تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۴۳ - به باغ شد دل من صبحدم به گل چیدن
به باغ شد دل من صبحدم به گل چیدن
مراد من بود از گل جمال او دیدن
گرفته دست نگاری به دست در بستان
به ذوق در چمن و لاله زار گردیدن
چه خوش بود سر زلفین پیچ در پیچش
به گاه بوسه ربودن به دست پیچیدن
ز سرو قامت رعنای او به وقت کنار
هزار درد توان از میان او چیدن
چو نرگس ارچه شد آزاد قامتش چه خوشست
بنفشه وار مرا خاک پاش بوشیدن
دو چشم مست تو بر حال من نمی بخشد
اگرچه سهل بود پیش مست بخشیدن
ز ابر رحمت حق گرچه گریه خوش باشد
خوشست نیز چو گل ز آفتاب خندیدن
ز شاه مات جفایش عناست بر دل من
نماند چاره ی ما غیر عرصه برچیدن
سخن زیاده مگوی ای جهان که حیف بود
گهر به دست خرد دادن و نسنجیدن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۴۵ - چه خوش بود به چمن در صبوح گل چیدن
چه خوش بود به چمن در صبوح گل چیدن
دو لعل شکّر شیرین یار بوسیدن
به دست، دست نگاری به طوف در بستان
به روی مهوش دلبر چو دیده گردیدن
به سایه ی گل و بید و چنار و نغمه عود
نشسته بر لب جویی و باده نوشیدن
به سرو قامت دلدار خود نظر کردن
نوای بلبل خوش خوان ز شاخ بشنیدن
گذر به سوی چمن سرو را که کار منست
هزار درد ازین قامت تو برچیدن
دلا به سیر جهان رو از آن خرابه تن
که در جهان نبود خوشتر از جهان دیدن
ز صورت صنمت هیچ حاصلی نبود
ز حد مبر تو و بازآ ز بت پرستیدن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۴۷ - بیا و دیده جانم به وصل بینا کن
بیا و دیده جانم به وصل بینا کن
به بوی زلف خودم دلبرا توانا کن
به روی چون گلت ای گلعذار سیم اندام
زبان بلبل جان را به طبع گویا کن
چو بسته ام دل خود را به زلف سرکش تو
دری ز وصل نگارا به روی او وا کن
ز هجر چشمه ز چشمم روان شدست بیا
درون دیده ما همچو سرو مأوا کن
ز درد عشق دلا گر پناه می طلبی
پناه در شکن زلف یار پیدا کن
به چشم جان به رخ خوب او ببین و زکات
ز لعل دلکش او بوسه ای تمنّا کن
ز روی لطف نگارا تو بنده ی خود را
درون خاطر عاطر به گوشه ای جا کن
دلا ز آتش هجران بسان عود بسوز
جهان به آب دو دیده بسان دریا کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۰ - دل ضعیف مرا در دو زلف خود جا کن
دل ضعیف مرا در دو زلف خود جا کن
نشیمنیش خدا را به زلف شیدا کن
طبیب گشت ملول از من ضعیف نحیف
بیا و یک دمش از وصل خود مداوا کن
دلم به دست جفا دادی و نبخشودی
به عذرهای گذشته یکی مدارا کن
در وصال ببستی ز روی ما ز چه روی
چو حلقه سر به درت می زنیم در وا کن
مدار نور دریغ از دلم چو آئینه
بیا و رخ به رخ دلبر مه آسا کن
شرابخانه امید دل خراب از غم
ز دولت شب وصلت بیا و احیا کن
بیا که دور ز رویت جهان نمی بینم
به ماه روی خودم هر دو دیده بینا کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۲ - برآ به بام و رخت همچو شمع خاور کن
برآ به بام و رخت همچو شمع خاور کن
ز آفتاب رخت عالمی منوّر کن
ز حلقه ی دهنت چرخ حلقه در گوشست
بیا به لطف و فصاحت جهان مسخّر کن
شبی به کلبه احزان ما درآی از لطف
دماغ جان من از لطف خود معنبر کن
تو شمع مجلس انسی به عنبر آکنده
ز وصل خویش شبستان ما معطّر کن
به دور لعل لبت آب زندگانی چیست
بگو به کوی تو بنشین و خاک بر سر کن
دلا اگر شبکی وصل دوست می طلبی
ز دیده اشک چو سیماب و روی چون زر کن
اگر تو خسرو عشقی به دور دلبر ما
مجوی جز لب شیرین و ترک شکّر کن
ز جور لشگر حسنت بیان کنم شرحی
تو شاه کشور حسنی ز بنده باور کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۸ - نشین به تخت دل ما و پادشاهی کن
نشین به تخت دل ما و پادشاهی کن
بده تو داد دل ما و هرچه خواهی کن
گواه خون دل ماست مردم دیده
تو چشم سوی من و گوش بر گواهی کن
که خون دل به فراقت ز دیده می بارد
ز وصل خویشتنش زود عذرخواهی کن
وگر ز مردم چشمم نمی کنی باور
نظر به اشک چو مرجان و رنگ کاهی کن
منم گدای سر کوی تو دریغ مدار
نظر ز حال فروماندگان و شاهی کن
درین جهان اگرت وصل دوست می باید
بیا و از دل و جان آه صبحگاهی کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۹ - خلاف عادت معهود را وفایی کن
خلاف عادت معهود را وفایی کن
بیا و درد من از وصل خود دوایی کن
تو پادشاهی و من بنده ای ضعیف نحیف
نظر ز روی عنایت سوی گدایی کن
چرا شدی تو ز ما ای نگار بیگانه
که گفت پشت وفا را به آشنایی کن
نوای خسته دلان وصل تست تا دانی
ز لطف چاره احوال بی نوایی کن
چو بگذری چو سهی سرو در سرا بستان
به سوی خسته دلان نیز مرحبایی کن
مگر کند نظری بر جهان ز لطف کنون
بیا و میل سوی بوستان سرایی کن
به لطف گفتمش امشب دمی مرا بنواز
که گفت با تو که آن باز ماجرایی کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۹ - زمانه تا به کی آخر جفا کند بر من
زمانه تا به کی آخر جفا کند بر من
به آتش غم هجران بسوزدم خرمن
نسیم زلف تو گر بشنوم ز باد صبا
چنان بود که به یعقوب بوی پیراهن
شکسته دل منم از تاب هجر تو زین بیش
دل حزین مرا همچو زلف خود مشکن
نسوخت بر من مسکین دلت نشاید گفت
تو نام دل منهش کان دلیست از آهن
بیا و بر سر و چشم جهان نشین عمری
که رفته ای ز بر من چنانچه جان ز بدن
اگر برم به زبان نام تو ز غایت شوق
هراز بار بشویم به مشک ناب دهن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۱ - مکن تو روی چو خورشید خود نهان از من
مکن تو روی چو خورشید خود نهان از من
که در فراق برآمد دو صد فغان از من
روان به پای تو کردم دلی که بود مرا
قرار و صبر و خرد بستدی روان از من
چو سرو ناز اگر سوی باغ بخرامی
به جای زر به نثار قدت روان از من
صبا برو بر یار شکسته پیمانم
بپرس دلبر ما را به صد زبان از من
پس از سلام و تحیت چو بی شمار دهی
بگو بگوی خدا را به دلستان از من
که رفت تا تو برفتی قرار از دل ما
چراست آن رخ زیبا چنین نهان از من
گذشت عشق من و تو ز خسرو و شیرین
از آن زنند به هر کوچه داستان از من
به هجر روی تو بس ناتوان و مسکینم
ببرد عشق رخت طاقت و توان از من
چو نیست هیچ نصیبم ز شادی شب وصل
ملول من ز جهان در غم و جهان از من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۷ - صبا تو حال دل خسته با نگار بگو
صبا تو حال دل خسته با نگار بگو
حدیث روز غم ما به غمگسار بگو
اگر ملول نگردد ز من بپرس نهان
و گر بپرسدت از من به آشکار بگو
که بی وصال تو جانم به لب رسید ز غم
بیا به غور دلم رس تو زینهار بگو
بگو که ای بت سیمین عذار سنگین دل
مرا به درگه تو از چه نیست بار بگو
چو روزگار برآشفته ام چرا با ما
به جان رسید دل از جور روزگار بگو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳۷ - به بوی زلف خودم دلبرا به باد مده
به بوی زلف خودم دلبرا به باد مده
وفا و عهد من خسته را ز یاد مده
نصیحتی بشنو از من ضعیف ای دل
تو خود به دست حریفان حورزاد مده
اگرچه نیست تو را اختیار مرد و زنی
زمام مصلحت خود به اوستاد مده
مرا که آرزوی روی دوست امروزست
امید وعده وصلم به بامداد مده
به جان تو که به باد فراق آب رخم
به قول دشمن بدگوی بدنهاد مده
دلا امید ز وصل بتان ببر زنهار
قدیم صحبت یاران مرا به یاد مده
تو تا به چند جفا و ستم کنی به جهان
که گفت با تو که بیداد هست و داد مده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳۸ - بنفشه چون سر زلف بتان سر افکنده
بنفشه چون سر زلف بتان سر افکنده
به پیش زلف تو نرگس ز جان شده بنده
نیازمند وصال توأم مرا بنواز
که نیست بنده مسکین به هجرت ارزنده
به جان تو که ازین بیشتر به درد فراق
دلم مکن چو سر زلف خود پراکنده
گرم شبی بنوازی به وصل جان پرور
لب جهان کنم از وصل دوست پر خنده
وصال عید و شب شادیست و فصل بهار
به روزگار همایون و بخت فرخنده
دعای جان تو گویم ز جان که بر دو جهان
مدام سایه لطف تو باد پاینده
هرآنکه هست ترا دوست در جهان خرّم
حسود جاه تو را هر دو دیده برکنده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳۹ - تو را لبیست نگارا چو غنچه پرخنده
تو را لبیست نگارا چو غنچه پرخنده
مرا سریست چو نرگس به پیش افکنده
نقاب از رخ خود برگشا که تا خورشید
شود ز تاب رخ روشن تو شرمنده
تنت ز درد مصون باد و دل ز غم آزاد
که نیست ذات شریفت به این دو ارزنده
منت زجان شده ام بنده و خداوندان
نظر ز روی عنایت کنند بر بنده
هر آنکه روی توی را صبح و شام می بیند
یقین شدم که ورا دولتیست پاینده
نظر به جانب ما کن ز روی لطف دمی
که سال و ماه و شب و روز تست فرخنده
چو همدمم دم عیسی دمست گو یکدم
بدم که تا دو جهان گردد از دمش زنده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴۹ - دو دیده بر سر راهت نهاده ام بازآی
دو دیده بر سر راهت نهاده ام بازآی
بلا و غصّه ازین بیش بر جهان مفزای
بگیر دست ضعیفم به وصل خویش شبی
مبر چو گیسوی پرتاب خویشتن در پای
اگرچه عهد ببستی ولی یقینم بود
که هر سخن که بگویی نیاوری بر جای
بیا و یک نظر از روی مهر با ما کن
که هست روی چو خورشید تو جهان آرای
قسم به چشم چو آهوی تو که سرمستم
به بوی آن دو سر زلف شوخ غالیه سای
به روی و موی تو آنگه به طاق ابرویت
به بوس آن دو لب لعل و شهد شکرخای
گر از فراق تو جانم به لب رسید از غم
ز روی لطف ترحّم کن و شبی بازآی
که تا به دیده تحقیق بنگری در ما
که بی تو چون بگدازم به هجر جان فرسای
ز دست روز فراقت چو چنگ بخروشم
به حسرت شب وصلت ز ناله ام چون نای
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۵۹ - بیا که بی تو ندارد دل من اسبابی
بیا که بی تو ندارد دل من اسبابی
به هر جهت که نظر می کنم به هر بابی
به چشم شوخ تو سوگند می خورم شبها
نیامدست به چشمم ز عشق تو خوابی
لب تو چشمه نوش است و من چنین تشنه
به جان تشنه فروهل ز لعل خود آبی
سر دو زلف تو تاب دل من مسکین
مده به زلف پر آشوب خویشتن تابی
که بیش از این نبرد دل ز مردم هوشیار
چرا که بحر غمت [را] نبوده پایانی
شب دو زلف تو تاریک و ره نمی دانم
مگر برآیدم از روی دوست مهتابی
مرا تو مردمک دیده ی جهان بینی
که دیده سجده دو کس را دورن محرابی
به درد دل ز طبیبم طلب کردم
مرا ز لعل تو فرمود جام جّلابی
جواب داد که در صبر کام می یابند
به جان تو که مرا نیست بیش ازین تابی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۰ - بگو چگونه دهم شرح آرزومندی
بگو چگونه دهم شرح آرزومندی
که گر بیان کنمت حال خویش نپسندی
چه باشد ار نظری سوی ما کنی ز کرم
ز بندگان گنه آید ز تو خداوندی
چو من ز جان و دلم بنده درت جانا
در وصال به رویم بگو چرا بندی
تو آن به جای من خسته دل مکن [که] اگر
کسی به جای تو آن را کند تو نپسندی
دلا نگار ندارد سر وفا با من
به دام زلف پریشان او چه در بندی
ز جستجو ننشستی تو تا مرا آخر
در آتش غم هجران دلبر افکندی
جهان چو بر دل خلقست این چنین شیرین
بگو چرا ز جهان مهر خویش برکندی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۲ - چه جرم رفت که یکباره مهر ببریدی
چه جرم رفت که یکباره مهر ببریدی
چه اوفتاد که از ما عنان بپیچیدی
به قول و عهد تو دیگر که اعتماد کند
که هر سخن که بگفتی از آن بگردیدی
هزار بار بگفتم که نشنوی زنهار
ز دوستان سخن دشمنان و نشنیدی
بگفتیم که به کام دلت رسانم زود
به کام دل نه ولیکن به جان رسانیدی
چه دوستیست که احوال ما نمی پرسی
چه دشمنیست که از یار خویش ببریدی
چه حالتیست که با بندگان نپردازی
چه صورتیست که از دوستان ببرّیدی
جهان ز دست مده بعد ازین به کام حسود
کنون [که] کام دل خویش از جهان دیدی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۴ - به حکم آنکه مرا نیست در جهان یاری
به حکم آنکه مرا نیست در جهان یاری
ز خویشتن بترم نیست در نظر باری
مرا نه دل نه دلارام و نه رفیق و نه یار
غمم بسیست ولی نیست هیچ غمخواری
ز یار هست بسی بر دل ضعیفم بار
ولی نمی دهدم یار بر درش باری
به دوستی دل ما برد و قصد جانم کرد
خدای را که، که دیدست ازین ستمکاری
به خواریم همه عالم گواه حال شدند
که نیست در همه عالم چو تو جگرخواری
به طنز گفت که در کار عشق ما چونی
چه بهترست مرا در جهان از این کاری
که دید بلبل مستی چو من به باغ جهان
که دید چون رخ خوب تو حسن گلزاری
رسید ناله زارم به هرکه در عالم
به گوش تو نرسیده فغان بیداری
هزار بار بیازردم از غم هجران
چه باشد ار بنوازی به وصل یکباری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۷ - صبا اگر به سر کوی او گذر داری
صبا اگر به سر کوی او گذر داری
بگو چه از بت رعنای من خبر داری
به سالها نفسی یاد ما کند یا نی
تو حال زار دل عاشقان ز بر داری
اگرچه یاد من خسته دل نمی آرد
بگویش از من مسکین مجال اگر داری
که عهد ما بشکستی و مهر ببریدی
شنیده ام که به جایم کسی دگر داری
اگرچه هست تو را دیگری مکن خوارم
به حال زار من خسته گر نظر داری
چه بی وفا صنمی ای نگار سنگین دل
دلت دهد که دل از یار خویش برداری
دلم ببردی و خوردی به جان ما زنهار
عزیز من تو بگو با جهان چه سر داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۸ - دلم ز دست ببردی و جان به سر باری
دلم ز دست ببردی و جان به سر باری
بگو که با من بیچاره خود چه سر داری
نه کامم از لب لعلت روا کنی شبکی
نه یک زمان غمم از دل به لطف برداری
دلم ز دست ببردی مرا امان ندهی
ستمگرا نه چنین است رسم دلداری
به ریش ما ننهادی تو مرهمی از وصل
به تیغ هجر بکشتی مرا بدین زاری
تویی که یاد من خسته سالها نکنی
منم که با تو قرینم به خواب و بیداری
هزار بی دل همچون منت به عالم هست
چه باشد ار من بیچاره را نگه داری
به غور حال جهان کی رسی چو رفت از دست
عزیز من تو نداری سر جهانداری