تعداد ۴۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱ - نرد کف تو برده‌ست مرا
نرد کف تو برده‌ست مرا
شیر غم تو، خورده‌ست مرا
گشتم چو خلیل اندر غم تو
آتشکده‌ها سرد است مرا
در خاک فنا ای دل بمران
کز راندن تو، گرد است مرا
می‌ران فرسی در گلشن جان
کز گلشن جان ورد است مرا
در شادی ما وهمی نرسد
کین خنده گری پرده‌ست مرا
صد رخ ز درون سرخ‌ست مرا
یک رخ ز برون، زرد است مرا
ای احول ده این هر دو جهان
جفت است تو را، فرد است مرا
در رهبری‌ات ای مرد طلب
بر هر سر ره، مرد است مرا
خاموش و مجو تو شهرت خود
کز راحت تو، درد است مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲ - خیک دل ما، مشک تن ما
خیک دل ما، مشک تن ما
خوش نازکنان بر پشت سقا
از چشمه جان پر کرد شکم
کی تشنه بیا، ای تشنه بیا
سقا پنهان، وان مشک عیان
لیکن نبود، از مشک جدا
گر رقص کند آن شیر علم
رقصش نبود جز رقص هوا
دورم ز نظر، فعلم بنگر
تا بوی بود، بر عود گوا
از بوی تو جان قانع نشود
ای چشمه جان، ای چشم رضا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۴ - حکم البین بموتی و عمد
حکم البین بموتی و عمد
رضی الصد بحینی و قصد
فتح الدهر عیون حسد
فر آنی بفناکم و حسد
یهرق العشق دماء حقنت
لیس للعشق قریب و ولد
لکن الموت حیاه لکم
لکن الفقر غناء و رغد
سافروا فی سبل العشق معی
لا تخافن ضلالا و رصد
لا یهولنکم بعدکم
دونکم وفد وصال و مدد
فنسیم طرب اولهم
یهب السالک حولا و جلد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۹ - گه چرخ زنان همچون فلکم
گه چرخ زنان همچون فلکم
گه بال‌زنان همچون ملکم
چرخم پی حق، رقصم پی حق
من زان وی‌ام، نی مشترکم
چون دید مرا، بخرید مرا
آن کان نمک زان بانمکم
شیر است یقین در بیشهٔ جان
بدرید یقین، انبان شکم
آن کو به قضا داده‌ست رضا
قاضی کندش روزی ملکم
یاجوج منم، ماجوج منم
حد نیست مرا، هر چند یکم
بربند دهان، در باغ درآ
تا کم نکنی، خط‌های چکم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵۰ - تلخی نکند، شیرین ذقنم
تلخی نکند، شیرین ذقنم
خالی نکند، از می دهنم
عریان کندم هر صبح‌دمی
گوید که بیا، من جامه کنم
در خانه جهد، مهلت ندهد
او بس نکند، پس من چه کنم؟
از ساغر او گیج است سرم
از دیدن او جان است تنم
تنگ است برو هر هفت فلک
چون می‌رود او در پیرهنم؟
از شیرهٔ او، من شیردلم
در عربده‌اش، شیرین سخنم
می‌گفت که تو، در چنگ منی
من ساختمت، چونت نزنم
من چنگ توام، بر هر رگ من
تو زخمه‌زنی، من تن تننم
حاصل، تو ز من دل برنکنی
دل نیست مرا، من خود چه کنم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۴ - علی اهل نجد الثنا و سلام
علی اهل نجد الثنا و سلام
و عیشتنا فی غیرهم لحرام
فضیلته للفاضلین بصیره
ملاحته للعاشقین قوام
بصیره اهل الله منه مکحل
و عشره اهل الحق فیه مدام
ایا ساکنیها من فضیله سیدی
لکم عیشه مرضیه و دوام
و لو لا حجاب العز ارخی ملیکنا
لکان علی باب الملیک زحام
ملیک اذا لاحت شعاشع خده
لا صبشح حیا صخره و رخام
سقی الله وقتا انطقانا کلامه
ففی الروح من ذاک الکلام کلام
غدا آلفا قلبی یقوم لامره
وقدی من عذل العواذل لام
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۲ - آن دلبر من، آمد بر من
آن دلبر من، آمد بر من
زنده شد ازو، بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مرا
ای فتنهٔ من، شور و شر من
گفتا بروم، کاری‌ست مهم
در شهر مرا، جان و سر من
گفتم به خدا، گر تو بروی
امشب نزید، این پیکر من
آخر تو شبی، رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من؟
رحمی نکند، چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من؟
بفشاند گل گلزار رخت
بر اشک خوش چون کوثر من؟
گفتا؟ چه کنم، چون ریخت قضا
خون همه را در ساغر من؟
مریخی‌ام و جز خون نبود
در طالع من، در اختر من
عودی نشود، مقبول خدا
تا درنرود، در مجمر من
گفتم چو تو را قصد است به جان
جز خون نبود، نقل و خور من
تو سرو و گلی، من سایهٔ تو
من کشتهٔ تو، تو حیدر من
گفتا نشود، قربانی من
جز نادره‌یی، ای چاکر من
جرجیس رسد، کو هر نفسی
نو کشته شود، در کشور من
اسحاق نبی، باید که بود
قربان شده بر خاک در من
من عشقم و چون ریزم ز تو خون
زنده کنمت، در محشر من
هان تا نطپی در پنجهٔ من
هان تا نرمی از خنجر من
با مرگ مکن تو روی ترش
تا شکر کند، از تو بر من
می‌خند چو گل، چون برکندت
تا بسر شدت در شکر من
اسحاق تویی، من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من؟
عشق است پدر عاشق رمه را
زاینده ازو، کر و فر من
این گفت و بشد، چون باد صبا
شد اشک روان، از منظر من
گفتم چه شود، گر لطف کنی
آهسته روی، ای سرور من؟
اشتاب مکن، آهسته ترک
ای جان و جهان، ای صد پر من
کس هیچ ندید، اشتاب مرا
این است تک کاهل تر من
این چرخ فلک، گر جهد کند
هرگز نرسد، در معبر من
گفتا که خمش، کین خنگ فلک
لنگانه رود، در محضر من
خامش، که اگر خامش نکنی
در بیشه فتد، این آذر من
باقیش مگو، تا روز دگر
تا دل نپرد، از مصدر من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۳ - تازه شد ازو، باغ و بر من
تازه شد ازو، باغ و بر من
شاخ گل من، نیلوفر من
گشته‌ست روان، در جوی وفا
آب حیوان، از کوثر من
ای روی خوشت، دین و دل من
ای بوی خوشت، پیغامبر من
هر لحظه مرا، در پیش رخت
آیینه کند، آهنگر من
من خشک لبم، من چشم ترم
این است مها خشک و تر من
آن کس که منم خاک دراو
می‌کوبد او بام و در من
آن کس که منم پابستهٔ او
می‌گردد او گرد سر من
باده نخورم، ورزان که خورم
او بوسه دهد بر ساغر من
پستان وفا، کی کرد سیه؟
آن دایهٔ جان، آن مادر من
از من دو جهان، صد بر بخورد
چون آید او اندر بر من
دزدار فلک، قلعه بدهد
چون گردد او سرلشکر من
بربند دهان، غماز مشو
غماز بس است آن گوهر من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۴ - یک قوصره پر دارم ز سخن
یک قوصره پر دارم ز سخن
جان می‌شنود، تو گوش مکن
دربند خودی، زین سیر شدی
گیری سر خود، ای‌‌ بی‌سر و بن
چون مستمعان، جمله بروند
گویم غم نو با یار کهن
کی سیر شود ماهی ز تری؟
یا تشنهٔ حق از علم لدن
گر سیر شدند این مستمعان
جان می‌شنود از قرط اذن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۵ - با من صنما دل یک دله کن
با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم، آن گه گله کن
مجنون شده‌‌ام، ‌‌از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف، در چله شدی
سی پاره منم، ترک چله کن
مجهول مرو، با غول مرو
زنهار، سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمهٔ خوش
این مغز مرا، پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعلهٔ رو
دو چشم مرا، دو مشعله کن
ای موسی جان، شبان شده‌یی
بر طور برو، ترک گله کن
نعلین زدو پا بیرون کن و رو
در دشت طوی، پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا، وان را یله کن
فرعون هوا، چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۶ - گر تنگ بدی این سینهٔ من
گر تنگ بدی این سینهٔ من
روشن نشدی آیینهٔ من
ای خار گلی از روضهٔ من
دوزخ تبشی از کینهٔ من
خورشید جهان دارد اثری
از کر و فر دوشینهٔ من
آن کوه احد، پشمین شده است
از رشک من و پشمینهٔ من
چون جوز کهن، اشکسته شوی
گر نوش کنی لوزینهٔ من
از بهر دل این شیشه دلان
باشد برکه در چینهٔ من
از بهر چنین جمعیت جان
هر روز بود آدینهٔ من
تا تازه شود پژمردهٔ من
تا مرد شود عنینهٔ من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۱ - افندس مسین کاغا پومیندن
افندس مسین کاغا پومیندن
کابیکینونین کالی زویمسن
یتی بیرسس یتی قومسس
بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس
هله دل من، هله جان من
هله این من، هله آن من
هله خان من، هله مان من
هله گنج من، هله کان من
هذا سیدی هذا سندی
هذا سکنی هذا مددی
هذا کنفی هذا عمدی
هذا ازلی هذا ابدی
یا من وجهه ضعف القمر
یا من قده ضعف الشجر
یا من زارنی وقت السحر
یا من عشقه نور النظر
گر تو بدوی، ور تو بپری
زین دلبر جان، خود جان نبری
ور جان ببری، از دست غمش
از مرده خری، والله بتری
ایلا کالیمو ایلا شاهیمو
خاراذی دیدش ذتمش انیمو
یوذ پسه بنی پوپونی لالی
میذن چاکوسش کالی تویالی
از لیلی خود، مجنون شده‌ام
وز صد مجنون، افزون شده‌ام
وز خون جگر، پرخون شده‌ام
باری بنگر تا چون شده ام
گر زان که مرا زین جان بکشی
من غرقه شوم در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم
گر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی
یا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنی
یا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی
هستی تو بر هستی بزنی
در حلقه ما، بهر دل ما
شکلی بکنی، دستی بزنی
صد گونه خوشی، دیدم ز اشی
گفتم که لبت، گفتا نچشی
بر گورم اگر آیی بنگر
پرعشق بود، چشمم ز کشی
آن باغ بود، نی نقش ثمر
وان گنج بود، نی صورت زر
شب عیش بود، نی نقل و سمر
لا تسألنی زان چیز دگر
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۲ - بی‌دل شده‌ام، بهر دل تو
بی‌دل شده‌ام، بهر دل تو
ساکن شده‌ام، در منزل تو
صرفه چه کنم در معدن تو؟
زر را چه کنم، با حاصل تو؟
شد جمله جهان سبز از دم تو
قبله‌ی دل و جان هر قابل تو
شد عقل و خرد دیوانهٔ تو
بی‌علم و عمل شد عامل تو
مرغان فلک، پربستهٔ تو
هر عاقل جان، ناعاقل تو
هاروت هنر، ماروت ادب
گشتند نگون، در بابل تو
گردن بکشد، جان همچو شتر
تا زنده شوم از بسمل تو
حل گشت زتو هر مشکل جان
ماندم به جهان من مشکل تو
بنویس برات این مزد مرا
تا نقد کنم از عامل تو
از روز به است اکنون شب ما
از تاب مه بس کامل تو
تا شب شتران هموار روند
تا منزل خود، با محمل تو
در منزل خود آزاد شوند
از ظالم تو، وز عادل تو
خامش کن و خود در یک دمه‌یی
خامش نکند این قایل تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۳ - نور دل ما، روی خوش تو
نور دل ما، روی خوش تو
بال و پر ما، خوی خوش تو
عید و عرفه، خندیدن تو
مشک و گل ما، بوی خوش تو
ای طالع ما، قرص مه تو
سایه گه ما، موی خوش تو
سجده گه ما، خاک در تو
جولان گه ما، کوی خوش تو
دل می‌نرود سوی دگران
چون رفته بود سوی خوش تو
ور دل برود سوی دگران
او را بکشد اوی خوش تو
ای مستی ما از هستی تو
غوطه گه ما، جوی خوش تو
زرین شدم از سیمین بر تو
یک تو شدم از توی خوش تو
سر می‌نهم و چون سر ننهد؟
چوگان تو را، گوی خوش تو
خامش کنم و خامش، چو سکست
های و هویم از هوی خوش تو
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۶ - خواهی ز جنون بویی ببری
خواهی ز جنون بویی ببری
زاندیشه و غم، می‌باش بری
تا تنگ دلی از بهر قبا
جانت نکند زرین کمری
کی عشق تو را محرم شمرد
تا همچو خسان، زر می‌شمری؟
فوق همه‌یی، چون نور شوی
تا نور نه‌یی، در زیر دری
هیزم بود آن چوبی که نسوخت
چون سوخته شد، باشد شرری
وان گه شررش، وا اصل رود
همچون شرر جان بشری
سرمه بود آن کز چشم جداست
در چشم رود، گردد نظری
یک قطره بود در ابر گران
در بحر فتد، یابد گهری
خار سیهی، بد سوختنی
کردش گل تر، باد سحری
یک لقمهٔ نان، چون کوفته شد
جان گشت و کند نان جانوری
خون گشت غذا، در پیشه وری
آن لقمه کند هم پیشه وری
گر زان که بلا، کوبد دل تو
از عین بلا، نوشی بچری
ورزان که اجل کوبد سر تو
دانی پس از آن که جمله سری
در بیضهٔ تن، مرغ عجبی
در بیضه دری، زان می‌نپری
گر بیضهٔ تن سوراخ شود
هم پر بزنی، هم جان ببری
سودای سفر، از ذکر بود
از ذکر شود، مردم سفری
تو در حضری، وین وهم سفر
پنداشت تو است از‌ بی‌هنری
یا رب، برهان زین وهم کژش
تو وهم نهی در دیو و پری
چون در حضری، بربند دهان
در ذکر مرو، چون در حضری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۷ - سلطان منی، سلطان منی
سلطان منی، سلطان منی
وندر دل و جان، ایمان منی
در من بدمی، من زنده شوم
یک جان چه بود؟ صد جان منی
نان‌ بی‌تو مرا زهر است، نه نان
هم آب منی، هم نان منی
زهر از تو مرا پازهر شود
قند و شکر ارزان منی
باغ و چمن و فردوس منی
سرو و سمن خندان منی
هم شاه منی، هم ماه منی
هم لعل منی، هم کان منی
خاموش شدم، شرحش تو بگو
زیرا به سخن برهان منی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۸ - آن به که مرا تمکین نکنی
آن به که مرا تمکین نکنی
تا همچو خودم گرگین نکنی
بر روی منه تو دست مرا
تا مست مرا، غمگین نکنی
تو رنگرزی، تو نیل پزی
هان، کاینه را زنگین نکنی
ای خواجه، بهل، فتراک مرا
تا خنگ مرا،‌ بی‌زین نکنی
از دور ترک، زانو بزنی
زانوی مرا بالین نکنی
تو هرچه کنی، داعی توام
هرچند که تو آمین نکنی
دل را بروم، ملک تو کنم
تا تو دل خود پرکین نکنی
رخساره کنم وقف قدمت
تا تو رخ خود پرچین نکنی
خاموش کنم، طبلک نزنم
تا از دل و جان تحسین نکنی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۲ - هٰذا سیدی، هٰذا سندی
هٰذا سیدی، هٰذا سندی
هٰذا سکنی، هٰذا مددی
هٰذا کنفی، هٰذا عمدی
هٰذا ازلی، هٰذا ابدی
یا من وجهه، ضعف القمر
یا من قده ضعف الشجر
یا من زارنی، وقت السحر
یا من عشقه نور نظری
گر تو بدوی، ور تو بپری
زین دلبر جان، خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمش
از مرده خری والله بتری
ایلا کلیمو ایلا شاهمو
خراذی دیذیس ذوزمس آنیمو
پوذپسه بنی، پوپونی لالی
میذن چاکوس کالی تو یالی
از لیلی خود مجنون شده‌ام
وز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده‌ام
باری بنگر تا چون شده ام
گر زان که مرا زین جان بکشی
من غرقه شوم، در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم
گر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی
یا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تریٰ ان تقتلنی
یا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی
هستی تو بر هستی بزنی
در حلقه درآ بهر دل ما
شکلی بکنی دستی بزنی
صدگونه خوشی دیدم ز کسی
گفتم که لبت، گفتا نچشی
بر گورم اگر آیی بنگر
پرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود‌‌ بی‌صورت بر
وان گنج بود‌‌ بی‌صورت زر
شب عیش بود‌‌ بی‌نقل و سمر
لاتسألنی زان چیز دگر
سعدی : قصاید و قطعات عربی
ایضا فی‌الغزل
ملک الهوی قلبی وجاش مغیرا
و نهی المودة ان اصیح نفیرا
اضحت علی ید الغرام طویلة
و ذراع صبری لایزال قصیرا
یا ناقلا عنی بانی صابر
لقد افتریت علی قولا زورا
من مصفی ممن یقدر جوره
عدلا، و یجعل طاعتی تقصیرا؟
لم یرضنی عبدا و بین عشیرتی
ما کنت ارضی ان اکون امیرا
یا سائلا عن یوم جد رحیلهم
ما کان الا لیلة دیجورا
لم تحتبس رکب بواد معطش
الا جمعت من البکاء غدیرا
کم اتقی هیف القدود تجانبا
فیغرنی کحل العیون غرورا
هل یطفئن الصبر نار جوانحی
و معالم الاحباب تلمع نورا
و لو اعب الخیل استوین کواعبا
و اهلة الحی اکتملن بدورا
ود الاساری ان یفک وثاقهم
و اود انی لا ازال اسیرا
ان جار خل تستعن بنظیره
الا خلیلا لم تجده نظیرا
رحم الاعادی لوعتی و توجعی
ما لحبة یعرضون نفورا؟
ان لم تحس بزفرتی و تشوقی
انصت، فتسمع للبکاء صریرا
یا صاحبی یوم الوصال منادما
کن لی لیالی بعدهن سمیرا
هل بت یا نفس الربیع بجنة؟
ام جئت من بلدالعراق بشیرا
عجبا بانی لست شارب مسکر
واظل من سکر الهوی مخمورا
صرفا محاعقلی، ورد قرائتی
شعرا، و غیر مسجدی ماخورا
ظما بقلبی لایکاد یسیغه
رشف الزلال و لو شربت بحورا
ماذا الصبا والشیب غیر لمتی
و کفی بتغییر الزمان نذیرا
یا آلفا بخلیله بک نعمة
احذر فدیتک ان تکون کفورا
قطع المهامة واحتمال مشقة
لرضی الا حبة لایظن کثیرا
حسوالمرارة فی کوس ملامة
حلو، اذا کان الحبیب مدیرا
و جلالة المنظور لم تتجل لی
لو لم تکن نفسی لدی حقیرا
یا من به السعدی غاب عن الوری
ارفق بمن اضحی الیک فقیرا
صلنی ودع ثم النعیم لاهله
لا اشتهی الا الیک مصیرا
فرض علی مترصد الامل البعید
بان یکون مع الزمان صبورا
و لعل ان تبیض عینی بالبکا
ارتد یوما التقیک بصیرا
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۳ - یار آمد یار پیش دویدش
یار آمد یار پیش دویدش
هم دل و هم جان پیش کشیدش
هرچه بخواهد بنزد وی آرید
هر چه بگوید سر بنهیدش
دل خود که بود جان خود که بود
محو شویدش محو شویدش
غیری ابدی هستی فروشد
بخنجر لا سر ببریدش
غیر که باشد سوی چه باشد
هی بکشیدش هی بکشیدش
عشق دوست را چه حلاوتست
الصّلا یاران هی بچشیدش
خامی ار گوید عشق چه باشد
آتش بزنید خوش به پزیدش
محتسبی اگر گرانی کند
رطل گرانی پیش نهیدش
عشق فیض را گردید میهمان
از دل و از جان خوان بکشیدش