محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۶۷ - از لطف تو سهل است کرم ورزیدن
از لطف تو سهل است کرم ورزیدن
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۶ - رفتم بر آن نگار سیمین غبغب
رفتم بر آن نگار سیمین غبغب
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۶۰ - چو زلف آن را که سودای تو باشد
چو زلف آن را که سودای تو باشد
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۲۲۷ - غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشم
غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشم
فریدون مشیری : گناه دریا
برای آخرین رنج
ای آخرین رنج،
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - شوخیش را نکند گوشه نشین خانه زین
شوخیش را نکند گوشه نشین خانه زین
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۶ - عید است غبار سر راه تو توان شد
عید است غبار سر راه تو توان شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۶۸ - می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاه
می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاه
ازرقی هروی : رباعیات
شماره ۱۰۷ - آن قوم کجا نزد تو پویند همی
آن قوم کجا نزد تو پویند همی
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۵۷۲ - از لعل تو پخته گشت هر کاری خام
از لعل تو پخته گشت هر کاری خام
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۸ - د‌ر مدح امیرالمومنین علی بن بیطالب صلواة لله علیه
مبال اگرت فزاید زمانه مال و منال
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۳۶۵ - خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن
خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۰۹ - چو تو دشمن از دوست نشناختی
چو تو دشمن از دوست نشناختی
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - دگر به وسوسه توبه‌ام دماغ نماند
دگر به وسوسه توبه‌ام دماغ نماند
فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۵۰ - حسنت که صلای شوق عالم برزد
حسنت که صلای شوق عالم برزد
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۷ - مرده‌ام اما همان خجلت طراز هستی‌ام
مرده‌ام اما همان خجلت طراز هستی‌ام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۴ - چشم ما روشن به نور روی اوست
چشم ما روشن به نور روی اوست
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۶۶ - از چند کس از فرزندان شیخ عبداللّه انصاری روایت کرده اندکی شیخ اسلام عبداللّه انصاری گفت کی در اول جوانی که من طالب این حدیث بودم، می‌خواستم کی مرا دری
از چند کس از فرزندان شیخ عبداللّه انصاری روایت کرده اندکی شیخ اسلام عبداللّه انصاری گفت کی در اول جوانی که من طالب این حدیث بودم، می‌خواستم کی مرا درین معنی گشایشی بود. پس ریاضتها می‌کردم و به خدمت پیران طریقت و بزرگان دین می‌رسیدم و بدعا مدد می‌خواستم و نیز درزفان من فحش گفتن می‌بودی که بی‌خویشتن برزفان من می‌رفتی و من به باطن آن را سخت کاره و منکر بودم، هر چند جهد می‌کردم آن فحش گفتن از زفان من بیرون نمی‌شد. تا وقتی کی به نشابور شدم و شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز آنجا بود من بدین اندیشه به زیارت اودرشدم و او نشسته بود و مریدی در خدمت او و شلغم جوشیده در شکر سوده می‌گردانید و به شیخ می‌داد و شیخ آنرا به کار می‌برد. من در رفتم، شلغمی در دست داشت یک نیمه خورده بود آن یک نیمه بدست خویش در دهان من نهاد، ا زآن ساعت باز هرگز بر زفان من فحشی نرفت و نه هیچ چیز که نبایست، و سخن حقّیقت بر من گشاده گشت و هرچ بر زفان من می‌رود همه از آن نیم شلغم دارم کی شیخ بدست مبارک خویش در دهان من نهاده.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۷۵ - درین دو هفته که زاینده رود سرشارست
درین دو هفته که زاینده رود سرشارست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳ - چه منتی پر و بال شکسته بر سر ما
چه منتی پر و بال شکسته بر سر ما