کوهی : غزلیات
شمارهٔ ۳۹
لوح محفوظ در جبین شما است
اوحدی مراغه‌ای : جام جم
در شرح حال اهل زرق و تلبیس
همه روی زمین نفاق گرفت
قصاب کاشانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۸
برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شمارهٔ ۶
رحمی بکن آخر به من خسته خدا را
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۷۰ - ثنای سلطان علاء الدوله مسعود
شاد باش ای شاه عالم شاد باش
نهج البلاغه : خطبه ها
سفارش به نماز پرداخت زکات و امانتداری
<strong> و من كلام له عليه‌السلام كان يوصي به أصحابه </strong>
کوهی : غزلیات
شمارهٔ ۱۶۰
دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۳۶
رو گرد سراپردهٔ اسرار مگرد
امامی هروی : اشعار دیگر
شمارهٔ ۱۳
فروغ دیده ی معنی شهاب دولت و دنیا
ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۶۴ - عمره جعرانه
عمره جعرانه. به چهارفرسنگی مکه از جانب شمال جایی است آن را جعرانه گویند مصطفی صلی الله علیه و سلم آن جا بوده است با لشکری. شانزدهم ذی القعده از آن جا احرام گرفته است و به مکه آمده و عمره کرده. و آن جا دو چاه است یکی را بیر الرسول گویند و یکی را بیر علی بی ابی طالب صلوات الله علیهما و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد و میان هردو چاه ده گز باشد و آن سنت برجا دارند و بدان موسم آن عمره بکنند. و نزدیک آن چاه‌ها کوه پاره ای است که بدان موضع گودها در سنگ افتاده است همچو کاسه ها. گویند پیغمبر علیه الصلوة و السلام به دست خود در آن گود آرد سرشته است. خلق که آن جا روند در آن گودها آرد سرشند با آب آن چاه ها، و همان جا درختان بسیاری است هیزم بکنند و نان پزند و به تبرک به ولایت‌ها برند، و همان جا کوه پاره ای بلند است که گویند بلال حبشی بر آن جا بانگ نماز گفته است. مردم بر آن جا روند و بانگ نماز گویند و در آن وقت که من آن جا رفتم غلبه ای بود که زیادت از هزار شتر عماری در آن جا بود تا به دیگر چه رسد و از مصر تا مکه بدین راه که این نوبت آمدم سیصد فرسنگ بود و از مکه تا یمن دوازده سنگ است در دو فرسنگ، در آن دشت مسجدی بوده است که ابراهیم علیه السلام کرده است و این ساعت منبری خواب از خشت مانده است و چون وقت نماز پیشین شود خطیب بر آن جا رود و خطبه جاری کند پس بانگ نماز بگویند و دو رکعت نماز به جماعت به رسم مسافران بکنند و همه در آن وقت قامتی نماز بگویند و دو رکعت دیگر نماز به جماعت بکنند. پس خطیب بر شتر نشیند و سوی مشرق بروند به یک فرسنگی آن جا کوهی خرد سنگین است که آن را جبل الرحمة گویند بر آن جا بایستند و دعا کنند تا آن وقت که آفتاب فرو رود. و پسر شاددل که امیر عدن بود آب آورده بود از جای دور و مال بسیار بر آن خرج کرده و آب را از آن کوه آورده و به دشت عرفات برده و آن جا حوض‌ها ساخته که در ایام حج پر آب کنند تا حاج را آب باشد. و هم این شاددل بر سر جمیل الرحمة چهارطاقی ساخته عظیم که روز و شب عرفات بر گنبد آن خانه چراغ‌ها و شمع های بسیار نهند که از دو فرسنگ بتوان دید، چنین گفتند که امیر مکه از او هزار دینار بستید که اجازت داد تا آن خانه بساخت.
فرخی یزدی : رباعیات
شمارهٔ ۳۳۵
ای توده عمل باهمم عالیه کن
جویای تبریزی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۳۷
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
خیالی بخارایی : غزلیات
شمارهٔ ۳۴۹
ای که بر صفحهٔ مه خطّ غباری داری
عبید زاکانی : ترکیبات
شمارهٔ ۳ - در مدح شاه شیخ ابواسحق
از شکوفه شاهدان باغ معجز بسته‌اند
رودکی : ابیات پراکنده
شمارهٔ ۱۳۰
دلبرا، زوکی مجال حاسد غماز تو
خیالی بخارایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۵۴
چشمت آزار ما چه می خواهد
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۷ - در تهنیت عید رمضان
شوال رسید و مه روزه بسفر شد
خیالی بخارایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۲
اشکم به جست و جوی او بر خاک آن درمی رود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۸۹
گفتم به دل که ای دل دانی که در چه کاریم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۵۱۱
نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند