حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵ - سلطان همّتم، ز جهان شسته دست را
سلطان همّتم، ز جهان شسته دست را
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۰ - زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۵۶ - نغمهٔ کز ره تاثیر به شیون نکشد
نغمهٔ کز ره تاثیر به شیون نکشد
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۶۳ - تا خون نخوری چاشنی درد ندانی
تا خون نخوری چاشنی درد ندانی
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۹۵ - آن گنج که مخفی بود از عالم و از آدم
آن گنج که مخفی بود از عالم و از آدم
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۱۳۶ - زخم کاویدن بر او الماس بستن کار کیست
زخم کاویدن بر او الماس بستن کار کیست
عنصرالمعالی : قابوس‌نامه
باب سیزدهم: اندر مزاح و نرد و شطرنج و شرایط آن
بدان ای پسر که گفته‌اند: المزاح مقدمة الشر، یعنی مزاح پیشرو همه آفتهاست؛ تا بتوانی از مزاح سرد حذر کن و اگر مزاح کنی باری در مستی مکن، که شر و آشوب بیش خیزد و از مزاح ناخوش و فحش گفتن شرم دار، اندر مستی و هشیاری، خاصه در نرد و شطرنج که درین هر دو شغل مردم صحو باشند، مزاح کمتر تحمل توانند کردن و نرد و شطرنج بسیار باختن عادت مکن و اگر بازی باوقات باز و مباز الا بمرغی یا بگوسفندی، یا بمهمانی یا محقری از محقرات، بگرو مباز و بدرم مباز، که بدرم باختن بی‌ادبیست {و} مقامری بود و اگر نیک دانی باختن با کسی که مقامری معروف بود مباز، که تو نیز بمقامری معروف گردی و اگر بازی به معروف‌تر و محتشم‌تر از خود بازی، نرد و شطرنج ادبست، باید که تو اول دست بمهره ننهی، تا اول حریف آنچه خواهد برگیرد و اگر نرد بازی اول کعبتین بحریف ده و شطرنج دست اول بدوده، اما با ترکان و معربدان و خادمان و زنان و کودکان و گران جانان بگرو مباز، تا عربده نخیزد و بر نقش کعبتین با حریف جنگ مکن و سوگند مخور که تو فلان زخم زدی و اگر چه سوگند تو راست باشد مردم بدروغ پندارند و اصل همه شری و عربدهٔ مزاح کردن است و پرهیز کن از مزاح کردن، هر چند که مزاح کردن نه عیب است و نه بزه، { کی رسول مزاح کرده است، که پیرزنی بود در خانه عایشه، روزی از رسول(ص) پرسید که: ای رسول خدای، روی من روی بهشتیان است یا روی دوزخیان؟ یعنی من بهشتیم یا دوزخی؟ و گفته‌اند: کان رسول الله یمزح و لا یقول الا حقا، پس پیغمبر با پیرزن گفت بر وی مزاح که: بدان جهان هیچ پیرزنی اندر بهشت نباشد. آن پیرزن دلتنگ شد و بگریست. رسول خدا(ص) تبسم کرد و گفت: مگری که سخن من خلاف نباشد، راست گفتم که هیچ پیر در بهشت نباشد، از آنکه روز قیامت همه خلق از گور جوان برخیزند. عجوزه را دل خوش گشت}. مزاح شاید کرد ولیکن فحش نشاید گفت؛ پس اگر گویی باری کمتر گوی و اگر ضرورت باشد باری آنچه گویی با همسران خویش گوی، اگر جوابی گویند باری عیبی نبود و هر هزلی که گویی جد آمیز گوی و از فحش پرهیز کن، هر چند مزاح بی‌هزل نبود، اما جدی باید که بود، هر چه گویی ناچار بشنوی و از مردمان همان طمع دار که از تو بمردمان رسد؛ اما با هیچ کس جنگ مکن، که جنگ کردن نه کار مردم است، کار زنان و کودکان است، پس اگر اتفاق افتد که با کسی جنگ آری هر چه بدانی و بتوانی گفتن مگوی، جنگ چندان کن که جای آشتی بماند و یک‌باره لجوج و بی‌آزرم مباش و از عادات مردم فرومایه بدترین عادتی لجوجی و بی‌آزرمی است و بهترین عادت متواضعی، که متواضعی نعمت ایزدی است، که کس بر وی حسد نبرد { و بهر سخنی مگوی که: ای مرد، چو هر که ای مرد گوید بی‌حجت مرد، را از مردی بازافکند}. اما سیکی خوردن و مزاح کردن و عشق باختن این همه کار جوانانست، چون تو اندازهٔ کار ها نگه داری بر نیکوترین وجهی بتوان کردن، چنانکه مردم بسی ملامتی نکنند چون در باب شراب خوردن و مزاح و نرد و شطرنج سخنی چند شد ناچار در باب عشق ورزیدن هم بباید گفت و شرح و شرایط آن و بالله التوفیق.
نظامی گنجوی : خردنامه
بخش ۲۱ - گفتار والیس
چنین راند والیس دانا سخن
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۷۲ - مخموران را پیالهٔ می در ده
مخموران را پیالهٔ می در ده
ملک‌الشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۳
آن گذشته فراموش کن‌، و ان ناامده را بیش (‌و) تیمار مبر.
عطار نیشابوری : خسرونامه
رزم خسرو با شاپور
بآخر کار حرب آغاز کرد او
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۶۶ - منزل گه دل ها همه کاشانه ی عشق است
منزل گه دل ها همه کاشانه ی عشق است
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳ - تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۵۹ - به یادم هرگز آن نخل قد موزون نمی آید
به یادم هرگز آن نخل قد موزون نمی آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۳۲ - گر یک نفسی واقف اسرار شوی
گر یک نفسی واقف اسرار شوی
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۱۶۸ - شبی‌که بی‌توجهان را به یاس تنگ برآرم
شبی‌که بی‌توجهان را به یاس تنگ برآرم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق
گفت ای عنقای حق جان را مطاف
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۱۰ - از هستی خویش تا پشیمان نشوی
از هستی خویش تا پشیمان نشوی
عطار نیشابوری : بخش سوم
(۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست
مگر پرسید درویشی ز مجنون
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۰ - گر جان گویم برآمد و حیران شد
گر جان گویم برآمد و حیران شد