تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۳ - عشق را کام به عهد دل خود کام تو نیست
عشق را کام به عهد دل خود کام تو نیست
صبح امید و شب وصل در ایام تو نیست
خوانده ام دفتر پیمان وفا حرف به حرف
نام خوبان همه ثبت است همین نام تو نیست
من دل شیفته آزار نمی دانم چیست
که ز خویشم خبر از لذت دشنام تو نیست
آب حیوان نخورد صید تو از لذت تیغ
جان به حسرت دهد آن مرغ که در دام تو نیست
آتشم در سر و سامان به چه تدبیر زدی؟
یک سر مو چو مرا نیست که خود رام تو نیست
آخر ای در گرامی ز کدام آب و گلی
هیچ دل نیست که پرورده اکرام تو نیست
به برازندگی قامت موزون نازم
یک قبا نیست که شایسته اندام تو نیست
باش در دوستی از خویش «نظیری » نومید
که ز آغاز تو پاینده تر، انجام تو نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱۶ - فرحی نیست که در پهلوی آن صد غم نیست
فرحی نیست که در پهلوی آن صد غم نیست
روز مولود جهان کم ز شب ماتم نیست
همه جا تیر کمانخانه ابرو رفته ست
نیش هرجاطلبی هست، ولی مرهم نیست
رنج از آنست که این فتنه برانگیخته اند
ذل ما ز نزاع ملک و آدم نیست
عارفان گوش که بر پرده ساز اندازند
در پس پرده شناسند که نامحرم نیست
به دم عیسوی و معجز روح اللهی
خلق دانند که از اهل خطا مریم نیست
رسم ناموس جهان زود ز سر برداریم
کاین علاقه به پر افسر ما محکم نیست
ترک دیگر نفزاییم که پشمینه فقر
جز به اندازه فرق پسر ادهم نیست
علمی چند ز عیب دگران بردوزیم
کانقدر جامه رسوایی ما معلم نیست
نتوان حکم خطا کرد «نظیری » به قضا
حکم بر صورت امریست که آن مبهم نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۰ - شهر ویران شده گریه مستانه ماست
شهر ویران شده گریه مستانه ماست
هرکجا هست غمی دربدر خانه ماست
از همه سو، ره بیغوله و صحرا بستند
هرکه را می نگری در پی دیوانه ماست
بال و پر سوخته هر یک به کناری رفتند
آن که نامد به در از بزم تو پروانه ماست
به تماشای جهان باز نمانیم از تو
آن چه دام دگران ساخته یی دانه ماست
به سر باده فروشان که به مسجد نرویم
تا به میخانه نمی در ته پیمانه ماست
ما که خورشید پرستیم به محفل چه کنیم
آفتاب از همه جا روی به ویرانه ماست
خواب ما را به صد افسون نگه می بندند
جادوان را همه جا گوش بر افسانه ماست
تا کی از موعظت خلوتیان می شنویم
هوش ما محو تماشاگه جانانه ماست
صحن و دیوار و در و بام «نظیری » امشب
همه در وجد و سماع اند که در خانه ماست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۴ - دل که جمعست غم بی سر و سامانی نیست
دل که جمعست غم بی سر و سامانی نیست
فکر جمعیت اگر نیست پریشانی نیست
بیضه در جنگل شهباز نهد طایر من
در فضایی که منم بال و پرافشانی نیست
گر کنم یاد ز بتخانه مرا عیب مکن
هر که را حب وطن نیست مسلمانی نیست
لاابالی شو و دریاب فراخی نشاط
چند در تنگی مشرب که فراوانی نیست
نیست لذت ز نظربای بزمی که در او
خنده زیر لب و گریه پنهانی نیست
ترک ادبار به تاج سر جم دوخته اند
هیچ سر نیست کش این نیل به پیشانی نیست
بر در خلوت ما فر هما می بخشند
هدهدی را که به سر تاج سلیمانی نیست
طبل درویشی ما بر در جاوید زدند
بر لب بام بجز نوبت سلطانی نیست
صحبت آینه طبعان به دمی تیره شود
در چنین بزمگهی جای گرانجانی نیست
تو به معموره مصری و من مجنون را
نبرد شوق بدان کوچه که ویرانی نیست
از فسون دانی چشمان سیاهی که توراست
صد «نظیری » به نگه داشتن ارزانی نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۶ - آن که صد نامه ما خواند و جوابی ننوشت
آن که صد نامه ما خواند و جوابی ننوشت
سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت
شمع بی شعله به پروانه فرستاد آن دوست
که به ما نامه روان کرد و عتابی ننوشت
همه جا شوق تو لب تشنه به راهم آورد
دم آبی نگرفتم که شتابی ننوشت
کف پایی به ره بادیه ام ریش نشد
که فریب سر خارش به سرابی ننوشت
قدمی نامدم از منزل و سامان بیرون
در ره عشق به گنجی که خرابی ننوشت
اشک و آه از در این مدرسه بردم که ادیب
حرز حسن تو به هر مشک و گلابی ننوشت
سینه یی ریش ازین راز نگردید که عشق
قصه ای بر سر منقار عقابی ننوشت
عقد در چند «نظیری » به هوس نظم کنی
هیچ کس نظم تو بر طرف نقابی ننوشت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۸ - غیر من در پس این پرده سخن سازی هست
غیر من در پس این پرده سخن سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
زخم کاریست صراحی و قدم برچینید
نیم بسمل شده ای را سر پروازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که درین کنج قفس زمزمه پردازی هست
گو که این صف شکنان قصد ضعیفان نکنند
که درین قافله گاهی قدراندازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست
عشق بازیم به معشوق مجازی انداخت
کز نیازیم که با اوست به خود نازی هست
دی «نظیری » نرسیدست که امروز رود
صحبتی را بود انجام که آغازی هست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۵ - گوش گل می درد از مژده هنگام صبوح
گوش گل می درد از مژده هنگام صبوح
زنده دارد نفس باد صبا نام صبوح
تا تو مرغ فلکی رام گلستان شده ای
خواب مرغ سحری رفته و آرام صبوح
تو گل از مرغ سحرگاه گرفتارتری
دم نزد صبح حریفان که نشد دام صبوح
در چنان بزم که مستان سحر می نوشند
صاف خورشید بود درد ته جام صبوح
دست و پا گر نزند دل نفسم می گیرد
در گو روز فتادم ز لب بام صبوح
غم مطلوب سر از دامن دلبر نگرفت
لابه نیم شبی کردم و ابرام صبوح
حق دیدار «نظیری » نرسانی به تمام
در شب وصل ادا گر نکنی وام صبوح
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۶ - دهل و نای دریدیم به آوازه صبح
دهل و نای دریدیم به آوازه صبح
بانگ فتحی نشنیدیم ز دروازه صبح
دیر گشتیم ز فیض سحر آگاه، دریغ
جامه یی پاره نکردیم به اندازه صبح
کم خراشست دم مرغ سحر برخیزید
جگری تازه کنیم از نمک تازه صبح
می و معشوق به اندازه ما می باید
رطل خورشید کند چاره خمیازه صبح
مغفر جام بیارابرش می در زین کش
تا به یک حمله کنم غارت جمازه صبح
سپه شب به شبیخون دعا بشکستم
علم روز زنم بر در دروازه صبح
رفته اوراق شب و روز به هم برچینیم
بخیه ثابت و سیاره شیرازه صبح
دست در گردن عذرای جهان اندازم
حله روز به هم برزنم و غازه صبح
سرو و شمشاد به وجدند «نظیری » وقتست
به سر شاخ سراییم سر آوازه صبح
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۷ - مانده ام با دلی از هجر عزیزان مجروح
مانده ام با دلی از هجر عزیزان مجروح
دیده ام غرقه طوفان چو جگرگوشه نوح
در ره دوست هلاک زن و فرزند به جاست
بر در وصل وداع کس و پیوند فتوح
صد بهانه که یکی برنزند بر تقصیر
صد کنایت که یکی را نبود رنگ وضوح
گاهم از باد هوا سنگ ببارد ظاهر
گاهم از کلک قضا جرم بزاید مشروح
بر دل و سینه من داغ جفا گردد مهر
در رگ و ریشه من قوت بلا گردد روح
نه بخود حامل پیمان محبت گشتم
عشوه یی دیدم و خوش بود سر از جام صبوح
صالح و طالح اگر جمله چو من واجویند
توبه، در توبه ز زشتی بگریزد چو نصوح
سوی رحمان علی العرش توجه کردم
بانگ زد عرش که پاکی ز مکان یا سبوح
در صحبت همه بر روی «نظیری » بستند
به خود ای فاتح ابواب دری کن مفتوح
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵۴ - هر سحر سلسله از پای سحر بگشایند
هر سحر سلسله از پای سحر بگشایند
از گشادش گرهی از دل ما بگشایند
درد نایافتنم سوخت ندانم ز کجا
بلبلان را به چمن راه نوا بگشایند
کارم از زلف گره گر تو پیچیده تر است
سر این رشته ندانم ز کجا بگشایند
آخر ای گل گذری کن به گلستان تا کی؟
چشم نرگس به ره باد صبا بگشایند
بر هم افتاده دل و دیده برانداز نقاب
تا همه عقد گهر روی نما بگشایند
هر کجا فتنه آن چشم سیه در کارست
کفر باشد که زبان را به دعا بگشایند
سیر این دایره بد نیست ولی می ترسم
چشمم از خویش ببندند چو پا بگشایند
گر به میخانه «نظیری » برم این زمزمه را
مطربانم گره از بند قبا بگشایند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۱ - ناله را نیست اثر کز تو شکایت دارد
ناله را نیست اثر کز تو شکایت دارد
ورنه ما گرم دعاییم و سرایت دارد
مرده را زنده نماید دم ما بوالعجبان
آتش از گرمی ما چشم حمایت دارد
ذوق هر مرغ به اندازه پرواز خود است
عشقبازی نبود هرچه نهایت دارد
عمل صالح و طالح به جوی نستانند
هرکجا کار تعلق به عنایت دارد
کس چه داند که همه مایه بنا بود رود
جنس نایاب خریدم که کفایت دارد
دفتر ناله ما را مگشایید ز هم
مهر درد است برو، تا چه حکایت دارد
کفر و ایمان نبود شرط «نظیری » در عشق
به تو کافر بنمایم که ولایت دارد؟
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۹ - شمع را زنده دلی در شب تار آخر شد
شمع را زنده دلی در شب تار آخر شد
روز عشرت همه در خواب خمار آخر شد
شاخ سرکش شد و دست همه کوتاه بماند
جور گلچین و نزاع سر خار آخر شد
عندلیب ار نسراید به قفس معذورست
گل به بازار نبردند و بهار آخر شد
خلعت دهر به اندازه حال اکنون نیست
چرخ را رشته به هم رفت و مدار آخر شد
همچو دینار که در پای کریمان افتد
کس نگفت از چه شماریم و شمار آخر شد
کمتر از رنگ حنا بود به ما لطف جهان
سر و دستی نفشاندیم و نگار آخر شد
فکر ناآمده این است که امسال گذشت
غم آینده همان بود که یار آخر شد
نقش رخسار تو بر صفحه جان گشت رقم
پرده بر یک طرف انداز که کار آخر شد
شاهدان گوشه چشمی به «نظیری » دارند
هرچه دل، صید همی کرد و شکار آخر شد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۰ - باعث راندنم از بزم به جز عار نبود
باعث راندنم از بزم به جز عار نبود
ورنه کس را به من و بودن من کار نبود
تا شدم از تو جدا تفرقه پامالم کرد
دولت آن بود که این فرقت دیدار نبود
همه آسان ز جدایی تو مشکل گردید
هیچ دشوار به دیدار تو دشوار نبود
به بدی در همه جا نام برآرم که مباد
خون من ریزی و گویند سزاوار نبود
ناله از بهر رهایی نکند مرغ اسیر
خورد افسوس زمانی که گرفتار نبود
عشقم از سود و زیان دو جهان فارغ کرد
از چه کارم به همه عمر همین کار نبود
خوش دلی کرد «نظیری» برش امشب خالی
صد سخن گفت که شایسته اظهار نبود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۶ - کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود
غایب از دیده نگردد ز مقابل برود
دولتی بود که مردیم به هنگام وداع
آنقدر زنده نماندیم که محمل برود
راه بیگانگیی پیش نداری که کسی
به دلیل ره و طی کردن منزل برود
صبر داریم که این تهمت عشق از سر غیر
همچو خون بحل از گردن قاتل برود
قصه ما به عزیزان وطن خواهد گفت
هرکه را تخته ازین ورطه به ساحل برود
نیکویی دوستی آرد به دل دشمن و دوست
همه جا سر زند این ریشه چو در گل برود
مرد عاشق ندهد دل به تماشای جهان
آن دهد کیسه به طرار که غافل برود
سر چشمان تو گردم که زبس خونخواری
قطره ای خون نگذارد که ز بسمل برود
من و آزار «نظیری » به کسی عارم باد
به زبان آید از آنم گله کز دل برود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۲ - اشک در دیده نیارم که حجابم نبرد
اشک در دیده نیارم که حجابم نبرد
حایل گریه کنم شرم که آبم نبرد
طپش و تابش من گرم سئوالش سازد
صد ادا هست که کس پی به جوابش نبرد
گشته ام پی سپر حادثه چون گنج یتیم
جز خضر راه به دیوار خرابم نبرد
خوار از عجز و تنزل شده ام می خواهم
که به صلحش نروم تا به عتابم نبرد
بس که عطر گل و مل راه مشامش بگرفت
بوی از سوختگی های کبابم نبرد
سرخوش از گردش چشم و لب میگون کندم
زود مستم، به سوی بزم شرابم نبرد
قطعه سبز خطش دیده ام و چشمه نوش
هوس از راه به هر نقش سرابم نبرد
نکنم یاد لب باده فروشش به نماز
که ز مسجد به خرابات خرابم نبرد
نپرد مرغ که واله نکند امیدم
نوزد باد که از پای شتابم نبرد
هرشب از نرگس فتان به کمین نظرم
صد فسون ساز نشاندست که خوابم نبرد
نیست از باده بجز باد «نظیری » در دست
نگذرد آب رز از کام که آبم نبرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۳ - دوش بر سوز دل و سینه براتم دادند
دوش بر سوز دل و سینه براتم دادند
سر چو شمعم ببریدند و حیاتم دادند
ناله کردم به نهان عشوه خموشم کردند
گریه کردم ز شکرخند نباتم دادند
درد و صاف غم و شادی به من ارزانی شد
تا خم و خمکده عشق براتم دادند
پاره پاره جگر طور ز غیرت خون شد
که کهی بودم و چون کوه ثباتم دادند
گرسنه دیده تر از مفلس کنعان بودم
خواجم گشتم که از آن حسن زکاتم دادند
تا به مقصد سپرم کشتی مشتاقان را
از خضر همت و از نوح نجاتم دادند
اختر شعشعه بر چرخ «نظیری » زده است
کس چه داند؟ که چه عالی درجاتم دادند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۸ - شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد
شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
شب ز دیدار تو گردید به مهر آبستن
جامه بر سنگ ز سور رخ تو ماتم زد
شهد لب های تو دکان طبیبان در بست
دست در دامن تیغ نگهت مریم زد
کعبه آمد حجرالاسود خالت بوسید
غوطه در موجه چاه ذقنت زمزم زد
تا قضا خال بهشتی جمال تو بدید
شست آن خال که بر ناصیه آدم زد
به سخندانی تو طفل ندیدست کسی
گره اعجاز لبت بر نفس مریم زد
عشق دوشاب دل آن روز که سودا می پخت
مایه مهر برین شیره جان ها کم زد
دوش می خواست قدم بر من افتاده نهد
کند خاک من و بر دیده نامحرم زد
دولت از فیض دم صبح «نظیری » دریافت
در به غواص ندادند که بی جا دم زد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۰ - حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
فتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
هرچه در پرده نهان بود هویدا کردند
چه شبی بود که این صبح سعادت دم زد؟
بی محبت ننمودند اجابت هرچند
بانگ تسلیم ملک بر فلک اعظم زد
به طلب جمله ذرات جهان برجستند
مایه عشق چو بر خاک بنی آدم زد
خواست آیینه تحقیق به ما بسپارد
قفل کوری به دل و دیده نامحرم زد
غرض آن داشت که از عشوه اش آگه باشم
بر درون زخم ز اندیشه نمک از غم زد
عقل چون دید که عشق آمد و خوانخوار آمد
لب فرو بست و دم از سلطنت خود کم زد
روح آزاد کزین معرکه جان بیرون برد
دست در حلقه فتراک خم اندر خم زد
سر ازین قصه نیاورد «نظیری » بیرون
گرچه عمری به سخن گشت و ورق بر هم زد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۱ - سازم آن می نمک آلود که بی غم باشد
سازم آن می نمک آلود که بی غم باشد
افگنم مشک در آن حقه که مرهم باشد
هست راحت الم کلبه احزان بر من
غم از آن خانه کنم وام که ماتم باشد
هر شبم عشق به افسون نوی بندد خواب
کآگهی بیش شود بند چو محکم باشد
شرح سودای دلم را سر و سامان مطلب
کار آنست که چون زلف تو درهم باشد
دعوی ذره دروغ است که عاشق باید
کم بقاتر بر خورشید ز شبنم باشد
هرکسی از تو نشانی به گمان می گوید
کس ندیدیم که در بزم تو محرم باشد
هرگز از نخل بری کس ثمر انس نچید
تخم این مهر گیا در دل آدم باشد
غیراخلاص و محبت نبود شیوه ما
جور و بیداد بر آن غمزه مسلم باشد
نکند بنده مجبور گناهی اما
ادب آنست که در پیش تو ملزم باشد
گر ملایک ز سر سدره به حاجت آیند
زلف از کف ندهد گر همه حاتم باشد
از تنگ حوصلگی های «نظیری » در وصل
عشق حرمان ابد گر دهدش کم باشد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۳ - نه ز جهدم به کف بخت عنان می آید
نه ز جهدم به کف بخت عنان می آید
نه به زورم زه دولت به کمان می آید
نه مرا بازوی قایم نه مرا دیده راست
همه بی قصد خدنگم به نشان می آید
تو که آسوده دلی از نفسم سود مخواه
من که شوریده ام آتش به زبان می آید
سخن مردم دیوانه حقیقت دارد
در عبارت به اشارات نهان می آید
عشق در مملکت عقل چو سلطان گردد
روش و عادت دیگر به میان می آید
می کنم سور چو از خانه علایق برود
می دهم خیر چو از راه زیان می آید
همه بر خویش ز بیم دم آخر لرزند
جای ذوقست که کشتی به کران می آید
مرد درگاه و سراپرده عزت نبود
هرکه دامن به سر پای کشان می آید
وصل جویان تو بر روی نسیمی گردند
که ازو بوی تلف کاری جان می آید
طاقت جور و جفا نیست تنگ حوصله را
گریه چون زور کند دل به فغان می آید
این که با طبع شبابست «نظیری » چه عجب
می رود پیر به میخانه جوان می آید