تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸ - ما را سفری فتاد بی‌ما
ما را سفری فتاد بی‌ما
آن جا دل ما گشاد بی‌ما
آن مه که ز ما نهان همی‌شد
رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما
چون در غم دوست جان بدادیم
ما را غم او بزاد بی‌ما
ماییم همیشه مست بی می
ماییم همیشه شاد بی‌ما
ما را مکنید یاد هرگز
ما خود هستیم یاد بی‌ما
بی ما شده‌ایم شاد، گوییم
ای ما که همیشه باد بی‌ما
درها همه بسته بود بر ما
بگشود چو راه داد بی‌ما
با ما دل کیقباد بنده‌ست
بنده‌ست چو کیقباد بی‌ما
ماییم ز نیک و بد رهیده
از طاعت و از فساد بی‌ما
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۹ - مشکن دل مرد مشتری را
مشکن دل مرد مشتری را
بگذار ره ستمگری را
رحم آر مها که در شریعت
قربان نکنند لاغری را
مخمور توام به دست من ده
آن جام شراب گوهری را
پندی بده و به صلح آور
آن چشم خمار عبهری را
فرمای به هندوان جادو
کز حد نبرند ساحری را
در ششدره‌یی فتاد عاشق
بشکن در حبس شش دری را
یک لحظه معزمانه پیش آ
جمع آور حلقهٔ پری را
سر می‌نهد این خمار از بن
هر لحظه شراب آن سری را
صد جا چو قلم میان ببسته
تنگ شکر معسکری را
ای عشق برادرانه پیش آ
بگذار سلام سرسری را
ای ساقی روح از در حق
مگذار حق برادری را
ای نوح زمانه هین روان کن
این کشتی طبع لنگری را
ای نایب مصطفی بگردان
آن ساغر زفت کوثری را
پیغام ز نفخ صور داری
بگشای لب پیمبری را
ای سرخ صباغت علمدار
بگشا پر و بال جعفری را
پرلاله کن و پر از گل سرخ
این صحن رخ مزعفری را
اسپید نمی‌کنم دگر من
درریز رحیق احمری را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰ - بیدار کنید مستیان را
بیدار کنید مستیان را
از بهر نبیذ همچو جان را
ای ساقی بادهٔ بقایی
از خم قدیم گیر آن را
بر راه گلو گذر ندارد
لیکن بگشاید او زبان را
جان را تو چو مشک ساز ساقی
آن جان شریف غیب دان را
پس جانب آن صبوحیان کش
آن مشک سبک دل گران را
وز ساغرهای چشم مستت
درده تو فلان بن فلان را
از دیده به دیده باده‌یی ده
تا خود نشود خبر دهان را
زیرا ساقی چنان گذارد
اندر مجلس می نهان را
بشتاب که چشم ذره ذره
جویا گشته‌ست آن عیان را
آن نافه مشک را به دست آر
بشکاف تو ناف آسمان را
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
چون نامه رسید سجده‌یی کن
شمس تبریز درفشان را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷ - ای در غم تو به سوز و یارب
ای در غم تو به سوز و یارب
بگریسته آسمان همه شب
گر چرخ بگرید و بخندد
آن جذبه خاک باشد اغلب
از بس که بریخت اشک بر خاک
شد خاک ز اشک او مطیب
از گریه آسمان درآمد
صد باغ به خنده مذهب
من بودم و چرخ دوش گریان
او را و مرا یکی‌ست مذهب
از گریه آسمان چه روید؟
گل‌ها و بنفشه مرطب
وز گریه عاشقان چه روید؟
صد مهر درون آن شکرلب
آن، چشم به گریه می‌فشارد
تا بفشارد نگار غبغب
این گریه ابر و خنده خاک
از بهر من و تو شد مرکب
وین گریه ما و خنده ما
از بهر نتیجه شد مرتب
خاموش کن و نظاره می‌کن
اندر طلب جهان و مطلب
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۴ - تا نقش خیال دوست با ماست
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانست
والله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآید
یک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیم
بالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیم
اندر شب قدر، قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابد
کهسار و زمین حریر و دیباست
از باد چو بوی او بپرسیم
در باد صدای چنگ و سرناست
بر خاک چو نام او نویسیم
هر پاره خاک حور و حوراست
بر آتش از او فسون بخوانیم
زو آتش تیز آب سیماست
قصه چه کنم که بر عدم نیز
نامش چو بریم، هستی افزاست
آن نکته که عشق او در آن جاست
پرمغزتر از هزار جوزاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
این‌ها همه از میانه برخاست
خامش که تمام ختم گشته ست
کلی مراد حق تعالاست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۵ - می‌دان که زمانه نقش سوداست
می‌دان که زمانه نقش سوداست
بیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفصی‌ست این زمانه
بیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی‌ست جهان و ما برونیم
بر جوی فتاده سایه ماست
این جا سر نکته ای‌ست مشکل
این جا نبود، ولیکن این جاست
جز در رخ جان مخند ای دل
بی او همه خنده گریه افزاست
آن دل نبود که باشد او تنگ
زان روی که دل فراخ پهناست
دل غم نخورد غذاش غم نیست
طوطی‌ست دل و عجب شکرخاست
مانند درخت، سر قدم ساز
زیرا که ره تو زیر و بالاست
شاخ ار چه نظر به بیخ دارد؟
کان قوت مغز او هم از پاست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۶ - دود دل ما نشان سوداست
دود دل ما نشان سوداست
وان دود که از دلست، پیداست
هر موج که می‌زند دل از خون
آن دل نبود مگر که دریاست
بیگانه شدند آشنایان
دل نیز به دشمنی چه برخاست
هر سوی که عشق رخت بنهاد
هر جا که ملامت‌ست آن جاست
ما نگریزیم از این ملامت
زیرا که قدیم خانه ماست
در عشق حسد برند شاهان
زان روی که عشق شمع دل‌هاست
پا بر سر چرخ هفتمین نه
کاین عشق به حجره‌های بالاست
هشیار مباش زان که هشیار
در مجلس عشق سخت رسواست
میری مطلب که میر مجلس
گر چشم ببسته‌ست بیناست
این عشق هنوز زیر چادر
این گرد سیاه بین که برخاست
هر چند که زیر هفت پرده‌ست
پیداست که سخت خوب و زیباست
شب خیز کنید ای حریفان
شمعست و شراب و یار تنهاست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۷ - دل آمد و دی به گوش جان گفت
دل آمد و دی به گوش جان گفت
ای نام تو این که می‌نتان گفت
درنده آنک گفت پیدا
سوزنده آنک در نهان گفت
چه عذر و بهانه دارد ای جان
آن کس که ز بی‌نشان نشان گفت؟
گل داند و بلبل معربد
رازی که میان گلستان گفت
آن کس نه، که از طریق تحصیل
آموخت ز بانگ بلبلان گفت
صیادی تیر غمزه‌ها را
آن ابروهای چون کمان گفت
صد گونه زبان زمین برآورد
در پاسخ آن چه آسمان گفت
ای عاشق آسمان قرین شو
با او که حدیث نردبان گفت
زان شاهد خانگی نشان کو؟
هر کس سخنی ز خاندان گفت
کو شعشعه‌های قرص خورشید؟
هر سایه نشین ز سایه بان گفت
با این همه، گوش و هوش مستست
زان چند سخن که این زبان گفت
چون یافت زبان دو سه قراضه
مشغول شد و به ترک کان گفت
وز ننگ قراضه جان عاشق
ترک بازار و این دکان گفت
در گوشم گفت عشق بس کن
خاموش کنم چو او چنان گفت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۸ - گویم سخن شکرنباتت
گویم سخن شکرنباتت
یا قصه چشمه حیاتت؟
رخ بر رخ من نهی بگویم
کز بهر چه شاه کرد ماتت
در خرمنت آتشی درانداخت
کز خرمن خود دهد زکاتت
سرسبز کند چو تره زارت
تا بازخرد ز ترهاتت
در آتش عشق چون خلیلی
خوش باش که می‌دهد نجاتت
عقلت شب قدر دید و صد عید
کز عشق دریده شد براتت
سوگند به سایه لطیفت
سوگند نمی‌خورم به ذاتت
در ذات تو کی رسند جان‌ها؟
چون غرقه شدند در صفاتت
چون جوی روان و ساجدت کرد
تا پاک کند ز سیااتت
از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکشد به بی‌جهاتت
گفتی که خمش کنم، نکردی
می‌خندد عشق بر ثباتت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۹ - در شهر شما یکی نگاری‌ست
در شهر شما یکی نگاری‌ست
کز وی دل و عقل بی‌قراری‌ست
هر نفسی را از او نصیبی‌ست
هر باغی را از او بهاری‌ست
در هر کویی از او فغانی‌ست
در هر راهی از او غباری‌ست
در هر گوشی از او سماعی‌ست
هر چشم از او در اعتباری‌ست
در کار شوید ای حریفان
کاین جا ما را عظیم کاری‌ست
پنهان یاری به گوش من گفت
کاین جا پنهان لطیف یاری‌ست
او بد که به این طریق می‌گفت
کز تعبیه‌هاش دل نزاری‌ست
او بود رسول خویش و مرسل
کان لهجه از آن شهریاری‌ست
نوحست و امان غرقگانست
روحست و نهان و آشکاری‌ست
گرد ترشان مگرد زین پس
چون پهلوی تو شکرنثاری‌ست
گرد شکران طبع کم گرد
کان شهوت نیز برگذاری‌ست
این جا شکریست بی‌نهایت
این جا سر وقت پایداری‌ست
خاموش کن ای دل و مپندار
کو را حدیست یا کناری‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۰ - آمد رمضان و عید با ماست
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مزید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۱ - گر جام سپهر زهرپیماست
گر جام سپهر زهرپیماست
آن در لب عاشقان چو حلواست
زین واقعه گر ز جای رفتی
از جای برو که جای این جاست
مگریز ز سوز عشق زیرا
جز آتش عشق، دود و سوداست
دودت نپزد، کند سیاهت
در پختنت آتشست کاستاست
پروانه که گرد دود گردد
دودآلودست و خام و رسواست
از خانه و مان به یاد ناید
آن را که چنین سفر مهیاست
از شهر مگو که در بیابان
موسیست رفیق من و سلواست
صحبت چه کنی؟ که در سقیمی
هر لحظه طبیب تو مسیحاست
دلتنگ خوشم، که در فراخی
هر مسخره را رهست و گنجاست
چون خانه دل ز غم شود تنگ
در وی شه دلنواز تنهاست
دل تنگ بود، جز او نگنجد
تنگی دلم امان و غوغاست
دندان عدو ز ترش کندست
پس روترشی رهایی ماست
خاموش که بحر اگر ترش روست
هم معدن گوهرست و دریاست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۲ - من سر نخورم، که سر گران است
من سر نخورم، که سر گران است
پاچه نخورم، که استخوان است
بریان نخورم، که هم زیان ست
من نور خورم، که قوت جان است
من سر نخوهم، که باکلاهند
من زر نخوهم، که بازخواهند
من خر نخوهم، که بند کاهند
من کبک خورم، که صید شاهند
بالا نپرم، نه لک لکم من
کس را نگزم، که نی سگم من
لنگی نکنم، نه بدتکم من
که عاشق روی ایبکم من
ترشی نکنم، نه سرکه‌ام من
پرنم نشوم، نه برکه‌ام من
سرکش نشوم، نه عکه‌ام من
قانع بزیم، که مکه‌ام من
دستار مرا گرو نهادی
یک کوزه مثلثم ندادی
انصاف بده عوان نژادی
ما را کم نیست هیچ شادی
سالار دهی و خواجه ده
آن باده که گفته ای به من ده
ور دفع دهی تو و برون جه
در کس زنان خویشتن نه
من عشق خورم که خوشگوارست
ذوق دهنست و نشو جان است
خوردم ز ثرید و پاچه یک چند
از پاچه سر مرا زیانست
زین پس سر پاچه نیست ما را
ما را و کسی که اهل خوان است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۳ - گر می‌نکند لبم بیانت
گر می‌نکند لبم بیانت
سر می‌گوید به گوش جانت
گر لب ز سلام تو خموش است
بس هم سخن است با نهانت
تن از تو همی‌کند کرانه
جان بگرفته است در میانت
صورت اگرت چو تیر انداخت
جانش بکشید چون کمانت
هرچ از تو نهان کند بگوید
در گوش ضمیر رازدانت
این دم اگر از میان برونی
بازآرد دل، کمرکشانت
در باطن کرده خاص خاصت
در ظاهر کرده امتحانت
خامش که چو در تو این غم انداخت
بس باشد این کشش نشانت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۴ - پرسید کسی که ره کدامست؟
پرسید کسی که ره کدامست؟
گفتم کاین راه ترک کامست
ای عاشق شاه، دان که راهت
در جست رضای آن همامست
چون کام و مراد دوست جویی
پس جست مراد خود حرامست
شد جمله روح عشق محبوب
کاین عشق صوامع کرامست
کم از سر کوه نیست عشقش
ما را سر کوه این تمامست
غاری که در اوست یار، عشقست
جان را ز جمال او نظامست
هر چت که صفا دهد صوابست
تعیین بنمی کنم کدامست
خامش کن و پیر عشق را باش
کاندر دو جهان تو را امامست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۵ - مر عاشق را ز ره چه بیمست؟
مر عاشق را ز ره چه بیمست؟
چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد؟
او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست، لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست؟
عشق و عاشق یکی‌ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا
دری ست، اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۶ - امروز جنون نو رسیده‌ست
امروز جنون نو رسیده‌ست
زنجیر هزار دل کشیده‌ست
امروز ز کندهای ابلوج
پهلوی جوال‌ها دریده‌ست
باز آن بدوی به هجده ای قلب
آن یوسف حسن را خریده‌ست
جان‌ها همه شب به عز و اقبال
در نرگس و یاسمن چریده‌ست
تا لاجرم از بگاه هر جان
چالاک و لطیف و برجهیده‌ست
امروز بنفشه زار و لاله
از سنگ و کلوخ بردمیده‌ست
بشکفت درخت در زمستان
در بهمن میوه‌ها پزیده‌ست
گویی که خدای عالمی نو
در عالم کهنه آفریده‌ست
ای عارف عاشق این غزل گو
کت عشق ز عاشقان گزیده‌ست
بر چهره چون زر تو گازی‌ست
آن سیمبرت مگر گزیده‌ست؟
شاید که نوازد آن دلی را
کاندر غم او بسی طپیده‌ست
خاموش و تفرج چمن کن
کامروز نیابت دو دیده‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۷ - آن را که در آخرش خری هست
آن را که در آخرش خری هست
او را به طواف رهبری هست
بازار جهان به کسب برپاست
زین در همه خارش وگری هست
تا خارششان همی‌کشاند
هر جای که شور یا شری هست
در یم صدفی قرار گیرد
کو را به درونه گوهری هست
اما صدفی که در ندارد
در جستن درش معبری هست
گه در یم و گاه سوی ساحل
در جستن قطره‌اش سری هست
خاموش و طمع مکن سکینه
آن راست سکون که مخبری هست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۸ - ای گشته ز شاه عشق شهمات
ای گشته ز شاه عشق شهمات
در خشم مباش و در مکافات
در باغ فنا درآ و بنگر
در جان بقای خویش جنات
چون پیشترک روی تو از خود
بینی ز ورای این سماوات
سلطان حقایق و معانی
وز نور قدیم چتر و رایات
چون گشت عیان، مجو کرامت
کز بهر نشان بود کرامات
تا ساحل بحر سیل پیداست
چون غرقه شود کجاست؟ هیهات
ما مات تویم شمس تبریز
صد خدمت و صد سلام از مات
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۹ - ای کرده میان سینه غارت
ای کرده میان سینه غارت
ای جان و هزار جان شکارت
جز کشتن عاشقان چه شغلت؟
جز کشتن خلق چیست کارت؟
می‌کش که درست باد دستت
ای جان جهانیان نثارت
بس کشته زنده را که دیدم
از غمزه چشم پرخمارت
بس ساکن بی‌قرار دیدم
در آتش عشق بی‌قرارت
یک مرده به خاک درنماند
گر رنجه شوی، کنی زیارت
جان بوسد خاک تو به هر دم
بر بوی کنار بی‌کنارت