تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۲ - ای عارف خوش کلام برگو
ای عارف خوش کلام برگو
ای فخر همه کرام برگو
هر ممتحنی ز دست رفته
بر دست گرفت جام، برگو
قایم شو و مات کن خرد را
وز باده باقوام، برگو
تا روح شویم جمله، می ده
تا خواجه شود غلام، برگو
قانع نشوم به نور روزن
بشکاف حجاب بام، برگو
بپذیر مدام خوش ز ساقی
چون مست شدی، مدام برگو
آن جام چو زر پخته بستان
زان سوختگان خام، برگو
مبدل شد و خوش، حطام دنیا
چون رستی ازین حطام، برگو
لب بستم، ای بت شکرلب
بی‌واسطه و پیام، برگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۳ - ای صید رخ تو شیر و آهو
ای صید رخ تو شیر و آهو
پنهان ز کجا شود چنان رو؟
چندان که توانی‌‌‌‌اش تو می‌پوش
می‌بند نقاب توی بر تو
در روزن سینه‌ها بتابید
خورشید ز مطلع ترازو
اندر عدم و وجود افکند
صد غلغله عشق که تعالوا
ای قند دو لعل تو خردسوز
وی تیر دو چشم تو جگرجو
سی بیت دگر بخواست گفتن
مستیش کشید گوش ازان سو
سی بیت فروختم به یک بیت
بیتی که گشاده شد دران کو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۴ - آن وعده که کرده‌ای مرا کو؟
آن وعده که کرده‌ای مرا کو؟
این جا منم و تو، وانما کو؟
با جمله پلاس خوش نباشد
آن عهد پلاس را وفا کو؟
لب بسته چو بوبک ربابی
آن داد و گشاد و آن عطا کو؟
ای وعدهٔ تو چو صبح صادق
آن شمع و چراغ و آن ضیا کو؟
تا چند ز ناسزا و دشنام؟
آن دلداری و آن سزا کو؟
خیزید به سوی من کشیدش
ای طایفه یاری شما کو؟
ای سنگ دلان جواب گویید
کان کان عقیق و کیمیا کو؟
یا سحر نمود و چشم ما بست
آن ساحر و آن گره گشا کو؟
یا پر بگشاد و در هوا رفت
ای مرغ ضمیر آن هوا کو؟
والله که نرفت و رفتنی نیست
ماییم ز خویش رفته ما کو؟
ما کو؟ به همان طرف که انداخت
ای در کف صنع، ما چو ماکو
هین مشک سخن بنه، به جو رو
می‌خواندت آب کان سقا کو؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۰ - ابناء ربیعنا تعالوا
ابناء ربیعنا تعالوا
فالورد یقول لا تبالوا
والعشق یصیحکم جهارا
الخلد لکم فلا تزالوا
والحسن علی البها تجلی
والسکر حواه والکمال
من کان مخرسا جمادا
الیوم تکلموا وقالوا
من کان مبلسا قنوطا
ذابوا وتضاحکوا ونالوا
من بعد فان تروا غضوبا
ماذا غضب فذا دلال
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۸ - فریاد ز یار خشم کرده
فریاد ز یار خشم کرده
سوگند به خشم و کینه خورده
برهم زده خانه را و ما را
حمال گرفته، رخت برده
بر دل قفلی گران نهاده
او رفته کلید را سپرده
ای بی‌تو حیات تلخ گشته
ای بی‌تو چراغ عیش مرده
ای بی‌تو شراب درد گشته
ای بی‌تو سماع‌ها فسرده
ای سرخ و سپید، بی‌تو ماندم
من زرد و شبم سیاه چرده
ای عشق تو پرده‌ها دریده
سر بیرون کن دمی ز پرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۹ - ای دیدهٔ راست راست دیده
ای دیدهٔ راست راست دیده
چون دیدهٔ تو کجاست دیده؟
آن قطرهٔ بی‌وفا چه دیده‌ست؟
بحر گهر وفاست دیده
اجری خور توتیا چه بیند؟
اجری ده توتیاست دیده
ای آن که ز روز و شب برونی
روز و شب مر تو راست دیده
در پرتو آفتاب رویت
در رقص چو ذره‌هاست دیده
بد بی‌تو دو دیده، دشمن جان
اکنون ز تو جان ماست دیده
ای دیدهٔ تان چو دل پریشان
در عین دل شماست دیده
هر دیده جدا جدا ازان است
کز دیدهٔ ما جداست دیده
چون دیده خدای را ببیند
گویی که مگر خداست دیده؟
چون دیدهٔ کوه بر حق افتاد
از هر سنگیش خاست دیده
زر شد همه کوه از تجلی
یعنی همه کیمیاست دیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۰ - آمد مه و لشکر ستاره
آمد مه و لشکر ستاره
خورشید گریخت یک سواره
آن مه که ز روز و شب برون است
کو چشم که تا کند نظاره؟
چشمی که مناره را نبیند
چون بیند مرغ بر مناره؟
ابر دل ما ز عشق این مه
گه گردد جمع و گاه پاره
چون عشق تو زاد، حرص تو مرد
بی کار شوی، هزارکاره
چون آخر کار لعل گردد
بی‌کار نبوده‌‌ست خاره
گر بر سر کوی عشق بینی
سرهای بریده بر قناره
مگریز، درآ تمام بنگر
زنده شده گشتگان دوباره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۱ - دیدی که چه کرد آن یگانه
دیدی که چه کرد آن یگانه
برساخت پریر یک بهانه
ما را و تو را کجا فرستاد
او ماند و دو سه پری خانه
ما را بفریفت، ما چه باشیم
با آن حرکات ساحرانه
آن سلسله کو به دست دارد
بربندد گردن زمانه
از سنگ برون کشید مکری
شاباش زهی شکر فسانه
بست او گرهی میان ابرو
گم گشت خرد ازین میانه
بر درگه اوست، دل چو مسمار
بردوخته خویش بر ستانه
بر مرکب مملکت سوار اوست
در دست وی است تازیانه
گر او کمر کهی بگیرد
که را چو کهی کند کشانه
خود آن که قاف همچو سیمرغ
کرده‌ست به کویش آشیانه
از شرم عقیق درفشانش
درها بگداخت، دانه دانه
بادی که ز عشق او است در تن
 ساکن نشود به رازیانه
عشاق مذکرند، وین خلق
درمانده‌اند در مثانه
ساقی درده قدح که ماییم
مخمور ز بادهٔ شبانه
آبی برزن که آتش دل
بر چرخ همی‌زند زبانه
در دست همیشه مصحفم بود
وز عشق گرفته‌ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دوبیتی و ترانه
بس صومعه‌ها که سیل بربود
چه سیل که بحر بی‌کرانه
هشیار ز من فسانه ناید
مانند رباب بی‌کمانه
مستم کن و برپران چو تیرم
بشنو قصص بنی کنانه
چون مست بود ز بادهٔ حق
شهباز شود، کمین سمانه
بی‌خویش گذر کند ز دیوار
بر روی هوا شود روانه
باخویش ز حق شوند و بی‌خویش
می‌ها بکشند عاشقانه
دیدم که لبش شراب نوشد
کی دید ز لب می مغانه؟
وان گاه چه می؟ می خدایی
نز خنب فلان و یا فلانه
ماهی ز کنار چرخ درتافت
گم گشت دلم ازین میانه
این طرفه که شخص بی‌دل و جان
چون چنگ همی‌کند فغانه
مشنو غم عشق را زهشیار
کو سردلب است و سردچانه
هرگز دیدی تو یا کسی دید
یخدان زاتش دهد نشانه؟
دم درکش و فضل و فن رها کن
با باز چه فن زند سمانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۲ - یک جام ز صد هزار جان به
یک جام ز صد هزار جان به
برخیز و قماش ما گرو نه
ما از خود خویش توبه کردیم
ما هیچ نمی‌رویم از این ده
یک رنگ کند شراب ما را
تا هر دو یکی شود، که و مه
درویش ز خویشتن تهی شد
پرده تو شراب فقر، پرده
برخیز و به زه کن آن کمان را
ماییم کمان و باده چون زه
برجای بماند عقل پرفعل
این است سزای پیر فربه
ما غم نخوریم، خود که دیده‌ست؟
تو بار کشی و او کند عه
بگریز زغم، به سوی شه رو
وز خانهٔ عاریت برون جه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۳ - جان آمده در جهان ساده
جان آمده در جهان ساده
وز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان را
آن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود را
در خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنان که شکر
وز خویش به جوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جان
جان چشم به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کرده
بی ساجد و مسجد و سجاده
هم بر لب خویش بوسه داده
کی شادی جان و جان شاده
هر چیز زهمدگر بزاید
ای جان تو ز هیچ کس نزاده
می‌راند سوی شهر تبریز
جان چون شتر و بدن قلاده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۴ - ای بی‌تو حیات‌ها فسرده
ای بی‌تو حیات‌ها فسرده
وی بی‌تو سماع، مرده مرده
ما بر در عشق حلقه کوبان
تو قفل زده، کلید برده
هر آتش زنده از دم توست
رحم آر برین دم شمرده
خامیم، بیا بسوز ما را
در آتش عشق همچو خرده
چون موسی شیر کس نگیریم
با شیر توایم خوی کرده
در پرده مباش ای چو دیده
خوش نیست به پیش دیده پرده
کم گوی زعشق و عشق می‌خور
گفتن نبود چنان که خورده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۵ - ای دوش ز دست ما رهیده
ای دوش ز دست ما رهیده
امشب نرهی به جان و دیده
در پنجهٔ ماست دامن تو
ای دست در آستین کشیده
حیلت بگذار و آب و روغن
ماییم هریسهٔ رسیده
چشم من و چشم تو حریفند
ای چشم ز چشم تو چریده
ای داده مرا شراب گلگون
گل از رخ زرد من دمیده
زلف چو رسن چو برفشاندی
از عشق چو چنبرم خمیده
رفتی و ز چشم من بریدی
خون آید لاشک از بریده
بر گرد خیال تو دوانیم
ای بر سر ما غمت دویده
بر روزن تو چرا نپرد
مرغی ز قفص به جان رهیده
خامش کردم که جمله عیبیم
ای با همه عیبمان خریده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۶ - ماییم قدیم عشق باره
ماییم قدیم عشق باره
باقی دگران همه نظاره
نظاره گیان ملول گشتند
ماند این دم گرم شعله خواره
چون چرخ حریف آفتابیم
پنهان نشویم چون ستاره
انگشت نما و شهره گشتیم
چون اشتر بر سر مناره
از ما بنماند جز خیالی
وان نیز برفت پاره پاره
مردان طریق چاره جستند
با هستی خود نبود چاره
در آتش عشق صف کشیدند
چون آهن و مس و سنگ خاره
مردانه تمام غرق گشتند
اندر دریای بی‌کناره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۷ - ای گشته دلت چو سنگ خاره
ای گشته دلت چو سنگ خاره
با خاره و سنگ، چیست چاره؟
با خاره چه چاره شیشه‌ها را؟
جز آنک شوند پاره پاره
زان می‌خندی چو صبح صادق
تا پیش تو جان دهد ستاره
تا عشق کنار خویش بگشاد
اندیشه گریخت بر کناره
چون صبر بدید آن هزیمت
او نیز بجست یک سواره
شد صبر و خرد، بماند سودا
می گرید و می‌کند حراره
خلقی زجدایی عصیرت
بر راه فتاده چون عصاره
هر چند شده‌ست خون جگرشان
چستند درین ره و چکاره
بیگانه شدیم بهر این کار
با عقل و دل هزارکاره
العشق حقیقه الاماره
والشعر طباله الاماره
احذر فامیرنا مغیر
کل سحر لدیه غاره
اترک هذا وصف فراقا
تنشق لهوله العباره
بگریخت امام، ای موذن
خاموش فرو رو از مناره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۸ - ماییم و دو چشم و جان خیره
ماییم و دو چشم و جان خیره
بنگر تو به عاشقان خیره
تو چون مه و ما به گرد رویت
سرگشته چو آسمان خیره
عقل است شبان به گرد احوال
فریاد از این شبان خیره
در دیده هزار شمع رخشان
وین دیده چو شمعدان خیره
از شرق به غرب موج نور است
سر می‌کند از نهان خیره
بیرون ز جهان مرده شاهی‌ست
وز عشق یکی جهان خیره
گویی که مرا ازو نشان ده
خیره چه دهد نشان خیره؟
از چشم سیه سپید پرخون
کز چشم بود زبان خیره
در روی صلاح دین تو بنگر
تا دریابی بیان خیره
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵۹ - آن سفره بیار و در میان نه
آن سفره بیار و در میان نه
وان کاسه به پیش عاشقان نه
انبوه بریز نان، که زشت است
کآواز دهد کسی که نان نه
تن را چو بنان شکار کردی
جان را برگیر و پیش جان نه
امروز قیامت تو برخاست
برخیز قدم بر آسمان نه
از آتش عشق نردبان ساز
بر گنبد چرخ نردبان نه
ای زهره ز چشم‌های هندو
ترکانه تو تیر در کمان نه
گر سینه زیان کند ز زخمت
زخمی دیگر بران زیان نه
چون نکته ز راه چشم گویی
ما را همه مهر بر دهان نه
ای اشک چو رفتی از در چشم
آن جا رو و سر بر آستان نه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶۰ - ای نقد تو را زکات نسیه
ای نقد تو را زکات نسیه
بازآ ز خدا جزات نسیه
آید ز خدا جزای خیرت
در نقد بلا، نجات نسیه
پیش از تو جهات نقد بوده‌ست
از شومی تو جهات نسیه
این دولت تازه بی‌تو بادا
ای طلعت تو بیان نسیه
زیرا که به فال نحس هستت
مرگ نقد و حیات نسیه
بر تو همه چیز نسیه بادا
الا نبود ممات نسیه
چون جرم تو نقد و توبه نسیه‌ست
دادت امشب برات نسیه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶۱ - ای روز مبارک و خجسته
ای روز مبارک و خجسته
ما جمع و تو در میان نشسته
ای هم نفس همیشه، پیش آ
تا زنده شود دمی شکسته
پیغام دل است این دو سه حرف
بشنو سخن شکسته بسته
یک بار بگو که بندهٔ من
کآزاد شوم، ز رنج و رسته
آن دست ز روی خویش برگیر
تا گل چینیم دسته دسته
یک بار دگر شکرفشان کن
طوطی نگر از قفص برسته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۶ - ای دیده ز نم زبون نگشتی؟
ای دیده ز نم زبون نگشتی؟
وی دل ز فراق خون نگشتی؟
وی عقل مگر تو سنگ جانی؟
چون مایهٔ صد جنون نگشتی؟
این یک هنرت هزار ارزد
کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را
کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشهٔ دوست بو نبردی
ز اندیشهٔ خود، فزون نگشتی
زان گرم نگشته‌یی ز خورشید
کز خانهٔ تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدی
مانندهٔ ذره چون نگشتی؟
چون آب حیات خضر دیدی
چون صافی و آبگون نگشتی؟
مرغ زیرک، به پای آویخت
شکر است که ذوفنون نگشتی
زان درس جماد علم آموخت
تو مردم یعلمون نگشتی
شمس تبریز جان جان‌ها
ز اول بده‌‌‌‌یی، کنون نگشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۷ - گر وسوسه ره دهی به گوشی
گر وسوسه ره دهی به گوشی
افسرده شوی بدان ز جوشی
آن گرمی چشم را که داری
نیش زهر است و شکل نوشی
انبار نعیم را زیان چیست
گر خشم گرفت کورموشی؟
آخر چه زیان اگر بیفتد
یک دو مگس از شکرفروشی
مر ناقهٔ شیر را چه نقصان
گر دیگ شکست شیردوشی؟
شب بود و زمانه خفته بودند
در هیچ سری نبود هوشی
آن شاه ز روی لطف برداشت
سرنای و درو بزد خروشی
در خون خودی، اگر بمانی
زین پس زان رو به روی پوشی
ماییم ز عشق شمس تبریز
هم ناطق عشق، هم خموشی