تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۰۳ - اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرش
اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرش
بچشم من نرسد توتیای خاک درش
گذشت از آن بر رو زلف تا خطش سر زد
کنون نهاده ز هر حلقه چشم بر کمرش
همیشه بیهده گوئی بود بهر محفل
که شمع مالد صندل بسر ز درد سرش
شکسته بالم و صیاد هم پرم بسته
شکسته بسته من خوش نموده در نظرش
گمان مبر که شود گریه آب آتش عشق
گواه سوزش شمعست و اشک بی اثرش
هنر نهفته نمی ماند، از صدف پیداست
که قعر بحر نگردیده پرده گهرش
نشان دردطلب بس همینکه می گیرم
ز سایه خود در راه جستجو خبرش
جدل بکس نکنم زانکه غیر زانو نیست
قرینه ای که توانم نهاد سربسرش
کسیکه کشته آنچشم سرمه سا باشد
زلب بلند نگردد فغان نوحه گرش
جواب نامه کلیم از ستمگری خواهد
که مرغ نامه بر اوست تیر چار پرش
بچشم من نرسد توتیای خاک درش
گذشت از آن بر رو زلف تا خطش سر زد
کنون نهاده ز هر حلقه چشم بر کمرش
همیشه بیهده گوئی بود بهر محفل
که شمع مالد صندل بسر ز درد سرش
شکسته بالم و صیاد هم پرم بسته
شکسته بسته من خوش نموده در نظرش
گمان مبر که شود گریه آب آتش عشق
گواه سوزش شمعست و اشک بی اثرش
هنر نهفته نمی ماند، از صدف پیداست
که قعر بحر نگردیده پرده گهرش
نشان دردطلب بس همینکه می گیرم
ز سایه خود در راه جستجو خبرش
جدل بکس نکنم زانکه غیر زانو نیست
قرینه ای که توانم نهاد سربسرش
کسیکه کشته آنچشم سرمه سا باشد
زلب بلند نگردد فغان نوحه گرش
جواب نامه کلیم از ستمگری خواهد
که مرغ نامه بر اوست تیر چار پرش
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۰۸ - دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باش
دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باش
نمی توانی اگر موم بود آهن باش
نفس موافق طبع جهانیان نکشی
بهر کجا که تبسم خرند شیون باش
چو سقف خانه هوادار یک مقام مشو
گهی صهبا چمن، گاه دود گلخن باش
اگر بچشم بصیرت بخلق می نگری
بفکر عیب نهفتن چو چشم سوزن باش
غرور شعله ادراک بدتر از جهل است
بعیب هیچ ندانی بساز و کودن باش
دلا زیاده ز روز سیه بما نرسد
ترا که گفته بفکر بیاض گردن باش
لباس ظاهر و باطن بهم موافق کن
نه همچو دریا خونخوار و پاکدامن باش
بجز متاع تجرد ببار خویش مبند
بهر سفر که روی شرمسار رهزن باش
کلیم عمری با این و آن بسر بردی
برای تجربه هم یک دو روز با من باش
نمی توانی اگر موم بود آهن باش
نفس موافق طبع جهانیان نکشی
بهر کجا که تبسم خرند شیون باش
چو سقف خانه هوادار یک مقام مشو
گهی صهبا چمن، گاه دود گلخن باش
اگر بچشم بصیرت بخلق می نگری
بفکر عیب نهفتن چو چشم سوزن باش
غرور شعله ادراک بدتر از جهل است
بعیب هیچ ندانی بساز و کودن باش
دلا زیاده ز روز سیه بما نرسد
ترا که گفته بفکر بیاض گردن باش
لباس ظاهر و باطن بهم موافق کن
نه همچو دریا خونخوار و پاکدامن باش
بجز متاع تجرد ببار خویش مبند
بهر سفر که روی شرمسار رهزن باش
کلیم عمری با این و آن بسر بردی
برای تجربه هم یک دو روز با من باش
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۰۹ - بروی مرهم مرهم نهیم بر دل ریش
بروی مرهم مرهم نهیم بر دل ریش
که زخم بر سر زخمست و نیش بر سر نیش
اگر ببادیه چون بیکسان هلاک شویم
زگردباد به بندیم نخل ماتم خویش
پر است خاطر آن بیوفا ز کینه ما
بغایتی که نگردد ز حرف دشمن بیش
بخون فشانی چشم بهانه جوست چنان
که خون زدیده جهد بر رگم زپیکر نیش
دلم ز ناز و نعیم جهان ندارد رنگ
چه جای نقش و نگارست خانه درویش
کلیم بهر خط زخم دلبران تن را
زدیم مسطری از استخوان پهلوی خویش
که زخم بر سر زخمست و نیش بر سر نیش
اگر ببادیه چون بیکسان هلاک شویم
زگردباد به بندیم نخل ماتم خویش
پر است خاطر آن بیوفا ز کینه ما
بغایتی که نگردد ز حرف دشمن بیش
بخون فشانی چشم بهانه جوست چنان
که خون زدیده جهد بر رگم زپیکر نیش
دلم ز ناز و نعیم جهان ندارد رنگ
چه جای نقش و نگارست خانه درویش
کلیم بهر خط زخم دلبران تن را
زدیم مسطری از استخوان پهلوی خویش
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۱ - بخانه چند نشینی سری ببستان کش
بخانه چند نشینی سری ببستان کش
چو چشم خویش دمی باده در گلستان کش
ز کنجکاوی دلها غبار می گیرد
زلطف گاهی دستی بتیغ مژگان کش
مرا بگوشه مکتوب غیر یاد مکن
جدا بنام من ایدوست خط نسیان کش
زمانه ایست که مستی زبلبلان عیب است
بسان غنچه در این باغ باده پنهان کش
اگر قبول نداری که کشته لب تست
بیا بگلشن و از زخم غنچه پیکان کش
چنانکه آب زگل می شود کدورت ناک
اگر تو صافدلی بار زیر دستان کش
ز بیقراری منعم نمی توان کردن
کسی بشعله نگوید که پا بدامن کش
بطاق گنبد فانوس این رقم دیدم
که سر بباد رود زود در گریبان کش
بسان شیشه خالی دماغ ما خشک است
کلیم رخت ببازار میفروشان کش
چو چشم خویش دمی باده در گلستان کش
ز کنجکاوی دلها غبار می گیرد
زلطف گاهی دستی بتیغ مژگان کش
مرا بگوشه مکتوب غیر یاد مکن
جدا بنام من ایدوست خط نسیان کش
زمانه ایست که مستی زبلبلان عیب است
بسان غنچه در این باغ باده پنهان کش
اگر قبول نداری که کشته لب تست
بیا بگلشن و از زخم غنچه پیکان کش
چنانکه آب زگل می شود کدورت ناک
اگر تو صافدلی بار زیر دستان کش
ز بیقراری منعم نمی توان کردن
کسی بشعله نگوید که پا بدامن کش
بطاق گنبد فانوس این رقم دیدم
که سر بباد رود زود در گریبان کش
بسان شیشه خالی دماغ ما خشک است
کلیم رخت ببازار میفروشان کش
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۲ - اگر چه هست مرا بیتو داغ بر سر داغ
اگر چه هست مرا بیتو داغ بر سر داغ
زنم ز ناخن هر لحظه حلقه بر در داغ
نشسته بر سر بالین من بدلسوزی
رفیق در شب غم چون فتیله بر سر داغ
چنان نگار شد از نیش غمزه ات مرهم
که تا بحشر نخیزد ز روی بستر داغ
ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق
که هست کوکب بخت سیاهم اختر داغ
تو چون بجلوه در آئی برای دفع گزند
سپند آبله سوزد دلم بر اخگر داغ
درون سینه غم او بمجلس آرائی است
صراحی دل پر خون گواه ساغر داغ
کلیم سوخته را وقف شد که بردارند
ز روی بستر تب چون سیاهی از سر داغ
زنم ز ناخن هر لحظه حلقه بر در داغ
نشسته بر سر بالین من بدلسوزی
رفیق در شب غم چون فتیله بر سر داغ
چنان نگار شد از نیش غمزه ات مرهم
که تا بحشر نخیزد ز روی بستر داغ
ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق
که هست کوکب بخت سیاهم اختر داغ
تو چون بجلوه در آئی برای دفع گزند
سپند آبله سوزد دلم بر اخگر داغ
درون سینه غم او بمجلس آرائی است
صراحی دل پر خون گواه ساغر داغ
کلیم سوخته را وقف شد که بردارند
ز روی بستر تب چون سیاهی از سر داغ
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۹ - ز سعی بخت مرادی روا نمی خواهم
ز سعی بخت مرادی روا نمی خواهم
وسیله گر همه باشد دعا نمی خواهم
سرای عاریتی قابل نشستن نیست
از آن بخاطر احباب جا نمی خواهم
شکستگانرا پامال ساختن کفر است
بکنج خلوت غم بوریا نمی خواهم
جنان زدست تهی خوشدلم بهمت فقر
که پیر گشتم و در کف عصا نمی خواهم
گدا بغیرت من نیست در دیار طلب
هر آن مراد که گردد روا نمی خواهم
ز روزگار دو حاجت امید نتوان داشت
اگر بمرگ رسیدم ترا نمی خواهم
بتان ز صحبت هم می کنند کسب غرور
ترا بآینه هم آشنا نمی خواهم
چنان براه طلب همتم بلند بود
که از سراب جز آب بقا نمی خواهم
کلیم از سفر آوارگی چو مطلب شد
جریده می روم و رهنما نمی خواهم
وسیله گر همه باشد دعا نمی خواهم
سرای عاریتی قابل نشستن نیست
از آن بخاطر احباب جا نمی خواهم
شکستگانرا پامال ساختن کفر است
بکنج خلوت غم بوریا نمی خواهم
جنان زدست تهی خوشدلم بهمت فقر
که پیر گشتم و در کف عصا نمی خواهم
گدا بغیرت من نیست در دیار طلب
هر آن مراد که گردد روا نمی خواهم
ز روزگار دو حاجت امید نتوان داشت
اگر بمرگ رسیدم ترا نمی خواهم
بتان ز صحبت هم می کنند کسب غرور
ترا بآینه هم آشنا نمی خواهم
چنان براه طلب همتم بلند بود
که از سراب جز آب بقا نمی خواهم
کلیم از سفر آوارگی چو مطلب شد
جریده می روم و رهنما نمی خواهم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۲۱ - ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم
که از رخش نتوانم که دیده بردارم
زمانه آب متاع کسان خریده و من
نیم پسند زآبی که در گهر دارم
مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی
سرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم
بسوی او روم آندم که می روم از خود
زخویش بیخبرم لیک ازو خبر دارم
چو دام هر چه گرفتم بمن نمی ماند
اگر چه هیچ ندارم همین هنر دارم
بکنج خلوت غم همچو شیشه نیمه
کمند وحدتی از اشک بر گهر دارم
زپاسبانی دل آمد بجان چکنم
نمی توانم ازین شیشه دست بردارم
هوای سرکشی نفس دون زیاده شود
به پشت گرمی خشتی که زیر سر دارم
شکسته رنگی خویشم خوش آمدست کلیم
که دائم آینه اشک در نظر دارم
که از رخش نتوانم که دیده بردارم
زمانه آب متاع کسان خریده و من
نیم پسند زآبی که در گهر دارم
مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی
سرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم
بسوی او روم آندم که می روم از خود
زخویش بیخبرم لیک ازو خبر دارم
چو دام هر چه گرفتم بمن نمی ماند
اگر چه هیچ ندارم همین هنر دارم
بکنج خلوت غم همچو شیشه نیمه
کمند وحدتی از اشک بر گهر دارم
زپاسبانی دل آمد بجان چکنم
نمی توانم ازین شیشه دست بردارم
هوای سرکشی نفس دون زیاده شود
به پشت گرمی خشتی که زیر سر دارم
شکسته رنگی خویشم خوش آمدست کلیم
که دائم آینه اشک در نظر دارم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۲۸ - بدور خویش ز مینا حصار می خواهم
بدور خویش ز مینا حصار می خواهم
در آن میانه ترا در کنار می خواهم
بتوبه نامه نمی شویم از گنه که بحشر
بکف مسوده زلف یار می خواهم
چو چشم حسرتم افتد بتیغ ابروی دوست
یکیست عمر و شهادت دوبار می خواهم
بروی کار جهان رنگ دیگرم هوس است
درین چمن نه خزان نه بهار می خواهم
ستم بود که گل زخم مشکبو نشود
ز تار زلف تو یک بخیه وار می خواهم
غبار اخگر دل را بآب نتوان برد
نسیمی از سر زلف نگار می خواهم
بسیل اشک سپردم سرای هستی خویش
ز خود سفر چکنم خانه دار می خواهم
غبار خاطر از آن می دهم بشکوه برون
که خاک بر سر این روزگار می خواهم
ببادیه نبرم گر کلیم را چکنم
برای مجنون شمع مزار می خواهم
در آن میانه ترا در کنار می خواهم
بتوبه نامه نمی شویم از گنه که بحشر
بکف مسوده زلف یار می خواهم
چو چشم حسرتم افتد بتیغ ابروی دوست
یکیست عمر و شهادت دوبار می خواهم
بروی کار جهان رنگ دیگرم هوس است
درین چمن نه خزان نه بهار می خواهم
ستم بود که گل زخم مشکبو نشود
ز تار زلف تو یک بخیه وار می خواهم
غبار اخگر دل را بآب نتوان برد
نسیمی از سر زلف نگار می خواهم
بسیل اشک سپردم سرای هستی خویش
ز خود سفر چکنم خانه دار می خواهم
غبار خاطر از آن می دهم بشکوه برون
که خاک بر سر این روزگار می خواهم
ببادیه نبرم گر کلیم را چکنم
برای مجنون شمع مزار می خواهم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۴۳ - زحرف شکوه ایام لب چنان بستم
زحرف شکوه ایام لب چنان بستم
که گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم
سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبود
که من در آن شکن طره آشیان بستم
بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت
چو راه گریه گشادم در فغان بستم
نه همتست غم چشم خویش دارم گر
نظر زدیدن این تیره خاکدان بستم
خوشست درخور قدرت بلندپروازی
وگرنه منهم احرام آسمان بستم
جهان تنگ بسان دهان او هیچست
ز شوق اوست اگر دل باینجهان بستم
کسی طلسم سلامت نبسته است چو من
زحرف نیک و بد مردمان زبان بستم
نبودمور در افتادگی کمر بسته
بخاکساری روزیکه من میان بستم
شکسته بندم و آئین تازه ای دارم
بسان قرعه شکستن بر استخوان بستم
شدم ز بوسه آن خاک آستان محروم
کلیم تا ز فغان خواب پاسبان بستم
که گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم
سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبود
که من در آن شکن طره آشیان بستم
بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت
چو راه گریه گشادم در فغان بستم
نه همتست غم چشم خویش دارم گر
نظر زدیدن این تیره خاکدان بستم
خوشست درخور قدرت بلندپروازی
وگرنه منهم احرام آسمان بستم
جهان تنگ بسان دهان او هیچست
ز شوق اوست اگر دل باینجهان بستم
کسی طلسم سلامت نبسته است چو من
زحرف نیک و بد مردمان زبان بستم
نبودمور در افتادگی کمر بسته
بخاکساری روزیکه من میان بستم
شکسته بندم و آئین تازه ای دارم
بسان قرعه شکستن بر استخوان بستم
شدم ز بوسه آن خاک آستان محروم
کلیم تا ز فغان خواب پاسبان بستم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۱ - ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورم
ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورم
که در غمش بگریبان نمی رسد زورم
هزار بار ازین همرهان گسستم و باز
فلک نهشت جدا همچو تار طنبورم
سرم بغیر گریبان فرو نمی آید
بدستگاه قناعت ز بسکه مغرورم
چنینکه صورت خامم کدورت انگیزست
ببزم دهر تو گوئی چراغ بینورم
ز خلق راحت تنهائیم رهانیده
بکنج خلوت خود در بهشت بیحورم
بباغ دهر خس آشیانه را مانم
که در میان طراوت ز خرمی دورم
ز ضعف بار مداوا نمی توانم برد
طبیب را چه گنه گر همیشه رنجورم
نیافتم هنری بهتر از سبکباری
اگر ندارم چیزی ببار معذورم
در انتظار خرابی بسر رود عمر
کلیم همچو حباب آنزمان که معمورم
که در غمش بگریبان نمی رسد زورم
هزار بار ازین همرهان گسستم و باز
فلک نهشت جدا همچو تار طنبورم
سرم بغیر گریبان فرو نمی آید
بدستگاه قناعت ز بسکه مغرورم
چنینکه صورت خامم کدورت انگیزست
ببزم دهر تو گوئی چراغ بینورم
ز خلق راحت تنهائیم رهانیده
بکنج خلوت خود در بهشت بیحورم
بباغ دهر خس آشیانه را مانم
که در میان طراوت ز خرمی دورم
ز ضعف بار مداوا نمی توانم برد
طبیب را چه گنه گر همیشه رنجورم
نیافتم هنری بهتر از سبکباری
اگر ندارم چیزی ببار معذورم
در انتظار خرابی بسر رود عمر
کلیم همچو حباب آنزمان که معمورم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۶ - بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام
پرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام
جدا ز یاران، تار گسسته را مانم
که بینوا شده ام گر دمی جدا شده ام
چراغ اهل دلم، بیفروغم ار بینی
ز گرد محنت این کهنه آسیا شده ام
نه از ترحم، صیاد کرده آزادم
ز ضعف تن ز شکاف قفس رها شده ام
چو آبروی قناعت نمی برم ز طلب
بکوی عزلت بیمایه چون هما شده ام
همان بدیده جوهر شناس جا دارم
اگر ز مالش ایام توتیا شده ام
ز تیره روزی و آشفته خاطری پیداست
که کشته بسته آن طره دوتا شده ام
گدا شوند گر اهل طلب زننگ سئوال
من از گدائی میخانه پادشا شده ام
هما به تر زنند استخوانم ار بخورد
چنین که من هدف ناوک بلا شده ام
ز دستگیر امیدم چنان بریده کلیم
که ناامید ز پا مردی عصا شده ام
پرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام
جدا ز یاران، تار گسسته را مانم
که بینوا شده ام گر دمی جدا شده ام
چراغ اهل دلم، بیفروغم ار بینی
ز گرد محنت این کهنه آسیا شده ام
نه از ترحم، صیاد کرده آزادم
ز ضعف تن ز شکاف قفس رها شده ام
چو آبروی قناعت نمی برم ز طلب
بکوی عزلت بیمایه چون هما شده ام
همان بدیده جوهر شناس جا دارم
اگر ز مالش ایام توتیا شده ام
ز تیره روزی و آشفته خاطری پیداست
که کشته بسته آن طره دوتا شده ام
گدا شوند گر اهل طلب زننگ سئوال
من از گدائی میخانه پادشا شده ام
هما به تر زنند استخوانم ار بخورد
چنین که من هدف ناوک بلا شده ام
ز دستگیر امیدم چنان بریده کلیم
که ناامید ز پا مردی عصا شده ام
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - بروی ساغر می ماه عید را دیدم
بروی ساغر می ماه عید را دیدم
همین بسست درین عید دید و وا دیدم
بغیر دیده که پوشیدم از مراد دو کون
بقدر همت خود جامه ای نپوشیدم
چنین که برگ و بر نخل آه پیکانست
بفرق سایه آهست سایه بیدم
لبم ز خنده و چشمم ز گریه ترسیده است
با شک بی اثر خویش بسکه خندیدم
ز عاقبت نیم ایمن که ترسم آخر کار
کفن برون کند از تن لباس تجریدم
بسان شمع کس آواز گریه ام نشیند
باشک خویش اگر تا صباح غلطیدم
گران نبودم بر طبع دوستان هرگز
بزور رفتن و دیر آمدن مه عیدم
بحشر آخر از خواب مرگ برخیزد
گمان مبر که زامداد بخت نومیدم
به پیر جام از آندم که دست داده گلیم
زخط ساغر چون شیشه سر نه پیچیدم
همین بسست درین عید دید و وا دیدم
بغیر دیده که پوشیدم از مراد دو کون
بقدر همت خود جامه ای نپوشیدم
چنین که برگ و بر نخل آه پیکانست
بفرق سایه آهست سایه بیدم
لبم ز خنده و چشمم ز گریه ترسیده است
با شک بی اثر خویش بسکه خندیدم
ز عاقبت نیم ایمن که ترسم آخر کار
کفن برون کند از تن لباس تجریدم
بسان شمع کس آواز گریه ام نشیند
باشک خویش اگر تا صباح غلطیدم
گران نبودم بر طبع دوستان هرگز
بزور رفتن و دیر آمدن مه عیدم
بحشر آخر از خواب مرگ برخیزد
گمان مبر که زامداد بخت نومیدم
به پیر جام از آندم که دست داده گلیم
زخط ساغر چون شیشه سر نه پیچیدم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۸ - ز سوز عشق چه هنگامه فغان بندیم
ز سوز عشق چه هنگامه فغان بندیم
چو شمع کشته ازین ماجرا زبان بندیم
نهال سرکش گل بیوفا و لاله دو رو
درین چمن به چه امید آشیان بندیم
دمیکه ما گره از کار عیش بگشائیم
خیال بوسه بر آن خاک آستان بندیم
متاع خانه دل آنچنان بیغما رفت
دری نماند که بر روی دشمنان بندیم
هزار شکوه یکی کردم و کسی نشنید
گذشت آنکه زیکحرف داستان بندیم
گره بموی چو افتاد باز نگشاید
غنیمت است بیا دل در آن میان بندیم
کلیم سایه شاه جهان چو بر سر ماست
به پشت چرخ دگر دست کهکشان بدیم
چو شمع کشته ازین ماجرا زبان بندیم
نهال سرکش گل بیوفا و لاله دو رو
درین چمن به چه امید آشیان بندیم
دمیکه ما گره از کار عیش بگشائیم
خیال بوسه بر آن خاک آستان بندیم
متاع خانه دل آنچنان بیغما رفت
دری نماند که بر روی دشمنان بندیم
هزار شکوه یکی کردم و کسی نشنید
گذشت آنکه زیکحرف داستان بندیم
گره بموی چو افتاد باز نگشاید
غنیمت است بیا دل در آن میان بندیم
کلیم سایه شاه جهان چو بر سر ماست
به پشت چرخ دگر دست کهکشان بدیم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷۵ - باین دماغ که از سایه اجتناب کنیم
باین دماغ که از سایه اجتناب کنیم
بر آن سریم که تسخیر آفتاب کنیم
بگریه سحری سعی بیش ازین خوش نیست
چه لایقست که در شیر صبح آب کنیم
شود بصیر بدل عجز چون کمال گرفت
گذشت از آنکه توانیم اضطراب کنیم
ز شور ناله بود جمله بیقراری اشک
نمی گذارد کاین طفل را بخواب کنیم
سفینه می رود این سعی ناخدا عبث است
چو عمر می گذرد ما چرا شتاب کنیم
هوای خانه ناموس و ننگ دلگیر است
خوش آنکه بر سر عقل این بنا خراب کنیم
کدام سوخته جان راست تاب آتش ما
بآه سرد دلی را مگر کباب کنیم
بیمن عشق ز خاک وجود می سازیم
گلی که غازه رخسار آفتاب کنیم
بود کلیم که باز از نشان دندانها
برای بوسه لبی چند انتخاب کنیم
بر آن سریم که تسخیر آفتاب کنیم
بگریه سحری سعی بیش ازین خوش نیست
چه لایقست که در شیر صبح آب کنیم
شود بصیر بدل عجز چون کمال گرفت
گذشت از آنکه توانیم اضطراب کنیم
ز شور ناله بود جمله بیقراری اشک
نمی گذارد کاین طفل را بخواب کنیم
سفینه می رود این سعی ناخدا عبث است
چو عمر می گذرد ما چرا شتاب کنیم
هوای خانه ناموس و ننگ دلگیر است
خوش آنکه بر سر عقل این بنا خراب کنیم
کدام سوخته جان راست تاب آتش ما
بآه سرد دلی را مگر کباب کنیم
بیمن عشق ز خاک وجود می سازیم
گلی که غازه رخسار آفتاب کنیم
بود کلیم که باز از نشان دندانها
برای بوسه لبی چند انتخاب کنیم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۲ - ز کلک مرحمت دوست تیره ایامم
ز کلک مرحمت دوست تیره ایامم
طفیل احمد و محمود می برد نامم
اگر سحاب کرم سنگ خاص من سازد
بسی به است ز باران رحمت عامم
اگر ز گوشه خاطر نرانده است مرا
چرا بگوشه مکتوب می برد نامم
ز ننگ، نامم چون نامه وا نخواهد شد
همان به است که خوشدل کند به پیغامم
بجز ترقی وارون ندیدم از طالع
همیشه رشک به آغاز برده انجامم
گرفته آینه مهر زنگ از صبحم
زبان بشمع سیه تاب گشته از شامم
ببزم عشرتم ار لب بخنده بگشاید
زمانه خون سیاووش خواهد از جامم
بباغ بی در و دیوار روزگار چو گل
همیشه منتظر دستبرد ایامم
کلیم در اثر بخت واژگون منست
که می شود شکر لطف حنظل کامم
طفیل احمد و محمود می برد نامم
اگر سحاب کرم سنگ خاص من سازد
بسی به است ز باران رحمت عامم
اگر ز گوشه خاطر نرانده است مرا
چرا بگوشه مکتوب می برد نامم
ز ننگ، نامم چون نامه وا نخواهد شد
همان به است که خوشدل کند به پیغامم
بجز ترقی وارون ندیدم از طالع
همیشه رشک به آغاز برده انجامم
گرفته آینه مهر زنگ از صبحم
زبان بشمع سیه تاب گشته از شامم
ببزم عشرتم ار لب بخنده بگشاید
زمانه خون سیاووش خواهد از جامم
بباغ بی در و دیوار روزگار چو گل
همیشه منتظر دستبرد ایامم
کلیم در اثر بخت واژگون منست
که می شود شکر لطف حنظل کامم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۷ - تمام دردم و روی دوا نمی بینم
تمام دردم و روی دوا نمی بینم
بچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنم
دمیکه راه روم پیش پا نمی بینم
اگرچه پرده حیرت غبار چشم منست
ز عشوه های نهانی چها نمی بینم
بزخم اگر چه بسی کار تنگ می گیرد
خوشم به بخیه که روی دوا نمی بینم
میان لشکر بیگانه تغافل او
بجز نگاه دگر آشنا نمی بینم
برون نمی روم از خانه همچو آئینه
اگر بدیدنم آیند وا نمی بینم
بجز کدورت از افلاک هیچ حاصل نیست
بغیر گرد درین آسیا نمی بینم
دلم بدست تو، دستم بسر زماتم دل
فغان که دست و دل خود بجا نمی بینم
کلیم گر همه تن چون حباب دیده شوم
بچشم حرص در آب بقا نمی بینم
بچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنم
دمیکه راه روم پیش پا نمی بینم
اگرچه پرده حیرت غبار چشم منست
ز عشوه های نهانی چها نمی بینم
بزخم اگر چه بسی کار تنگ می گیرد
خوشم به بخیه که روی دوا نمی بینم
میان لشکر بیگانه تغافل او
بجز نگاه دگر آشنا نمی بینم
برون نمی روم از خانه همچو آئینه
اگر بدیدنم آیند وا نمی بینم
بجز کدورت از افلاک هیچ حاصل نیست
بغیر گرد درین آسیا نمی بینم
دلم بدست تو، دستم بسر زماتم دل
فغان که دست و دل خود بجا نمی بینم
کلیم گر همه تن چون حباب دیده شوم
بچشم حرص در آب بقا نمی بینم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۸ - کسی نیم که زکس حرف سرد برگیرم
کسی نیم که زکس حرف سرد برگیرم
من آتشم چه عجب گر زباد در گیرم
چنان ز کوی طمع پا کشیده همت من
که عارم آید اگر پند از پدر گیرم
بغیر قطره ز میراب قسمتم نرسد
اگرچه جا بدل بحر چون گهر گیرم
ز بیخودی خبر دل زچشم او پرسم
زمیکشان خبر از حال شیشه گر گیرم
مرا ز گرم روی رهنما ز پس ماند
اگر بملک فنا رهبر از شرر گیرم
سرم بملک سلیمان فرو نمی آید
اگرچه خشت ندارم که زیر سر گیرم
نهال خوش ثمرم لیک کس ندیده برم
که سنگ حادثه نگذاشت برگ و بر گیرم
کلیم با دل دیوانه ای که در بر اوست
چو بر نیایم، چون دل زدوست برگیرم
من آتشم چه عجب گر زباد در گیرم
چنان ز کوی طمع پا کشیده همت من
که عارم آید اگر پند از پدر گیرم
بغیر قطره ز میراب قسمتم نرسد
اگرچه جا بدل بحر چون گهر گیرم
ز بیخودی خبر دل زچشم او پرسم
زمیکشان خبر از حال شیشه گر گیرم
مرا ز گرم روی رهنما ز پس ماند
اگر بملک فنا رهبر از شرر گیرم
سرم بملک سلیمان فرو نمی آید
اگرچه خشت ندارم که زیر سر گیرم
نهال خوش ثمرم لیک کس ندیده برم
که سنگ حادثه نگذاشت برگ و بر گیرم
کلیم با دل دیوانه ای که در بر اوست
چو بر نیایم، چون دل زدوست برگیرم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۹ - دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرم
دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرم
که سنگ حادثه داند شمار موی سرم
اگر بنشو و نمائی رسیده ام اینست
که خار پای دوانیده ریشه تا کمرم
هوای بال فشانی بزیر چرخم نیست
چو طایر قفسم گو بریده باش پرم
بهوش خویش چو آیم بگرد او گردم
براه شوق بآخر نمی رسد سفرم
بباغ دهر چو من نیست نخل خوشی ثمری
عبث نگشته هوادار اره و تبرم
ز در بسایه دیوار می کشم خود را
غرور ناز بخواری براند ار زدرم
ز سیل اشک چنان شستشوی دیده دهم
که هر نظاره فریبی بیفتد از نظرم
نیم چو صورت دربند جامه دیبا
لباس فاخرم اشکست و رشته گهرم
اگرچه قرض ز یمن قناعتم نبود
چو وام دار زند اشک دست در کمرم
زخاکساری من هیچ دور نیست کلیم
اگر بخاک بدل گردد آب در گهرم
که سنگ حادثه داند شمار موی سرم
اگر بنشو و نمائی رسیده ام اینست
که خار پای دوانیده ریشه تا کمرم
هوای بال فشانی بزیر چرخم نیست
چو طایر قفسم گو بریده باش پرم
بهوش خویش چو آیم بگرد او گردم
براه شوق بآخر نمی رسد سفرم
بباغ دهر چو من نیست نخل خوشی ثمری
عبث نگشته هوادار اره و تبرم
ز در بسایه دیوار می کشم خود را
غرور ناز بخواری براند ار زدرم
ز سیل اشک چنان شستشوی دیده دهم
که هر نظاره فریبی بیفتد از نظرم
نیم چو صورت دربند جامه دیبا
لباس فاخرم اشکست و رشته گهرم
اگرچه قرض ز یمن قناعتم نبود
چو وام دار زند اشک دست در کمرم
زخاکساری من هیچ دور نیست کلیم
اگر بخاک بدل گردد آب در گهرم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۰ - بچاک سینه نه مرهم پی دوا بندم
بچاک سینه نه مرهم پی دوا بندم
ره فرار به صبر گریزپا بندم
نبسته است کس از چاره راه برغم عشق
بروی سیل چه سود ار در سرا بندم
در آن چمن که گل وصل دسته بندد غیر
مرا بس اینکه نگه را به پشت پا بندم
بروز عید چو قربان کنی حریفانرا
مرا بگوی که دست ترا حنا بندم
شمار هر سر موی تو گر دلم باشد
همه بموی میان تو دلربا بندم
بیک نگاهم از آن چشم فتنه جو بنواز
که دست فتنه افلاک بر قفا بندم
بهم به پیچم تار دل و رگ جان را
که صید معنی وحشی بمدعا بندم
سفر ز جور تو ناچار شد مگر یکچند
ز خاک غربت مرهم بزخمها بندم
بروز عید هوس گر کنم خودآرائی
بخویش زیور از نقش بوریا بندم
کلیم نیست گشایش چو با کلید طلب
چو قفل بسته لب از حرف مدعا بندم
ره فرار به صبر گریزپا بندم
نبسته است کس از چاره راه برغم عشق
بروی سیل چه سود ار در سرا بندم
در آن چمن که گل وصل دسته بندد غیر
مرا بس اینکه نگه را به پشت پا بندم
بروز عید چو قربان کنی حریفانرا
مرا بگوی که دست ترا حنا بندم
شمار هر سر موی تو گر دلم باشد
همه بموی میان تو دلربا بندم
بیک نگاهم از آن چشم فتنه جو بنواز
که دست فتنه افلاک بر قفا بندم
بهم به پیچم تار دل و رگ جان را
که صید معنی وحشی بمدعا بندم
سفر ز جور تو ناچار شد مگر یکچند
ز خاک غربت مرهم بزخمها بندم
بروز عید هوس گر کنم خودآرائی
بخویش زیور از نقش بوریا بندم
کلیم نیست گشایش چو با کلید طلب
چو قفل بسته لب از حرف مدعا بندم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۱ - همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابم
همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابم
که در وطن همه سر گشته تر ز گردابم
چرا فریب شراب هوس خورم که چو شمع
تمام عمر بیکقطره آب سیرابم
ز سر نهادن و از سر گذشتن است سجود
به کیش من که خم تیغ اوست محرابم
نه رهبر و نه رفیق و نه منزلست مرا
براه شوق عنان بر عنان سیلابم
بدست عشق یکی ساز دلخراشم من
که تارم از رگ جان، نشتر است مضرابم
مرا ز وضع نو غفلت زیاده شد ناصح
زبان بیند کز افسانه می برد خوابم
به بر و بحرم سرگشتگی رفیق رهست
گمان برم که خس گردباد گردابم
اگرچه تیغ نیم روزگار دریا دل
در آتشم فکند تا دمی دهد آبم
ز اشک و آه که یارب زیاده باد کلیم
همیشه آتش سامان و سیل اسبابم
که در وطن همه سر گشته تر ز گردابم
چرا فریب شراب هوس خورم که چو شمع
تمام عمر بیکقطره آب سیرابم
ز سر نهادن و از سر گذشتن است سجود
به کیش من که خم تیغ اوست محرابم
نه رهبر و نه رفیق و نه منزلست مرا
براه شوق عنان بر عنان سیلابم
بدست عشق یکی ساز دلخراشم من
که تارم از رگ جان، نشتر است مضرابم
مرا ز وضع نو غفلت زیاده شد ناصح
زبان بیند کز افسانه می برد خوابم
به بر و بحرم سرگشتگی رفیق رهست
گمان برم که خس گردباد گردابم
اگرچه تیغ نیم روزگار دریا دل
در آتشم فکند تا دمی دهد آبم
ز اشک و آه که یارب زیاده باد کلیم
همیشه آتش سامان و سیل اسبابم