تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۴ - در صد زخم جفا زان مژه بر دل بازست
در صد زخم جفا زان مژه بر دل بازست
غمزه زان ناوک کج سخت درست اندازست
هر که خودبین و خودآرا ز هنر بی خبرست
همچو طاووس که پر زینت و کم پروازست
سر توحید ز زنجیر شود معلومست
صد دهان نغمه سرا باشد و یک آوازست
دخل بی جا ندهد غیر خجالت اثری
تیر کج باعث رسوائی تیراندازست
طوطی آن روز که منقار به خون رنگین کرد
گشت روشن که چه روزی سخن پردازست
دیده بگشا که هم امروز بود روز جزا
زنگ آئینه سزا یافتن غمازست
در وفا طایر تصویر توان گفت مرا
بسته ی یک چمنم دائم و بالم بازست
چون دل مرده شود زنده ز تأثیر سخن
این گهر گرنه کلیم از صدف اعجازست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۶ - بعد وارستگیم سوز تو در تن باقیست
بعد وارستگیم سوز تو در تن باقیست
آتش افسرده ولی گرمی گلخن باقیست
پنجه ام را بگریبان کفن بند کنید
که هنوزم هوس جیب دریدن باقیست
سنگ را رحم ازین سنگدلان بیشترست
مهربان شد فلک و کینه دشمن باقیست
با قفس ساخته ام لیک زگلریزی اشک
می توان یافت که شوق گل و گلشن باقیست
شمع کاشانه ما شد شبی آن مایه ناز
عمرها رفت و همان حیرت روزن باقیست
شمع سان گشته بعشق تو گرفتار کلیم
آتش شوق تواش تادم مردن باقیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - گنج دردش که بجز ناله نگهبانش نیست
گنج دردش که بجز ناله نگهبانش نیست
مخزنی بهتر ازین سینه ویرانش نیست
چون زند فال تماشای گلستان رخش
دیده ما که بجز خواب پریشانش نیست
چون رعیت که سر از حاکم ظالم پیچد
مژه برگشته ازو باز بفرمانش نیست
بسکه در محفل غم صدر نشینند همه
زخم را جای به پهلوی اسیرانش نیست
هر که سیر چمن خاطر ناشادم کرد
لاله سان غیر گل داغ بدامانش نیست
دیده آنروز که شد اشک فشان دانستم
کاین تنک زورق من طاقت طوفانش نیست
عمرها شد که در اقلیم غم و درد کلیم
پادشاهیست، ولی ناله بفرمانش نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۹ - حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنست
حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنست
چکند، ساخته با گوشه خود بیوطنست
پستی پایه چو غواص شگونست مرا
پر ز یوسف بود آن چاه که در راه منست
چند در خانه اش آتش فتد از پرتو تو
زین ستم آینه در فکر جلای وطنست
از جنونم بسوی عقل دلالت مکنید
گمشدن بهتر از آن ره که درو راهزنست
روز محشر که نشانها زشهیدان طلبند
کشته تیغ تو آنست که خونین کفنست
بکر معنی را، مشاطه سخن فهمانند
ناخن دخل بجا شانه زلف سخنست
حسن و عشق از همشان نیست جدائی هرگز
آنقدر هست که آن یوسف و این پیرهنست
جز نمک باری در قافله اشکم نیست
دیده ام تاجر کان نمک آن دهنست
گرمی آخر شده در فکر باش کلیم
سخن تازه مگر کم ز شراب کهنست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۸ - هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیست
هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیست
اینقدر آب سزاوار گل آدم نیست
ما بنظاره پریشان و خرابیم از آن
شانه از صحبت زلف تو چرا در هم نیست
جرم مستان همه بر گردن خود می گیرد
دختر رز که جوانمرد چو او آدم نیست
همه از حسرت لعل لب او در تابند
سنگ بر سینه زنان کیستکه چون خاتم نیست
نام او در همه دوری بزبانها بودست
روشناس است زمی، شهرت جام از جم نیست
بیرخت تنگدلی بسکه جهانرا بگرفت
در چمن عرصه گنجایش یک شبنم نیست
بسکه دلهای عزیزان ز نفاق از هم گشت
هر کجا بزم شود روی دو کس با هم نیست
چشم داغ تو بسی شور فتادست کلیم
چون نباشد که بغیر از نمکش مرهم نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۴ - سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر است
سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر است
ابر تر را چکنم قطره باران تیر است
زور بازوی توانائیم از فیض می است
باده در طبع من آبست که در شمشیر است
موج سان بر سر هر قطره می می لرزم
چه توان کرد مس طبع مرا اکسیر است
بر سرم لشکر غم آمده از کف ننهم
آنچه شمشیر جوانست عصای پیر است
با گل روی تو دعوی نکویی خورشید
برطرف گر نکند زلف تو جانب گیر است
گر بجوشیم بهم ما و تو، ساقی وقتست
ابر و مهتاب بهم همچو شکر با شیر است
در خم زلف تو دلها چه بهم ساخته اند
چون نسازند بپای همه یک زنجیر است
اینقدر فرق میان خط یک کاتب نیست
سرنوشت همه گر از قلم تقدیر است
سبق نطق به پیش همه خواندیم کلیم
آزمودیم، خموشیست که خوش تقریر است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - پای بی کفش از سری کاید بسامان بهترست
پای بی کفش از سری کاید بسامان بهترست
زخم مرهم گیر از چاک گریبان بهترست
از جهان بی بهره را نبود شمار عمر خضر
روز کوتاه از برای روزه داران بهترست
آب با خود دارد این جاروب در راه وفا
آستان دوست را رفتن بمژگان بهترست
دارم از خضر این وصیت را که در راه طلب
جای مژگان دیده را خار مغیلان بهترست
بر سیه بختان بود داغ وفا زیبنده تر
شب چو تاریکست از بهر چراغان بهترست
سخت بیدردیست بار خاطر بلبل شدن
سیر گل از رخنه دیوار بستان بهترست
گر درین میخانه از بیداد دوران چون قدح
دل ز خون لبریز باشد چهره خندان بهترست
با توان دلخوش باین بودن که در خاکست گنج
خانه ویران بر سر اسباب و سامان بهترست
نیست جز ترک تکلف زینت روشندلان
گر لباس اطلس است آئینه عریان بهترست
از حیات جاودان خضر نزد اهل دل
تشنه مردن در کنار آبحیوان بهترست
هر کجا نسبت فزونتر ربط چسبانتر کلیم
دل که آشفتست در زلف پریشان بهترست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۷ - طره ات گر ز دل م صبر چنین خواهد برد
طره ات گر ز دل م صبر چنین خواهد برد
گریه ام شکوه زلف تو بچین خواهد برد
صاف میخانه ایام بود در ته خم
غم دل را نفس بازپسین خواهد برد
چشم بد دور که از دولت بیسامانی
کلبه ما گرو از خانه زین خواهد برد
صد رهم اشک ندامت اگر از سر گذرد
عرق شرم کجا ره بجبین خواهد برد
نامم از صفحه ایام اگر گم نشود
تحفه روسیهی بهر نگین خواهد برد
غمزه با عاشق بی برگ و نوا خواهد ساخت
سر و سامان چو نباشد دل و دین خواهد برد
دل به پیکان تو خوش داشت کلیم آنهم رفت
کی گمان داشت که کس راه باین خواهد برد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۱ - دل که لبریز الم شد ز نوا می افتد
دل که لبریز الم شد ز نوا می افتد
جام هرچند که پر شد ز صدا می افتد
سوخت اسباب تعلق دل و آسوده نشست
قدم برق بسر منزل ما می افتد
جامه در خون شهیدان کش و بخرام بناز
بتو ای شاخ گل این رنگ قبا می افتد
دوستداری مرا دهر شگون نگرفته
گر بمن سایه کند بال هما می افتد
زلف پرکار تو چون تن بشکستن ندهد
هر که از روی تو برخاست بجا می افتد
نتوان ناصح عریانی ما را پوشید
راز پنهان نشود چون بملا می افتد
نیست کس در ره افتادگی از ما در پیش
هر که از پای فتد بر سر ما می افتد
چه بگویم که شبم بیتو چسان می گذرد
صبحم از تیرگی شب ز صفا می افتد
شب آدینه بدریوزه میخانه روم
زانکه از هفته همین شب بگدا می افتد
هر که عاجزتر ازو خواسته امداد کلیم
دستگیرش بود آنکس که زپا می افتد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۴ - عمرها رفت که قانون طرب تار ندید
عمرها رفت که قانون طرب تار ندید
دل بجز دیده تر ساغر سرشار ندید
این جهان دار شفائیست که یک بیمارش
خدمتی غیر تغافل ز پرستار ندید
هر که رفعت طلبد بهره نیابد از فیض
خار را سبز کسی بر سر دیوار ندید
مرد آزاده گرش کار بسوگند افتاد
قسم او بسری بود که دستار ندید
دست رد گر بشناسی سپر حادثه است
از بلا رست سپندی که خریدار ندید
شیشه با آنکه سر حرف مکرر وا کرد
دوش در بزم ترا در سر گفتار ندید
دفترم گر شکرستان سخن گشت چه سود
که بغیر از مگس نقطه هوادار ندید
خضر توفیق که از تربیتم دست کشید
آن طبیبی است که پرهیز ز بیمار ندید
دهر خود مجلس می نیست کلیم، از چه سبب
کس در او آگهی از کار خبردار ندید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۵ - نشود اینکه ز دل اشک جگرگون نرود
نشود اینکه ز دل اشک جگرگون نرود
طفل آراسته از خانه برون چون نرود
کام دل رم کند اما بطلب رام شود
راه اگر گم شود از بادیه بیرون نرود
رخصت بادیه گردی ز کجا خواهد یافت
اشک ما گر بسر تربت مجنون نرود
شب خیال تو چنان بر سر دل می آید
که کسی بر سر دشمن بشبیخون نرود
ما بر آئینه دشمن نپسندیم غبار
آه ما صافدلان جانب گردون نرود
گریه در اول عشقست نشان خامی
زخم ما تا نشود کهنه از او خون نرود
آه سرگشته که در سینه ما می پیچد
گردبادیست که از خانه بهامون نرود
رازدار آمده ای با همه بی پروائی
که سخن از دهن تنگ تو بیرون نرود
می رود از سر مخمور برون فکر شراب
ولی از یاد کلیم آن لب میگون نرود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۹ - مطربی کو که بخورشید رخش ناز کند
مطربی کو که بخورشید رخش ناز کند
چون کند کرم دف از شعله آواز کند
در تن نای چو جان از لب شیرین بدهد
سفر بیخودیم را بدمی ساز کند
مرغ دل در قفس سینه بمیرد، به از آن
که ببال نفس سوخته پرواز کند
یکدم از زخم اگر دور شود مژگانت
همچو سوفار باندازه دهن باز کند
کام دل را که بخشم از برناکامان رفت
غلغل شیشه می کی بود آواز کند
دل بیحوصله را بیخودی وصل نهشت
که دمی گوش بآن چشم سخن ساز کند
خار بیداد گل ازبس دل بلبل خون کرد
عشقبازی بگل چنگل شهباز کند
عقده چون کار من از خویش برون می آرد
شانه هرچند که زان زلف گره باز کند
تا بداند که جفا در خور طاقت باید
یکنفس آینه خواهم که باو ناز کند
مرد عشق تو کلیم است که از دست غمت
می خورد خون و خیال می شیراز کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۱ - از غمی شکوه نکن تا غم دیگر ندهند
از غمی شکوه نکن تا غم دیگر ندهند
از لب خشک مگو تا مژه تر ندهند
خوبرویان چو نشینند در ایوان غرور
منصب آینه داری بسکندر ندهند
در دیاری که رهائی زاسیری مرگست
صید تا لایق کشتن نشود سر ندهند
خط آزادی ما از غم دوران که دهد
ساقیان باده اگر تا خط ساغر ندهند
حاجت از فقر طلب روی طلب گر داری
که زیک در دهدت آنچه ز صد در ندهند
گرچه خود گشته زن حرص و طمع می گوید
مفتی شهر که یکزن بدو شوهر ندهند
جامه عرض نکویان چو درد نتوان دوخت
زانکه پیراهن گل را برفوگر ندهند
از سخن غیر زیان نفع سخنور نبود
بصدف جوهریان قیمت گوهر ندهند
در دیاریکه بود گردش آنچشم کلیم
نسبت فتنه ببدگردی اختر ندهند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۵ - عیش در کلبه ما گوشه نشین می باشد
عیش در کلبه ما گوشه نشین می باشد
دید و وادید مکن عید همین می باشد
سر و سامانم چون شیشه می نیست زخود
روش اهل خرابات چنین می باشد
هر که حرصش فکند هر دری و هر جائی
همه جا صدرنشین همچو نگین می باشد
گر نیاید نگهش از پس مژگان بیرون
چه عجب شیوه صیاد کمین می باشد
رفتنی نیست غبار دل آزرده ما
همچو گردیست که بر روی زمین می باشد
آب در دیده آئینه خورشید آرد
آب و تابی که در آن صبح جبین می باشد
رو بمحراب چو زهاد نشستن زچه روست
چشم جادوی تو چون آفت دین می باشد
کلبه فقر هم اسباب تجمل دارد
بوریا مسند ویرانه نشین می باشد
خانه صبر من از دیدن او سوخت کلیم
این چه شمعیست که در خانه زین می باشد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۰ - نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسد
نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسد
بمن آخر چه ازین عالم ایجاد رسد
ای جرس تا بکی از ناله گلو پاره کنی
کس درین بادیه دیدیکه بفریاد رسد
ایخوش آن صید که کس گر نرسد بر سر او
از پر تیر تواند که بصیاد رسد
تیشه با سخت دلی می نهد انگشت بگوش
نتواند که بدرد دل فرهاد رسد
بسکه از درددلم راه جهان مسدودست
شورش دجله نیارد که ببغداد رسد
لذت کشته شدن شمع اگر دریابد
پر ز پروانه بگیرد بره باد رسد
شانه از زلف تو خوش کامروا شد، ستم است
که دگر آب درین باغ بشمشاد رسد
بعد مردن نشود نقد سخن از دگری
کاین نه مالیست که میراث باولاد رسد
حیف باشد ره میخانه نمودن بکلیم
مپسندید که این ننگ بارشاد رسد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۸ - هنرم را ثمری چرخ جفا کار نداد
هنرم را ثمری چرخ جفا کار نداد
دیده قدرشناسی بخریدار نداد
تا امیدت نشود یأس براحت نرسی
این نهالیست که تا خشک نشد بار نداد
شمع را بنگر و داد و دهش دهر ببین
هر که را داد زبان قوت گفتار نداد
صحبتی نیست که آخر اثرش گل نکند
خنده را غیر گل زخم بسوفار نداد
سالک راه حق از ترک علایق دیده است
آنقدر نفع که پرهیز به بیمار نداد
هر که پیوند تعلق ز بد و نیک بردی
کاه در خانه او پشت بدیوار نداد
تا ندامت بکفم چون صدف انگشت نهشت
بخت بد کار مرا عقده دشوار نداد
نشئه باده نیابد ز سرش راه عروج
آن قدح نوش که دستار بخمار نداد
وای بر حال عزیزان که درین قحط تمیز
هیچکس خار بهای گل بیخار نداد
دهر کامت ندهد مفت که امید گلاب
تا نیامد بمیان آب بگلزار نداد
تا نداد آب باین مزرعه از گریه کلیم
شعله سرسبز نگردید و شرر بار نداد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۱ - ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیرد
ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیرد
عرق از عارض او رنگ شرر می گیرد
می پذیرند بدان را بطفیل نیکان
رشته را پس ندهد آنکه گهر می گیرد
صافدل ترک حق از بهره خوش آمد نکند
زشت رو آینه بیهوده بزر می گیرد
هر دمی را اثری هست که از صحبت خلق
هر نفس آینه ام رنگ دگر می گیرد
چشم بندد ز جهان تا بگشاید دل تنگ
مرغ دلگیر تو سر در ته پر می گیرد
منم آن نخل برومند که دهقان قضا
می فروشد ثمرم را و تبر می گیرد
اشک آگاه بود از دل شوریده کلیم
بیشتر طفل ز دیوانه خبر می گیرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۲ - رود آرام ز عمری که بهجران گذرد
رود آرام ز عمری که بهجران گذرد
کاروان در ره ناامن شتابان گذرد
بر گرفتاری دل خنده زنان می گذرم
همچو دیوانه که از پیش دبستان گذرد
بخت شاد است زویرانی ما در غم عشق
عید جغدست بمعموره چو طوفان گذرد
قسمت این بود که چون موج بدریای وجود
هر کجا رو نهم احوال پریشان گذرد
حسن بی پرده او بیشترم می سوزد
چون تهیدست که بر نعمت ارزان گذرد
چشم بر راه خضر سالک عارف نبود
در پی راهزن افتد ز بیابان گذرد
آگه از عیش جوانی نشدم در غم عشق
همچو آن عید که بر مردم زندان گذرد
هر کجا مور قناعت پر همت واکرد
چه عجب گر ز سر ملک سلیمان گذرد
دست و پا بیهده زد در غم عشق تو کلیم
به شنا کس نتواند که ز عمان گذرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۸ - دست از ساغر امید کشیدن دارد
دست از ساغر امید کشیدن دارد
لب پیمانه خالی چه مکیدن دارد
تا کی از غیرت او بر سر آتش باشم
ای حریفان پر پروانه بریدن دارد
سخنم می شنود با همه بی پروائی
حرف بیربط ز دیوانه شنیدن دارد
پستی بخت بلندم ز سپهر دونست
زیر سقفی که نگونست خمیدن دارد
دل بخون تا نطپید اشک قراری نگرفت
از پی طایر بسمل چه دویدن دارد
عاقبت زاهد سر در قدح باده نهاد
بسکه عادت بدهن آب کشیدن دارد
کارم از ضعف چنان شد که زجا می پردم
دیده هر گاه که آهنگ پریدن دارد
پر گر از ناوک بیداد بود عاریه کن
در ره عشق بپروانه رسیدن دارد
رایگان منت آزار هم از چرخ مکش
نمک زخم ازین سفله خریدن دارد
می برد آینه همراه بکوی تو کلیم
که چنان می رود از راه که دیدن دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳۲ - گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیرد
گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیرد
گوشه فقر و فنا را که ز ما می گیرد
زان سعادت که بود لازم ویرانه فقر
خویش را جغد برابر بهما می گیرد
جذبه حرص بطبعی که برد پنجه فرو
از گدا کاسه و از کور عصا می گیرد
طرفه رسمی است که باشد ز همه واپس تر
هر که در کوی تو پیش از همه جا می گیرد
گل ببازار چمن خرده خود را همه روز
بصبا می دهد و بوی ترا می گیرد
چون سوی غنچه بیاد دهنت می نگرم
نمک لعل لبت چشم مرا می گیرد
در غم آباد جهان طبع شرارم هوس است
که دلش زود ازین آب و هوا می گیرد
طره در غارت جان هر مژه در دزدی دل
زین میان عاشق بیچاره کرا می گیرد
بسکه آمیخته خاکستر دل با نفسم
از دم گرم من آئینه جلا می گیرد
تیغ نازش بستم جان نستاند ز کلیم
زخم او جان زپیش روی نما می گیرد