تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۱۷۰ - زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغ بچهای میگذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد
گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغ بچهای میگذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد
گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴ - سر به گریبان در است، صوفی اسرار را
سر به گریبان در است، صوفی اسرار را
تا چه برآرد ز غیب، عاقبت کار را
می که به خم حق است، راز دلش مطلق است
لیک برو هم دق است، عاشق بیدار را
آب چو خاکی بده، باد درآتش شده
عشق به هم برزده، خیمهٔ این چار را
عشق که چادرکشان، در پی آن سرخوشان
بر فلک بی نشان، نور دهد نار را
حلقهٔ این در مزن، لاف قلندر مزن
مرغ نهیی، پر مزن، قیر مگو قار را
حرف مرا گوش کن، بادهٔ جان نوش کن
بیخود و بیهوش کن، خاطر هشیار را
پیش ز نفی وجود، خانهٔ خمار بود
قبلهٔ خود ساز زود، آن در و دیوار را
مست شود نیک مست، از می جام الست
پر کن از می پرست، خانهٔ خمار را
داد خداوند دین شمس حق است این، ببین
ای شده تبریزچین، آن رخ گلنار را
تا چه برآرد ز غیب، عاقبت کار را
می که به خم حق است، راز دلش مطلق است
لیک برو هم دق است، عاشق بیدار را
آب چو خاکی بده، باد درآتش شده
عشق به هم برزده، خیمهٔ این چار را
عشق که چادرکشان، در پی آن سرخوشان
بر فلک بی نشان، نور دهد نار را
حلقهٔ این در مزن، لاف قلندر مزن
مرغ نهیی، پر مزن، قیر مگو قار را
حرف مرا گوش کن، بادهٔ جان نوش کن
بیخود و بیهوش کن، خاطر هشیار را
پیش ز نفی وجود، خانهٔ خمار بود
قبلهٔ خود ساز زود، آن در و دیوار را
مست شود نیک مست، از می جام الست
پر کن از می پرست، خانهٔ خمار را
داد خداوند دین شمس حق است این، ببین
ای شده تبریزچین، آن رخ گلنار را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵ - چند گریزی ز ما؟چندروی جا به جا؟
چند گریزی ز ما؟چندروی جا به جا؟
جان تو در دست ماست،همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف، گرد جهان از گزاف؟
زین رمهٔ پر ز لاف، هیچ تو دیدی وفا؟
روز دوسه ای زحیر،گرد جهان گشته گیر
همچو سگان مرده گیر، گرسنه و بی نوا
مرده دل و مرده جو، چون پسر مرده شو
از کفن مردهییست، در تن تو آن قبا
زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را
چند کشی در کنار، صورت گرمابه را
دامن تو پر سفال، پیش تو آن زر و مال
باورم آن گه کنی، که اجل آرد فنا
گویی که زر کهن، من چه کنم؟بخش کن
من به سما میروم، نیست زر آن جا روا
جغد نه یی بلبلی، از چه درین منزلی
باغ وچمن را چه شد؟سبزه وسرو و صبا
جان تو در دست ماست،همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف، گرد جهان از گزاف؟
زین رمهٔ پر ز لاف، هیچ تو دیدی وفا؟
روز دوسه ای زحیر،گرد جهان گشته گیر
همچو سگان مرده گیر، گرسنه و بی نوا
مرده دل و مرده جو، چون پسر مرده شو
از کفن مردهییست، در تن تو آن قبا
زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را
چند کشی در کنار، صورت گرمابه را
دامن تو پر سفال، پیش تو آن زر و مال
باورم آن گه کنی، که اجل آرد فنا
گویی که زر کهن، من چه کنم؟بخش کن
من به سما میروم، نیست زر آن جا روا
جغد نه یی بلبلی، از چه درین منزلی
باغ وچمن را چه شد؟سبزه وسرو و صبا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶ - ای همه خوبی تورا، پس تو کرایی؟ که را؟
ای همه خوبی تورا، پس تو کرایی؟ که را؟
ای گل در باغ ما، پس تو کجایی؟ کجا؟
سوسن با صد زبان، از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو، غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر، باغ دهان پرشکر
وز کف تو بی خبر، با همه برگ و نوا
سرو اگر سرکشید، در قد تو کی رسید؟
نرگس اگر چشم داشت، هیچ ندید او تورا
مرغ اگر خطبه خواند، شاخ اگر گل فشاند
سبزه اگر تیز راند، هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود، شرب دل از صبر بود
ابر حریف گیا، صبر حریف ضیا
هر طرفی صف زده، مردم و دیو و دده
لیک درین میکده، پای ندارند پا
هر طرفیام بجو، هرچه بخواهی بگو
ره نبری تار مو، تا ننمایم هدیٰ
گرم شود روی آب، ازتبش آفتاب
باز همش آفتاب برکشد اندر علا
بر بردش خردخرد، تا که ندانی چه برد
صاف بدزدد ز درد شعشعهٔ دلربا
زین سخن بوالعجب، بستم من هر دو لب
لیک فلک جمله شب، می زندت الصلا
ای گل در باغ ما، پس تو کجایی؟ کجا؟
سوسن با صد زبان، از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو، غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر، باغ دهان پرشکر
وز کف تو بی خبر، با همه برگ و نوا
سرو اگر سرکشید، در قد تو کی رسید؟
نرگس اگر چشم داشت، هیچ ندید او تورا
مرغ اگر خطبه خواند، شاخ اگر گل فشاند
سبزه اگر تیز راند، هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود، شرب دل از صبر بود
ابر حریف گیا، صبر حریف ضیا
هر طرفی صف زده، مردم و دیو و دده
لیک درین میکده، پای ندارند پا
هر طرفیام بجو، هرچه بخواهی بگو
ره نبری تار مو، تا ننمایم هدیٰ
گرم شود روی آب، ازتبش آفتاب
باز همش آفتاب برکشد اندر علا
بر بردش خردخرد، تا که ندانی چه برد
صاف بدزدد ز درد شعشعهٔ دلربا
زین سخن بوالعجب، بستم من هر دو لب
لیک فلک جمله شب، می زندت الصلا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷ - ای که به هنگام درد، راحت جانی مرا
ای که به هنگام درد، راحت جانی مرا
وی که به تلخی فقر، گنج روانی مرا
آنچه نبردهست وهم، عقل ندیدهست و فهم
از تو به جانم رسید، قبله از آنی مرا
از کرمت من به ناز، مینگرم در بقا
کی بفریبد شها، دولت فانی مرا؟
نغمت آن کس که او، مژدهٔ تو آورد
گرچه به خوابی بود، به ز اغانی مرا
در رکعات نماز، هست خیال تو شه
واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا
در گنه کافران، رحم و شفاعت تو راست
مهتری و سروری، سنگ دلانی مرا
گر کرم لایزال، عرضه کند ملکها
پیش نهد جملهٔ کنز نهانی مرا
سجده کنم من ز جان، روی نهم من به خاک
گویم ازینها همه، عشق فلانی مرا
عمر ابد پیش من، هست زمان وصال
زان که نگنجد درو، هیچ زمانی مرا
عمر اوانیست و وصل شربت صافی در آن
بیتو چه کار آیدم، رنج اوانی مرا؟
بیست هزار آرزو، بود مرا پیش ازین
در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
از مدد لطف او، ایمن گشتم از آنک
گوید سلطان غیب لست ترانی مرا
گوهر معنی اوست، پر شده جان و دلم
اوست اگرگفت نیست، ثالث و ثانی مرا
رفت وصالش به روح، جسم نکرد التفات
گرچه مجرد ز تن، گشت عیانی مرا
پیر شدم از غمش، لیک چو تبریز را
نام بری، بازگشت جمله جوانی مرا
وی که به تلخی فقر، گنج روانی مرا
آنچه نبردهست وهم، عقل ندیدهست و فهم
از تو به جانم رسید، قبله از آنی مرا
از کرمت من به ناز، مینگرم در بقا
کی بفریبد شها، دولت فانی مرا؟
نغمت آن کس که او، مژدهٔ تو آورد
گرچه به خوابی بود، به ز اغانی مرا
در رکعات نماز، هست خیال تو شه
واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا
در گنه کافران، رحم و شفاعت تو راست
مهتری و سروری، سنگ دلانی مرا
گر کرم لایزال، عرضه کند ملکها
پیش نهد جملهٔ کنز نهانی مرا
سجده کنم من ز جان، روی نهم من به خاک
گویم ازینها همه، عشق فلانی مرا
عمر ابد پیش من، هست زمان وصال
زان که نگنجد درو، هیچ زمانی مرا
عمر اوانیست و وصل شربت صافی در آن
بیتو چه کار آیدم، رنج اوانی مرا؟
بیست هزار آرزو، بود مرا پیش ازین
در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
از مدد لطف او، ایمن گشتم از آنک
گوید سلطان غیب لست ترانی مرا
گوهر معنی اوست، پر شده جان و دلم
اوست اگرگفت نیست، ثالث و ثانی مرا
رفت وصالش به روح، جسم نکرد التفات
گرچه مجرد ز تن، گشت عیانی مرا
پیر شدم از غمش، لیک چو تبریز را
نام بری، بازگشت جمله جوانی مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸ - از جهت ره زدن، راه درآرد مرا
از جهت ره زدن، راه درآرد مرا
تا به کف ره زنان باز سپارد مرا
آن که زند هر دمی، راه دو صد قافله
من چه زنم پیش او؟ او به چه آرد مرا؟
من سر و پا گم کنم، دل ز جهان برکنم
گر نفسی او به لطف، سربنخارد مرا
او ره خوش میزند، رقص برآن میکنم
هر دم بازی نو، عشق بر آرد مرا
گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین
چون که نشینم به کنج، خود به درآرد مرا
ز اول امروزم او، می بپراند چو باز
تا که چه گیرد به من؟ بر که گمارد مرا؟
همت من همچو رعد، نکتهٔ من همچو ابر
قطره چکد زابر من، چون بفشارد مرا
ابر من از بامداد، دارد از آن بحر داد
تا که ز رعد و ز باد، بر که ببارد مرا؟
چون که ببارد مرا، یاوه ندارد مرا
در کف صد گون نبات، بازگذارد مرا
تا به کف ره زنان باز سپارد مرا
آن که زند هر دمی، راه دو صد قافله
من چه زنم پیش او؟ او به چه آرد مرا؟
من سر و پا گم کنم، دل ز جهان برکنم
گر نفسی او به لطف، سربنخارد مرا
او ره خوش میزند، رقص برآن میکنم
هر دم بازی نو، عشق بر آرد مرا
گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین
چون که نشینم به کنج، خود به درآرد مرا
ز اول امروزم او، می بپراند چو باز
تا که چه گیرد به من؟ بر که گمارد مرا؟
همت من همچو رعد، نکتهٔ من همچو ابر
قطره چکد زابر من، چون بفشارد مرا
ابر من از بامداد، دارد از آن بحر داد
تا که ز رعد و ز باد، بر که ببارد مرا؟
چون که ببارد مرا، یاوه ندارد مرا
در کف صد گون نبات، بازگذارد مرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹ - ای در ما را زده، شمع سرایی درآ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰ - گر نه تهی باشدی بیش ترین جویها
گر نه تهی باشدی بیش ترین جویها
خواجه چرا میدود، تشنه درین کویها؟
خم که درو باده نیست، هست خم از باد پر
خم پر از باد کی سرخ کند رویها؟
هست تهی خارها، نیست درو بوی گل
کور بجوید ز خار، لطف گل و بویها
با طلب آتشین، روی چو آتش ببین
بر پی دودش برو، زود درین سویها
در حجب مشک موی، روی ببین اه چه روی
آن که خدایش بشست، دور ز روشویها
بر رخ او پرده نیست، جز که سر زلف تو
گاه چو چوگان شود، گاه شوی گویها
از غلط عاشقان، از تبش روی او
صورت او میشود بر سر آن مویها
هی که بسی جانها، موی به مو بستهاند
چون مگسان شستهاند، بر سر چربویها
باده چو از عقل برد، رنگ ندارد، رواست
حسن تو چون یوسفیست، تا چه کنم خویها؟
آهوی آن نرگسش، صید کند جز که شیر؟
راست شود روح چون، کژ کند ابرویها
مفخر تبریزیان، شمس حق بی زیان
توی به تو عشق توست، بازکن این تویها
خواجه چرا میدود، تشنه درین کویها؟
خم که درو باده نیست، هست خم از باد پر
خم پر از باد کی سرخ کند رویها؟
هست تهی خارها، نیست درو بوی گل
کور بجوید ز خار، لطف گل و بویها
با طلب آتشین، روی چو آتش ببین
بر پی دودش برو، زود درین سویها
در حجب مشک موی، روی ببین اه چه روی
آن که خدایش بشست، دور ز روشویها
بر رخ او پرده نیست، جز که سر زلف تو
گاه چو چوگان شود، گاه شوی گویها
از غلط عاشقان، از تبش روی او
صورت او میشود بر سر آن مویها
هی که بسی جانها، موی به مو بستهاند
چون مگسان شستهاند، بر سر چربویها
باده چو از عقل برد، رنگ ندارد، رواست
حسن تو چون یوسفیست، تا چه کنم خویها؟
آهوی آن نرگسش، صید کند جز که شیر؟
راست شود روح چون، کژ کند ابرویها
مفخر تبریزیان، شمس حق بی زیان
توی به تو عشق توست، بازکن این تویها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱ - باز بنفشه رسید، جانب سوسن دوتا
باز بنفشه رسید، جانب سوسن دوتا
باز گل لعل پوش، میبدراند قبا
بازرسیدند شاد، زان سوی عالم چو باد
مست و خرامان و خوش، سبزقبایان ما
سرو علمدار رفت، سوخت خزان را به تفت
وز سر که رخ نمود، لالهٔ شیرین لقا
سنبله با یاسمین، گفت سلام علیک
گفت علیک السلام، در چمن آی ای فتا
یافته معروفییی، هر طرفی صوفییی
دست زنان چون چنار، رقص کنان چون صبا
غنچه چو مستوریان، کرده رخ خود نهان
باد کشد چادرش، کی سره، رو برگشا
یار درین کوی ما، آب درین جوی ما
زینت نیلوفری، تشنه و زردی چرا؟
رفت دی روترش، کشته شد آن عیش کش
عمر تو بادا دراز، ای سمن تیزپا
نرگس در ماجرا، چشمک زد سبزه را
سبزه سخن فهم کرد، گفت که فرمان تو را
گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید
گفت عزبخانهام خلوت توست، الصلا
سیب بگفت ای ترنج، از چه تو رنجیدهیی
گفت من از چشم بد، مینشوم خودنما
فاخته با کو و کو، آمد کان یار کو؟
کردش اشارت به گل، بلبل شیرین نوا
غیر بهار جهان، هست بهاری نهان
ماه رخ و خوش دهان، باده بده ساقیا
یا قمرا طالعا فی ظلمات الدجیٰ
نور مصابیحه یغلب شمس الضحیٰ
چند سخن ماند لیک، بیگه و دیر است نیک
هر چه به شب فوت شد، آرم فردا قضا
باز گل لعل پوش، میبدراند قبا
بازرسیدند شاد، زان سوی عالم چو باد
مست و خرامان و خوش، سبزقبایان ما
سرو علمدار رفت، سوخت خزان را به تفت
وز سر که رخ نمود، لالهٔ شیرین لقا
سنبله با یاسمین، گفت سلام علیک
گفت علیک السلام، در چمن آی ای فتا
یافته معروفییی، هر طرفی صوفییی
دست زنان چون چنار، رقص کنان چون صبا
غنچه چو مستوریان، کرده رخ خود نهان
باد کشد چادرش، کی سره، رو برگشا
یار درین کوی ما، آب درین جوی ما
زینت نیلوفری، تشنه و زردی چرا؟
رفت دی روترش، کشته شد آن عیش کش
عمر تو بادا دراز، ای سمن تیزپا
نرگس در ماجرا، چشمک زد سبزه را
سبزه سخن فهم کرد، گفت که فرمان تو را
گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید
گفت عزبخانهام خلوت توست، الصلا
سیب بگفت ای ترنج، از چه تو رنجیدهیی
گفت من از چشم بد، مینشوم خودنما
فاخته با کو و کو، آمد کان یار کو؟
کردش اشارت به گل، بلبل شیرین نوا
غیر بهار جهان، هست بهاری نهان
ماه رخ و خوش دهان، باده بده ساقیا
یا قمرا طالعا فی ظلمات الدجیٰ
نور مصابیحه یغلب شمس الضحیٰ
چند سخن ماند لیک، بیگه و دیر است نیک
هر چه به شب فوت شد، آرم فردا قضا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱ - زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۰ - عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
سایهٔ زلفین تو در دو جهان جای ماست
از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت
وان که بشد غرق عشق قامت و بالای ماست
هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست
هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست
هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست
عاشق و مسکین آن بیضد و همتای ماست
از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت
توی به تو دود شب زاتش سودای ماست
نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس
تا بدهد شرح آنک فتنهٔ فردای ماست
شب چه بود؟ روز نیز شهره و رسوای اوست
کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست
آه که از هر دو کون تا چه نهان بودهیی
خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست
زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود
وانچه ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست
اول و پایان راه از اثر پای ماست
ناطقه و نفس کل نالهٔ سرنای ماست
گر نه کژی همچو چنگ واسطهٔ نای چیست؟
در هوس آن سری اوست که هم پای ماست
گر چه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش
بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست
رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین
بازبیاریم زود کان همه کالای ماست
سایهٔ زلفین تو در دو جهان جای ماست
از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت
وان که بشد غرق عشق قامت و بالای ماست
هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست
هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست
هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست
عاشق و مسکین آن بیضد و همتای ماست
از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت
توی به تو دود شب زاتش سودای ماست
نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس
تا بدهد شرح آنک فتنهٔ فردای ماست
شب چه بود؟ روز نیز شهره و رسوای اوست
کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست
آه که از هر دو کون تا چه نهان بودهیی
خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست
زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود
وانچه ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست
اول و پایان راه از اثر پای ماست
ناطقه و نفس کل نالهٔ سرنای ماست
گر نه کژی همچو چنگ واسطهٔ نای چیست؟
در هوس آن سری اوست که هم پای ماست
گر چه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش
بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست
رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین
بازبیاریم زود کان همه کالای ماست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۱ - شاه گشادهست رو دیدهٔ شه بین کراست؟
شاه گشادهست رو دیدهٔ شه بین کراست؟
بادهٔ گلگون شه بر گل و نسرین کراست؟
شاه درین دم به بزم پای طرب درنهاد
بر سر زانوی شه تکیه و بالین کراست؟
پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی که زد؟
در تتق ابر تن ماه به تعیین کراست؟
ساغرها میشمرد وی بشده از شمار
گر بنشد از شمار ساغر پیشین کراست؟
از اثر روی شه هر نفسی شاهدی
سر کشد از لامکان گوید کابین کراست؟
ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق
سینهٔ صیاد کو؟ دیدهٔ شاهین کراست؟
هین که براقان عشق در چمنش میچرند
تنگ درآمد وصال لایقشان زین کراست؟
سیم بر خوب عشق رفت به خرگاه دل
چهرهٔ زر لایق آن بر سیمین کراست؟
خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان
در دو جهان همچو او شاه خوش آیین کراست؟
بادهٔ گلگون شه بر گل و نسرین کراست؟
شاه درین دم به بزم پای طرب درنهاد
بر سر زانوی شه تکیه و بالین کراست؟
پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی که زد؟
در تتق ابر تن ماه به تعیین کراست؟
ساغرها میشمرد وی بشده از شمار
گر بنشد از شمار ساغر پیشین کراست؟
از اثر روی شه هر نفسی شاهدی
سر کشد از لامکان گوید کابین کراست؟
ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق
سینهٔ صیاد کو؟ دیدهٔ شاهین کراست؟
هین که براقان عشق در چمنش میچرند
تنگ درآمد وصال لایقشان زین کراست؟
سیم بر خوب عشق رفت به خرگاه دل
چهرهٔ زر لایق آن بر سیمین کراست؟
خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان
در دو جهان همچو او شاه خوش آیین کراست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۲ - یوسف کنعانیام روی چو ماهم گواست
یوسف کنعانیام روی چو ماهم گواست
هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست
سرو بلندم تو را راست نشانی دهم
راست تر از سروقد نیست نشانی راست
هست گواه قمر چستی و خوبی و فر
شعشعهٔ اختران خط و گواه سماست
ای گل و گلزارها کیست گواه شما؟
بوی که در مغزهاست رنگ که در چشمهاست
عقل اگر قاضی است کو خط و منشور او؟
دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست
عشق اگر محرم است چیست نشان حرم؟
آن که به جز روی دوست در نظر او فناست
عالم دون روسپیست چیست نشانی آن؟
آن که حریفیش پیش وان دگرش در قفاست
چون که به راهش کند آن به برش درکشد
بوسهٔ او نز وفاست خلعت او نز عطاست
چیست نشانی آنک هست جهانی دگر؟
نو شدن حالها رفتن این کهنههاست
روز نو و شام نو باغ نو و دام نو
هر نفس اندیشهٔ نو نوخوشی و نوغناست
نو ز کجا میرسد؟ کهنه کجا میرود؟
گر نه ورای نظر عالم بیمنتهاست
عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک
میرود و میرسد نو نو این از کجاست؟
خامش و دیگر مگو آن که سخن بایدش
اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست
شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان
آن که در اسرار عشق هم نفس مصطفاست
هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست
سرو بلندم تو را راست نشانی دهم
راست تر از سروقد نیست نشانی راست
هست گواه قمر چستی و خوبی و فر
شعشعهٔ اختران خط و گواه سماست
ای گل و گلزارها کیست گواه شما؟
بوی که در مغزهاست رنگ که در چشمهاست
عقل اگر قاضی است کو خط و منشور او؟
دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست
عشق اگر محرم است چیست نشان حرم؟
آن که به جز روی دوست در نظر او فناست
عالم دون روسپیست چیست نشانی آن؟
آن که حریفیش پیش وان دگرش در قفاست
چون که به راهش کند آن به برش درکشد
بوسهٔ او نز وفاست خلعت او نز عطاست
چیست نشانی آنک هست جهانی دگر؟
نو شدن حالها رفتن این کهنههاست
روز نو و شام نو باغ نو و دام نو
هر نفس اندیشهٔ نو نوخوشی و نوغناست
نو ز کجا میرسد؟ کهنه کجا میرود؟
گر نه ورای نظر عالم بیمنتهاست
عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک
میرود و میرسد نو نو این از کجاست؟
خامش و دیگر مگو آن که سخن بایدش
اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست
شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان
آن که در اسرار عشق هم نفس مصطفاست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا کراست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت؟ بار کنید این چه جاست؟
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعهٔ این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست؟
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کزان بحر خاست؟
بلکه به دریا دریم جمله درو حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست؟
آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
ما به فلک میرویم عزم تماشا کراست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت؟ بار کنید این چه جاست؟
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعهٔ این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست؟
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کزان بحر خاست؟
بلکه به دریا دریم جمله درو حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست؟
آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۴ - نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
درج عطا شد پدید غرهٔ دریا رسید
صبح سعادت دمید صبح چه؟ نور خداست
صورت و تصویر کیست؟ این شه و این میر کیست؟
این خرد پیر کیست؟ این همه روپوشهاست
چارهٔ روپوشها هست چنین جوشها
چشمهٔ این نوشها در سر و چشم شماست
در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست
ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست
آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
دان که پس این جهان عالم بیمنتهاست
مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ما
کوزهٔ ادراکها تنگ ازین تنگناست
از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش
نور تو هم متصل با همه و هم جداست
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
درج عطا شد پدید غرهٔ دریا رسید
صبح سعادت دمید صبح چه؟ نور خداست
صورت و تصویر کیست؟ این شه و این میر کیست؟
این خرد پیر کیست؟ این همه روپوشهاست
چارهٔ روپوشها هست چنین جوشها
چشمهٔ این نوشها در سر و چشم شماست
در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست
ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست
آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
دان که پس این جهان عالم بیمنتهاست
مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ما
کوزهٔ ادراکها تنگ ازین تنگناست
از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش
نور تو هم متصل با همه و هم جداست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۵ - کار ندارم جزین کارگه و کارم اوست
کار ندارم جزین کارگه و کارم اوست
لاف زنم لاف لاف چون که خریدارم اوست
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست
بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست
پر به ملک برزنم چون پر و بالم ازوست
سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکن است زان که دل و جانم اوست
قافلهام ایمن است قافله سالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست
بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست
خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد؟
زان که به روز و به شب بر در و دیوارم اوست
دست به دست جز او مینسپارد دلم
زان که طبیب غم این دل بیمارم اوست
بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او
گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست
ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی
صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست
شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه؟
منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست؟
گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو
من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست؟
لاف زنم لاف لاف چون که خریدارم اوست
طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست
بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست
پر به ملک برزنم چون پر و بالم ازوست
سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست
جان و دلم ساکن است زان که دل و جانم اوست
قافلهام ایمن است قافله سالارم اوست
بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست
بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست
خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد؟
زان که به روز و به شب بر در و دیوارم اوست
دست به دست جز او مینسپارد دلم
زان که طبیب غم این دل بیمارم اوست
بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او
گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست
ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی
صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست
شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه؟
منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست؟
گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو
من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۶ - باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
گرچه غلط میدهد نیست غلط اوست اوست
گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود
تعبیههای عجب یار مرا خوست خوست
نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند؟
پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست
پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار
مغز نداری مگر؟ تا کی ازین پوست پوست؟
هر که به جد تمام در هوس ماست ماست
هر که چو سیل روان در طلب جوست جوست
از هوس عشق او باغ پر از بلبل است
وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست
مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود
کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست
گرچه غلط میدهد نیست غلط اوست اوست
گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود
تعبیههای عجب یار مرا خوست خوست
نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند؟
پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست
پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار
مغز نداری مگر؟ تا کی ازین پوست پوست؟
هر که به جد تمام در هوس ماست ماست
هر که چو سیل روان در طلب جوست جوست
از هوس عشق او باغ پر از بلبل است
وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست
مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود
کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۷ - آن که چنان میرود ای عجب او جان کیست؟
آن که چنان میرود ای عجب او جان کیست؟
سخت روان میرود سرو خرامان کیست؟
حلقهٔ آن جعد او سلسلهٔ پای کیست؟
زلف چلیپاوشش آفت ایمان کیست؟
در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست؟
وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست؟
دیدم آن شاه را آن شه آگاه را
گفتم این شاه کیست؟ خسرو و سلطان کیست؟
چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش
کین همه دود از کجاست؟ حال پریشان کیست؟
عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو
دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست؟
دل چه نهی بر جهان؟ باش درو میهمان
بندهٔ آن شو که او داند مهمان کیست؟
در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر
این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست؟
عرصهٔ دل بیکران گم شده در وی جهان
ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست؟
غم چه کند با کسی داند غم از کجاست؟
شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست؟
ای زده لاف کرم گفته که من محسنم
مرگ تو گوید تو را کین همه احسان کیست؟
آن دم کین دوستان با تو دگرگون شوند
پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست؟
نقد سخن را بمان سکهٔ سلطان بجو
کی زر کامل عیار نقد تو از کان کیست؟
سخت روان میرود سرو خرامان کیست؟
حلقهٔ آن جعد او سلسلهٔ پای کیست؟
زلف چلیپاوشش آفت ایمان کیست؟
در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست؟
وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست؟
دیدم آن شاه را آن شه آگاه را
گفتم این شاه کیست؟ خسرو و سلطان کیست؟
چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش
کین همه دود از کجاست؟ حال پریشان کیست؟
عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو
دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست؟
دل چه نهی بر جهان؟ باش درو میهمان
بندهٔ آن شو که او داند مهمان کیست؟
در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر
این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست؟
عرصهٔ دل بیکران گم شده در وی جهان
ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست؟
غم چه کند با کسی داند غم از کجاست؟
شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست؟
ای زده لاف کرم گفته که من محسنم
مرگ تو گوید تو را کین همه احسان کیست؟
آن دم کین دوستان با تو دگرگون شوند
پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست؟
نقد سخن را بمان سکهٔ سلطان بجو
کی زر کامل عیار نقد تو از کان کیست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۸ - با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آن که ازو آگه است از همه عالم بریست
اه که چه بیبهرهاند باخبران زان که هست
چهرهٔ او آفتاب طرهٔ او عنبریست
آه ازان موسییی کان که بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق ازو بسته شد از چشم بند
زان که مسلم شده چشم ورا ساحریست
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
کاتش از لطف او روضهٔ نیلوفریست
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
روح ازان لاله زار آه که چون پروریست
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست
آن که ازو آگه است از همه عالم بریست
اه که چه بیبهرهاند باخبران زان که هست
چهرهٔ او آفتاب طرهٔ او عنبریست
آه ازان موسییی کان که بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق ازو بسته شد از چشم بند
زان که مسلم شده چشم ورا ساحریست
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
کاتش از لطف او روضهٔ نیلوفریست
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
روح ازان لاله زار آه که چون پروریست
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶۹ - ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
پر شکر است این مقام هیچ تو را کار نیست
غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست
غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی
بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست
در دل اگر تنگیییست تنگ شکرهای اوست
ور سفری در دل است جز بر دلدار نیست
ای که تو بیغم نهیی میکن دفع غمش
شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست
ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او
بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست
پر شکر است این مقام هیچ تو را کار نیست
غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست
غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی
بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست
در دل اگر تنگیییست تنگ شکرهای اوست
ور سفری در دل است جز بر دلدار نیست
ای که تو بیغم نهیی میکن دفع غمش
شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست
ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او
بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست