تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۵ - چو بودی گر وفا بودی در آن دل
چو بودی گر وفا بودی در آن دل
نه دل خوانم ورا کاو هست قاتل
قتیل عشق او گشتم خدا را
چو جان در سر کنم آنک چه حاصل
فراقت پیش ما آسان نباشد
که کار عاشقی کاریست مشکل
نظر بازان درین صورت چه دانند
که کار غرقه چون شد بر سواحل
ز جان مهرت نخواهم کرد بیرون
که جای سرو جان ماست در دل
سرشتستند مهرت با گل من
که جای سرو بستانیست در گل
چو بندم ریزد از هم مهر رویت
نخواهد رفت بیرون از مفاصل
ملامت عاشقان را کم توان کرد
نصیحت را نمی باشند قابل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۱ - بگو تا کی چنین دربندی ای دل
بگو تا کی چنین دربندی ای دل
چو از عشقش نداری هیچ حاصل
دلم در شست زلفت گشت پابند
بگو آخر چه شاید کرد با دل
دل ما را نصیحت کی کند سود
چنین حالی نگوید هیچ عاقل
دل و جان هر دو در قید تو دارم
چرا گشتی ز حال بنده غافل
چنانم در دل مسکین نشستی
که ننشستست پای سرو در گل
بجز خون دل و خوناب دیده
ندارم در غم عشقت مداخل
جهانی غم به امّید تو خوردم
نگشتم یک زمان با دوست واصل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۴ - مرا عشقت نه امروزست در دل
مرا عشقت نه امروزست در دل
که مهرت را سرشتستند با گل
تو نیز ای بی وفا نامهربان یار
مباش آخر ز حال بنده غافل
دل دیوانه گفتا ترک او کن
به ترک جان بگوید هیچ عاقل
مرا سهلست پیش دوست مردن
فراق روی جانانست مشکل
دلم در قید زلفت پای بندست
بگو جانا چه شاید کرد با دل
نگارینا تو می دانی ندارم
به عالم جز غم عشقت مداخل
منم غرقه میان موج هجران
چه داند حال من کس بر سواحل
شدم راضی که خوابش ببینم
که وصل او خیالی بود باطل
وصال دوست می خواهم به زاری
وگر نی از جهان ما را چه حاصل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۸ - به زلف سرکش شوریده چون شام
به زلف سرکش شوریده چون شام
کشیدست او جهانی را در آن دام
به روی چون صبوح باده نوشان
مسلمانان که دیده صبح با شام
ندیده نوشی از لعل لبانت
ز صبرم در فراقت تلخ شد کام
مر آرام دل وصل تو باشد
که در هجران نمی گیرد دل آرام
ز روی لطف بنوازم خدا را
بده از باده وصلم یکی جام
دلم در آتش هجران زمانهاست
فتاده دلبرا ز اندیشه خام
دل مجروح غمگینم بدین سان
روا داری ندیده در جهان کام
چو کام از لعل یارم برنیاید
بباید صبرم از وی کرد ناکام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۱ - به چشم و ابروی شوخ ای دلارام
به چشم و ابروی شوخ ای دلارام
ببردی از دلم یکباره آرام
تو طعم درد هجر، آن روز دانی
که نوشی جرعه ای خوناب از این جام
به شست زلف تو پابند گشته
نمی دانم که چون باشد سرانجام
خبر داری نگارا کز هوایت
مرا شهباز دل افتاده در دام
بگفتم با دل آن آهوی وحشی
نگشته در جهان با هیچکس رام
مپز دیگ هوایش را که دایم
نگردد پخته کاین سودا بود خام
ز لعلش کام دل مشکل بیابی
چرا کان نازنین شوخیست خودکام
گر آری رحمتی بر حال زارم
تو را ماند به نیکی در جهان نام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۲ - چه خوش باشد شراب وصل در جام
چه خوش باشد شراب وصل در جام
به کام دل نشستن با دلارام
مرا کام دل از هجر تو تلخست
بده کامم که شیرین گرددم کام
کسی کز آتش عشق نگاری
نگردد پخته در عالم زهی خام
طمع در وصل او بستن محالست
من بیچاره خرسندم به پیغام
ز دام زلف او دل ناشکیبست
که با دامش خوش افتادست با دام
به دریای تحیر غرقه گشتم
نمی دانم که چون باشد سرانجام
صبوری کن دلا مشتاب در خواب
به صبر دل توان دید از جهان کام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۰۴ - نمی بیند دلم از یار خود کام
نمی بیند دلم از یار خود کام
فغان از دور جور چرخ خودکام
مزاجش توسن و بدخوی و تندست
که در عالم نشد با هیچکس رام
ز جورش هست بر جای گلم خار
بجای باده ام زهرست در کام
نکرد آخر جهان با کس وفایی
نکویی کن که تا گردی نکونام
نداد او کام دل تا خون نگردید
بباید ساختن با خویش ناکام
در او آرام جستن نیست ممکن
که نگرفتست هرگز با کس آرام
مکن بر چرخ سفله اعتمادی
مشو مغرور بر حسن ای دلارام
مسوزم جان به نار هجر جانا
منه بر پای دل از زلف خود دام
به وصلم شاد گردان ای دو دیده
بگفتا رو، که این سودا بود خام
من از عشق تو باری سخت زارم
نمی دانم که چون باشد سرانجام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۵ - من دلخسته در عشقت خرابم
من دلخسته در عشقت خرابم
ببرده آتش عشق تو آبم
گرم چون چشم مستت مست خواهی
بده جانا از آن لعلت شرابم
به چشم ساحر و زلف پرآشوب
ببردی ای نگار از دیده خوابم
دوای درد دل پرسیدم از دوست
چنین داد آن طبیب دل جوابم
ز وصلت آب وصلی بر دلم زن
که من بر آتش هجران کبابم
نکردی چاره ای از وصلم ای جان
چرا همچون جهان کردی خرابم
مرا سرگشته می داری شب و روز
از آن چون زلف تو در پیچ و تابم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۸ - دلا در باغ حسنش عندلیبم
دلا در باغ حسنش عندلیبم
نباشد غیر خار از گل نصیبم
بچیدند از چمن گل باز یاران
ز گل محروم از جور رقیبم
دلم پردرد و غیر از شکّر او
دوای دل نمی گوید طبیبم
جهان در کار عشقش کردم آخر
چرا بر من رود جور از حبیبم
چو رفتم اختیار از دست در گوش
کجا گیرد کنون پند ادیبم
به عشق روی گل در بوستانها
سحر نالان به سان عندلیبم
شنیدستم غریبان می نوازی
نظر فرما که در ملکت غریبم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۰ - هنوز از باده ی وصل تو مستم
هنوز از باده ی وصل تو مستم
که می گیرد به جامی باز دستم
چو چشم ناتوانت ناتوانم
چو لعل می پرستت می پرستم
ز باد صبحدم هر دم پیامی
به نزد یار مشکین مو فرستم
که از بوی سر زلفت نگارا
به سان آهوی تاتار هستم
ز پا افتاده ام از دست هجران
بگیر آخر ز وصل خویش دستم
من آشفته ی بی دل، دل و جان
به دام زلف و سودای تو بستم
به هجرانم ز دیده خون گشادی
به دام زلف کردی پای بستم
به دل بودم ز غم بسیار باری
بحمدالله کز آن غم باز رستم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۲ - ز عشقت تا ز خود بیگانه گشتم
ز عشقت تا ز خود بیگانه گشتم
میان عالمی افسانه گشتم
ز روی شوق جانان در شبستان
به شمع روی او پروانه گشتم
ز زنجیر دو زلفت ای دلارام
بگو آخر چرا دیوانه گشتم
به امّیدی که یابم گوهر وصل
غریق بحر آن دردانه گشتم
ز شادی وصالت بر نخوردم
بتا تا با غمت همخانه گشتم
کنون عمریست تا در گرد عالم
به جست و جوی آن جانانه گشتم
اگر تیغم زنی زان دست و بازو
ز تیر چشم مستش وا نه گشتم
چو راهم نیست در خلوتگه وصل
مقیم درگه کاشانه گشتم
نخواهد شد جهان معمور هرگز
بسی در گرد این ویرانه گشتم
چو سنگش پای بوسیدن نیارم
کنون بر روی زلفش شانه گشتم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۳ - به بوی زلف تو دیوانه گشتم
به بوی زلف تو دیوانه گشتم
ز خویش و آشنا بیگانه گشتم
ز شادی دور گشتم در فراقت
به درد عشق تو همخانه گشتم
چو شمع جمع جانی در شبستان
از آن رو بر رخت پروانه گشتم
بسی در بحر بی پایان عشقش
به جست و جوی آن دردانه گشتم
چو مرغ زیرکم افتاده در دام
اسیر بند زلف و دانه گشتم
ندیدم یک زمان کام دل از یار
به عشقش در جهان افسانه گشتم
خراب آباد دنیا را وفا نیست
بسی در گرد این ویرانه گشتم
به بوی زلف عنبرساش عمریست
به گرد کوی آن جانانه گشتم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۴ - بتا تا مهر تو در بر گرفتم
بتا تا مهر تو در بر گرفتم
دل از مهر جهانی برگرفتم
مرا هجران تو از پا درآورد
ولی عشق رخت از سر گرفتم
نپنداری نگارا حاش لله
که بر جایت کسی دیگر گرفتم
به بوی زلف مشکین تو مستم
به یاد لعل تو ساغر گرفتم
شدم گمراه در ظلمات هجران
به بوی زلف تو ره برگرفتم
ز دیده گوهر هجران فشاندم
رخ دل را ز غم در زر گرفتم
چو گردم گرچه از دامن فشاندی
دگر ره دامن دلبر گرفتم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۸ - نگار ماه روی سرو قدم
نگار ماه روی سرو قدم
چرا گشتی چنین فارغ ز دردم
چو دل بردی ز دست ما به دستان
چرا غافل شدی از آه سردم
اگر درد دلم باور نداری
نظر کن بر رخ چون کاه زردم
خبر داری ز حال زارم ای جان
که رفت از درد هجران خواب و خوردم
نبودم در فراقت ای نگارین
بجز جانی که در پای تو کردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۹ - چرا گشتی چنین غافل ز دردم
چرا گشتی چنین غافل ز دردم
نکردی رحمتی بر روی زردم
نکردی جز جفا بر من نگارا
بگو غیر از وفاداری چه کردم
ندادی کام ما یکدم ز وصلت
بسی خون جگر در عشق خوردم
مرا از دیده و دل حاصلی نیست
به غیر از آب گرم و آه سردم
مفرما صبر با درد فراقم
چگونه صبر بتوانم ز دردم
شب تاریک هجرانم بفرسود
صبا درد دلم را بین و دردم
جهان گر در سر عشقت کنم من
به جان تو که از عهدت نگردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۰ - ز حد بگذشت در عشق تو دردم
ز حد بگذشت در عشق تو دردم
ببین در آه سرد و روی زردم
به بالین من خسته گذر کن
نگر کز دیده غرقابیم دردم
طبیب درد دلهای حزینی
به جان آمد دل مسکین ز دردم
اگر خواهی که دردم را فزایی
دهم شیرین نفس پیش تو دردم
بت عیسی دمی بنواز ما را
دمی در کار این دلداده دردم
مرا جز بندگی کاری دگر نیست
بگو تا جز وفاداری چه کردم
نظر کن بر من رنجور مهجور
که بس خون دل از دست تو خوردم
منم مستسقی آن لعل پرنوش
در آن چشمست گویی آب خوردم
جهان بگرفت باری در فراقش
ز دیده آب گرم و آه سردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۲ - چو در عالم تویی درمان دردم
چو در عالم تویی درمان دردم
چگونه از در تو بازگردم
غم هجران به جان من اثر کرد
نگر در آب چشم و روی زردم
گمانم بود کز وصلت خورم بر
ولی جز خون دل از تو نخوردم
نکردم جز وفا و مهربانی
بسی جور و جفا از عشق بردم
کنم عهدی که من تا زنده باشم
به گرد کوی مه رویان نگردم
حذر می کن ز دلهای پر آتش
بترش از آب چشم و آه سردم
ندیدم جز جفا و جور و خواری
به جان راه وفاداری سپردم
اگر جفتست او با ناز و عشرت
من مسکین ز خواب و خورد فردم
وفا هر چند جانا در جهان نیست
بگو غیر از وفاداری چه کردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۷ - دلم همچون سر زلفست در هم
دلم همچون سر زلفست در هم
که در عالم ندارم هیچ همدم
ندارم هیچ غمخواری و یاری
به درد روز هجرانت بجز غم
ببین کاحوال این بی دل چه باشد
که غیر از غم ندارد هیچ محرم
مدام از دیده و دل ساقی دور
بگو چندم دهی جام دمادم
به تیغ هجر خستی خاطرم را
ز وصلت بر دلم نه زود مرهم
بجز لطفت نگارینا تو دانی
ندارم هیچ دلسوزی به عالم
چرا کردی بدین غایت خدا را
ز تاب بار هجران پشت ما خم
به بستان با سهی سرو آب می گفت
مبادا از سر ما سایه ات کم
نه من کردم به عالم عشق بازی
گناه اول ز حوّا بود و آدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۹ - خیالش دوش ناگه در ربودم
خیالش دوش ناگه در ربودم
بهشت روی آن مهوش نمودم
نبودی باورم اوصاف حسنش
ز هر سو گفت و گویی می شنودم
که تا دیدم به چشم خویش رویش
مگر بخت و سعادت یار بودم
ببستم دل به زنّار دو زلفش
بسی خون دل از دیده گشودم
به تاب زلف شبرنگش ببستم
به افسون دو چشمانش گشودم
طلب کارم که یابم آب حیوان
چو جان آمد به لب آنگه چه سودم
نچیده میوه ای از شاخ وصلش
بسی سر بر در هجرانش سودم
چو یاری نیست از بختم چه تدبیر
که وصلش یک شبی روزی نبودم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۰ - دو زلف سرکشش پرتاب دیدم
دو زلف سرکشش پرتاب دیدم
دو طاق ابرویش محراب دیدم
بگردانید چشم و رو ز سویم
عظیمش با جهان در تاب دیدم
دلم خون شد به حال مردم چشم
که در خون دلش غرقاب دیدم
به عشقت دیده ی جان چون گشادم
دل مجروح پر خوناب دیدم
وفا در خوبرویان نیست ممکن
که روشن آن سخن چون آب دیدم
دری گفتم گشاد از وصل بر من
عنایت با منش زان باب دیدم
به بحر عشق او غوّاص گشتم
بسی دریای بی پایاب دیدم