تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - شبی که بی تو برین پیر خسته حال گذشت
شبی که بی تو برین پیر خسته حال گذشت
شبی گذشت که گویی هزار سال گذشت
مگر بیایی و عمری نوم دهی از وصل
که عمر من همه دور از تو در ملال گذشت
خبر نداشتم از بیخودی که چون رفتی
تو خود بگوی که بر جان من چه حال گذشت
نصیحتم مکن ای همنفس که تشنه لبم
نمی توانم از آن چشمه زلال گذشت
ز بخت خفته چه در خواب غفلتی اهلی
که روز هجر رسید و شب وصال گذشت
شبی گذشت که گویی هزار سال گذشت
مگر بیایی و عمری نوم دهی از وصل
که عمر من همه دور از تو در ملال گذشت
خبر نداشتم از بیخودی که چون رفتی
تو خود بگوی که بر جان من چه حال گذشت
نصیحتم مکن ای همنفس که تشنه لبم
نمی توانم از آن چشمه زلال گذشت
ز بخت خفته چه در خواب غفلتی اهلی
که روز هجر رسید و شب وصال گذشت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - خوش آنکه دور فلک بر مراد من میگشت
خوش آنکه دور فلک بر مراد من میگشت
که خار گلشن بختم گل و سمن می گشت
خوش آنکه بر من لب تشنه خون ترش میشد
مرا از آن ترشی آب در دهن می گشت
خوش آنکه از سخنم لب چو غنچه گر بستی
دگر شکفته تر از گل بیک سخن می گشت
خوش آنکه گر گرهی می فتاد در کارم
گره گشای من آن زلف پرشکن می گشت
خوش آنکه در ظلمات غم آن لب شیرین
ز خنده چشمه حیوان به چشم من می گشت
خوش از آنکه از رخ آن بت هزار عاشق مست
بیک نظاره که می کرد برهمن می گشت
خوش آنکه گاه تبسم هزار چون اهلی
فدای آن لب شیرین و آن دهن می گشت
که خار گلشن بختم گل و سمن می گشت
خوش آنکه بر من لب تشنه خون ترش میشد
مرا از آن ترشی آب در دهن می گشت
خوش آنکه از سخنم لب چو غنچه گر بستی
دگر شکفته تر از گل بیک سخن می گشت
خوش آنکه گر گرهی می فتاد در کارم
گره گشای من آن زلف پرشکن می گشت
خوش آنکه در ظلمات غم آن لب شیرین
ز خنده چشمه حیوان به چشم من می گشت
خوش از آنکه از رخ آن بت هزار عاشق مست
بیک نظاره که می کرد برهمن می گشت
خوش آنکه گاه تبسم هزار چون اهلی
فدای آن لب شیرین و آن دهن می گشت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - تو آفتابی و تا ذره یی ز من باقی است
تو آفتابی و تا ذره یی ز من باقی است
مرا هوای تو ایشمع انجمن باقی است
چراغ وصل گر از مهر می کنی روشن
بیا بیا که هنوز آتشی ز من باقی است
بنای میکده طوفان عشق کند ولی
هنوز آتش سودای برهمن باقی است
کنون به گشت چمن باغبان درم بگشای
که گل برفت و خس و خار در چمن باقی است
ز جور زلف تو اهلی سخن دراز نکرد
وگر مجال حکایت بود سخن باقی است
مرا هوای تو ایشمع انجمن باقی است
چراغ وصل گر از مهر می کنی روشن
بیا بیا که هنوز آتشی ز من باقی است
بنای میکده طوفان عشق کند ولی
هنوز آتش سودای برهمن باقی است
کنون به گشت چمن باغبان درم بگشای
که گل برفت و خس و خار در چمن باقی است
ز جور زلف تو اهلی سخن دراز نکرد
وگر مجال حکایت بود سخن باقی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - گه نظاره دلم ایمن از رقیبان است
گه نظاره دلم ایمن از رقیبان است
که هرکه هست چو من در رخ تو حیران است
چو رفت دامن وصلت ز دست من بیرون
همیشه دستم ازین غصه در گریبان است
محبت تو من از بیم خصم می پوشم
وگرنه اینکه تو بینی هزار چندان است
تو خود دلیل شو ای چشمه حیات مرا
که خضر گمشده ره هم ازین بیابان است
مدار درد سر خلق بیش ازین اهلی
دلی که خون شود از عشق بر که تاوان است
که هرکه هست چو من در رخ تو حیران است
چو رفت دامن وصلت ز دست من بیرون
همیشه دستم ازین غصه در گریبان است
محبت تو من از بیم خصم می پوشم
وگرنه اینکه تو بینی هزار چندان است
تو خود دلیل شو ای چشمه حیات مرا
که خضر گمشده ره هم ازین بیابان است
مدار درد سر خلق بیش ازین اهلی
دلی که خون شود از عشق بر که تاوان است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - بکوی میکده آخر سبوی ما بشکست
بکوی میکده آخر سبوی ما بشکست
میان مغبچگان آبروی ما بشکست
بکام تشنه ما بود شربت دیدار
فلک بدست ستم در گلوی ما بشکست
گذشته بود ز حد آرزو پرستی ما
خلیل عشق بت آرزوی ما بشکست
بکنج صومعه بودیم مست هی هی ذکر
درآمد آن صنم و های هوی ما بشکست
چه جای مستی و دیوانگی و بی باکی است
کنون که سنگ ملامت سبوی ما بشکست
کرشمه یی که مه نو بر آسمان میکرد
بگوشه نظری تند خوی ما بشکست
دگر حکایت مجنون که بشنود؟ اهلی
کنون ک معرکه اش گفتگوی ما بشکست
میان مغبچگان آبروی ما بشکست
بکام تشنه ما بود شربت دیدار
فلک بدست ستم در گلوی ما بشکست
گذشته بود ز حد آرزو پرستی ما
خلیل عشق بت آرزوی ما بشکست
بکنج صومعه بودیم مست هی هی ذکر
درآمد آن صنم و های هوی ما بشکست
چه جای مستی و دیوانگی و بی باکی است
کنون که سنگ ملامت سبوی ما بشکست
کرشمه یی که مه نو بر آسمان میکرد
بگوشه نظری تند خوی ما بشکست
دگر حکایت مجنون که بشنود؟ اهلی
کنون ک معرکه اش گفتگوی ما بشکست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - هزار شکر که مارا سر شکایت نیست
هزار شکر که مارا سر شکایت نیست
وگرنه قصه جور تو را نهایت نیست
کنون که خرمن خوبی شدی زهی صافی
که یک جوت بمن خوشه چین عنایت نیست
اگر حکایت حسنم کنم مرنج از من
کجاست در همه عالم که این حکایت نیست
رخ تو مصحف حسن است و روشنت بخلق
چنانکه حاجت تفسیر هیچ آیت نیست
نشان گنج محبت زرند میکده پرس
که شیخ صومعه را هرگز این هدایت نیست
در آفتاب قیامت مشو زمن غافل
که غیر سایه لطف توام حمایت نیست
چو درد ازوست دوام ازو طلب اهلی
سخن صریح بگو حاجت کنایت نیست
وگرنه قصه جور تو را نهایت نیست
کنون که خرمن خوبی شدی زهی صافی
که یک جوت بمن خوشه چین عنایت نیست
اگر حکایت حسنم کنم مرنج از من
کجاست در همه عالم که این حکایت نیست
رخ تو مصحف حسن است و روشنت بخلق
چنانکه حاجت تفسیر هیچ آیت نیست
نشان گنج محبت زرند میکده پرس
که شیخ صومعه را هرگز این هدایت نیست
در آفتاب قیامت مشو زمن غافل
که غیر سایه لطف توام حمایت نیست
چو درد ازوست دوام ازو طلب اهلی
سخن صریح بگو حاجت کنایت نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - خوشا کسی که بکوی تو بخت همدم اوست
خوشا کسی که بکوی تو بخت همدم اوست
سفال درد سگان تو ساغر جم اوست
دلم که در خم چو گان زلف تست چو گوی
شکسته شد همه عمر و هنوز در خم اوست
بمرگ مدعی از درد، دل بسوخت مرا
هنوز خانه بختم سیه بماتم اوست
دلا تو چند چو پروانه لافی از آتش
ترا چه طاقت یک شعله ز آتش غم اوست
ترا چه تاب جمالی که مه ازو تابی است
چه جای ماه که خورشید ذره کم اوست
ز سیل فتنه چه غم خانه دل ما را
که از اساس محبت بنای محکم اوست
بیمن ساقی عیسی نفس نخواهد مرد
چراغ خاطر اهلی که زنده از دم اوست
سفال درد سگان تو ساغر جم اوست
دلم که در خم چو گان زلف تست چو گوی
شکسته شد همه عمر و هنوز در خم اوست
بمرگ مدعی از درد، دل بسوخت مرا
هنوز خانه بختم سیه بماتم اوست
دلا تو چند چو پروانه لافی از آتش
ترا چه طاقت یک شعله ز آتش غم اوست
ترا چه تاب جمالی که مه ازو تابی است
چه جای ماه که خورشید ذره کم اوست
ز سیل فتنه چه غم خانه دل ما را
که از اساس محبت بنای محکم اوست
بیمن ساقی عیسی نفس نخواهد مرد
چراغ خاطر اهلی که زنده از دم اوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - عتاب و ناز تو با من ز غایت خوبی است
عتاب و ناز تو با من ز غایت خوبی است
که قهر و خشم بتان شیوه های محبوبیست
من از کمال طلب همچو خضر می یابم
که آنچه می طلبم در کمال مطلوبیست
کنون که یار زما میرمید میدانیم
که زشت نامی ما در نهایت خوبیست
تو سایه کم مکن از سر مرا که سایه سرو
چه کار آید اگر نیز سایه طوبیست
سوی تو مرغ دل آمد حکایت از وی پرس
که رمزهای نهانی نه حرف مکتوبیست
گر آستان تو اهلی بدیده رفت مرنج
که کار عاشق درمانده آستان روبیست
که قهر و خشم بتان شیوه های محبوبیست
من از کمال طلب همچو خضر می یابم
که آنچه می طلبم در کمال مطلوبیست
کنون که یار زما میرمید میدانیم
که زشت نامی ما در نهایت خوبیست
تو سایه کم مکن از سر مرا که سایه سرو
چه کار آید اگر نیز سایه طوبیست
سوی تو مرغ دل آمد حکایت از وی پرس
که رمزهای نهانی نه حرف مکتوبیست
گر آستان تو اهلی بدیده رفت مرنج
که کار عاشق درمانده آستان روبیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - کسی که حق حریفان مهربان نشناخت
کسی که حق حریفان مهربان نشناخت
سزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت
دریغ نیست مرا جان اگر چه دیر نماند
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
رمید مرغ دل ما از آن چمن آن روز
که سنگ تفرقه ایام در جهان انداخت
چه آتشی است که در جان من فراق افکند
که همچو شمع مرا مغز استخوان بگداخت
به نقش بازی ایام دل منه اهلی
که برد نردمراد از فلک؟ که باز نباخت
سزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت
دریغ نیست مرا جان اگر چه دیر نماند
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
رمید مرغ دل ما از آن چمن آن روز
که سنگ تفرقه ایام در جهان انداخت
چه آتشی است که در جان من فراق افکند
که همچو شمع مرا مغز استخوان بگداخت
به نقش بازی ایام دل منه اهلی
که برد نردمراد از فلک؟ که باز نباخت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیست
هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیست
هوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست
گل جمال تو شد تا چراغ بزم افروز
چو لاله نیست دلی کز غمت در آتش نیست
اگر پری طلبم چون تو آدمی نبود
در آدمی نگرم چون تو کس پریوش نیست
بپوش بهر خدا زلف همچو ز نارت
که نیست هیچ مسلمان کزو مشوش نیست
بسر نرفت بهاری که بی تو اهلی را
خزان چهره بخون جگر منقش نیست
هوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست
گل جمال تو شد تا چراغ بزم افروز
چو لاله نیست دلی کز غمت در آتش نیست
اگر پری طلبم چون تو آدمی نبود
در آدمی نگرم چون تو کس پریوش نیست
بپوش بهر خدا زلف همچو ز نارت
که نیست هیچ مسلمان کزو مشوش نیست
بسر نرفت بهاری که بی تو اهلی را
خزان چهره بخون جگر منقش نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - جمال شمع چو خورشید عالم افروزست
جمال شمع چو خورشید عالم افروزست
ستاره سوخت پروانه سیه روزست
لبت که آب حیات است ببر تشنه لبان
ببخت من چو رسید آتش جگر سوزست
اگر چه لاله حسرت دمید از گل ما
هنوز داغ تو بر جان حسرت اندوزست
بغیر بخت بد خود شکایت از که کنم؟
که مهربان من از بخت من بد آموزست
منم که روز و شبم صرف آن بهشتی روست
وگرنه در غم فردای خود که امروزست
مدوز چاک جگر ای طبیب اهلی را
که طعن همنفسان ناوک جگر دوزست
ستاره سوخت پروانه سیه روزست
لبت که آب حیات است ببر تشنه لبان
ببخت من چو رسید آتش جگر سوزست
اگر چه لاله حسرت دمید از گل ما
هنوز داغ تو بر جان حسرت اندوزست
بغیر بخت بد خود شکایت از که کنم؟
که مهربان من از بخت من بد آموزست
منم که روز و شبم صرف آن بهشتی روست
وگرنه در غم فردای خود که امروزست
مدوز چاک جگر ای طبیب اهلی را
که طعن همنفسان ناوک جگر دوزست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشت
مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشت
که این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت
فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوق
خبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت
برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکر
بهای و هوی صبوحی که سر خوشان بگذشت
من از کجا و وصال از کجا چه حرف است این
بخود نبودم و حرفیم بر زبان بگذشت
نهان چگونه اند از تو حال دل اهلی
کنون که پرده بر افتاد و کار از آن بگذشت
که این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت
فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوق
خبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت
برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکر
بهای و هوی صبوحی که سر خوشان بگذشت
من از کجا و وصال از کجا چه حرف است این
بخود نبودم و حرفیم بر زبان بگذشت
نهان چگونه اند از تو حال دل اهلی
کنون که پرده بر افتاد و کار از آن بگذشت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - مریز بی گنهم خون که جست و جویی
مریز بی گنهم خون که جست و جویی
قیامتی و سیوالی و گفت و گویی هست
بزیر پای تو صد سر ز آرزو خاک است
بیا که در ما سرما نیز آرزویی هست
گمان مبر که به بیداری و جگر خواری
میان ما و سگت فرق جز بمویی هست
بخاک جرعه چه ریزی بروی من میریز
ز خاک اگر چه کمم آخر آبرویی هست
تویی که در خم چوگان چو ماه چاردهت
بهر کناره میدان شکسته گویی هست
بغیر من که چو خار از گل تو محرومم
بقدر خود همه را از تو رنگ و بویی هست
بکوی میکده دردی کشان خوشحالیم
خوشیم تا قدری باده در سبویی هست
هنوز با همه آلوده دامنی اهلی
ز ابر رحمت آن یار شست و شویی هست
قیامتی و سیوالی و گفت و گویی هست
بزیر پای تو صد سر ز آرزو خاک است
بیا که در ما سرما نیز آرزویی هست
گمان مبر که به بیداری و جگر خواری
میان ما و سگت فرق جز بمویی هست
بخاک جرعه چه ریزی بروی من میریز
ز خاک اگر چه کمم آخر آبرویی هست
تویی که در خم چوگان چو ماه چاردهت
بهر کناره میدان شکسته گویی هست
بغیر من که چو خار از گل تو محرومم
بقدر خود همه را از تو رنگ و بویی هست
بکوی میکده دردی کشان خوشحالیم
خوشیم تا قدری باده در سبویی هست
هنوز با همه آلوده دامنی اهلی
ز ابر رحمت آن یار شست و شویی هست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - کدام زخم که بر من ز دلستانی نیست
کدام زخم که بر من ز دلستانی نیست
کدام خاک کش از خون ما نشانی نیست
بخوشدلی نه که خاموشم از تو چون صورت
هزار غم ز تو دارم مرا زبانی نیست
مراست جانی و خواهم به پات افشاندن
چو باورت نشود به ز امتحانی نیست
چو قتل خویش کنم التماس روی متاب
همین سخن بتو داریم داستانی نیست
تو عمری، از تو کسی گر وفا گمان دارد
بعمر دوست که یاری مرا گمانی نیست
ز گلرخان سر کویت بهشت جاویدست
ولیک جای چو من پیر و ناتوانی نیست
جزای اهل محبت جفا بود اهلی
خموش باش که این نکته را بیانی نیست
کدام خاک کش از خون ما نشانی نیست
بخوشدلی نه که خاموشم از تو چون صورت
هزار غم ز تو دارم مرا زبانی نیست
مراست جانی و خواهم به پات افشاندن
چو باورت نشود به ز امتحانی نیست
چو قتل خویش کنم التماس روی متاب
همین سخن بتو داریم داستانی نیست
تو عمری، از تو کسی گر وفا گمان دارد
بعمر دوست که یاری مرا گمانی نیست
ز گلرخان سر کویت بهشت جاویدست
ولیک جای چو من پیر و ناتوانی نیست
جزای اهل محبت جفا بود اهلی
خموش باش که این نکته را بیانی نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - هزار سال سفر از وجود تا عدم است
هزار سال سفر از وجود تا عدم است
ولی چو بر سر جان پا نهیم یک قدم است
کسی که از دهنت آب زندگی ره برد
هزار بار بمیرد ز مردنش چه غم است
چو سبزه گر ههه روی زمین زبان گردد
که شرح درد دل ما دهد هنوز کم است
بشکر نعمت وصلت زبان جان باید
زبان ما نه سزاوار شکر این نعم است
کنون که درد مرا جز هلاک درمان نیست
گرم کشی نه ستم بلکه غایت کرم است
تو شاه حسنی و اهلی خراب کشتن خود
به تیغ جور اگر او را نمیکشی ستم است
ولی چو بر سر جان پا نهیم یک قدم است
کسی که از دهنت آب زندگی ره برد
هزار بار بمیرد ز مردنش چه غم است
چو سبزه گر ههه روی زمین زبان گردد
که شرح درد دل ما دهد هنوز کم است
بشکر نعمت وصلت زبان جان باید
زبان ما نه سزاوار شکر این نعم است
کنون که درد مرا جز هلاک درمان نیست
گرم کشی نه ستم بلکه غایت کرم است
تو شاه حسنی و اهلی خراب کشتن خود
به تیغ جور اگر او را نمیکشی ستم است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - بحق شام وصال و بعهد روز نخست
بحق شام وصال و بعهد روز نخست
که روز و شب دل من در هوای صحبت تست
فدای ناز تو ایسرو نازنینان اند
که خوش تر از تو درین باغ سروناز نرست
نه رحم داد سپهر و نه رحمتی هرگز
ترا ز سخت دلی و مرا ز طالع سست
چه لطف بود که ساقی بخاکساران کرد
که صد غبار غم از دل به نیم جرعه بشست
اگرچه زخم درون به شود بمرهم عشق
خوشا کسی که دل کس نخست هم ز نخست
دل از شکسته خود برمکن که راست دل است
بحق شاه که اهلی شکسته ایست درست
که روز و شب دل من در هوای صحبت تست
فدای ناز تو ایسرو نازنینان اند
که خوش تر از تو درین باغ سروناز نرست
نه رحم داد سپهر و نه رحمتی هرگز
ترا ز سخت دلی و مرا ز طالع سست
چه لطف بود که ساقی بخاکساران کرد
که صد غبار غم از دل به نیم جرعه بشست
اگرچه زخم درون به شود بمرهم عشق
خوشا کسی که دل کس نخست هم ز نخست
دل از شکسته خود برمکن که راست دل است
بحق شاه که اهلی شکسته ایست درست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - مرا ز عشق نه عقل و نه دین دنیایی است
مرا ز عشق نه عقل و نه دین دنیایی است
چه زندگی است که من دارم این چه رسوایی است
حدیث شوق همین بس که سوختم بی تو
سخن یکی است دگرها عبارت آرایی است
جدا ز یوسف خود تا شدم یقینم شد
که چشم بستن یعقوب عین بینایی است
چو سوختم مبر ای باد خاکم از در دوست
که دشمنم نکند سرزنش که هر جایی است
ز ناتوانی از آن کعبه مرادم دور
خوش است کعبه ولی شرط ره توانایی است
چو طبع یار ز ذکر فرشته می رنجد
چه جای دردسر عاشقان شیدایی است
مزن بر آتش ما آّ امشب ا گریه
که سوز سینه اهلی چراغ تنهایی است
چه زندگی است که من دارم این چه رسوایی است
حدیث شوق همین بس که سوختم بی تو
سخن یکی است دگرها عبارت آرایی است
جدا ز یوسف خود تا شدم یقینم شد
که چشم بستن یعقوب عین بینایی است
چو سوختم مبر ای باد خاکم از در دوست
که دشمنم نکند سرزنش که هر جایی است
ز ناتوانی از آن کعبه مرادم دور
خوش است کعبه ولی شرط ره توانایی است
چو طبع یار ز ذکر فرشته می رنجد
چه جای دردسر عاشقان شیدایی است
مزن بر آتش ما آّ امشب ا گریه
که سوز سینه اهلی چراغ تنهایی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم است
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم است
که با وجود لبش آب زندگی عدم است
گناه کاسه زدن شیخ را چو غنچه نهان
گناه ماست که چون لاله بر سر علم است
گدای پیر مغنم به خانقه چه روم؟
اگرچه می همه جا هست بحث بر کرم است
ز دلبران همه عاشق کشی ستم دانند
ولی تو عاشق خود گر نمی کشی ستم است
بناز بر همه عالم ز حسن عالم سوز
که گر بناز کشی عالمی هنوز کم است
ز حسن روی تو فرق است تا پری بسیار
اگرچه صورت این هر دو کار یک قلم است
بجان دوست که آزار اهلی است حرام
سگ در تو مگر کم ز آهوی حرم است
که با وجود لبش آب زندگی عدم است
گناه کاسه زدن شیخ را چو غنچه نهان
گناه ماست که چون لاله بر سر علم است
گدای پیر مغنم به خانقه چه روم؟
اگرچه می همه جا هست بحث بر کرم است
ز دلبران همه عاشق کشی ستم دانند
ولی تو عاشق خود گر نمی کشی ستم است
بناز بر همه عالم ز حسن عالم سوز
که گر بناز کشی عالمی هنوز کم است
ز حسن روی تو فرق است تا پری بسیار
اگرچه صورت این هر دو کار یک قلم است
بجان دوست که آزار اهلی است حرام
سگ در تو مگر کم ز آهوی حرم است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم است
مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم است
که آفتاب مرا با من التفات کم است
چرا چو آب حیات از لبم نبخشی جان
مگر دهان تو از چشمه حیات کم است
زکوه میوه خوبی چو جستم از دهنت
لب تو گفت که این میوه را زکوه کم است
بخنده شکر لعلت نبات را بشکست
بدین حلاوت لب کوزه نبات کم است
بحسن و خلق و وفا چون تو آدمی نبود
نه آدمی که ملک هم بدین صفات کم است
خلاصی من پیر از غم جوانان نیست
ز دام عشق نکویان ره نجات کم است
ثبات مهر چه جویی ز گلرخان اهلی
برو که نوگل این باغ را ثبات کم است
که آفتاب مرا با من التفات کم است
چرا چو آب حیات از لبم نبخشی جان
مگر دهان تو از چشمه حیات کم است
زکوه میوه خوبی چو جستم از دهنت
لب تو گفت که این میوه را زکوه کم است
بخنده شکر لعلت نبات را بشکست
بدین حلاوت لب کوزه نبات کم است
بحسن و خلق و وفا چون تو آدمی نبود
نه آدمی که ملک هم بدین صفات کم است
خلاصی من پیر از غم جوانان نیست
ز دام عشق نکویان ره نجات کم است
ثبات مهر چه جویی ز گلرخان اهلی
برو که نوگل این باغ را ثبات کم است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - نه عاشق است که واله بر وی چون مه تست
نه عاشق است که واله بر وی چون مه تست
که مرده متحرک چو سایه همره تست
طبیب من بتغافل نپرسی احوالم
وگرنه حال که فوت از ضمیر آگه تست
برون خرام و برحمت ز خاک ره برگیر
سر سپهر که بر آستان خرگه تست
بر آستان تو تنها سر بتان نبود
که تکیه گاه مه و مهر خشت درگه تست
بدیر و صومعه ایدل کسی ندارد خواب
ز بسکه شب همه شب ذکر الله الله تست
تو کی رسی بته کار جام می ای عقل
برو که درد سر ما ز فکر بی ته تست
امید وصل ببر اهلی از قد آن سرو
که مرد بخت بلندش نه دست کوته تست
که مرده متحرک چو سایه همره تست
طبیب من بتغافل نپرسی احوالم
وگرنه حال که فوت از ضمیر آگه تست
برون خرام و برحمت ز خاک ره برگیر
سر سپهر که بر آستان خرگه تست
بر آستان تو تنها سر بتان نبود
که تکیه گاه مه و مهر خشت درگه تست
بدیر و صومعه ایدل کسی ندارد خواب
ز بسکه شب همه شب ذکر الله الله تست
تو کی رسی بته کار جام می ای عقل
برو که درد سر ما ز فکر بی ته تست
امید وصل ببر اهلی از قد آن سرو
که مرد بخت بلندش نه دست کوته تست