تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۲ - نگه چوگرم بر آن پرحجاب می گذرد
نگه چوگرم بر آن پرحجاب می گذرد
گلاب آن گل روی از نقاب می گذرد
اگر ز دل بتغافل گذشته مژگانش
چنان گذشته که سیخ از کباب می گذرد
سپند آتش شوقیم کار ما سهل است
بیک طپیدن دل اضطراب می گذرد
ندیده محنت سرگشتگی چه می داند
درین محیط چها بر حباب می گذرد
غم زمانه چرا نگذرد بآسانی
چنین که عمر زغفلت بخواب می گذرد
حنا بتوسن آن شهسوار می بندد
گهی که اشک منش از رکاب می گذرد
بغیر زخم جفاهای بیشمار تو نیست
بملک عشق اگر بیحساب می گذرد
نمی رود قدم عقل در ره جرأت
شناور است و بکشتی ز آب می گذرد
کلیم را تو اگر رخصت سئوال دهی
باین نشاط ز فکر جواب می گذرد
گلاب آن گل روی از نقاب می گذرد
اگر ز دل بتغافل گذشته مژگانش
چنان گذشته که سیخ از کباب می گذرد
سپند آتش شوقیم کار ما سهل است
بیک طپیدن دل اضطراب می گذرد
ندیده محنت سرگشتگی چه می داند
درین محیط چها بر حباب می گذرد
غم زمانه چرا نگذرد بآسانی
چنین که عمر زغفلت بخواب می گذرد
حنا بتوسن آن شهسوار می بندد
گهی که اشک منش از رکاب می گذرد
بغیر زخم جفاهای بیشمار تو نیست
بملک عشق اگر بیحساب می گذرد
نمی رود قدم عقل در ره جرأت
شناور است و بکشتی ز آب می گذرد
کلیم را تو اگر رخصت سئوال دهی
باین نشاط ز فکر جواب می گذرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۳ - گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کند
گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کند
سیاه روزی من کار آفتاب کند
در آب و خاکم نسرشته اند بیمهری
ز رحم آتش من گریه بر کباب کند
رود بسوی کمر طره ات بسر هر دم
برای آنکه ازو کسب پیچ و تاب کند
سراغ چشمه حیوان نمی کنم که مرا
قناعتیست که سیرابم از سراب کند
کسی نمی خورد از وی فریب مستوری
بسر چو دختر رز چادر از سحاب کند
فسردگی بسکون خوب نیست عاشقرا
چو نبض باید پیوسته اضطراب کند
چو شمع خانه زین می شوی زغایت رشک
حنای پای تو خون در دل رکاب کند
فلک خرابه ما را از آن کند تعمیر
که آشیانه صد جغد را خراب کند
کلیم بخت تو آنگاه می شود بیدار
که یار سر بکنارت نهاده خواب کند
سیاه روزی من کار آفتاب کند
در آب و خاکم نسرشته اند بیمهری
ز رحم آتش من گریه بر کباب کند
رود بسوی کمر طره ات بسر هر دم
برای آنکه ازو کسب پیچ و تاب کند
سراغ چشمه حیوان نمی کنم که مرا
قناعتیست که سیرابم از سراب کند
کسی نمی خورد از وی فریب مستوری
بسر چو دختر رز چادر از سحاب کند
فسردگی بسکون خوب نیست عاشقرا
چو نبض باید پیوسته اضطراب کند
چو شمع خانه زین می شوی زغایت رشک
حنای پای تو خون در دل رکاب کند
فلک خرابه ما را از آن کند تعمیر
که آشیانه صد جغد را خراب کند
کلیم بخت تو آنگاه می شود بیدار
که یار سر بکنارت نهاده خواب کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۸ - بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهد
بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهد
سپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد
چو من ببرم در آیم برای جا دادن
تو برمخیز که پروانه جا نمی خواهد
بدام حادثه افتاده را ز عقل چه سود
فتاد کور چو در چه عصا نمی خواهد
عجب که جوهر من رنگ عجز برتابد
زبان تیغ امان از بلا نمی خواهد
فسردگی را بازار آنچنان گرمست
که کاه روی دل از کهربا نمی خواهد
کرم ز بخل به، اما بخیل به ز کریم
بخیل هرگز کس را گدا نمی خواهد
قبول عام ازین بیشتر نمی باشد
که استخوان مرا هم هما نمی خواهد
کلیم سوخته عریان بیسروپائی است
بسان شمع کلاه و قبا نمی خواهد
سپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد
چو من ببرم در آیم برای جا دادن
تو برمخیز که پروانه جا نمی خواهد
بدام حادثه افتاده را ز عقل چه سود
فتاد کور چو در چه عصا نمی خواهد
عجب که جوهر من رنگ عجز برتابد
زبان تیغ امان از بلا نمی خواهد
فسردگی را بازار آنچنان گرمست
که کاه روی دل از کهربا نمی خواهد
کرم ز بخل به، اما بخیل به ز کریم
بخیل هرگز کس را گدا نمی خواهد
قبول عام ازین بیشتر نمی باشد
که استخوان مرا هم هما نمی خواهد
کلیم سوخته عریان بیسروپائی است
بسان شمع کلاه و قبا نمی خواهد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۴۹ - اگر چه نخل هنر را ثمر نمی باشد
اگر چه نخل هنر را ثمر نمی باشد
ز سنگ بدگهران بیخطر نمی باشد
زآه خلق بپرهیز کاینه است گواه
که در زمانه دم بی اثر نمی باشد
درین محیط گر از سود چشم می پوشی
سفینه را ز شکستن خطر نمی باشد
بهر که سینه صد چاک را نمودم گفت
برو که مرهم زخم سپر نمی باشد
سپهر تا پدری می کند نمی بینم
پسر که تشنه خون پدر نمی باشد
دل آن بود که نجوید زتیغ جور پناه
دمی که سینه سپر شد جگر نمی باشد
زتیغ خط بمزار شهید خویش کشد
ستیزه جوئی ازین بیشتر نمی باشد
بنزد پایه شناسان بلند پروازی
بغیر ریختن بال و پر نمی باشد
زهوش رفته دل ما بخود نیاید باز
باین درازی عمر سفر نمی باشد
سرم ز پنبه مینا سبکترست کلیم
که مغز در سرم از دردسر نمی باشد
ز سنگ بدگهران بیخطر نمی باشد
زآه خلق بپرهیز کاینه است گواه
که در زمانه دم بی اثر نمی باشد
درین محیط گر از سود چشم می پوشی
سفینه را ز شکستن خطر نمی باشد
بهر که سینه صد چاک را نمودم گفت
برو که مرهم زخم سپر نمی باشد
سپهر تا پدری می کند نمی بینم
پسر که تشنه خون پدر نمی باشد
دل آن بود که نجوید زتیغ جور پناه
دمی که سینه سپر شد جگر نمی باشد
زتیغ خط بمزار شهید خویش کشد
ستیزه جوئی ازین بیشتر نمی باشد
بنزد پایه شناسان بلند پروازی
بغیر ریختن بال و پر نمی باشد
زهوش رفته دل ما بخود نیاید باز
باین درازی عمر سفر نمی باشد
سرم ز پنبه مینا سبکترست کلیم
که مغز در سرم از دردسر نمی باشد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۵۹ - چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بود
چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بود
شکفتگیش گل کینه نهانی بود
ز زهر فرقت احباب کم نشد تلخی
اگر چه عمری در شهد زندگانی بود
بگرد میکده ها گردم و نمی یابم
از آن شراب که در ساغر جوانی بود
مرا ز کار جهان بیخبر که می گوید؟
گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگی
بغیر ازین که گل اشک ارغوانی بود
خیال آن لب خندان بخاطر غمگین
بسان آب بقا در سرای فانی بود
دل این جفا که ز بیداد روزگار کشید
ستم نبود مکافات سخت جانی بود
بکیش هر که درافتادگی سر آمد گشت
فتادن از همه کس شرط پهلوانی بود
کلیم رنجش یار بهانه جو از ما
عبث نبود تلافی سرگرانی بود
شکفتگیش گل کینه نهانی بود
ز زهر فرقت احباب کم نشد تلخی
اگر چه عمری در شهد زندگانی بود
بگرد میکده ها گردم و نمی یابم
از آن شراب که در ساغر جوانی بود
مرا ز کار جهان بیخبر که می گوید؟
گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگی
بغیر ازین که گل اشک ارغوانی بود
خیال آن لب خندان بخاطر غمگین
بسان آب بقا در سرای فانی بود
دل این جفا که ز بیداد روزگار کشید
ستم نبود مکافات سخت جانی بود
بکیش هر که درافتادگی سر آمد گشت
فتادن از همه کس شرط پهلوانی بود
کلیم رنجش یار بهانه جو از ما
عبث نبود تلافی سرگرانی بود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۰ - چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبود
چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبود
که پشت و رو زخدنگ جفا نشان نبود
چو چشم فتنه گر خویش نگذرد نفسی
که آن جفا جو در خانه کمان نبود
زفیض دیده پاکم ز آب محرم تر
بگلشنی که درو راه باغبان نبود
نشان گرمروان ره طلب اینست
که گرد نیز بدنبال کاروان نبود
زبخت پست، من آن بلبلم که پروازش
اگر بلند شود تا بآشیان نبود
بهیچ جا سخن از بیوفائیش نگذشت
که خون ز دیده داغ وفا، روان نبود
اگر زخلق نهفتیم راز عشق چه سود
گر آتشست نهان سوختن نهان نبود
سرا تهی چو ز سامان شود ز امن پرست
برای خانه به از فقر پاسبان نبود
بصرفه باده خریدن زیان خویشتن است
که می بکس ندهد نشئه گر گران نبود
کلیم سبحه آنزلف اگر بدست آید
بغیر شکر فلک ورد بر زبان نبود
که پشت و رو زخدنگ جفا نشان نبود
چو چشم فتنه گر خویش نگذرد نفسی
که آن جفا جو در خانه کمان نبود
زفیض دیده پاکم ز آب محرم تر
بگلشنی که درو راه باغبان نبود
نشان گرمروان ره طلب اینست
که گرد نیز بدنبال کاروان نبود
زبخت پست، من آن بلبلم که پروازش
اگر بلند شود تا بآشیان نبود
بهیچ جا سخن از بیوفائیش نگذشت
که خون ز دیده داغ وفا، روان نبود
اگر زخلق نهفتیم راز عشق چه سود
گر آتشست نهان سوختن نهان نبود
سرا تهی چو ز سامان شود ز امن پرست
برای خانه به از فقر پاسبان نبود
بصرفه باده خریدن زیان خویشتن است
که می بکس ندهد نشئه گر گران نبود
کلیم سبحه آنزلف اگر بدست آید
بغیر شکر فلک ورد بر زبان نبود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۱ - کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد
کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد
نگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد
چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت
عجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد
بغیر اشک کسی حال دل نمی داند
همیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد
همای تربیت عشق جانور کندش
اگرچه بیضه فولاد زیر پر گیرد
نه آن دهان بشکایت گشاده زخم ستم
که سعی بخیه لبش را بیکدگر گیرد
من آن نیم که کند یار اجتناب از من
همیشه صحبت آتش بشمع در گیرد
بنای خانه آسودگی کلیم نهاد
کزین خرابه همین خشت زیر سر گیرد
نگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد
چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت
عجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد
بغیر اشک کسی حال دل نمی داند
همیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد
همای تربیت عشق جانور کندش
اگرچه بیضه فولاد زیر پر گیرد
نه آن دهان بشکایت گشاده زخم ستم
که سعی بخیه لبش را بیکدگر گیرد
من آن نیم که کند یار اجتناب از من
همیشه صحبت آتش بشمع در گیرد
بنای خانه آسودگی کلیم نهاد
کزین خرابه همین خشت زیر سر گیرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۱ - لبم ز بستگی دل اگر چه وا نشود
لبم ز بستگی دل اگر چه وا نشود
چو لاله خون جگر خوردنم قضا نشود
بیک لباس مقید مشو که ساختگیست
اگر گهی به تنت پیرهن قبا نشود
دل ضعیف چنان جذبه قوی دارد
که تیر هیچ بلائی ازو خطا نشود
کلید چاره و تدبیر تا نگردد گم
دری که بسته بروی امید وا نشود
گرفته دامن غم می کشم بخانه دل
که جز بمهمان آرایش سرا نشود
حدیث عشق تو با هیچکس نمی گویم
شرر ز آتش سودای ما جدا نشود
کمند طره او بار یک جهان دل را
نمی تواند برداشت تا دو تا نشود
سعادت ازلی را بکسب نتوان یافت
که زاغ از خورش استخوان هما نشود
چنان مکن که کلیم از در تو پا بکشد
شکسته دل شده باری شکسته پا نشود
چو لاله خون جگر خوردنم قضا نشود
بیک لباس مقید مشو که ساختگیست
اگر گهی به تنت پیرهن قبا نشود
دل ضعیف چنان جذبه قوی دارد
که تیر هیچ بلائی ازو خطا نشود
کلید چاره و تدبیر تا نگردد گم
دری که بسته بروی امید وا نشود
گرفته دامن غم می کشم بخانه دل
که جز بمهمان آرایش سرا نشود
حدیث عشق تو با هیچکس نمی گویم
شرر ز آتش سودای ما جدا نشود
کمند طره او بار یک جهان دل را
نمی تواند برداشت تا دو تا نشود
سعادت ازلی را بکسب نتوان یافت
که زاغ از خورش استخوان هما نشود
چنان مکن که کلیم از در تو پا بکشد
شکسته دل شده باری شکسته پا نشود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۲ - چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شد
چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شد
هواپرستی غفلت قضا نخواهد شد
پیاده طی ره کعبه گر کند زاهد
ازین براه خدا آشنا نخواهد شد
ز سخت گیری دوران چه باک عارف را
ز قحط سال هما بینوا نخواهد شد
نه هر که صدرنشین عزیز شد، که غبار
اگر بدیده فتد توتیا نخواهد شد
درین زمانه چنان شهد زندگی تلخست
که حق خنجر قاتل ادا نخواهد شد
سئوال ما نبود غیر آرزوی محال
نشسته ایم بر آن در که وا نخواهد شد
سری که دولتش از سایه گریبانست
بزیر سایه بال هما نخواهد شد
سعادتیست سرو پا برهنگی چکنم
که کفش آبله از پا جدا نخواهد شد
کلیم منع دل از ناله در طریق طلب
عبث مکن که جرس بیصدا نخواهد شد
هواپرستی غفلت قضا نخواهد شد
پیاده طی ره کعبه گر کند زاهد
ازین براه خدا آشنا نخواهد شد
ز سخت گیری دوران چه باک عارف را
ز قحط سال هما بینوا نخواهد شد
نه هر که صدرنشین عزیز شد، که غبار
اگر بدیده فتد توتیا نخواهد شد
درین زمانه چنان شهد زندگی تلخست
که حق خنجر قاتل ادا نخواهد شد
سئوال ما نبود غیر آرزوی محال
نشسته ایم بر آن در که وا نخواهد شد
سری که دولتش از سایه گریبانست
بزیر سایه بال هما نخواهد شد
سعادتیست سرو پا برهنگی چکنم
که کفش آبله از پا جدا نخواهد شد
کلیم منع دل از ناله در طریق طلب
عبث مکن که جرس بیصدا نخواهد شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۵ - شکفت غنچه و این عقده ام به دل جا کرد
شکفت غنچه و این عقده ام به دل جا کرد
که دهر چون گره از کار بسته ای وا کرد
پسند خاطر یک تن نیم چه چاره کنم
که بی نفاق به یک دل نمی توان جا کرد
به کشوری که سر زلف ها پریشانست
نمی توان سر شوریده را مداوا کرد
نه دشمنم به رقیبان چرا به من نرسید
فلک وصال تو را گر نصیب اعدا کرد
کسی که مشق مدارایی از کمان گرفت
به هیچ خصم نمی بایدش مدارا کرد
که دید دیده ی گریان من که گریه نکرد
به غیر دوست که پنداشت سیر دریا کرد
به ضبط دامنم اکنون سرشک تن ندهد
که طفل خود سر عادت به سیر صحرا کرد
زطره ی تو هر آن عقده ای که شانه گشاد
به یادگاری زلف تو در دلم جا کرد
به جور دوست که تن همچو ما نهاد کلیم
به گل حساب شد ار خاک بر سرما کرد
که دهر چون گره از کار بسته ای وا کرد
پسند خاطر یک تن نیم چه چاره کنم
که بی نفاق به یک دل نمی توان جا کرد
به کشوری که سر زلف ها پریشانست
نمی توان سر شوریده را مداوا کرد
نه دشمنم به رقیبان چرا به من نرسید
فلک وصال تو را گر نصیب اعدا کرد
کسی که مشق مدارایی از کمان گرفت
به هیچ خصم نمی بایدش مدارا کرد
که دید دیده ی گریان من که گریه نکرد
به غیر دوست که پنداشت سیر دریا کرد
به ضبط دامنم اکنون سرشک تن ندهد
که طفل خود سر عادت به سیر صحرا کرد
زطره ی تو هر آن عقده ای که شانه گشاد
به یادگاری زلف تو در دلم جا کرد
به جور دوست که تن همچو ما نهاد کلیم
به گل حساب شد ار خاک بر سرما کرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۶ - به راه عشق که هرگز به سر نمی آید
به راه عشق که هرگز به سر نمی آید
به غیر گم شدن از راه بر نمی آید
همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود
که پندگوی به دیوانه بر نمی آید
به است پائی کز وی برآید آبله ای
زدست ما که ازو هیچ بر نمی آید
از آن کمر نتوانم دمی نظر بستن
زنازکی به نظر گرچه در نمی آید
یگانگی که نفاقی در آن میان نبود
درین زمانه زشیر و شکر نمی آید
چو سیل خود خبر خود برم به هر وادی
خبر ز گر مروان پیشتر نمی آید
به روزگار چنان عیب شد سلامت نفس
کم غیر کار شرر از گهر نمی آید
ز دهر دانش و سامان سئوال کردم گفت
که از نهال هنر برگ و بر نمی آید
خیال آن کمر از سر نمی رود چه کنم
که مو ز کاسه ی چینی به در نمی آید
کلیم در دل اگر شعله ای زشوق بود
به سوی لب نفس بی اثر نمی آید
به غیر گم شدن از راه بر نمی آید
همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود
که پندگوی به دیوانه بر نمی آید
به است پائی کز وی برآید آبله ای
زدست ما که ازو هیچ بر نمی آید
از آن کمر نتوانم دمی نظر بستن
زنازکی به نظر گرچه در نمی آید
یگانگی که نفاقی در آن میان نبود
درین زمانه زشیر و شکر نمی آید
چو سیل خود خبر خود برم به هر وادی
خبر ز گر مروان پیشتر نمی آید
به روزگار چنان عیب شد سلامت نفس
کم غیر کار شرر از گهر نمی آید
ز دهر دانش و سامان سئوال کردم گفت
که از نهال هنر برگ و بر نمی آید
خیال آن کمر از سر نمی رود چه کنم
که مو ز کاسه ی چینی به در نمی آید
کلیم در دل اگر شعله ای زشوق بود
به سوی لب نفس بی اثر نمی آید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۷ - می نشاط نه جام جهان نما دارد
می نشاط نه جام جهان نما دارد
که کیمیای طرب کاسه ی گدا دارد
به راه شوق چو پرگار پایم از جا رفت
اگر بگردم بر گرد خویش جا دارد
به کیش اهل تجرد نماز نیست درست
به مسجدی که سرانجام بوریا دارد
مباش راست که در خاک و خون بود جانت
به گوش هوش نی تیر این صدا دارد
مآل کار دگر روی کارها دگرست
گیاه نیل همان گونه حنا دارد
در آسیای فلک هیچ رسم نوبت نیست
شکست کار همین از برای ما دارد
سبیل تست اگر خون عاشقان، آبست
ور آتشست خود آتش کجا بها دارد
بلای عشق جفای نصیحتش زیبا است
که خار پاخلش سوزن از قفا دارد
سرشک خانه ی بی تابیم رسانده به آب
به خاک پای تو چشمم امیدها دارد
خوشست با همه آمیزش اندکی پرهیز
حباب خانه ز دریا از آن جدا دارد
علاج ناز طبیبان نمی توان کردن
وگرنه هر مرض مهلکی دوا دارد
ز خار راه ملامت کلیم را چه غمست
که او ز آبله اخگر به زیر پا دارد
که کیمیای طرب کاسه ی گدا دارد
به راه شوق چو پرگار پایم از جا رفت
اگر بگردم بر گرد خویش جا دارد
به کیش اهل تجرد نماز نیست درست
به مسجدی که سرانجام بوریا دارد
مباش راست که در خاک و خون بود جانت
به گوش هوش نی تیر این صدا دارد
مآل کار دگر روی کارها دگرست
گیاه نیل همان گونه حنا دارد
در آسیای فلک هیچ رسم نوبت نیست
شکست کار همین از برای ما دارد
سبیل تست اگر خون عاشقان، آبست
ور آتشست خود آتش کجا بها دارد
بلای عشق جفای نصیحتش زیبا است
که خار پاخلش سوزن از قفا دارد
سرشک خانه ی بی تابیم رسانده به آب
به خاک پای تو چشمم امیدها دارد
خوشست با همه آمیزش اندکی پرهیز
حباب خانه ز دریا از آن جدا دارد
علاج ناز طبیبان نمی توان کردن
وگرنه هر مرض مهلکی دوا دارد
ز خار راه ملامت کلیم را چه غمست
که او ز آبله اخگر به زیر پا دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۸ - کسی که از خضر آب بقا نمی گیرد
کسی که از خضر آب بقا نمی گیرد
پیاله را به جز از دست ما نمی گیرد
ز بی نصیبی اهل هنر عجب دارم
که استخوان به گلوی هما نمی گیرد
میان یک جهتان آنچنان نفاق افتاد
که کاه هم طرف کهربا نمی گیرد
به این دماغ که با بوی گل به سر نبری
چه می کنی که دلت از جفا نمی گیرد
بیا بیا که چنان بی تو زندگی تلخست
که موج دامن آب بقا نمی گیرد
نخورده پیچش و تابی به کام دل نرسی
گهر برشته ی بی تاب جا نمی گیرد
درین خمار به فریاد ما رس ای ساقی
که غیر رعشه کسی دست ما نمی گیرد
حلاوتی که دل از کنج فقر یافته است
چرا شکر ز نی بوریا نمی گیرد
حنای موسم گل تا نرفته است از دست
کلیم پای گلی را چرا نمی گیرد
پیاله را به جز از دست ما نمی گیرد
ز بی نصیبی اهل هنر عجب دارم
که استخوان به گلوی هما نمی گیرد
میان یک جهتان آنچنان نفاق افتاد
که کاه هم طرف کهربا نمی گیرد
به این دماغ که با بوی گل به سر نبری
چه می کنی که دلت از جفا نمی گیرد
بیا بیا که چنان بی تو زندگی تلخست
که موج دامن آب بقا نمی گیرد
نخورده پیچش و تابی به کام دل نرسی
گهر برشته ی بی تاب جا نمی گیرد
درین خمار به فریاد ما رس ای ساقی
که غیر رعشه کسی دست ما نمی گیرد
حلاوتی که دل از کنج فقر یافته است
چرا شکر ز نی بوریا نمی گیرد
حنای موسم گل تا نرفته است از دست
کلیم پای گلی را چرا نمی گیرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۹ - مریض را چو عیادت کشد دوا چه کند
مریض را چو عیادت کشد دوا چه کند
کس به پرسش یک شهر آشنا چه کند
چو شانه نوبت چاکم به سینه افتادست
به دست شوق همین چاک یک قبا چه کند
گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشت
کسی به کوتهی بخت نارسا چه کند
به دیده کاسه ی همسایه دل اگر ندهد
دو شیشه خون جگر با خمار ما چه کند
مپرس حال دل آن دم که در حدیث آیی
کریم چون گهرافشان شود گدا چه کند
به هر نواله گرم استخوان دهد ای بخت
تو خود بگو که درین قحط پس هما چه کند
کلیم شکوه ز توفیق چند شرمت باد
تو چون به ره ننهی پای رهنما چه کند
کس به پرسش یک شهر آشنا چه کند
چو شانه نوبت چاکم به سینه افتادست
به دست شوق همین چاک یک قبا چه کند
گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشت
کسی به کوتهی بخت نارسا چه کند
به دیده کاسه ی همسایه دل اگر ندهد
دو شیشه خون جگر با خمار ما چه کند
مپرس حال دل آن دم که در حدیث آیی
کریم چون گهرافشان شود گدا چه کند
به هر نواله گرم استخوان دهد ای بخت
تو خود بگو که درین قحط پس هما چه کند
کلیم شکوه ز توفیق چند شرمت باد
تو چون به ره ننهی پای رهنما چه کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸۱ - بیا که بی تو سیاهی ز چشم روشن شد
بیا که بی تو سیاهی ز چشم روشن شد
ز گریه دیده ی ما همچو چشم روزن شد
جدا ز لعل لبت جام ماتمی دارد
زدم چو بر لبش انگشت گرم شیون شد
برای سوختن آماده ام چنانکه کسی
اگر بر آتش من آب ریخت روغن شد
قفس به دیده ی مرغ اسیر تاریکست
چه شد که بام و در او تمام روزن شد
زچاک پیرهن آن بهینه را ببین ای بخت
سری ز خواب برآور که صبح روشن شد
زبس که بر سر هم ریختیم و سبز نشد
بزیر خاکم تخم امید خرمن شد
خیانت است اگر در ره بهشت نهی
کلیم پای تو هر وقت وقف دامن شد
ز گریه دیده ی ما همچو چشم روزن شد
جدا ز لعل لبت جام ماتمی دارد
زدم چو بر لبش انگشت گرم شیون شد
برای سوختن آماده ام چنانکه کسی
اگر بر آتش من آب ریخت روغن شد
قفس به دیده ی مرغ اسیر تاریکست
چه شد که بام و در او تمام روزن شد
زچاک پیرهن آن بهینه را ببین ای بخت
سری ز خواب برآور که صبح روشن شد
زبس که بر سر هم ریختیم و سبز نشد
بزیر خاکم تخم امید خرمن شد
خیانت است اگر در ره بهشت نهی
کلیم پای تو هر وقت وقف دامن شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸۲ - به عهد جور تو دل ترک آه و افغان کرد
به عهد جور تو دل ترک آه و افغان کرد
به جرم بی اثری ناله را به زندان کرد
درون سینه به ذوقی نشست ناوک او
که ناله را ز برون آمدن پشیمان کرد
به هوش باش دلا آه شعله ناک مکش
کنون که ناوک او سینه را نیستان کرد
به چشم روشنی داغ های کهنه ی روم
تبسمش نمک تازه در نمکدان کرد
همان به قیمت جان می خرند از لب او
چه شد که گریه ی من نرخ گوهر ارزان کرد
برو در آید اشکم چو طفل نو رفتار
اگر چه در طلبش طی صد بیابان کرد
بدان مثابه که خیزد سخن زروی سخن
کسی که یاد مرا برد یاد نسیان کرد
نم سرشک لب تشنه را گشاد از هم
کلیم آخر ما را ز گریه خندان کرد
به جرم بی اثری ناله را به زندان کرد
درون سینه به ذوقی نشست ناوک او
که ناله را ز برون آمدن پشیمان کرد
به هوش باش دلا آه شعله ناک مکش
کنون که ناوک او سینه را نیستان کرد
به چشم روشنی داغ های کهنه ی روم
تبسمش نمک تازه در نمکدان کرد
همان به قیمت جان می خرند از لب او
چه شد که گریه ی من نرخ گوهر ارزان کرد
برو در آید اشکم چو طفل نو رفتار
اگر چه در طلبش طی صد بیابان کرد
بدان مثابه که خیزد سخن زروی سخن
کسی که یاد مرا برد یاد نسیان کرد
نم سرشک لب تشنه را گشاد از هم
کلیم آخر ما را ز گریه خندان کرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸۳ - خوش آن زمان که عتاب بهانه ساز نبود
خوش آن زمان که عتاب بهانه ساز نبود
زبان تیغ جفا اینقدر دراز نبود
به روی طوفان روزی که دیده وا کردم
به روی دریا چشم حباب باز نبود
بلند و پست جهان با هم است پس زچه رو
نشیب بخت مرا طالع از فراز نبود
نشسته ایم به خاک سیه ز طبع بلند
سزای آنکه طبیعت زمانه ساز نبود
گهر خزف بود آنجا که گوهری نبود
هنر غریب شد آنجا که امتیاز نبود
مگیر سهل اگر درد عشق یک روز است
کدام روز تب شمع جان گداز نبود
دمی که تخته ی مشق جراحتش بودم
هنوز آن مژه ی شوخ تیغ باز نبود
شکایتی که دل از زلف تابدار تو داشت
کم از شکایت شمع از شب دراز نبود
کلیم نسبت شمع ار به شعله چسبان شد
به تنگ درزی ربط نیاز و ناز نبود
زبان تیغ جفا اینقدر دراز نبود
به روی طوفان روزی که دیده وا کردم
به روی دریا چشم حباب باز نبود
بلند و پست جهان با هم است پس زچه رو
نشیب بخت مرا طالع از فراز نبود
نشسته ایم به خاک سیه ز طبع بلند
سزای آنکه طبیعت زمانه ساز نبود
گهر خزف بود آنجا که گوهری نبود
هنر غریب شد آنجا که امتیاز نبود
مگیر سهل اگر درد عشق یک روز است
کدام روز تب شمع جان گداز نبود
دمی که تخته ی مشق جراحتش بودم
هنوز آن مژه ی شوخ تیغ باز نبود
شکایتی که دل از زلف تابدار تو داشت
کم از شکایت شمع از شب دراز نبود
کلیم نسبت شمع ار به شعله چسبان شد
به تنگ درزی ربط نیاز و ناز نبود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸۹ - ز تازه شاخه گلی خانه ام گلستان بود
ز تازه شاخه گلی خانه ام گلستان بود
گل بهار امیدم به جیب و دامان بود
به جام آتش حسرت ز دود می ننشست
به خانه خس و خاشاک برق مهمان بود
ز چاک پیرهنش سیر گلستان کردم
هزار رنگ گل بوسه در گریبان بود
به کف پیاله، به سر باده، حرف بوسه به لب
ز روزگار بسی کار ما به سامان بود
درازدستی ما عاقبت چه گلها چید
زگلشنی که ز شبنم گلش گریزان بود
هزار قافله آرزوی لب تشنه
مقام کرده به دور چه زنخدان بود
هلاک آن شب قدرم که چشم بخت آنجا
مجال خواب نمی یافت بس که حیران بود
کلیم تشنه که لب را ز گریه تر می کرد
ز بخت مندی میراب آب حیوان بود
گل بهار امیدم به جیب و دامان بود
به جام آتش حسرت ز دود می ننشست
به خانه خس و خاشاک برق مهمان بود
ز چاک پیرهنش سیر گلستان کردم
هزار رنگ گل بوسه در گریبان بود
به کف پیاله، به سر باده، حرف بوسه به لب
ز روزگار بسی کار ما به سامان بود
درازدستی ما عاقبت چه گلها چید
زگلشنی که ز شبنم گلش گریزان بود
هزار قافله آرزوی لب تشنه
مقام کرده به دور چه زنخدان بود
هلاک آن شب قدرم که چشم بخت آنجا
مجال خواب نمی یافت بس که حیران بود
کلیم تشنه که لب را ز گریه تر می کرد
ز بخت مندی میراب آب حیوان بود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹۶ - نگویمت که دل از حاصل جهان بردار
نگویمت که دل از حاصل جهان بردار
بهر چه دسترست نیست دل از آن بردار
اگر نسیم ریاض وطن هوس داری
بناله دامن خرگاه آسمان بردار
بعندلیب شنیدم که باغبان می گفت
ز گلبنی که بود سرکش آشیان بردار
براه عشق که زاری و عجز می طلبند
ز ساز و برگ سفر چون جرس فغان بردار
پیاله گر بکف آید به پند گو منکر
چو گل بود نظر از روی باغبان بردار
اگرچه صرفه پسندیده نیست از مستان
چو شیشه جلوه کند شمع از میان بردار
براه کعبه اگر می روم گوید عقل
که از برای رگ نفس استخوان بردار
زمانه هر چه دهد در بهای عمر مگیر
ز بد معامله گلخن بگلستان بردار
وطن تمام خس وخار بیکس است کلیم
برو سواد وطن را از آشیان بردار
بهر چه دسترست نیست دل از آن بردار
اگر نسیم ریاض وطن هوس داری
بناله دامن خرگاه آسمان بردار
بعندلیب شنیدم که باغبان می گفت
ز گلبنی که بود سرکش آشیان بردار
براه عشق که زاری و عجز می طلبند
ز ساز و برگ سفر چون جرس فغان بردار
پیاله گر بکف آید به پند گو منکر
چو گل بود نظر از روی باغبان بردار
اگرچه صرفه پسندیده نیست از مستان
چو شیشه جلوه کند شمع از میان بردار
براه کعبه اگر می روم گوید عقل
که از برای رگ نفس استخوان بردار
زمانه هر چه دهد در بهای عمر مگیر
ز بد معامله گلخن بگلستان بردار
وطن تمام خس وخار بیکس است کلیم
برو سواد وطن را از آشیان بردار
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹۹ - نهال عشق که برگش غمست و بار افسوس
نهال عشق که برگش غمست و بار افسوس
اگر ز گریه نشد سبز صد هزار افسوس
نیامدی و سیاهی ز داغها افتاد
سفید شد برهت چشم انتظار افسوس
میان گرد کدورت پدید نیست دلم
چه سازم آینه گم گشت در غبار افسوس
بآه و ناله میسر نمی شود وصلت
نسیم، رنگ ندارد زنوبهار افسوس
باشک ریزی رامم نشد چه چاره کنم
همیشه می رمد از دانه ام شکار افسوس
باین دو دیده ز حسنت چه می توان دیدن
هزار چشم نداریم صد هزار افسوس
ببوسه بازی او هر چه داشت باخت کلیم
نمی نشیند نقشش درین قمار افسوس
اگر ز گریه نشد سبز صد هزار افسوس
نیامدی و سیاهی ز داغها افتاد
سفید شد برهت چشم انتظار افسوس
میان گرد کدورت پدید نیست دلم
چه سازم آینه گم گشت در غبار افسوس
بآه و ناله میسر نمی شود وصلت
نسیم، رنگ ندارد زنوبهار افسوس
باشک ریزی رامم نشد چه چاره کنم
همیشه می رمد از دانه ام شکار افسوس
باین دو دیده ز حسنت چه می توان دیدن
هزار چشم نداریم صد هزار افسوس
ببوسه بازی او هر چه داشت باخت کلیم
نمی نشیند نقشش درین قمار افسوس