محمود شبستری : گلشن راز
بخش ۲۰ - جواب به سال دوم
کسی مرد تمام است کز تمامی قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۷ - چون ماه من از مشرق انوار بر آمد
چون ماه من از مشرق انوار بر آمد خاقانی : غزلیات
غزل ۲۶۹ - طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم
طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۹ - هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست
هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست نسیمی : رباعیات
شماره ۱۳ - طوف سر کوی یار طاعات من است
طوف سر کوی یار طاعات من است امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۷۶ - ای ابر گه گاهی بگو آن چشمهٔ خورشید را
ای ابر گه گاهی بگو آن چشمهٔ خورشید را نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۷۸ - تقدیر و ارادت به مرادت خیزند
تقدیر و ارادت به مرادت خیزند عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱ - بکشت غمزهٔ آن شوخ بیگناه مرا
بکشت غمزهٔ آن شوخ بیگناه مرا قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۵۴۱ - قدسی تا کی آه کشم از دل، آه
قدسی تا کی آه کشم از دل، آه صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۲ - دل از تردد وخاطر ز انقلاب برآید
دل از تردد وخاطر ز انقلاب برآید اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۲۰۹ - هر کاو نشود مست تو او مغبون است
هر کاو نشود مست تو او مغبون است ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۹۳
عاشقی را در شریعت بغداد هزار تازیانه زدند از دست نشد و از پای درنیامد واصلی بدو رسید او را از آن حال پرسید گفت محبوب مرا حاضر بود و من بقوت مشاهدۀ او این تحمل کردم. یکی را از عیاران چهار دست و پای بیرون کردند او از آن بی خبر بود یکی بدو رسید او را از آن حال پرسید دید که خوش میخندد گفت آن چه طربست گفت از این طرب چه عجب است گفت محبوب من حاضرستو بعین رعایت در من ناظر مرا قوت مشاهدۀ او مغلوب کرده است و شدت ظهور او مرا از آن محجوب کرده است: مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۳ - پرده از لعل بر شکر بستی
پرده از لعل بر شکر بستی کوهی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - در عدم پیوست اظهار وجود
در عدم پیوست اظهار وجود حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - سر زلفی به عالم دام کردند
سر زلفی به عالم دام کردند نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۶ - نور تو به قدر روزن سینه تست
نور تو به قدر روزن سینه تست یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۳۰ - به یکی از فرزندان خویش نگاشته
گرامی فرزندا نامه همراهی سرباز رسید، مژده تندرستی شکسته روان را به رامش انباز آورد، در باب جعفر مهرجانی و کان جستن داستانی گزاف است و گفتار آن نسنجیده سراسر سرودی همه لاف. هنگامیکه با سرکار حاجی سید میرزا در کلاته «دهنو» کار میکریدم و هرکس را بار میدادیم، شبی او را خواستم و به زبان های چرب و نرم و گفتارهای شیرین و گرم که مار از سوراخ کشیدی و مرغ از شاخ، سخن ها راندم و افسون ها خواندم. مگر راهی به دست افتد و ماهی امید به شست آید. پاسخی که باز گفتن توان، از لب یاوه سرودش در گوش نرفت و چیزی که در ترازوی پذیرش سنگی داشته باشد از گزارش بی هست و بودش پسند دانش و هوش نیفتاد. سرانجام جستجو گفتگو این شد که چندی پیش از این از بیم بلوچ بی راهه پی سپار سامان یزد بودم. نزدیک پسین روزی از دورم چند کوه کوچک و پشته بزرگ فراز آمد، درخشنده خاکی زرد رنگ بر دامان ماهوری بلند دیدم، به گمان اینکه کانی باشد و این خاک از آن سنگ نشانی، مشتی بر گرفتم و در یزد نزد مردی زرگر بردم، که این را در گداز آزمون کن و بر رازم آنم از در راستی و درستی رهنمون شو. مرد زرگر بستد و برفت و هر هنگام جویا شدم افسانه ای دیگر ساخت و بهانه دیگر جست. سرانجام دل از امروز و فردای او به تنگ آمد و مینای امید و شکیبم به سنگ، بی آگاهی که آن خاک چه بود و زرگر بی باک چه کرد. سرخویش گرفتم و راه بیابانک پیش. پس از روزگاری دیر بازم پیام فرستاد که خاکی نیک گوهر است، همانا کان زر باشد، پستش منه و از دستش مده که این اندک نمونه بسیار است، و این مشت نمونه خروار. پس بدین مژده که مرده زنده کند و خواجه بنده، نان در انبان نهادم و سر در بیابان، شعر: صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۴ - هریسه به روغن بگفتا صباح
هریسه به روغن بگفتا صباح صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۰۱ - وصلالوصل
ز وصلالوصل گویم با تو حالی
بخش ۲۰ - جواب به سال دوم
کسی مرد تمام است کز تمامی قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۷ - چون ماه من از مشرق انوار بر آمد
چون ماه من از مشرق انوار بر آمد خاقانی : غزلیات
غزل ۲۶۹ - طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم
طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۹ - هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست
هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست نسیمی : رباعیات
شماره ۱۳ - طوف سر کوی یار طاعات من است
طوف سر کوی یار طاعات من است امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۷۶ - ای ابر گه گاهی بگو آن چشمهٔ خورشید را
ای ابر گه گاهی بگو آن چشمهٔ خورشید را نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۷۸ - تقدیر و ارادت به مرادت خیزند
تقدیر و ارادت به مرادت خیزند عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱ - بکشت غمزهٔ آن شوخ بیگناه مرا
بکشت غمزهٔ آن شوخ بیگناه مرا قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۵۴۱ - قدسی تا کی آه کشم از دل، آه
قدسی تا کی آه کشم از دل، آه صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۹۲ - دل از تردد وخاطر ز انقلاب برآید
دل از تردد وخاطر ز انقلاب برآید اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۲۰۹ - هر کاو نشود مست تو او مغبون است
هر کاو نشود مست تو او مغبون است ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی
گر نشینم با تو در خلوت بشادی یکدمی عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۹۳
عاشقی را در شریعت بغداد هزار تازیانه زدند از دست نشد و از پای درنیامد واصلی بدو رسید او را از آن حال پرسید گفت محبوب مرا حاضر بود و من بقوت مشاهدۀ او این تحمل کردم. یکی را از عیاران چهار دست و پای بیرون کردند او از آن بی خبر بود یکی بدو رسید او را از آن حال پرسید دید که خوش میخندد گفت آن چه طربست گفت از این طرب چه عجب است گفت محبوب من حاضرستو بعین رعایت در من ناظر مرا قوت مشاهدۀ او مغلوب کرده است و شدت ظهور او مرا از آن محجوب کرده است: مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۳ - پرده از لعل بر شکر بستی
پرده از لعل بر شکر بستی کوهی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - در عدم پیوست اظهار وجود
در عدم پیوست اظهار وجود حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - سر زلفی به عالم دام کردند
سر زلفی به عالم دام کردند نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۶ - نور تو به قدر روزن سینه تست
نور تو به قدر روزن سینه تست یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۳۰ - به یکی از فرزندان خویش نگاشته
گرامی فرزندا نامه همراهی سرباز رسید، مژده تندرستی شکسته روان را به رامش انباز آورد، در باب جعفر مهرجانی و کان جستن داستانی گزاف است و گفتار آن نسنجیده سراسر سرودی همه لاف. هنگامیکه با سرکار حاجی سید میرزا در کلاته «دهنو» کار میکریدم و هرکس را بار میدادیم، شبی او را خواستم و به زبان های چرب و نرم و گفتارهای شیرین و گرم که مار از سوراخ کشیدی و مرغ از شاخ، سخن ها راندم و افسون ها خواندم. مگر راهی به دست افتد و ماهی امید به شست آید. پاسخی که باز گفتن توان، از لب یاوه سرودش در گوش نرفت و چیزی که در ترازوی پذیرش سنگی داشته باشد از گزارش بی هست و بودش پسند دانش و هوش نیفتاد. سرانجام جستجو گفتگو این شد که چندی پیش از این از بیم بلوچ بی راهه پی سپار سامان یزد بودم. نزدیک پسین روزی از دورم چند کوه کوچک و پشته بزرگ فراز آمد، درخشنده خاکی زرد رنگ بر دامان ماهوری بلند دیدم، به گمان اینکه کانی باشد و این خاک از آن سنگ نشانی، مشتی بر گرفتم و در یزد نزد مردی زرگر بردم، که این را در گداز آزمون کن و بر رازم آنم از در راستی و درستی رهنمون شو. مرد زرگر بستد و برفت و هر هنگام جویا شدم افسانه ای دیگر ساخت و بهانه دیگر جست. سرانجام دل از امروز و فردای او به تنگ آمد و مینای امید و شکیبم به سنگ، بی آگاهی که آن خاک چه بود و زرگر بی باک چه کرد. سرخویش گرفتم و راه بیابانک پیش. پس از روزگاری دیر بازم پیام فرستاد که خاکی نیک گوهر است، همانا کان زر باشد، پستش منه و از دستش مده که این اندک نمونه بسیار است، و این مشت نمونه خروار. پس بدین مژده که مرده زنده کند و خواجه بنده، نان در انبان نهادم و سر در بیابان، شعر: صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۴ - هریسه به روغن بگفتا صباح
هریسه به روغن بگفتا صباح صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۰۱ - وصلالوصل
ز وصلالوصل گویم با تو حالی