بلند اقبال : غزلیات
شمارهٔ ۲۴۸
عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
حکیم نزاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۲۶
ترش گرفته دو ابرو و لب چنان شیرین
جهان ملک خاتون : غزلیات
شمارهٔ ۸۵۸
ای که هستم من مهجور ز جانت مشتاق
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست
از علی آموز اخلاص عمل
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۰۶
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانی
بابافغانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۹۲
دلم که همره آن مه چو ابر چست شود
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۶۲
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست
سلیم تهرانی : غزلیات
شمارهٔ ۷۵۰
پروانه را چو مرغ چمن نیست تاب گل
ایرج میرزا : قطعه ها
رسوا
گویی که تو رُسوایی من با تو نیامیزم
اوحدالدین کرمانی : الفصل الاول - فی الطامات
شمارهٔ ۳
الریح مع العود ترد بالبال
صائب تبریزی : متفرقات
شمارهٔ ۵۶۴
دستی که ریزشی نکند زیر خشت به
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شمارهٔ ۱۲۹
سامان پریشان دلی اندوخته دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲۰۵
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۶۱
ای باغبان چه حاصل از سرو ناز باغت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۸۸
دلم ز دست ببردی و جان به سر باری
فیاض لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۴۵۲
حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز
امیر معزی : قطعات
شمارهٔ ۲۸
ای شاه ز شاهان که کند آنچه تو کردی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۷۰۳
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت شمارهٔ ۲۸
آورده‌اند که درآن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز به نشابور بود، روزی جماعتی درویشان شیخ به بازار می‌گذشتند، قوّالان آمده بودند از طوس و در بازار سماع می‌کردند. چون جماعت بخانقاه آمدند با شیخ گفتند کی قوّالان طوس رسیده‌اند و در بازار سماع می‌کنند، ما را سماع ایشان می‌باید. شیخ حسن را گفت برو در بازار نشابور بنگر تا کیست نیکو روی‌تر، بگوی مقریان رسیده‌اند از طوس، و اصحابنا را می‌باید کی آواز ایشان بشنوند، اسباب سفرۀ ایشان ترتیب کن تا مقریان با اصحابنا امشب بیاسایند. بیرون آمد و گرد بازار نشابور بگشت و پیش شیخ آمد و گفت همۀ نشابور بگشتم، هیچ کس را نیکوروی‌تر از شیخ ندیدم. چون شیخ این سخن بشنید فرجی از پشت باز کرد و گفت این فرجی را بدکان بوجعفر ما بر و بگوی کی ایشان می‌گویند کی پنجاه دینار بده کی جماعت را امشب اوایی سازیم تا مقریان طوس بیاسایند، تا مجاهدی پدید آید و دل تو از قرض ایشان فارغ کند. حسن گفت به حکم اشارت شیخ بدکان بوجعفر شدم وآنچ فرموده بود بگفتم. بوجعفر گفت ای حسن تو گواهی می‌دهی کی برزفان شیخ رفته است کی بوجعفر ما؟ من گفتم کی فردای قیامت از عهده بیرون آیم کی برزفان شیخ رفت کی بوجعفر ما. پنجاه دینار بسخت و درکاغذی کرد و بمن داد و فرجی شیخ بمن داد و گفت پیش شیخ رسان، چون برفتم و آنچ داده بود پیش شیخ آوردم، بوجعفر بر اثر من درآمد و پنجاه دینار دیگر و تختی فوطه بر سر غلام نهاده درآورد و پیش شیخ بنهاد و گفت آنچ بدست حسن فرستادم باشارت شما بود وآنچ من آورده‌ام شکرانۀ آنست کی برزفان شما رفته است که بوجعفر ما. که دستگیر مادر قیامت این کلمه خواهد بود.
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۱
چه خواهی کرد قرایی و طامات