فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۸ - چو نامه بر کید هندی رسید
چو نامه بر کید هندی رسید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۹ - جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴۱ - نفس آشفته می‌دارد چوگل جمعیت ما را
نفس آشفته می‌دارد چوگل جمعیت ما را
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۳۸۷ - سنبلش غارت ایمان نکند چون نکند
سنبلش غارت ایمان نکند چون نکند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - ای گل از غنچه کی برون آیی
ای گل از غنچه کی برون آیی
مهدی اخوان ثالث : زمستان
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۱۳ - نتواند که گوشه بگزیند
نتواند که گوشه بگزیند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - ای زلف پرشکن تو سرا پا شکسته ای
ای زلف پرشکن تو سرا پا شکسته ای
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۱۲۱ - گرهٔ زلف بهم بر زده کاین مشک تتارست
گرهٔ زلف بهم بر زده کاین مشک تتارست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۶ - چو ماه نوجمال عالم افروزش که می بینم
چو ماه نوجمال عالم افروزش که می بینم
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۶۵ - نگه کن سحرگه به زرین حسامی
نگه کن سحرگه به زرین حسامی
خواجه عبدالله انصاری : مناجات نامه
مناجات ۱۷۵ - الهی آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، سنگ درخت رویانید درخت میوه بار گرفت
الهی آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، سنگ درخت رویانید درخت میوه بار گرفت چه درختی ؟ درختی که بارش همه شادی، مزه اش همه انس و بویش همه آزادی درختی که ریشهٔ آن در زمین وفا، شاخ آن برای رضا، میوهٔ آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و لقا
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - ای که رخت به روشنی غیرت آفتاب شد
ای که رخت به روشنی غیرت آفتاب شد
اقبال لاهوری : زبور عجم
دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا
دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را
برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح یکی از بزرگان
ای ز کلک توراست کار جهان
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۵۷ - در مدح شمس الکفات خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی
آمد آن نو بهار تو به شکن
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۶ - اگر راه یابم ببوم و برت
اگر راه یابم ببوم و برت
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۰ - من آن رندم که گیرم از شهان باج
من آن رندم که گیرم از شهان باج
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو می گوئی که من هستم خدا نیست
تو می گوئی که من هستم خدا نیست