تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - ای پیر، خاک پای تو نور سعادت است
ای پیر، خاک پای تو نور سعادت است
مقراض توبه تو چو لای شهادت است
هستی تو آن نظام که نون خطاب تو
محراب راست کرده برای عبادت است
دید آنکه طلعت تو و بیداریش نبود
هست آن سگی که خفتن صبحش به عادت است
تو شمع صبح، شعله شوقی که از تو خاست
زان هر یکی شراره چراغ هدایت است
علامه ای که معرفت انبیاش هست
او را به پیش تو محل استفادت است
در عهد تو قیام جهان از وجود تست
مانند صورتی که قیامش به مادت است
هر یک مرید تو چو هلالی ست از رکوع
هر شب هلال وار ازان در زیادت است
بتوان مرید گفت مرید ترا که اوست
آن مردمی که فتنه عین سعادت است
امید کز تو واصل گردد چو خرد و پیر
خسرو که بی وصال چو حرف ارادت است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - از لعل آتشین تو دل کان آتش است
از لعل آتشین تو دل کان آتش است
زان لعل سوخته ست دل و جان آتش است
بشکن بتان آزر ازان رو خلیل وار
کان روی تو نه روی گلستان آتش است
سرگشته عاشق از تو، بگو، گوی چون برد
دل اسپ روم و روی تو میدان آتش است
دی تیر می گشادی و می سوختی مرا
بر تیر نی ز غمزه و پیکان آتش است
این تن که سوز عشق برآورد داد از او
کشتی چوب بر سر طوفان آتش است
خسرو، تنی چو کاه و فراقی درونه سوز
درویش خانه از خس و باران آتش است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - از بند زلف غمزدگان را سبب فرست
از بند زلف غمزدگان را سبب فرست
وز قند لعل دلشدگان را طرب فرست
از من به فن لب آمده جانی ربوده ای
یک بوسه نامزد کن و بازم به لب فرست
تو ماه و من چو تار قصب در غمت ضعیف
ای ماهتاب، نور به تار قصب فرست
امروز چون به خنده رطب لب گشوده ای
ما را خبر از آن رطب بوالعجب فرست
سلطانی از پی تو فرستاد جان، تو نیز
از وعده وصال به جانش طرب فرست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - باز آن حریف بر سر سودای دیگرست
باز آن حریف بر سر سودای دیگرست
هر ساعتی به خون منش رای دیگرست
دل برده رخ به پرده نهان می کند ز من
این وجه جز به مرده تقاضای دیگرست
راضی نمی شود به دل و دیده هجر او
این دزد در تفحص کالای دیگرست
پندم مده که نشونم، ای نیکخواه، ازآنک
من با توام، ولی دل و جان جای دیگرست
خارادل است یار، دلی کاندهش کشد
آن را تو دل مگوی که خارای دیگرست
دیوانه گشت خلق که از سحر چشم او
هر دم به شهر فتنه و غوغای دیگرست
از بهر آنکه دست نماید به جاودان
هر ساعدیش را ید بیضای دیگرست
به گر به بوسه ای بخرد زرد روییم
کیش زعفران نه در خور حلوای دیگرست
خسرو به یک نظاره رویش ز دست شد
وین دیده را هنوز تمنای دیگرست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - یارب، که این درخت گل از بوستان کیست
یارب، که این درخت گل از بوستان کیست
وین غنچه شکر شکن از نقلدان کیست
باز آن پسر که می گذرد از کدام کوست
باز آن بلا که می رسد از بهر جان کیست
از خون نشان تازه همی بینمش به لب
تا خود که بازگشته و آن خود نشان کیست
می گفت دی که بر من آواره برگذشت
کافگار کرد پای من این استخوان کیست
شب ناله ام شنید و بپرسید از رقیب
من شب نخفته ام، همه شب این فغان کیست
خون می رود ز دیده و جان می رود ز تن
آن زخمها ز غمزه نامهربان کیست
این سوزشی که در دل آواره من است
داغ کسی ست، لیک ندانم از آن کیست
ای باد، اگر برای من آورده ای پیام
بار دگر بگو به خدا از زبان کیست
جانا، اگر شبی دهنت بر دهن نهم
خود را به خواب ساز و مگو کاین دهان کیست
بیدار از آنست مه که به شب پاسبان تست
خسرو که خواب می نکند پاسبان کیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - لعل لبت به چاشنی از انگبین به است
لعل لبت به چاشنی از انگبین به است
رشک رخت به نازکی از یاسمین به است
وه فرق در میان تو و آفتاب چیست
دید آسمان به سوی تو و گفت این به است
در باغ سرو راست بسی دیده ام، ولی
چیزی که سرور است همین راستین به است
بی شمع خویش روشنی خانه بایدم
آتش درون زنید که روشن چنین به است
ماییم سر زده قلمی کز پی خطش
نامه سیاه پیرهنی کاغذین به است
از آب تیغ، شسته شود هر گنه که هست
بر جرم عشق غمزه آن نازنین به است
ای شوخ تا تو در دل من جای کرده ای
این است دوزخی که ز خلد برین به است
یک تلخی آرزوست من تلخ عیش را
آلوده لبت، که ز صد انگبین به است
گفتی تنت نگون و دلت خونست، خسروا
ما را همین نگینه بر انگشترین به است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم است
گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم است
ما را چه سود، چون دل ما بسته غم است
چون باد صبح کرد غم آباد کاینات
بسیار جسته ایم، دلی شادمان کم است
جز سیل غم نبارد ازین سقف نیلگون
مسکین کسی که ساکن این سبز طارم است
جز خون دل مدام نباشد شراب او
هر جا یکی فقیر در اطراف عالم است
اهل تمیز خوار و حقیرند نزد خلق
جاهل به نزد خویش به غایت مسلم است
چشم طرب چگونه توان داشتن ز چرخ
کاین خیره گرد نیز ز اصحاب ماتم است
زابنای روزگار وفایی ندید کس
رحمت بر آن کسی که به ایشان نه همدم است
حقا که یک پیاله دردی و پای خم
خوشتر بسی ز جام و سراپرده جم است
خسرو، برو، به کنج قناعت قرار گیر
می نوش و سر متاب ز یاری که محرم است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - آن خط پر بلا که در آغاز رستن است
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است
با او چه فتنه ها که در انبار رستن است
ساکن تری که می دمد آن سبزه بر گلت
نی کاهلی که سبزه ات از باز رستن است
آغاز خط به ما منما و مکش، ازانک
هر آفتی که هست، در آغاز رستن است
با ما روا مدار که آید برون ز پوست
آن دشمن کشنده که بر ساز رستن است
ترسم که راز خسرو از این دل برون دمد
خط با لبت نهفته که در راز رستن است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - از عشق اگر دلت چو کبابی به تابه ایست
از عشق اگر دلت چو کبابی به تابه ایست
دل باشد ار ز نرخ کبابت کبابه ایست
هر دل که در تنی به هوایی مقید است
دل نیست آن که شاهدی اندر نقابه ایست
ناخوش تر است بوی تو هر چند کز غرور
بر گلخنت ز مشک و ز عنبر گلابه ایست
ای آنکه آب خوش خوری از تشنگی فسق
باقی ز آبخورد تو بانگ شرابه ایست
وه وه که تا بلند کنی ز اطلس فلک
در پای آن بلند قدم پای تابه ایست
رهبر ز شوق گیر که جایی رسی، از آنک
دنیاست غول رهزن و عالم خرابه ایست
در زنده عیب زنده دلان نیست خود به نقص
در آب خضر، اگر چه گلش آفتابه ایست
از شیشه سپهر طلب می که در صفت
بر وی فرشته هم چو مگس بر قرابه ایست
خسرو کجات صورت معنی دهد جمال
ز آیینه دلی که سیه همچو تابه ایست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - من کیستم که این غم تو با چو من کسی ست
من کیستم که این غم تو با چو من کسی ست
طوفان آتشی چه به دنباله خسی ست
خود را ببین در آینه و انصاف ما بده
کز چون تویی جدا شدن اندازه کسی ست
گر زانکه باد هجر مرا برد همچو خس
زینسان به خاک کوی تو خاشاک و خس بسی است
ای باد، چون رسد همه را زو زکوة حسن
یادش دهی که از همه وامانده واپسی ست
آنجا که دوست جلوه طاووس می کند
هر پشه پیش دیده عشاق کرکسی ست
چون گویمش به روی که از نسبت است دور
خط عذار او چو گلیمی بر اطلسی ست
بی سرو خود چه جای گلستانست، خسروا
باغ و بهار بی رخ معشوق مجسی ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - ای آفتاب تافته از روی انورت
ای آفتاب تافته از روی انورت
وی کوفته نبات ز لعل چو شکرت
شکل صنوبر قد تو چون پدید شد
بشکفت سرو از قد همچون صنوبرت
خواهد که بوی تو بکشد باد صبح، اگر
باید نسیمی از سر زلف معنبرت
موی تو سر به سر همه مشک است و هر دمی
از نافه پوست باز کند مشک اذفرت
ای کوه حلم،حلم ترا چون بدید کوه
بی سنگ شد ز غیرت ذات موقرت
تاصیبت گوهر تو به دست صدف فتاد
دریا تمام آب شد از شرم گوهرت
سرگشته اند خاک تراخسروان دهر
زان خاک گشت خسرو بیچاره بر درت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت
گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت
کم زانکه گاه آگهیی باشد از منت
خورشیدوار یک نظری کن که بر درند
سرگشته صد هزار چو ذرات روزنت
ترکی و بهر رزم زره نیست حاجتت
بس باشد آب دیده عشاق جوشتت
تو دانی و کسان، بحلت باد خون من
باری ز بار من بود آزاد گردنت
افتادگان که بر سر کویت شدند خاک
دامن کشان مرو که نگیرند دامنت
تو آفتاب حسنی و من در شب فراق
وین تیره روزیم شده چون روز روشنت
مردم ازین هوس که چو جان در برت کشم
کز جانست زنده هر کس و جان من از تنت
پیکان درون دل مکن، ای پندگو، زیان
نی خار پاست اینکه برآید به سوزنت
بهر خدای چهره ز نامحرمان بپوش
خسرو بس است بلبل نالان به گلشنت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - کسی را به دور حسن تو پروای خواب نیست
کسی را به دور حسن تو پروای خواب نیست
کو دل کزان دو نرگس رعنا خراب نیست
ای محتسب که منع سر اندازیم کنی
بگذر ز ما که مستی ما از شراب نیست
بر جان ما ز غمزه مزن تیر دمبدم
بر بی گناه ظلم پیاپی ثواب نیست
دل خواست بوسه ای ز لبت، بر دهان زدی
در روزگار مثل تو حاضر جواب نیست
کردم مقابل رخ تو آفتاب را
چیزی ست در رخ تو که در آفتاب نیست
تا چند قصد خسرو بیچاره می کنی
یک شیوه کن که حاجت چندین عتاب نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
دردی نهاد بر دل و درمان آن نساخت
باران مهر او بنبارید بر دلم
تا چشم من زهر مژه ناودان نساخت
از شمع وصل دوده امید برنخاست
تا دود آه من به فلک سایبان نساخت
از ما مگرد، ای دل، اگر غم گسار گشت
با ما بساز، جان، اگر آن دلستان نساخت
بیمار ماند جان من اندر لب و لبش
جان دارویی ز بهر من ناتوان نساخت
مویی ستم نکرد کم آن مومیان به حسن
تا مر مرا به حیف چو موی میان نساخت
سلطانی از فراق کمندش ندید امان
تا دل نشانه گاه خدنگ غمان نساخت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - با این جمال روی صنم دیدنم خطاست
با این جمال روی صنم دیدنم خطاست
کایینه مراد نه بهر جمال ماست
درویش بین به کلبه خود می برد هوس
زان شمع کش ملایکه پروانه ضیاست
عقل است و لاف صبر یکی پرده برفگن
تا بنگری که فایده عقل تا کجاست
چشمش برون کشم ز سرش آنکه بیندت
صدق است این مثل که گدا دشمن گداست
هر کس ز باد بوی تو جوید، من آن نیم
ما را همین بس است که این باد از آن هو است
رویم به قبله و دل گمره به سوی بت
باری چرا کنیم نمازی که نارواست
شبهای خویش روز کنم ز آه شب فروز
بد روز چون منی که بدین روز مبتلاست
ضایع مکن دعای خود، ای پارسای وقت
در حق بیدلی که نه در خورد این دعاست
خسرو، منال بهر دل گم شده به درد
کالاش کن ملال که درد تو آشناست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - ای داشته به سر ز رعونت کلاه کج
ای داشته به سر ز رعونت کلاه کج
سر کج مکن که کج بودش جایگاه کج
سیلی باد بین که چسان افگند به خاک
غنچه که می نهد دو سه روزی کلاه کج
از چشم راست بین همه را، کز کژی بود
کردن به مردمان ز تکبر نگاه کج
در نیک کوش کت بد و نیک ار به طینت است
کز خاک راست است بر آید گیاه کج
گمراهیت به بادیه های کج افگند
تو راه راست گیر و رو، ار هست راه کج
دنیا به عهد تو نشود بر مراد تو
کز زور دست تشنه نشد راه چاه کج
خسرو حساب خویش ترا داد راست پند
تو خواه راست دان سخنش را و خواه کج
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - ای دستت از نگار سفید و سیاه و سرخ
ای دستت از نگار سفید و سیاه و سرخ
وی چشمت از خمار سفید و سیاه و سرخ
از برگ و از سپاری و از رنگ چونه شد
دندان آن نگار سفید و سیاه و سرخ
رفتی و در فراق تو چشمم ز گریه گشت
چون ابر نوبهار سفید و سیاه و سرخ
سازم نثار آن رخ زیبا، گرم بود
در کیسه صد هزار سفید و سیاه و سرخ
خسرو ردیف این غزل از بهر امتحان
آورده در قطار سفید و سیاه و سرخ
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۳۱ - زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبود
زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبود
و آزار دوستانت برین گونه خو نبود
پیوسته عادت تو چنین بود در بدی
یا خود همیشه عادت خوبان نکو نبود
آن کیست کو بدید در آن روی یک نظر؟
وانگاه تا بزیست در آن آرزو نبود
لاغر تن مرا ز خم زلف وارهان
انگار کت به زلف یکی تار مو نبود
دل را فسانه تو ز ره برد، ورنه هیچ
دیوانه مرا سر این گفتگو نبود
آخر بر آب چشم منت نیز دل بسوخت
گیرم که خود مرا به درت آبرو نبود
ای دل، سپاس دار که گر دوست جور کرد
از بخت نامساعد من بود، از او نبود
مشکم ز زلف غیر چه آوردی، ای صبا؟
در کوی آن نگار مگر خاک کو نبود
خسرو به دزد خو کن و با بی دلی بساز
گر گویمت که دل به کجا رفت، گو «نبود»
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۳۲ - عهدی که بود با منت، آن گوییا نبود
عهدی که بود با منت، آن گوییا نبود
وان پرسش زمان به زمان گوییا نبود
نامم که گفته ای و نشانم که داده ای
زان روزگار نام و نشان گوییا نبود
در گلشنی که با گل و مل بوده ایم خوش
آمد خزان و بویی ازان گوییا نبود
یاری بکن ز مردی با بنده پیش ازآنک
گویند مردمان که فلان گوییا نبود
اول که دیدمت ز سیه روی، آن نفس
گویی نداشتم، دل و جان گوییا نبود
دی ناگهانش دیده و تا نیک بنگرم
در پیش دیده ام نگران گوییا نبود
صد ناله داشت خسرو مسکین ز درد خویش
چون پیش او رسید، زبان گوییا نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۳۳ - دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
من بودم و دو محرم و یاری دگر نبود
می رفت آن سوار و بر او بود چشم من
می شد ز سینه جان و در آنم نظر نبود
سوز دلم بدید و ز چشمش نمی نریخت
این یار خانه سوخته را اینقدر نبود
دیوانه کرد عاشقی و بیدلی مرا
یارب، دلم که برد، کجا شد، مگر نبود؟
خوش بوده ام که با تو نگاهی نداشتم
باری ز آب دیده ام این درد سر نبود
دوش آمدی و معذرتی گر نکردمت
معذور دار از آنک ز خویشم خبر نبود
بر من ز روزگار بسی فتنه می گذشت
چشمت بلا شد، ارنه به جانم خطر نبود
پیوسته روز غمزدگان تیره بود، لیک
از روزگار تیره من تیره تر نبود
خسرو ز بهر عشق گذشته چه غم خوری؟
چون رفت، گومباش، اگر بود و گر نبود