می نخوردی، چرا در خماری؟
گلستان جانها، به روی تو خندد
که مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جام است و عشق تو چون می
زهی می، زهی می، زهی خوش گواری
تو ای شمس تبریز در شرح نایی
به جز آن که یا رب، چه یاری، چه یاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۵ - بتا گر مرا تو ببینی، ندانی
بتا گر مرا تو ببینی، ندانی
به جان لاله زارم، به رخ زعفرانی
بدادم به تو دل، مرا تو به از دل
سپارم به تو جان، که جان را تو جانی
هزاران نشان بد، ز آه و ز اشکم
کنون رفت کارم، گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی، که در دل مقیمی
تو آب حیاتی، که در تن روانی
تو هم غیب بینی، تو هم نازنینی
نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی، چه روپوش کردی؟
تو روپوش میکن، که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی، چو بیتو زید جان
چو پیش تو میرم زهی زندگانی
ازین جان ظاهر، به جان آمدم من
کزین جان ظاهر شود جان نهانی
به جان لاله زارم، به رخ زعفرانی
بدادم به تو دل، مرا تو به از دل
سپارم به تو جان، که جان را تو جانی
هزاران نشان بد، ز آه و ز اشکم
کنون رفت کارم، گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی، که در دل مقیمی
تو آب حیاتی، که در تن روانی
تو هم غیب بینی، تو هم نازنینی
نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی، چه روپوش کردی؟
تو روپوش میکن، که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی، چو بیتو زید جان
چو پیش تو میرم زهی زندگانی
ازین جان ظاهر، به جان آمدم من
کزین جان ظاهر شود جان نهانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۶ - گل سرخ دیدم، شدم زعفرانی
گل سرخ دیدم، شدم زعفرانی
یکی لعل دیدم، شدم زر کانی
دلم چون ستاره، شبی در نظاره
به هر برج میشد، به چرخ معانی
چو در برج عشاق، پا درنهاد او
سری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد، به چشمش درآمد
زمین درنگنجد ازان آسمانی
دلم، پاره پاره بشد عشق باره
که هر پارهٔ من، دهد زو نشانی
چو از بامداد او، سلامی بداد او
مرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنون
ز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی، چرا تو چنانی
چنین من از آنم که تو آنچنانی
چه سرها که داند، چه درها فشاند
چه ملکی که راند، کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون، چه برج و چه هامون
همه رمز آن است، دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی، ببین شمس تبریز
چو او را ببینی، تو این را بدانی
یکی لعل دیدم، شدم زر کانی
دلم چون ستاره، شبی در نظاره
به هر برج میشد، به چرخ معانی
چو در برج عشاق، پا درنهاد او
سری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد، به چشمش درآمد
زمین درنگنجد ازان آسمانی
دلم، پاره پاره بشد عشق باره
که هر پارهٔ من، دهد زو نشانی
چو از بامداد او، سلامی بداد او
مرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنون
ز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی، چرا تو چنانی
چنین من از آنم که تو آنچنانی
چه سرها که داند، چه درها فشاند
چه ملکی که راند، کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون، چه برج و چه هامون
همه رمز آن است، دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی، ببین شمس تبریز
چو او را ببینی، تو این را بدانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۷ - عجیب العجایب تویی در کیایی
عجیب العجایب تویی در کیایی
نما روی خود، گر عجب مینمایی
تویی محرم دل، تویی همدم دل
به جز تو که داند ره دلگشایی؟
تو دانی که دل در کجاها فتادهست
اگر دل نداند تو را که کجایی
برافکن برو سایهیی از سعادت
که مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوت
که استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر
عطا کن، عطا کن، که بحر عطایی
نه آب منی بد که شخص سنی شد؟
چو رست از منی، وارهانش ز مایی
کف آب را تو بدادی زمینی
سیه دود را تو بدادی سمایی
چو تبدیل اشیا، تو را بد میسر
همه حلم و علمی، همه کیمیایی
حرام است خواب شب، ایرا تو ماهی
که در شب چو بدری ز جانها برآیی
میا خواب، این جا، برو جای دیگر
که بحر است چشمم، در او غرقه آبی
شبا، در تهیج چو مار سیاهی
جهان را بخوردی، مگر اژدهایی
چو خلاق بیچون، فسون بر تو خواند
هرآنچه بخوردی، سحرگه بزایی
الا ماه گردون که سیاح چرخی
پی من چه باشد دمی گر بپایی؟
تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن
تو هر دیده را شیوهیی مینمایی
اسکان قلبی، علیکم ثنایی
افیضوا علینا، کؤوس البقاء
گر آن جان جان را ندیدی دلا تو
اگر جمله چشمی، اسیر عمایی
چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد
بجو در جنونش دلا، اصطفایی
اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب
صفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش، دلم ارغنونش
روانم زبونش، ز بیدست و پایی
مگر اختران دیده اندت ز بالا
فرو کرده سرها، برای گوایی
غلط، کیست اختر؟ که بویی نبردهست
دل عقل کل با همه ارتقایی
فلا عیش یا سادتی ما عداکم
بظعن و سیر ولا فی ثواء
نما روی خود، گر عجب مینمایی
تویی محرم دل، تویی همدم دل
به جز تو که داند ره دلگشایی؟
تو دانی که دل در کجاها فتادهست
اگر دل نداند تو را که کجایی
برافکن برو سایهیی از سعادت
که مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوت
که استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر
عطا کن، عطا کن، که بحر عطایی
نه آب منی بد که شخص سنی شد؟
چو رست از منی، وارهانش ز مایی
کف آب را تو بدادی زمینی
سیه دود را تو بدادی سمایی
چو تبدیل اشیا، تو را بد میسر
همه حلم و علمی، همه کیمیایی
حرام است خواب شب، ایرا تو ماهی
که در شب چو بدری ز جانها برآیی
میا خواب، این جا، برو جای دیگر
که بحر است چشمم، در او غرقه آبی
شبا، در تهیج چو مار سیاهی
جهان را بخوردی، مگر اژدهایی
چو خلاق بیچون، فسون بر تو خواند
هرآنچه بخوردی، سحرگه بزایی
الا ماه گردون که سیاح چرخی
پی من چه باشد دمی گر بپایی؟
تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن
تو هر دیده را شیوهیی مینمایی
اسکان قلبی، علیکم ثنایی
افیضوا علینا، کؤوس البقاء
گر آن جان جان را ندیدی دلا تو
اگر جمله چشمی، اسیر عمایی
چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد
بجو در جنونش دلا، اصطفایی
اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب
صفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش، دلم ارغنونش
روانم زبونش، ز بیدست و پایی
مگر اختران دیده اندت ز بالا
فرو کرده سرها، برای گوایی
غلط، کیست اختر؟ که بویی نبردهست
دل عقل کل با همه ارتقایی
فلا عیش یا سادتی ما عداکم
بظعن و سیر ولا فی ثواء
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۸ - گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
تویی قهر و لطفش، بیا، تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل سر از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند
تویی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیده
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل
قرار غم الحق دهد بیقراری
دلا معنی بیقراری بگویم
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاری
بطیء الاجابه، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احییٰ، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احییٰ بوصل
فهٰذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذوب بشمس
اذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عادعدنا
کذا عادة الشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب العواقب
و ماالحس الا خداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع
و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی
گهی ابرواری، چو گوهر بباری
زمین گوهرت را به جای چراغی
نهد پیش مهمان، به شبهای تاری
ز من چون روی تو، ز من رود هم
برم چون بیایی، مرا هم بیاری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
تویی قهر و لطفش، بیا، تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل سر از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند
تویی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیده
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل
قرار غم الحق دهد بیقراری
دلا معنی بیقراری بگویم
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاری
بطیء الاجابه، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احییٰ، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احییٰ بوصل
فهٰذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذوب بشمس
اذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عادعدنا
کذا عادة الشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب العواقب
و ماالحس الا خداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع
و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی
گهی ابرواری، چو گوهر بباری
زمین گوهرت را به جای چراغی
نهد پیش مهمان، به شبهای تاری
ز من چون روی تو، ز من رود هم
برم چون بیایی، مرا هم بیاری