اقبال لاهوری : زبور عجم
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶۲۷
آنم که توام ز خاک برداشتهای قدسی مشهدی : غزلیات
شمارهٔ ۱۶۸
کی غم دهر خراب می نابم دارد؟ ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶۲۶
من کیستم آتش به دل افروختهای سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۳۲
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه میگذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۳۰
یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۹
ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۸
یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقاً اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همیبود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمدو در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّوجل که گلت از خار بر آمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۷
وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقتها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمیکند ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶۲۵
دارم صنمی چهره برافروختهای امیر معزی : رباعیات
شمارهٔ ۴۵
ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۹۴۸
بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون ناصرخسرو : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۱۳
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شمارهٔ ۵۶٧
مرا زین پیش خاطر چندگاهی سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۵
یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان صغیر اصفهانی : رباعیات
شمارهٔ ۴۶
ای داده مرا بقدرت خویش وجود جویای تبریزی : غزلیات
شمارهٔ ۲۸۶
چرخ خاکستری از آتش سودای من است سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۵۴
سیمین ز نخت که جان از آن بنماید مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۳۵۵
شمشیر ازل بدست مردان خداست
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶۲۷
آنم که توام ز خاک برداشتهای قدسی مشهدی : غزلیات
شمارهٔ ۱۶۸
کی غم دهر خراب می نابم دارد؟ ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶۲۶
من کیستم آتش به دل افروختهای سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۳۲
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه میگذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۳۰
یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۹
ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۸
یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقاً اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همیبود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمدو در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّوجل که گلت از خار بر آمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۷
وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقتها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمیکند ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۶۲۵
دارم صنمی چهره برافروختهای امیر معزی : رباعیات
شمارهٔ ۴۵
ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۹۴۸
بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون ناصرخسرو : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۱۳
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شمارهٔ ۵۶٧
مرا زین پیش خاطر چندگاهی سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت شمارهٔ ۲۵
یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان صغیر اصفهانی : رباعیات
شمارهٔ ۴۶
ای داده مرا بقدرت خویش وجود جویای تبریزی : غزلیات
شمارهٔ ۲۸۶
چرخ خاکستری از آتش سودای من است سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۵۴
سیمین ز نخت که جان از آن بنماید مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۳۵۵
شمشیر ازل بدست مردان خداست