انوری : غزلیات
غزل ۹۳ - درد تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد بابافغانی : مفردات
شماره ۹ - هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست
هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۹۳ - لردگان و لنجان
و اول محرم از آن جا برفتیم و به راه کوهستان روی به اصفهان نهادیم. در راه به کوهی رسیدیم، دره تنگ بود. عام گفتندی این کوه را بهرام گور به شمشیر بریده است و آن را شمشیر برید میگفتند و آن جا آبی عظیم دیدیم که از دست راست ما از سوراخ بیرون میآمد و از جایی بلند فرو میدوید و عوام میگفتند این آب به تابستان مدام میآید و چون زمستان شود باز ایستد و یخ بندد، و به لوردغان رسیدیم که از ارجان تا آن جا چهل فرسنگ بود و این لوردغان سر حدپارس است، و از آن جا به خان لنجان رسیدیم و بر دروازه شهر نام سلطان طغرل بیک نوشته دیدم و از آن جا به شهر اصفهان هفت فرسنگ بود. مردم خان لنجان عظیم ایمن و آسوده بودند هریک به کار و کدخدایی خود مشغول. اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۱۰۶ - با دل گفتم نئی زمردان غمش
با دل گفتم نئی زمردان غمش سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال
زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۵۲۵ - ایدل طلب وصل دلارام مکن
ایدل طلب وصل دلارام مکن ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣٧ - قصیده ایضاً له
آیا بود که باز ببینم جمال شاه اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۱ - مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد امیرعلیشیر نوایی : ستهٔ ضروریه
شمارهٔ ۵ - منهاج النجات
زهی از شمع رویت چشم مردم گشته نورانی انوری : غزلیات
غزل ۱۸۴ - یعلمالله که دوستدار توام
یعلمالله که دوستدار توام اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت نصرالله منشی : باب الاسد و ابن آوی
بخش ۱۴ - شیر پرسید که: کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت: گویند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزید و آزرده ست، »، و این
شیر پرسید که: کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت: گویند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزید و آزرده ست، »، و این جایگاه بدگمانی است خاصه ملک را در باب کسانی که عقوبت و جفا دیده باشند یا از منزلت خویش بیفتاده یا بعزلی مبتلا گشته یا خصمی را که در رتبت کم ازو بوده باشد برو تقدمی افتاده، هرچند این خود هرگز نتواند بود، و بر خردمند پوشیده نماند که پس چنین حوادث اعتقادها از جانبین صافی تر گردد، چه اگر در ضمیر مخدوم بسبب تقصیری و اهمالی که از جهت خدمتگار رسانند کراهیتی باشد چون خشم خود براند و تعریکی فراخور حال آن کس بفرماید لاشک اثر آن زایل شود و اندک و بسیار چیزی باقی نماند، و مغمز تمویهات قاصدان هم بشناسد و بیش میل بترهات اصحاب اغواض ننماید و فرط اخلاص ومناصحت و کمال هنر و کفایت این کس بهتر مقرر گردد، که تابنده ای کافی مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نیفتد و یاران در حق او بتزویر نگرایند. و راست گفتهاند که: هاتف اصفهانی : رباعیات
رباعی ۳۶ - هرچند که گلچهره و سیمین بدنی
هرچند که گلچهره و سیمین بدنی عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۵ - از دل گرمی که در هوای تو مراست
از دل گرمی که در هوای تو مراست شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۴۴ - ستر است و ستایر و ستور است
ستر است و ستایر و ستور است خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۸۲۶ - مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۷ - دیدن خواجگان بلایی بود
دیدن خواجگان بلایی بود شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۵ - نیم شب خوش آفتابی دیده ام
نیم شب خوش آفتابی دیده ام فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - بیاد عشق ما میسوز و میساز
بیاد عشق ما میسوز و میساز هجویری : باب الجوع
کشفُ الحجابِ الثّامنِ فی الحجّ
قوله، تعالی: «و للّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ البَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الیه سبیلاً (۹۷/آل عمران).»
غزل ۹۳ - درد تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد بابافغانی : مفردات
شماره ۹ - هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست
هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۹۳ - لردگان و لنجان
و اول محرم از آن جا برفتیم و به راه کوهستان روی به اصفهان نهادیم. در راه به کوهی رسیدیم، دره تنگ بود. عام گفتندی این کوه را بهرام گور به شمشیر بریده است و آن را شمشیر برید میگفتند و آن جا آبی عظیم دیدیم که از دست راست ما از سوراخ بیرون میآمد و از جایی بلند فرو میدوید و عوام میگفتند این آب به تابستان مدام میآید و چون زمستان شود باز ایستد و یخ بندد، و به لوردغان رسیدیم که از ارجان تا آن جا چهل فرسنگ بود و این لوردغان سر حدپارس است، و از آن جا به خان لنجان رسیدیم و بر دروازه شهر نام سلطان طغرل بیک نوشته دیدم و از آن جا به شهر اصفهان هفت فرسنگ بود. مردم خان لنجان عظیم ایمن و آسوده بودند هریک به کار و کدخدایی خود مشغول. اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۱۰۶ - با دل گفتم نئی زمردان غمش
با دل گفتم نئی زمردان غمش سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال
زان گونه در فراق تو نومیدم از وصال ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۵۲۵ - ایدل طلب وصل دلارام مکن
ایدل طلب وصل دلارام مکن ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٣٧ - قصیده ایضاً له
آیا بود که باز ببینم جمال شاه اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۲۱ - مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد امیرعلیشیر نوایی : ستهٔ ضروریه
شمارهٔ ۵ - منهاج النجات
زهی از شمع رویت چشم مردم گشته نورانی انوری : غزلیات
غزل ۱۸۴ - یعلمالله که دوستدار توام
یعلمالله که دوستدار توام اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت نصرالله منشی : باب الاسد و ابن آوی
بخش ۱۴ - شیر پرسید که: کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت: گویند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزید و آزرده ست، »، و این
شیر پرسید که: کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت: گویند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزید و آزرده ست، »، و این جایگاه بدگمانی است خاصه ملک را در باب کسانی که عقوبت و جفا دیده باشند یا از منزلت خویش بیفتاده یا بعزلی مبتلا گشته یا خصمی را که در رتبت کم ازو بوده باشد برو تقدمی افتاده، هرچند این خود هرگز نتواند بود، و بر خردمند پوشیده نماند که پس چنین حوادث اعتقادها از جانبین صافی تر گردد، چه اگر در ضمیر مخدوم بسبب تقصیری و اهمالی که از جهت خدمتگار رسانند کراهیتی باشد چون خشم خود براند و تعریکی فراخور حال آن کس بفرماید لاشک اثر آن زایل شود و اندک و بسیار چیزی باقی نماند، و مغمز تمویهات قاصدان هم بشناسد و بیش میل بترهات اصحاب اغواض ننماید و فرط اخلاص ومناصحت و کمال هنر و کفایت این کس بهتر مقرر گردد، که تابنده ای کافی مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نیفتد و یاران در حق او بتزویر نگرایند. و راست گفتهاند که: هاتف اصفهانی : رباعیات
رباعی ۳۶ - هرچند که گلچهره و سیمین بدنی
هرچند که گلچهره و سیمین بدنی عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۵ - از دل گرمی که در هوای تو مراست
از دل گرمی که در هوای تو مراست شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۴۴ - ستر است و ستایر و ستور است
ستر است و ستایر و ستور است خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۸۲۶ - مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۷ - دیدن خواجگان بلایی بود
دیدن خواجگان بلایی بود شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۵۵ - نیم شب خوش آفتابی دیده ام
نیم شب خوش آفتابی دیده ام فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - بیاد عشق ما میسوز و میساز
بیاد عشق ما میسوز و میساز هجویری : باب الجوع
کشفُ الحجابِ الثّامنِ فی الحجّ
قوله، تعالی: «و للّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ البَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الیه سبیلاً (۹۷/آل عمران).»