تعداد ۸۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۳ - مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم
مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زهرهٔ شیر است مرا، زهرهٔ تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌یی، لایق این خانه نه‌یی
رفتم دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌یی، رو که ازین دست نه‌یی
رفتم و سرمست شدم، وزطرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌یی، در طرب آغشته نه‌یی
پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وزهمه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری، پیش رو و راه بری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو، رنجه مشو
زان که من از لطف و کرم، سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
چشمهٔ خورشید تویی، سایه گه بید منم
چون که زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همی‌زد زبطر
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو، از شکر بی‌حد تو
کامد او در بر من، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او، نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او، روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم، ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خندهٔ تو، گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۴ - دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم
دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم
عشوه مده، عشوه مده، عشوهٔ مستان نخرم
وعده مکن، وعده مکن، مشتری وعده نیم
یا بدهی، یا زدکان تو گروگان ببرم
گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو، که به جز حق نبری، گرچه چنین بی‌خبرم
پرده مکن، پرده مدر، در سپس پرده مرو
راه بده، راه بده، یا تو برون آ ز حرم
ای دل و جان بندهٔ تو، بند شکرخندهٔ تو
خندهٔ تو چیست؟ بگو، جوشش دریای کرم
طالع استیز مرا، از مه و مریخ بجو
همچو قضاهای فلک، خیره و استیزه گرم
چرخ زاستیزهٔ من، خیره و سرگشته شود
زان که دو چندان که وی‌ام، گرچه چنین مختصرم
گر تو زمن صرفه بری، من زتو صد صرفه برم
کیسه برم، کاسه برم، زان که دورو همچو زرم
گرچه دورو همچو زرم، مهر تو دارد نظرم
از مه و از مهر فلک، مه‌تر و افلاک‌ترم
لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا
ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم
چه عجب ارخوش خبرم، چون که تو کردی خبرم
چه عجب ارخوش نظرم؟ چون که تویی در نظرم
بر همگان گر زفلک، زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
هر کسکی را کسکی، هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا؟ من زهوایی دگرم
من طلب اندر طلبم، تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم، پا زد و برگشت سرم
تیر تراشنده تویی، دوک تراشنده منم
ماه درخشنده تویی، من چو شب تیره برم
میر شکار فلکی، تیر بزن در دل من
وربزنی تیر جفا، همچو زمین پی سپرم
جمله سپرهای جهان، با خلل از زخم بود
بی خطر آنگاه بوم کزپی زخمت سپرم
گیج شد از تو سر من، این سر سرگشتهٔ من
تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم
آن دل آوارهٔ من، گر زسفر بازرسد
خانه تهی یابد او، هیچ نبیند اثرم
سرکه فشانی چه کنی کاتش ما را بکشی؟
کاتشم از سرکه‌ات افزون شود، افزون شررم
عشق چو قربان کندم، عید من آن روز بود
ورنبود عید من آن، مرد نیم بلکه غرم
چون عرفه و عید تویی، غرهٔ ذی الحجه منم
هیچ به تو درنرسم، وزپی تو هم نبرم
باز توام، باز توام، چون شنوم طبل تو را
ای شه و شاهنشه من، باز شود بال و پرم
گر بدهی می بچشم، ورندهی نیز خوشم
سر بنهم، پا بکشم، بی‌سر و پا می‌نگرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۵ - مطرب عشق ابدم، زخمهٔ عشرت بزنم
مطرب عشق ابدم، زخمهٔ عشرت بزنم
ریش طرب شانه کنم، سبلت غم را بکنم
تا همه جان ناز شود، چون که طرب ساز شود
تا سر خم باز شود، گل زسرش دور کنم
چون که خلیلی، بده‌ام، عاشق آتشکده‌ام
عاشق جان و خردم، دشمن نقش وثنم
وقت بهار است و عمل، جفتی خورشید و حمل
جوش کند خون دلم، آب شود برف تنم
ای مه تابان شده‌یی، از چه گدازان شده‌یی؟
گفت گرفتار دلم، عاشق روی حسنم
عشق کسی می‌کشدم، گوش کشان می‌بردم
تیربلا می‌رسدم، زان همه تن چون مجنم
گرچه درین شور و شرم، غرقهٔ بحر شکرم
گرچه اسیر سفرم، تازه به بوی وطنم
یار وصالی بده‌ام، جفت جمالی بده‌ام
فلسفه برخواند قضا، داد جدایی به فنم
تا که رگی در تن من جنبد، من سوی وطن
باشم پران و دوان، ای شه شیرین ذقنم
دم به دم آن بوی خوشش، وان طلب گوش کشش
آب روان کرد مرا، ساقی سرو و سمنم
همره یعقوب شدم، فتنهٔ آن خوب شدم
هدیه فرستد به کرم یوسف جان، پیرهنم
الحق جانا چه خوشی، قوس وفا را تو کشی
در دو جهان دیده بود، هیچ کسی چون تو صنم؟
بر بر او بر بزنم، گرچه برابر نزنم
شیشه بر آن سنگ زنم، بندهٔ شیشه شکنم
پیل به خرطوم جفا، قاصد کعبه شده است
من چو ابابیل حقم، یاور هر کرگدنم
صیقل هر آینه ام، رستم هر میمنه ام
قوت هر گرسنه‌ام، انجم هر انجمنم
معنی هر قد و خدم، سایهٔ لطف احدم
کعبهٔ هر نیک و بدم، دایهٔ باغ و چمنم
آتش بدخوی بود، سوزش هر کوی بود
چون که نکوروی بود، باشد خوب ختنم
گر تو بدین کژنگری، کاسه زنی، کوزه خوری
سایهٔ عدل صمدم، جز که مناسب نتنم
وقت شد ای شاه شهان، سرور خوبان جهان
که به کرم شرح کنی، آن که نگوید دهنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۶ - باز در اسرار روم، جانب آن یار روم
باز در اسرار روم، جانب آن یار روم
نعرهٔ بلبل شنوم، در گل و گلزار روم
تا کی از این شرم و حیا؟ شرم بسوزان و بیا
همره دل گردم خوش، جانب دلدار روم
صبر نمانده‌ست که من گوش سوی نسیه برم
عقل نمانده‌ست که من راه بهنجار روم
چنگ زن ای زهرهٔ من، تا که برین تنتن تن
گوش برین بانگ نهم، دیده به دیدار روم
خستهٔ دام است دلم، بر در و بام است دلم
شاهد دل را بکشم، سوی خریدار روم
گفت مرا در چه فنی؟ کار چرا می‌نکنی؟
راه دکانم بنما، تا که پس کار روم
تا که زخود بد خبرش، رفت دلم بر اثرش
کو اثری از دل من، تا که بر آثار روم
تا زحریفان حسد، چشم بدی درنرسد
کف به کف یار دهم، در کنف غار روم
درس رئیسان خوشی، بی‌هشی است و خمشی
درس چو خام است مرا، بر سر تکرار روم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۷ - زین دو هزاران من و ما ای عجبا، من چه منم
زین دو هزاران من و ما ای عجبا، من چه منم
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
چون که من از دست شدم، در ره من شیشه منه
وربنهی پا بنهم، هرچه بیابم شکنم
زان که دلم هر نفسی، دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم، گر حزنی در حزنم
تلخ کنی، تلخ شوم، لطف کنی، لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی، من چه کسم؟ آینه‌یی در کف تو
هرچه نمایی بشوم، آینهٔ ممتحنم
تو به صفت سرو چمن، من به صفت سایهٔ تو
چون که شدم سایهٔ گل، پهلوی گل خیمه زنم
بی تو اگر گل شکنم، خار شود در کف من
ورهمه خارم، زتو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر، ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزهٔ خود، بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی، سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من، تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین، تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان، من کی ام؟ او را لگنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۸ - جمع تو دیدم، پس ازین هیچ پریشان نشوم
جمع تو دیدم، پس ازین هیچ پریشان نشوم
راه تو دیدم، پس ازین همره ایشان نشوم
ای که تو شاه چمنی، سیر کن صد چو منی
چشم و دلم سیر کنی، سخرهٔ این خوان نشوم
کعبه چو آمد سوی من، جانب کعبه نروم
ماه من آمد به زمین، قاصد کیوان نشوم
فربه و پر باد توام، مست و خوش و شاد توام
بنده و آزاد توام، بندهٔ شیطان نشوم
شاه زمینی و زمان، همچو خرد فاش و نهان
پیش تو ای جان و جهان، جمله چرا جان نشوم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۹ - هر نفسی تازه ترم، کز سر روزن بپرم
هر نفسی تازه ترم، کز سر روزن بپرم
چون که بهارم تو شهی، باغ توام، شاخ ترم
چون که تویی میرمرا، در بر خود گیر مرا
خاک تو بادا کلهم، دست تو بادا کمرم
چون که تو دست شفقت، بر سر ما داشته‌یی
نیست عجب گر زشرف، بگذرد از چرخ سرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۰ - تیز دوم، تیز دوم، تا به سواران برسم
تیز دوم، تیز دوم، تا به سواران برسم
نیست شوم، نیست شوم، تا بر جانان برسم
خوش شده ام، خوش شده ام، پارهٔ آتش شده‌ام
خانه بسوزم، بروم، تا به بیابان برسم
خاک شوم، خاک شوم، تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم، سجده کنان، تا به گلستان برسم
چون که فتادم ز فلک، ذره صفت لرزانم
ایمن و‌ بی‌لرز شوم، چونک به پایان برسم
چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف
بازرهم زین دو خطر، چون بر سلطان برسم
عالم این خاک و هوا، گوهر کفر است و فنا
در دل کفر آمده ام، تا که به ایمان برسم
آن شه موزون جهان، عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکهٔ زر، تا که به میزان برسم
رحمت حق آب بود، جز که به پستی نرود
خاکی و مرحوم شوم، تا بر رحمان برسم
هیچ طبیبی ندهد،‌ بی‌مرضی حب و دوا
من همگی درد شوم، تا که به درمان برسم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۱ - کوه نیم، سنگ نیم، چون که گدازان نشوم؟
کوه نیم، سنگ نیم، چون که گدازان نشوم؟
دیدم جمعیت تو، چون که پریشان نشوم؟
کوه ز کوهی برود، سنگ ز سنگی بشود
پس من اگر آدمی ام، کمتر از ایشان نشوم
آهن پولاد و حجر، در کف تو موم شود
من که همه موم توام، چون که بدین سان نشوم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۵ - گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
گر تو میی من قدحم، ور ترشی من کبرم
عبس وجها سندی، کان سناه مددی
کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم
زنده نباشد دل من، گر به مهش دل ندهم
عقل ندارد سر من، گر ز نباتش نچرم
مبسمه بلبلنی، عابسه زلزلنی
ما شطه شیبنی، غیبته الف هرم
گر کژی آرم سوی او، همچو کمان تیر خورم
ور هنر آرم سوی او عرضه کنم، بی‌هنرم
بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی
اطوف سکرا مغتنما حول حرم
گر پی رایش نروم، باد گسسته رگ من
ور سوی بحرش نروم، باد شکسته گهرم
ظلت به مقتنیا، مرتزقا مجتنیا
نخله خلد، نبتت وسط ریاض وارم
چون که شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم
چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم
کنت ثقیلا کسلا، خففنی جذبته
نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم
گفتم بسته‌ست دلم، گفت منم قفل گشا
گفتم کشتی تو مرا، گفت من از تو بترم
رو، سخن کار مگو، کز همه آزاد شدم
رو، سخن خار مگو، چون همه گل می‌سپرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۳ - کو خر من؟ کو خر من؟ پار بمرد آن خر من
کو خر من؟ کو خر من؟ پار بمرد آن خر من
شکر خدا را که خرم برد صداع از سر من
گاو اگر نیز رود تا برود غم نخورم
نیست ز گاو و شکمش بوی خوش عنبر من
گاو و خری گر برود باد ابد در دو جهان
دلبر من دلبر من دلبر من دلبر من
حلقه به گوش است خرم گوش خر و حلقه زر؟
حیف نگر حیف نگر وازر من وازر من
سر کشد و ره نرود ناز کند جو نخورد
جز تل سرگین نبود خدمت او بر در من
گاو برین چرخ برین گاو دگر زیر زمین
زین دو اگر من بجهم بخت بود چنبر من
رفتم بازار خران این سو و آن سو نگران
از خر و از بنده خر سیر شد این منظر من
گفت کسی چون خر تو مرد خری هست بخر
گفتم خاموش که خر بود به ره لنگر من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۴ - عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
گفتم می می‌نخورم گفت برای دل من
داد می‌معرفتش با تو بگویم صفتش
تلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من
از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین
پیش دویدم که ببین کار و کیای دل من
گفت که ای سر خدا روی به هر کس منما
شکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من
گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود
چیست که آن پرده شود پیش صفای دل من
عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شود
کوه احد پاره شود آه چه جای دل من؟
شاد دمی کان شه من آید در خرگه من
باز گشاید به کرم بند قبای دل من
گوید کافسرده شدی‌ بی‌من و پژمرده شدی
پیش تر آ تا بزند بر تو هوای دل من
گویم کان لطف تو کو؟ بنده خود را تو بجو
کیست که داند جز تو بند و گشای دل من
گوید نی تازه شوی‌ بی‌حد و اندازه شوی
تازه تر از نرگس و گل پیش صبای دل من
گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنا
نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من
میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل او
روی چو زر اشک چو در هست گوای دل من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۵ - من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان
جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا
خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان
زان که مرا داد لبش نیست لبی را اثرش
زانچه چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان
آن که ترش روی بود دان که درم جوی بود
از خم سرکه‌‌ست همه با شکرانش منشان
گفتم ای شاه علم من که میان عسلم
از عسل من که چشد؟ گفت لب خوش منشان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۶ - آینه‌یی بزدایم از جهت منظر من
آینه‌یی بزدایم از جهت منظر من
وای ازین خاک تنم تیره دل اکدر من
رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من
ساقی مستقبل من کو قدح احمر من؟
رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من
شکر که سرگین خری دور شده‌‌ست از در من
مرگ خران سخت بود در حق من بخت بود
زان که چو خر دور شود باشد عیسی بر من
از پی غربیل علف چند شدم مات و تلف
چند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من
آنچه که خر کرد به من گرگ درنده نکند
رفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من
تلخی من خامی من خواری و بدنامی من
خون دل آشامی من خاک ازو بر سر من
شارق من فارق من از نظر خالق من
شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۷ - قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وان گه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من‌ بی‌سر و‌ بی‌پا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بی خود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من
طفل دلم می‌نخورد شیر از این دایه شب
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
صخره موسی گر ازو چشمه روان گشت چو جو
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
بس کن کین گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۸ - قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وان گه ازین خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و مجنون دل من خانه پرخون دل من
بهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من؟
خورده شکرها دل من بسته کمرها دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
مرده و زنده دل من گریه و خنده دل من
خواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من
ای شده استاد امین جز که در آتش منشین
گر چه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من
سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امین
در طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۹ - کافرم ار در دو جهان عشق بود خوش تر ازین
کافرم ار در دو جهان عشق بود خوش تر ازین
دیده ایمان شود ار نوش کند کافر ازین
عشق بود کان هنر عشق بود معدن زر
دوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر ازین
عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجب
مشک شده مست ازو گشته خجل عنبر ازین
عشق بود خوب جهان مادر خوبان شهان
خاک شود گوهر از آن فخر کند مادر ازین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۰ - هی چه گریزی چندین؟ یک نفس این جا بنشین
هی چه گریزی چندین؟ یک نفس این جا بنشین
صبر تو کو ای صابر؟ ای همه صبر و تمکین
ما دو سه کس نو مرده منتظر آن پرده
زنده شویم از تلقین بازرهیم از تکفین
هی به سلف نفخی کن پیش تر از یوم الدین
تا شنود چرخ فلک از حشر تو تحسین
هی به زبان ما گو رمز مگو پیدا گو
چند خوری خون به ستم ای همه خویت خونین
چند گزی بر جگرش چند کنی قصد سرش
چند دهی بد خبرش کار چنین است و چنین
چند کنی تلخ لبش چند کنی تیره شبش
ای لب تو همچو شکر ای شب تو خلد برین
هیچ عسل زهر دهد؟ یا ز شکر سرکه جهد؟
مغلطه تا چند دهی؟ ای غلط انداز مهین
هر چه کنی آن لب تو باشد غماز شکر
هر حرکت که تو کنی هست در آن لطف دفین
سرو چه ماند به خسی؟ زر به چه ماند به مسی؟
تو به چه مانی به کسی؟ ای ملک یوم الدین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۱ - ای تن و جان بندهٔ او، بند شکرخندهٔ او
ای تن و جان بندهٔ او، بند شکرخندهٔ او
عقل و خرد خیرهٔ او، دل شکرآکندهٔ او
چیست مراد سر ما؟ ساغر مردافکن او
چیست مراد دل ما؟ دولت پایندهٔ او
چرخ معلق چه بود؟ کهنه‌ترین خیمهٔ او
رستم و حمزه که بود؟ کشته و افکندهٔ او
چون سوی مردار رود، زنده شود مرده بدو
چون سوی درویش رود، برق زند ژندهٔ او
هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او
هیچ نبود و نبود همسر و مانندهٔ او
ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند؟
فخر جهان راست که او هست خداوندهٔ او
ای خنک آن دل که تویی غصه و اندیشهٔ او
ای خنک آن ره که تویی باج ستانندهٔ او
عشق بود دلبر ما، نقش نباشد بر ما
صورت و نقشی چه بود با دل زایندهٔ او؟
گفت برانم پس ازین من مگسان را ز شکر
خوش مگسی را که تویی مانع و رانندهٔ او
نقش فلک دزد بود، کیسه نگه دار ازو
دام بود دانهٔ او مرده بود زندهٔ او
بس کن، اگرچه که سخن سهل نماید همه را
در دو هزاران نبود یک کس دانندهٔ او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۲ - چون بجهد خنده زمن، خنده نهان دارم ازو
چون بجهد خنده زمن، خنده نهان دارم ازو
روی ترش سازم ازو، بانگ و فغان آرم ازو
با ترشان لاغ کنی، خنده زنی، جنگ شود
خنده نهان کردم من، اشک همی‌بارم ازو
شهر بزرگ است تنم، غم طرفی، من طرفی
یک طرفی آبم ازو، یک طرفی نارم ازو
با ترشانش ترشم، با شکرانش شکرم
روی من او، پشت من او، پشت طرب خارم ازو
صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش
رقص کنان، دست زنان، بر سر هر طارم ازو
طوطی قند و شکرم، غیر شکر می‌نخورم
هرچه به عالم ترشی، دورم و بیزارم ازو
گر ترشی داد تو را، شهد و شکر داد مرا
سکسک و لنگی تو ازو، من خوش و رهوارم ازو
هر که درین ره نرود، دره و دوله‌‌ست رهش
من که درین شاهرهم، بر ره هموارم ازو
مسجد اقصاست دلم، جنت مأواست دلم
حور شده، نور شده، جملهٔ آثارم ازو
هر که حقش خنده دهد، از دهنش خنده جهد
تو اگر انکاری ازو، من همه اقرارم ازو
قسمت گل خنده بود، گریه ندارد، چه کند؟
سوسن و گل می‌شکفد، در دل هشیارم ازو
صبر همی‌گفت که من مژده ده وصلم ازو
شکر همی‌گفت که من صاحب انبارم ازو
عقل همی‌گفت که من زاهد و بیمارم ازو
عشق همی‌گفت که من ساحر و طرارم ازو
روح همی‌گفت که من گنج گهر دارم ازو
گنج همی‌گفت که من در بن دیوارم ازو
جهل همی‌گفت که من بی‌خبرم بی‌خود ازو
علم همی‌گفت که من مهتر بازارم ازو
زهد همی‌گفت که من واقف اسرارم ازو
فقر همی‌گفت که من بی‌دل و دستارم ازو
از سوی تبریز اگر شمس حقم بازرسد
شرح شود، کشف شود، جملهٔ گفتارم ازو