تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شد
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شد
که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد
چه لازمست چنان مشق سرگرانی کرد
که یک نفس نتوان غافل از تغافل شد
چو مار بر سر گنجش اگر بود مسکن
گداست مرد اگر عاری از توکل شد
که همچو تیر هوائی بخویش رفعت بست
که نه ترقی او مایه تنزل شد
گلی که بوی وفائی درین چمن ندهد
بقدر کم ز خس آشیان بلبل شد
غلط بود که کند صبر کارها بمراد
بمن که دشمن غالب شده از تحمل شد
بلا به چاره گران تند و تلخ بیشتر است
که زور سیل همه صرف کندن پل شد
کلیم توبه اگر می کنی بیا، وقتست
ز توبه توبه کن اکنون که موسم گل شد
که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد
چه لازمست چنان مشق سرگرانی کرد
که یک نفس نتوان غافل از تغافل شد
چو مار بر سر گنجش اگر بود مسکن
گداست مرد اگر عاری از توکل شد
که همچو تیر هوائی بخویش رفعت بست
که نه ترقی او مایه تنزل شد
گلی که بوی وفائی درین چمن ندهد
بقدر کم ز خس آشیان بلبل شد
غلط بود که کند صبر کارها بمراد
بمن که دشمن غالب شده از تحمل شد
بلا به چاره گران تند و تلخ بیشتر است
که زور سیل همه صرف کندن پل شد
کلیم توبه اگر می کنی بیا، وقتست
ز توبه توبه کن اکنون که موسم گل شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۰ - کسیکه از گل داغ تو گلستان دارد
کسیکه از گل داغ تو گلستان دارد
ازو مرنج چو بلبل اگر فغان دارد
خدنگ خویش بغیری مزن که سینه من
برای تیر تو از داغ صد نشان دارد
پی نظاره گلزار چشم حیرانست
نه رخنه است که دیوار گلستان دارد
تو گرچه فارغی از حال ما و لی صد شکر
که ناوکت خبر از مغز استخوان دارد
چنان زخویش بتنگم که بهر سر مویم
ز بهر قتلم با تیغ او زبان دارد
کلیم سکه داغ ار بنام خویش زند
شه ولایت در دست، جای آن دارد
ازو مرنج چو بلبل اگر فغان دارد
خدنگ خویش بغیری مزن که سینه من
برای تیر تو از داغ صد نشان دارد
پی نظاره گلزار چشم حیرانست
نه رخنه است که دیوار گلستان دارد
تو گرچه فارغی از حال ما و لی صد شکر
که ناوکت خبر از مغز استخوان دارد
چنان زخویش بتنگم که بهر سر مویم
ز بهر قتلم با تیغ او زبان دارد
کلیم سکه داغ ار بنام خویش زند
شه ولایت در دست، جای آن دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۷ - خیال زلف تو بازم بدست سودا داد
خیال زلف تو بازم بدست سودا داد
چو سیل سلسله برپا، سرم بصحرا داد
هرآنچه در حق ما گفت غم بجا آورد
بدیده قطره ای ار گفته بود دریا داد
تمام چیده بتابوت آرزو بستم
درین چمن گل عیشی که گلبن ما داد
هزار رنگ گل حیرتم بدامان است
ببین که گلشن طالع دگر چه گلها داد
علاج طالع بیمار قفل آب و هواست
طبیب تجربه را هم بدین مداوا داد
درون سینه زبس غم نداشت جای نشست
دلم به پهلوی خود ناوک ترا جا داد
کلیم عشق بخود راه آرزو ندهد
گمان مبر که سرابش فریب دریا داد
چو سیل سلسله برپا، سرم بصحرا داد
هرآنچه در حق ما گفت غم بجا آورد
بدیده قطره ای ار گفته بود دریا داد
تمام چیده بتابوت آرزو بستم
درین چمن گل عیشی که گلبن ما داد
هزار رنگ گل حیرتم بدامان است
ببین که گلشن طالع دگر چه گلها داد
علاج طالع بیمار قفل آب و هواست
طبیب تجربه را هم بدین مداوا داد
درون سینه زبس غم نداشت جای نشست
دلم به پهلوی خود ناوک ترا جا داد
کلیم عشق بخود راه آرزو ندهد
گمان مبر که سرابش فریب دریا داد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۰ - بپرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد
بپرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد
شکسته پای بمقصود یک قدم دارد
ز راز خاطر هم آگهیم و سینه ما
ز کاوش مژه چون سبحه ره بهم دارد
ز نقش پای بیابان نورد غم پیداست
نشان هر سر خاری که در قدم دارد
سخن زمن نتراود چو سینه چاک نیم
همیشه نال تنم عادت قلم دارد
جدا زکوی تو خونم سبیل شد چکنم
که مرغ ایمنی از پرتو حرم دارد
روان چو کاغذ بادش کنم نه پیچیده
زبسکه دیده ام از خون دیده نم دارد
بغیر خون نتراود ز نامه های کلیم
بکف مگر زنی تیر او قلم دارد
شکسته پای بمقصود یک قدم دارد
ز راز خاطر هم آگهیم و سینه ما
ز کاوش مژه چون سبحه ره بهم دارد
ز نقش پای بیابان نورد غم پیداست
نشان هر سر خاری که در قدم دارد
سخن زمن نتراود چو سینه چاک نیم
همیشه نال تنم عادت قلم دارد
جدا زکوی تو خونم سبیل شد چکنم
که مرغ ایمنی از پرتو حرم دارد
روان چو کاغذ بادش کنم نه پیچیده
زبسکه دیده ام از خون دیده نم دارد
بغیر خون نتراود ز نامه های کلیم
بکف مگر زنی تیر او قلم دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۱ - نه طره ات غم شبهای تار من دارد
نه طره ات غم شبهای تار من دارد
نه چشم مست تو فکر خمار من دارد
ز گریه چشمم چون شد سپید دانستم
که صبحی از پی شبهای تار من دارد
زضبط گریه چو گل عاجزست پنداری
خبر ز گریه بی اختیار من دارد
دو چشم کم نگهت کاشکی بمن می داشت
سری که زلف تو با روزگار من دارد
زداغ کهنه گل تازه ام فسرده ترست
بروی کار چه آبی بهار من دارد
بمرگ صلح کنم با زمانه تا نفسی است
جهان بر آینه دل غبار من دارد
عجب مدار که آتش بگورم اندازد
همان شرار که سنگ مزار من دارد
درین بهار گل چاک آنچنان بالید
که یک گلست که جیب و کنار من دارد
گل شکایت نشکفته و شکفته کلیم
دل پر آبله داغدار من دارد
نه چشم مست تو فکر خمار من دارد
ز گریه چشمم چون شد سپید دانستم
که صبحی از پی شبهای تار من دارد
زضبط گریه چو گل عاجزست پنداری
خبر ز گریه بی اختیار من دارد
دو چشم کم نگهت کاشکی بمن می داشت
سری که زلف تو با روزگار من دارد
زداغ کهنه گل تازه ام فسرده ترست
بروی کار چه آبی بهار من دارد
بمرگ صلح کنم با زمانه تا نفسی است
جهان بر آینه دل غبار من دارد
عجب مدار که آتش بگورم اندازد
همان شرار که سنگ مزار من دارد
درین بهار گل چاک آنچنان بالید
که یک گلست که جیب و کنار من دارد
گل شکایت نشکفته و شکفته کلیم
دل پر آبله داغدار من دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۲ - از آن بچشم ترم بیحجاب می آید
از آن بچشم ترم بیحجاب می آید
که کار آینه گاهی ز آب می آید
اگرچه دیده بپایت نمی توانم سود
خوشم که اشک منت تا رکاب می آید
چو بینمت نتوانم که ضبط گریه کنم
زدود زلف بچشم من آب می آید
بملک حسن کسی با تو روبرو نشود
سخن در آینه و آفتاب می آید
حیا بگوشه آن چشم مست جا کرده
چو زاهدیکه ببزم شراب می آید
ز کشت سوخته ام بسکه دود می خیزد
سرشک رحم بچشم سحاب می آید
بکار و بار جهان دیده را دگر مگشا
چه فال عافیت از این کتاب می آید
کدام خرمن گل را کشیده در آغوش
کز آب آینه بوی گلاب می آید
جواب نامه همین پاره کردنست کلیم
مگو که قاصد ما بی جواب می آید
که کار آینه گاهی ز آب می آید
اگرچه دیده بپایت نمی توانم سود
خوشم که اشک منت تا رکاب می آید
چو بینمت نتوانم که ضبط گریه کنم
زدود زلف بچشم من آب می آید
بملک حسن کسی با تو روبرو نشود
سخن در آینه و آفتاب می آید
حیا بگوشه آن چشم مست جا کرده
چو زاهدیکه ببزم شراب می آید
ز کشت سوخته ام بسکه دود می خیزد
سرشک رحم بچشم سحاب می آید
بکار و بار جهان دیده را دگر مگشا
چه فال عافیت از این کتاب می آید
کدام خرمن گل را کشیده در آغوش
کز آب آینه بوی گلاب می آید
جواب نامه همین پاره کردنست کلیم
مگو که قاصد ما بی جواب می آید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۴ - خوش آنکه کنج غم خود بگلستان ندهد
خوش آنکه کنج غم خود بگلستان ندهد
سرشک سرخ بصد باغ ارغوان ندهد
کدام گنج که در کنج خاکساری نیست
رو از زمین بطلب هر چه آسمان ندهد
زفیض باطنی پیر جام محرومست
کسیکه دست ارادت به میکشان ندهد
من از جفای تو رسوا شدم که تیر ستم
نمی شود هدف خویش را نشان ندهد
مجاوران چه خبر از مسافران دارند
خبر زحال دل گمشده زبان ندهد
زراه پرخطر عشق هیچ نیست عجب
که جاده مار شود ره بکاروان ندهد
بنای دوستی دهر سست شد چندان
که کاه پشت بدیوار این زمان ندهد
زرنج گرسنگی چونکه تشنگی بهتر است
خوش آنکه آبرخ خویش را بنان ندهد
کلیم بوسه چه خواهی باین تهیدستی
از آن حریف که دشنام رایگان ندهد
سرشک سرخ بصد باغ ارغوان ندهد
کدام گنج که در کنج خاکساری نیست
رو از زمین بطلب هر چه آسمان ندهد
زفیض باطنی پیر جام محرومست
کسیکه دست ارادت به میکشان ندهد
من از جفای تو رسوا شدم که تیر ستم
نمی شود هدف خویش را نشان ندهد
مجاوران چه خبر از مسافران دارند
خبر زحال دل گمشده زبان ندهد
زراه پرخطر عشق هیچ نیست عجب
که جاده مار شود ره بکاروان ندهد
بنای دوستی دهر سست شد چندان
که کاه پشت بدیوار این زمان ندهد
زرنج گرسنگی چونکه تشنگی بهتر است
خوش آنکه آبرخ خویش را بنان ندهد
کلیم بوسه چه خواهی باین تهیدستی
از آن حریف که دشنام رایگان ندهد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۷ - گهی که بر لب او چشم اشکبار افتد
گهی که بر لب او چشم اشکبار افتد
دلم ز دیده نمکسود در کنار افتد
ز جنگجوئی او ایمنم ز کینه دهر
نمی گذارد نوبت بروزگار افتد
فلک بخشک نبسته است آنچنان کشتی
که اشک حسرت ما نیز آبدار افتد
ز دوری تو بچشمم سیاه شد عالم
بسان آینه ای کان بزنگبار افتد
نهشت دست جنون دامنی که بند شود
بخار زار علایق اگر گذار افتد
بچشم مست تو خون را حلال باید کرد
که ترک عربده جوید چو در خمار افتد
ترا ز صید دل ما چراست اینهمه عار
نه پادشاه گهی در پی شکار افتد
بمن زیاده ازین چهره شعله خیز مکن
چه لازمست که آتش بگوشوار افتد
زرشک روی تو گلشن چنان خورد بر هم
که آشیانه مرغان ز شاخسار افتد
نجات غرقه بحر تعلق آسان نیست
مگر ز تخته تابوت بر کنار افتد
کلیم عجز من و آن غرور یار همند
بسان گرد که دایم پی سوار افتد
دلم ز دیده نمکسود در کنار افتد
ز جنگجوئی او ایمنم ز کینه دهر
نمی گذارد نوبت بروزگار افتد
فلک بخشک نبسته است آنچنان کشتی
که اشک حسرت ما نیز آبدار افتد
ز دوری تو بچشمم سیاه شد عالم
بسان آینه ای کان بزنگبار افتد
نهشت دست جنون دامنی که بند شود
بخار زار علایق اگر گذار افتد
بچشم مست تو خون را حلال باید کرد
که ترک عربده جوید چو در خمار افتد
ترا ز صید دل ما چراست اینهمه عار
نه پادشاه گهی در پی شکار افتد
بمن زیاده ازین چهره شعله خیز مکن
چه لازمست که آتش بگوشوار افتد
زرشک روی تو گلشن چنان خورد بر هم
که آشیانه مرغان ز شاخسار افتد
نجات غرقه بحر تعلق آسان نیست
مگر ز تخته تابوت بر کنار افتد
کلیم عجز من و آن غرور یار همند
بسان گرد که دایم پی سوار افتد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۳ - نه رحم کرد که خون دل خراب نخورد
نه رحم کرد که خون دل خراب نخورد
غرور او ز سفال شکسته آب نخورد
بقتل گاه وفا تا شهید او نشدم
دهان تیغ بخندید و تیر آب نخورد
تن ضعیف مرا کم مبین که این رشته
بدست حادثه صد ره فتاد و تاب نخورد
بروز باده مخور می کشی زچرخ آموز
که روز تا نگذشت از شفق شراب نخورد
زچشم حیرت عاشق نهان توئی ورنه
کدام غنچه که بادیش بر نقاب نخورد
کباب حسن توام قدر خط نکو دانم
ز سایه ذوق نکرد آنکه آفتاب نخورد
زهیچ کوچه ای آن ترک لشکری نگذشت
که موج خون شهیدانش بر رکاب نخورد
کلیم لطف ازو دیده ای که می خواهی
ز شعله شکوه مکن گر غم کباب نخورد
غرور او ز سفال شکسته آب نخورد
بقتل گاه وفا تا شهید او نشدم
دهان تیغ بخندید و تیر آب نخورد
تن ضعیف مرا کم مبین که این رشته
بدست حادثه صد ره فتاد و تاب نخورد
بروز باده مخور می کشی زچرخ آموز
که روز تا نگذشت از شفق شراب نخورد
زچشم حیرت عاشق نهان توئی ورنه
کدام غنچه که بادیش بر نقاب نخورد
کباب حسن توام قدر خط نکو دانم
ز سایه ذوق نکرد آنکه آفتاب نخورد
زهیچ کوچه ای آن ترک لشکری نگذشت
که موج خون شهیدانش بر رکاب نخورد
کلیم لطف ازو دیده ای که می خواهی
ز شعله شکوه مکن گر غم کباب نخورد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۳ - خیال روی تو هر گاه سینه تاب شود
خیال روی تو هر گاه سینه تاب شود
بسینه آینه داغم آفتاب شود
تو گل بسر زدی و شمع گل زسر برداشت
زبیم آنکه مبادا ز شرم آب شود
در آتشم زتغافل نشانده ای، باری
تبسمی که نمک پاش این کباب شود
زشوق سوختم و تاب یک نگاهم نیست
حریص باده مبادا تنگ شراب شود
فروغ دیده ز می جسته ام مرا چشمیست
که چون حباب قدح روشن از شراب شود
امید کام ز مغرور سرکشی دارم
کزو نگاه بوصل ابد حساب شود
به کم نگاهی چشمش کلیم می سازم
امید هست که آن مست بی حجاب شود
بسینه آینه داغم آفتاب شود
تو گل بسر زدی و شمع گل زسر برداشت
زبیم آنکه مبادا ز شرم آب شود
در آتشم زتغافل نشانده ای، باری
تبسمی که نمک پاش این کباب شود
زشوق سوختم و تاب یک نگاهم نیست
حریص باده مبادا تنگ شراب شود
فروغ دیده ز می جسته ام مرا چشمیست
که چون حباب قدح روشن از شراب شود
امید کام ز مغرور سرکشی دارم
کزو نگاه بوصل ابد حساب شود
به کم نگاهی چشمش کلیم می سازم
امید هست که آن مست بی حجاب شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۵ - دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید
که در ره تو تواند ز پای خار کشید
بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش
دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید
بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنم
نمی توانم خود را بیک کنار کشید
برای دیده، بیچاره ای دگر می خواست
اگر ز پای کسی روزگار خار کشید
چه صیدها که بدام فریب می آرد
بدست خویش خدنگی که از شکار کشید
کسی که سراناالحق نخواست فاش شود
درید پرده منصور را بدار کشید
لبم بذوق خموشی زهم جدا نشود
نمی توانم خمیازه در خمار کشید
بدور شهر وجود از غبار خاطر من
اگر مجال بود می توان حصار کشید
کلیم گوشه چشمی ز یار می خواهد
که انتقام تواند ز روزگار کشید
که در ره تو تواند ز پای خار کشید
بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش
دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید
بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنم
نمی توانم خود را بیک کنار کشید
برای دیده، بیچاره ای دگر می خواست
اگر ز پای کسی روزگار خار کشید
چه صیدها که بدام فریب می آرد
بدست خویش خدنگی که از شکار کشید
کسی که سراناالحق نخواست فاش شود
درید پرده منصور را بدار کشید
لبم بذوق خموشی زهم جدا نشود
نمی توانم خمیازه در خمار کشید
بدور شهر وجود از غبار خاطر من
اگر مجال بود می توان حصار کشید
کلیم گوشه چشمی ز یار می خواهد
که انتقام تواند ز روزگار کشید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۳ - غبار کوی تو گر توتیای دیده شود
غبار کوی تو گر توتیای دیده شود
بهرچه چشم گشایم بهشت دیده شود
بغیر من که ببزم وصال راهم نیست
کسی ندیده که پروانه پر بریده شود
بسر مزن که تنت را چو شمع بگدازد
گلی که از چمن روزگار چیده شود
خلاف گفته او تا عمل کنم باید
که پند ناصح پرگو گهی شنیده شود
بصبر کوش که گر خار جور گردون را
زپا بر آری در دیده ات خلیده شود
ز آه و ناله طمع بسته ام که رام شود
چنان شکاری کز دم زدن رمیده شود
برای گردن جان کم زطوق لعنت نیست
زبار منت کس گر قدت خمیده شود
زجوش خون شهیدان اگر در آن سر کوی
کسی بخاک نشیند بخون طپیده شود
رسید هر که بحد کمال خواری دید
بلی بخاک فتد میوه چون رسیده شود
کلیم پیر شدی وقت آن هنوز نشد
که طفل طبع زشیر هوس بریده شود
بهرچه چشم گشایم بهشت دیده شود
بغیر من که ببزم وصال راهم نیست
کسی ندیده که پروانه پر بریده شود
بسر مزن که تنت را چو شمع بگدازد
گلی که از چمن روزگار چیده شود
خلاف گفته او تا عمل کنم باید
که پند ناصح پرگو گهی شنیده شود
بصبر کوش که گر خار جور گردون را
زپا بر آری در دیده ات خلیده شود
ز آه و ناله طمع بسته ام که رام شود
چنان شکاری کز دم زدن رمیده شود
برای گردن جان کم زطوق لعنت نیست
زبار منت کس گر قدت خمیده شود
زجوش خون شهیدان اگر در آن سر کوی
کسی بخاک نشیند بخون طپیده شود
رسید هر که بحد کمال خواری دید
بلی بخاک فتد میوه چون رسیده شود
کلیم پیر شدی وقت آن هنوز نشد
که طفل طبع زشیر هوس بریده شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۰۷ - خیال چشم تو در خاطرم گذر نکند
خیال چشم تو در خاطرم گذر نکند
که از دل آنمژه شوخ سر بدر نکند
شکسته پای تراز من شدست کینه من
که هرگز از دل بیرحم تو سفر نکند
اگر زبان قلم را هزار جا ببرم
بشکوه ات چو رسد قصه مختصر نکند
هوای کوی تو دارند جان و دل اما
که پیش می رود ار گریه راه سر نکند
بپا نمی رودم خاری از ره عشقت
که همچو رشته گوهر ز سر گذر نکند
نمی رسد بمیان طره دلاویزت
که تا زپیچ و خمی کسر از آن کمر نکند
لب کلیم سخن سنج نیست گاه خمار
ز هم جدا نشود تا زباده تر نکند
که از دل آنمژه شوخ سر بدر نکند
شکسته پای تراز من شدست کینه من
که هرگز از دل بیرحم تو سفر نکند
اگر زبان قلم را هزار جا ببرم
بشکوه ات چو رسد قصه مختصر نکند
هوای کوی تو دارند جان و دل اما
که پیش می رود ار گریه راه سر نکند
بپا نمی رودم خاری از ره عشقت
که همچو رشته گوهر ز سر گذر نکند
نمی رسد بمیان طره دلاویزت
که تا زپیچ و خمی کسر از آن کمر نکند
لب کلیم سخن سنج نیست گاه خمار
ز هم جدا نشود تا زباده تر نکند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۰۸ - بدست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند
بدست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند
از آن بهست که ممنون دستگیر شوند
زمانه بیتو مرا زنده بهر آن دارد
که در جدائی هم دوستان دلیر شوند
بکنج خاطر من پا کشند در دامن
گر از جهان، غم و اندوه گوشه گیر شوند
زبس بدور غمت خوشدلی بر افتادست
بآن رسیده که طفلان اشک پیر شوند
لباس شید ملایم نمی شود بر تن
بچرب نرمی اگر زاهدان حریر شوند
تلاش نام و نشان نیست بیدلان ترا
مگر گهی که به پشت نشان تیر شوند
نمک چشی بکلیم امیدوار بده
ز خوان وصل تو اهل هوس چو سیر شوند
از آن بهست که ممنون دستگیر شوند
زمانه بیتو مرا زنده بهر آن دارد
که در جدائی هم دوستان دلیر شوند
بکنج خاطر من پا کشند در دامن
گر از جهان، غم و اندوه گوشه گیر شوند
زبس بدور غمت خوشدلی بر افتادست
بآن رسیده که طفلان اشک پیر شوند
لباس شید ملایم نمی شود بر تن
بچرب نرمی اگر زاهدان حریر شوند
تلاش نام و نشان نیست بیدلان ترا
مگر گهی که به پشت نشان تیر شوند
نمک چشی بکلیم امیدوار بده
ز خوان وصل تو اهل هوس چو سیر شوند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۵ - بهار آمد و جانی بجسم مینا شد
بهار آمد و جانی بجسم مینا شد
پیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد
عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشت
چه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد
هنوز رنج تب لرز آفتاب بجاست
چه فیض بود که همخانه مسیحا شد
نه رفع تشنه لبی می کند، نه سوز جگر
دلم خوشست که چشمم ز گریه دریا شد
زدیده رفتی و تاریک شد سراچه چشم
بدل در آمدی و چشم داغ بینا شد
بغیر خار که در پای رهروان ماندست
دگر براه غمت هر چه بود یغما شد
کلیم چاک شد از تیغ او سراپایت
بسینه سنگ چه کوبی کنونکه در وا شد
پیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد
عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشت
چه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد
هنوز رنج تب لرز آفتاب بجاست
چه فیض بود که همخانه مسیحا شد
نه رفع تشنه لبی می کند، نه سوز جگر
دلم خوشست که چشمم ز گریه دریا شد
زدیده رفتی و تاریک شد سراچه چشم
بدل در آمدی و چشم داغ بینا شد
بغیر خار که در پای رهروان ماندست
دگر براه غمت هر چه بود یغما شد
کلیم چاک شد از تیغ او سراپایت
بسینه سنگ چه کوبی کنونکه در وا شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۷ - خیال گلشن رویت بدل گذار نکرد
خیال گلشن رویت بدل گذار نکرد
که مو بموی تنم را چو لاله زار نکرد
اگرچه شانه زسر تا بپای شد انگشت
حساب حلقه آنزلف تابدار نکرد
پیاده وادی دیوانگی بسر نرساند
کسیکه شور جنونش به نی سوار نکرد
چو کوه در ته تیغست سربلندی او
کسیکه شیوه افتادگی شعار نکرد
زبسکه گرد کدورت نشست بر سر هم
بدل جفای خدنگ زمانه کار نکرد
کمال اجر شهادت بآن شهید دهند
که غیر شمع کسش گریه بر مزار نکرد
نبردم از سخن خویش بهره ای که صدف
بگوش از گهر خویش گوشوار نکرد
کلیم باده خون سبیل یک اقلیم
وفا بمستی آن چشم پرخمار نکرد
که مو بموی تنم را چو لاله زار نکرد
اگرچه شانه زسر تا بپای شد انگشت
حساب حلقه آنزلف تابدار نکرد
پیاده وادی دیوانگی بسر نرساند
کسیکه شور جنونش به نی سوار نکرد
چو کوه در ته تیغست سربلندی او
کسیکه شیوه افتادگی شعار نکرد
زبسکه گرد کدورت نشست بر سر هم
بدل جفای خدنگ زمانه کار نکرد
کمال اجر شهادت بآن شهید دهند
که غیر شمع کسش گریه بر مزار نکرد
نبردم از سخن خویش بهره ای که صدف
بگوش از گهر خویش گوشوار نکرد
کلیم باده خون سبیل یک اقلیم
وفا بمستی آن چشم پرخمار نکرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۱ - مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد
مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد
چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ
بسان دزد که در خانه گدا افتد
لباس فقر بزاری نصیب هر کس نیست
خوشا تنی که بر آن نقش بوریا افتد
دلم ز همرهی اشک وانمی ماند
نه آتشی است که از کاروان جدا افتد
تلافی ار نکند روزگار عقده گشاست
گره ز هر چه گشاید بکار ما افتد
بغیر دیده که از گریه آب و تابش رفت
که دیده ز آب روان خانه از صفا افتد
چو قرعه در بدنم استخوان شکسته شود
ز ضعف گر بسرم سایه هما افتد
کشنده تر ز مرض منت طبیبان است
خوشست درد بشرطی که بیدوا افتد
حریص چشم طمع دارد از کریم و لئیم
مگس بخوان شه و کاسه گدا افتد
اگر حمایت فقرش کند سپرداری
نمی گذارد کاتش ببوریا افتد
سیاه روزی ما رنگ بست خواهد شد
کلیم اگر بمن آن چشم سرمه سا افتد
چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ
بسان دزد که در خانه گدا افتد
لباس فقر بزاری نصیب هر کس نیست
خوشا تنی که بر آن نقش بوریا افتد
دلم ز همرهی اشک وانمی ماند
نه آتشی است که از کاروان جدا افتد
تلافی ار نکند روزگار عقده گشاست
گره ز هر چه گشاید بکار ما افتد
بغیر دیده که از گریه آب و تابش رفت
که دیده ز آب روان خانه از صفا افتد
چو قرعه در بدنم استخوان شکسته شود
ز ضعف گر بسرم سایه هما افتد
کشنده تر ز مرض منت طبیبان است
خوشست درد بشرطی که بیدوا افتد
حریص چشم طمع دارد از کریم و لئیم
مگس بخوان شه و کاسه گدا افتد
اگر حمایت فقرش کند سپرداری
نمی گذارد کاتش ببوریا افتد
سیاه روزی ما رنگ بست خواهد شد
کلیم اگر بمن آن چشم سرمه سا افتد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۴ - دلم بملک قناعت نشان نمی داند
دلم بملک قناعت نشان نمی داند
فغان که این سگ نفس استخوان نمی داند
شتاب عمر دلم را بشکوه آورده
جرس بجز گله کاروان نمی داند
یکیست انجمن و خلوتم ز شور جنون
که گردباد کنار و میان نمی داند
بسان شعله زبانم بعجز راه نبرد
لبم چو جام لبالب فغان نمی داند
چه برگ شادی ازین روزگار می خواهی
که رسم خنده گل زعفران نمی داند
سریکه قطع تعلق نکرد از تن خویش
طریق سجده آن آستان نمی داند
هوای زلف تو دارد دلم چو آن مفلس
که غیر هند بعالم مکان نمی داند
حریف باخته بیصرفه باز می باشد
ز هر که دل ببری قدر جان نمی داند
خدنگ ناله ما همچو شعله شمعست
مسافرست و ز مقصد نشان نمی داند
بعرض حال دل آن چشم مست وانرسد
زترک نیست عجب گر زبان نمی داند
درین زمانه زهم حسن و عشق بیخبرند
چمن گر آب خورد باغبان نمی داند
کلیم ناله من سر براه نه فلکست
ولی ز دل ره کام و زبان نمی داند
فغان که این سگ نفس استخوان نمی داند
شتاب عمر دلم را بشکوه آورده
جرس بجز گله کاروان نمی داند
یکیست انجمن و خلوتم ز شور جنون
که گردباد کنار و میان نمی داند
بسان شعله زبانم بعجز راه نبرد
لبم چو جام لبالب فغان نمی داند
چه برگ شادی ازین روزگار می خواهی
که رسم خنده گل زعفران نمی داند
سریکه قطع تعلق نکرد از تن خویش
طریق سجده آن آستان نمی داند
هوای زلف تو دارد دلم چو آن مفلس
که غیر هند بعالم مکان نمی داند
حریف باخته بیصرفه باز می باشد
ز هر که دل ببری قدر جان نمی داند
خدنگ ناله ما همچو شعله شمعست
مسافرست و ز مقصد نشان نمی داند
بعرض حال دل آن چشم مست وانرسد
زترک نیست عجب گر زبان نمی داند
درین زمانه زهم حسن و عشق بیخبرند
چمن گر آب خورد باغبان نمی داند
کلیم ناله من سر براه نه فلکست
ولی ز دل ره کام و زبان نمی داند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۷ - براه فقر مرا این و آن نمی باید
براه فقر مرا این و آن نمی باید
چو راه امن بود کاروان نمی باید
کمال کسب کن اما هنر فروش مباش
دکان خوشست کسی در دکان نمی باید
بروزگار قناعت بهیچ نتوان کرد
مگر برای هما استخوان نمی باید
براه فقر بلائی چو جمع سامان نیست
اگر بنام رسیدی نشان نمی باید
مرا که روزه محرومیم همه سال است
بروز عید دل شادمان نمی باید
سخن که مبتذل افتاد آسمانی نیست
چو شمع حرف کسی بر زبان نمی باید
کبوتران معانی ببرج خویش آیند
برای دزد سخن پاسبان نمی باید
کلیم طایر همت گر آشیان طلبد
جز آستانه شاه جهان نمی باید
چو راه امن بود کاروان نمی باید
کمال کسب کن اما هنر فروش مباش
دکان خوشست کسی در دکان نمی باید
بروزگار قناعت بهیچ نتوان کرد
مگر برای هما استخوان نمی باید
براه فقر بلائی چو جمع سامان نیست
اگر بنام رسیدی نشان نمی باید
مرا که روزه محرومیم همه سال است
بروز عید دل شادمان نمی باید
سخن که مبتذل افتاد آسمانی نیست
چو شمع حرف کسی بر زبان نمی باید
کبوتران معانی ببرج خویش آیند
برای دزد سخن پاسبان نمی باید
کلیم طایر همت گر آشیان طلبد
جز آستانه شاه جهان نمی باید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۳۱ - مگو کسی بمن خاکسار می ماند
مگو کسی بمن خاکسار می ماند
بروی آب ز عکسم غبار می ماند
محیط عشق همه آب زندگیست، مترس
کسیست غرقه که او در کنار میماند
براه عشق که افتادگیست رهبر او
پیاده می رود اما سوار می ماند
چه حالتست که چشمی که می پرد از شوق
چو نقش پا بره انتظار می ماند
بنای عهد همین گر شکستن است ترا
غنیمت است که بر یک قرار می ماند
هر آنچه ما بکف آریم وقف تاراجست
همین مدام دل داغدار می ماند
کسی نرفت که بر جای او نماند ستم
همیشه خار زگل یادگار می ماند
زهر طرف نگرم در کمین اوست شکست
دلم بتوبه فصل بهار می ماند
اگر فراخور تقصیر عذر باید گفت
زبان خامشی ما ز کار می ماند
نشانه ایست کلیم از پی گشایش کار
گهی که دست ودل از کار و بار می ماند
بروی آب ز عکسم غبار می ماند
محیط عشق همه آب زندگیست، مترس
کسیست غرقه که او در کنار میماند
براه عشق که افتادگیست رهبر او
پیاده می رود اما سوار می ماند
چه حالتست که چشمی که می پرد از شوق
چو نقش پا بره انتظار می ماند
بنای عهد همین گر شکستن است ترا
غنیمت است که بر یک قرار می ماند
هر آنچه ما بکف آریم وقف تاراجست
همین مدام دل داغدار می ماند
کسی نرفت که بر جای او نماند ستم
همیشه خار زگل یادگار می ماند
زهر طرف نگرم در کمین اوست شکست
دلم بتوبه فصل بهار می ماند
اگر فراخور تقصیر عذر باید گفت
زبان خامشی ما ز کار می ماند
نشانه ایست کلیم از پی گشایش کار
گهی که دست ودل از کار و بار می ماند