تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۵۵ - دل من با غم عشق تو چنان خو کردست
دل من با غم عشق تو چنان خو کردست
که جهان را به سوی عشق تو یکسو کردست
مردم دیده ی غمدیده ام از دست غمت
خون دل را ز فراقت همه در جور کردست
طوطی جان من خسته قناعت نکند
شکّرین لعل توأش بین که چو بدخو کردست
گل روی تو به بستان ملاحت هردم
بلبل آسای مرا بین که سخنگو کردست
در خیال قد و بالا و میانت باری
تن ما را ز غم عشق تو چون مو کردست
تا ز چوگان دو زلفت ز سر جور و جفا
دل ما را به سر کوی تو چون گو کردست
قوت روحم شده و قوّت جانم بخشید
دل ما در سر زلفین تو تا خو کردست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۵۶ - تا مرا دیده ز دیدار تو مهجور شدست
تا مرا دیده ز دیدار تو مهجور شدست
بی تکلف دلم از درد تو مهجور شدست
تا برفتی ز برم ای بت بگزیده ی من
صبر و آرام و قرار از دل ما دور شدست
دل برفت از بر من تا تو برفتی ز برم
واین زمان هم نفس آن مه منظور شدست
نرگس شوخ ورا بین که چو شورانگیزست
مست بودست و ببین باز چه مخمور شدست
شمع و کاشانه ی جانی و جهانی دانم
بی فروغ رخ زیبای تو بی نور شدست
تا به من خیل خیال تو مظفّر گشتست
لشکر عشق تو بر دل همه منصور شدست
شهد شیرین لب او که دوای دل ماست
نیک بنگر که ز آمد شد زنبور شدست
شاهباز دل سرگشته که گردد به جهان
باز پیش غم عشق تو چو عصفور شدست
وصف رخسار ترا من نتوانم گفتن
نازنینا به جهان حسن تو منشور شدست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۵۹ - مرغ جانم به سر کوی بتی در بندست
مرغ جانم به سر کوی بتی در بندست
به نسیمی ز سر کوی وفا خرسندست
به کمانی که بود راست چو ابروی کجش
تیر مژگانش تو گویی ز هواش افکندست
درد دل هست بسی زان لب و رخ بر دل من
لاجرم چاره ی درد دل ما گل قندست
مرغ عشق رخ دلدار به منقار قضا
گوییا مهر رخش در دل ما آکندست
صبر گویند ضرورت بکن از صحبت یار
کس چه داند شب ایام فراقش چندست
عقل گفتا برو ای دل به جهان سیری کن
گفت نتوان که به زلفش دو جهان پابندست
این همه جور و جفا بر من مسکین ز چه روست
چو تو دانی که جهان از دل و جانت بندست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۷۸ - نازنینا به غم عشق تو مردن چه خوشست
نازنینا به غم عشق تو مردن چه خوشست
جان به بوی سر زلف تو سپردن چه خوشست
گرچه داری ز من خسته فراغت لیکن
غم امّید شب وصل تو خوردن چه خوشست
در صبوحی که ز می مست بود نرگس او
زان دهان چو شکر بوسه ربودن چه خوشست
گرچه شیرین دهنی تلخ ز تو نوش کنم
کز لب لعل تو دشنام شنیدن چه خوشست
ای دلارام میان چمن و ناله ی چنگ
درد صبح گل وصل تو چیدن چه خوشست
گرچه از پای درآمد دل من در طلبت
در جهان از پی وصل تو دویدن چه خوشست
گر بدانی تو که دلال غم عشّاقی
که به بازار غمش غصّه خریدن چه خوشست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۸۴ - از صبا زلف تو ای دوست پریشان حالست
از صبا زلف تو ای دوست پریشان حالست
تا پریشانی آن حسن و رخت در خالست
روی بنمای که در هجر تو از خون جگر
دامن جان من دلشده مالامالست
ای صبا حال دل زار من خسته ببین
پیش دلدار بگو آنچه مرا احوالست
کز فراق تو چه ها بر سر ما می گذرد
زیر پای ستم و هجر چنین پامالست
چون درآمد به فصاحت بت شیرین سخنم
طوطی هند یقین پیش زبانش لالست
چون الف بود مرا قامت زیبا و کنون
پشت امّید من از بار فراقت دالست
پیش از این خاطر ما بود به وصلت دلشاد
واین زمان در غم هجران تو بس بد حالست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۸۹ - پیش رخسار چو خورشید تو مردن سهلست
پیش رخسار چو خورشید تو مردن سهلست
جان شیرین به لب دوست سپردن سهلست
دل ببردی ز من خسته و دادی بر باد
دل درویش نگه دار که بردن سهلست
دل ما را ز سر کوی فنا ای دل و دین
به یکی بوسه ز لب باز خریدن سهلست
غمزه اش با من مسکین به اشارت می گفت
پیش من از تو خور و خواب ربودن سهلست
ترک جان و سر و مال ارچه که مشکل کارست
ترک آن جمله به دیدار تو کردن سهلست
گر امیدی به شب وصل تو بودی ما را
خون دل در غم هجران تو خوردن سهلست
چون به یک پیک نظر از تو جهانی چاکر
عاشقی را رخ گلرنگ نمودن سهلست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۰۱ - لطف جان بخش تو امّید گنه کارانست
لطف جان بخش تو امّید گنه کارانست
هرکه رایش بجز این نیست گنه کار آنست
ای گنه کار گنه کرده مکن انکاری
تکیه بر لطف خدا کن که یقین کار آنست
ناامید از کرم دوست نمی شاید بود
کاین هواییست که اندر سر بسیارانست
شکر معبود که با این همه اسباب گناه
رحمت ایزد بی چون به سرم بارانست
گرچه من بار غم عشق تو در دل دارم
همه دانند که بر خاطر من بار آنست
هجر با وصل نهادست و شب و روز بهم
گر... ای دوست یقین یار آنست
جرم اگر هست مرا تکیه بر عفوت کردم
زآنکه الطاف و کرم عادت دلدارانست
یار اگر حال من بی دل و بی جان پرسد
زود گویش که به کام دل اغیارانست
چشم سرمست تو بر بود دل و جان جهان
ای جفاجوی چنین عادت عیارانست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دیده ام در رخ جان پرور تو حیرانست
دیده ام در رخ جان پرور تو حیرانست
زآنکه حسن رخت امروز دو صد چندانست
خسته ی روز فراقت شده ام مسکین من
که بیا لعل شکرخای تواش درمانست
صبح وصل تو ندیدیم و بشد عمر در آن
مگر ای دوست شب هجر تو بی پایانست
دیده ی بخت من غمزده ی شوریده
سالها تا ز غم عشق رخت گریانست
مهر رخسار چو خورشید تو اندر دل ما
به سرو جان تو سوگند که صد چندانست
مدّتی تا به هوای قد آن سرو بلند
مرغ جانم به سر کوی تو در طیرانست
دادم امروز بده از شب وصلت زیراک
خانه ی عمر من از جور جهان ویرانست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۱۲ - سر من در غم سودای تو بی سامانست
سر من در غم سودای تو بی سامانست
درد من در غم هجران تو بی درمانست
دل اگر بردی و بازم ندهی نیست عجب
کار دل سهل بود لیک سخن در جانست
گر به وصلم بنوازی چه شود ای دلبر
سایه ی لطف عمیم تو به بسیارانست
تو به خواب خوش و فارغ ز دل سوختگان
که همه شب به سر کوی تو صد افغانست
بار بسیار از ایام مرا هست به دل
لیک بار غم هجر تو مرا بار آنست
گرچه در پیش دلم عشق تو بس جان سوزست
مشکل آنست که پیشت غم ما آسانست
خبرت نیست نگارا تو که از شدّت هجر
خون دل در غمت از دیده ی ما بارانست
ز جفای تو شدم گرد جهان سرگردان
تو وفا کن که وفا عادت دلدارانست
چه غمت گر چو من و صد نبود در عالم
زآنکه با هجر رخت ساخته، غمخوارانست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۱۸ - آتشی کز غم هجران تو بر جان منست
آتشی کز غم هجران تو بر جان منست
ز آن شرر در دو جهان ناله و افغان منست
دردم ار هست ز هجر تو نگارا دانم
لب جان بخش بتم مایه ی درمان منست
چون بدیدم سر زلفین تو گفتم ای دل
حال او بین بتر از حال پریشان منست
چاره صبرست مرا در غم هجران چه کنم
دل سرگشته خدا را نه به فرمان منست
دوش همچون مه ده چار برآمد بر بام
گفتم ای دیده ببین آن رخ جانان منست
گفتم از عید رخت چند بعیدم داری
گفت این لاشه بسی عید که قربان منست
گفتمش تا به کیم در غم هجران داری
گفت بسیار کسی بی سر و سامان منست
گفتمش هم نظری کن تو بر احوال جهان
گفت در کوی غمم او ز گدایان منست
از جهان داریت ار نیست ملالی صنما
چه شود گر تو بگویی که جهان زان منست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۱۹ - فاش شد در دو جهان کاو به جهان یار منست
فاش شد در دو جهان کاو به جهان یار منست
آفت هر دو جهان آن بت عیار منست
در غم و حسرت دیدار تو جانا همه شب
آنچه در خواب نشد دیده ی بیدار منست
سرو در باغ وفا با همه دستان که دروست
کی کجا قامت او چون قد دلدار منست
بی وفایی مکن ای دوست که از جور غمت
کار من راست به کام دل اغیار منست
من بیچاره نزارم ز غمش از چه سبب
آن بت عهدشکن در پی آزار منست
با همه تندی و بدخویی و پیمان شکنی
مونس جان و امید دل افگار منست
هر که ما را دگر از صحبت گل منع کند
نیک دانند که در هر دو جهان خار منست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۲۲ - دردمندیم و لب لعل تو درمان منست
دردمندیم و لب لعل تو درمان منست
وآتشی از لب دلجوی تو بر جان منست
مشکل آنست که در دست و دلم را در جان
حاصلی نیست چو این دل نه به فرمان منست
دل و دینم بربود او و رخ از من پوشید
بی وفایی چه کنم عادت جانان منست
شب همه شب ز خیال تو نمی یارم خفت
روز تا شب به سر کوی تو افغان منست
زاری ما به فلک رفت و به گوشت نرسید
هیچ شک نیست که از بخت پریشان منست
جور بیگانه به هر حال توانم بردن
مشکل آنست که فریاد ز خویشان منست
شد جهان بی سر و سامان و به غورش نرسید
چه توان کرد چو این خوی جهانبان منست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۲۳ - درد عشقی که ز هجران تو بر جان منست
درد عشقی که ز هجران تو بر جان منست
چون دهم پیش کسی شرح که درمان منست
در فراق گل روی تو فغان می دارم
در دلت گشت که این بلبل بستان منست
سر نهادم به سر راه تو عشقت می گفت
او نه مردیست که اندر خور میدان منست
چون سکندر هوس آب حیاتم می بود
گفت آن قطره ای از چشمه ی حیوان منست
نسبت گل به رخش کردم و لاحول کنان
گفت آری ورقی هم ز گلستان منست
بوی عنبر به مشام من دلخسته رسید
گفتم این بوی خوش از طرّه جانان منست
دل عشّاق که در زلف بتان می بندند
شد یقینم که همه در خم چوگان منست
سالها تا ز غم عشق تو سرگردانم
خود نگفتی که جهان بی سر و سامان منست
خاطرم جمع نشد تا ز برم دور شدی
به غلط گوی که این جمع پریشان منست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۲۹ - دل من در خم چوگان دو زلفش چون گوست
دل من در خم چوگان دو زلفش چون گوست
که کند چاره ی درد دل ما را جز دوست
رود خون می رود از دیده ی من در غم او
دل سنگین نگارم مگر از آهن و روست
نام و ننگ و دل و دین در سر کارت کردم
دوستان عیب کنندم که فلانی بدخوست
بنشین عمر گرانمایه مکن صرف غمش
جه کنم جان من و عشق فلان سنگ و سبوست
روی مقصود چو در کعبه ی رویت دارم
این همه جور و جفا بر من مسکین ز چه روست
دلبرا خوی بد از روی نکو حیف بود
خوی زشت از رخ خوب ای بت زیبا نه نکوست
در جهان فاش شد و نیست ز عالم خبرش
که فلان شاه جهانست و جهان بنده ی اوست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۳۹ - تو مپندار که بی لعل توأم کامی هست
تو مپندار که بی لعل توأم کامی هست
یا بجز نقش خیال تو دلارامی هست
ای صبا سوی دلارامم اگر می گذری
زود گویش که مرا نزد تو پیغامی هست
مشنو ای دوست چو در پیش تو گویند ز من
بی رخ خوب توأم صبری و آرامی هست
نام کردند مرا عاشق بدنام آخر
خود نگویی که مرا عاشق بدنامی هست
مرغ دل کرد به سوی سر زلفت پرواز
گفتم آهسته که در رهگذرت دامی هست
سوختم در غم هجران تو ای جان و جهان
می بیارید چو در مجلس ما خامی هست
کام دل تلخ شد از شدّت ناکامی دهر
دل به غیر از لب شیرین توأش کامی هست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۴۱ - باز دل را به غم عشق تو خوش بازاریست
باز دل را به غم عشق تو خوش بازاریست
زآنکه بر روی گلت بلبل جان با زاریست
طرّه ی زلف تو بربود دلم را ناگاه
راست گویم سر زلف تو عجب طرّاریست
چشم جادوی تو با من چه خطاها که نکرد
که گمان برد که او نیز چنین عیاریست
خون ما خورد دلا غمزه ی او، نیست عجب
عجب آنست که خون خواره ی ما بیماریست
تا به کی خون دل خلق خوری راست بگو
تو مپندار که خون خوردن دلها کاریست
نکهت زلف تو بشنید دماغ دل ما
گفت کاین مشک نه در کلبه ی هر عطّاریست
یار با ما چو ندارد سر یاری چه کنم
ای دل خسته نه یاریست که او اغیاریست
آخر ای شادی جان روی نمای از در غیب
که جهان بی رخ خوبت به جهان غمخواریست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۴۸ - ای جهان این همه درد دل بی پایان چیست
ای جهان این همه درد دل بی پایان چیست
دردم از حد بشد اکنون تو بگو درمان چیست
از جفای تو دلم سوخت به احوال جهان
این ستم از فلک خیره ی سرگردان چیست
گفت اینست مرا حال دل خسته ی ریش
منتظر بر در آن یار که تا فرمان چیست
گفتمش از تو بعیدیم و به عیدی رخ را
بنما گفت به عید رخ ما قربان چیست
گفتمش جان جهان پیش کشت خواهم کرد
روز دیدار رخ دوست بگفتا آن چیست
گفتمش مشکل دیدار خودم آسان کن
گفت ای بی خرد آخر به جهان آسان چیست
آتش عشق وی اندر دل و جانم سوزد
بکن اندیشه که حال من تردامان چیست
چون سر و مال و جهان در سر عشقش کردم
ای عزیزان جفاپیشه سخن در جان چیست
غمزه اش گفت به تیغ غم عشقش بکشم
گفتم ای دل تو مخور غم سخن مستان چیست
چونکه بختم برساند به شب وصل ای دل
با من خسته نگویی که مرا تاوان چیست
سرو با قامت رعناش نروید در جوی
پیش رنگ رخ دلدار گل بستان چیست
بلبل طبع لطیفش چو به آواز آید
در چمن بلبل خوش گو چه بود دستان چیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۶۸ - هیچ شب نیست که در کوی غمت غوغا نیست
هیچ شب نیست که در کوی غمت غوغا نیست
در فراق رخ تو دیده ما دریا نیست
سر و جانی تو، بود جای تو در دیده ی ما
از چه روی است بگو تا نظرت با ما نیست
شب دیجور فراق تو مرا محرم راز
غیر از این مردمک دیده خون پیما نیست
به سر و جان تو سوگند توانم خوردن
که مرا از غم رویت به جهان پروا نیست
گر بروید به سرِ چشمه ی حیوان سروی
هیچ شک نیست که او همسر آن بالا نیست
عهد بشکستی و پیمان بگسستی ما را
شکرم آنست که نقصان وفا از ما نیست
تا به کی غصّه خوری ای دل محزون با یار
خوش برآییم که احوال جهان پیدا نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۰۷ - چه کنم در شب هجران تو آرامم نیست
چه کنم در شب هجران تو آرامم نیست
یک نظر بر رخ جان بخش دلارامم نیست
با همه درد که در آتش دل سوخته ام
آرزوی و هوس صحبت هر خامم نیست
گرچه مانند صراحی شده خون در جگرم
جز دلی صاف تنگ گشته ی چون جامم نیست
هست مادام مرا مونس دل خیل خیال
گرچه در پیش نظر وصل تو مادامم نیست
تا به عشق رخ تو شهره ی آفاق شدم
بجز از عاشق بدنام دگر نامم نیست
تا تو ای نور نظر دور ز چشمم شده ای
خوش دلی و طرب و ذوق در ایامم نیست
کام من تلخ شد از شدّت شبهای فراق
بجز از روز وصالت ز جهان کامم نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۱۶ - چون تماشاگه جان غیر سر کوی تو نیست
چون تماشاگه جان غیر سر کوی تو نیست
دلبرا صبر و شکیباییم از روی تو نیست
سجده گاه دل عشاق چو در وقت نیاز
راز گویند بجز طاق دو ابروی تو نیست
دل سرگشته ما را که نشان خواهد داد
بس عجب باشد اگر در شکن موی تو نیست
بوی عنبر به مشامم برسانید صبا
نیک دانم که بجز نکهت گیسوی تو نیست
عنبر و مشک و گل و یاسمن و بوی عبیر
همه دیدیم ولی چون نفس و بوی تو نیست
با وجود چو تو سرو چمنی در جلوه
آدمی نیست که او میل دلش سوی تو نیست
عاقبت مرغ دل از سیر جهان بازآمد
زانکه مأواگه او غیر سر کوی تو نیست